آهو نوشت....
هر سال با اين اميد شروع ميشه که بتونيم به اهداف و آرزوهامون برسيم. هر سال من در ابتداي سال دو تا سررسيد واسه خودم دست و پا ميکنم و هر دوتاشون ابزار دست من هستند. يکي واسه ثبت احساسات و لحظاتيه که در طول هر سال اتفاق ميافته و يکي ديگه هم براي مديريت کارهايي که در طول سال باهاشون برخورد دارم، قرارها، شمارههاي تماس و کارهايي که بايد به سرانجام برسه....
با مرور زمان از حوادثي که ميگذره، فقط تصاويري به صورت جسته و گريخته تو ذهن باقي ميمونه و بازماندههاي هر سال که ميتونه يک سررسيد، چند تا عکس و چند تا کارت تبريک از دوستان و عزيزان باشه، کمک ميکنه به يادآوري اتفاقاتي که در مسير زندگي توي يک سال باهاش برخورد داشتيم. امسال هم يک سررسيد به جمع سررسيدهايي که بايد حفظ بشن اضافه شد، عکسها در کنار اونها قرار گرفت و تجارب ديگهاي رقم خورد. يکي از خواص اين مجموعه بازموندهها اينه که دوستيها رو کمتر فراموش ميکنيم، ميتونيم نگاهي بکنيم به اون مسيري که در طول زندگي طي کرديم و شايد بتونيم راه درست رو از بين راههايي که رفتيم پيدا کنيم.....
براتون دعا نميکنم که همه لحظاتتون در سال جديد شاد باشه، اما آرزو ميکنم که شاديهاتون تو اين سال خيلي پررنگتر از ناراحتيها باشه
و دعا نميکنم که هيچ مشکلي نداشته باشين، اما اميدوارم مشکلات سر راهتون قابل رفع و رجوع باشه چون يک سنگ از برخوردش با سختيها و مشکلاته که شکل پيدا ميکنه و صورت يک مجسمه خوش ساخت رو پيدا ميکنه
به اميد اين که عيد خوبي رو داشته باشين، اين شعر فريدون مشيري رو در روز اول بهار اينجا ميذارم و اميدوارم از خوندنش لذت ببريد:
مهربان، زيبا، دوست
چشم در راه کسي هستم
کولهبارش بر دوش
آفتابش در دست
خنده بر لب، گل به دامن، پيروز
کولهبارش سرشار از عشق، اميد
آفتابش نوروز
با سلامش، شادي
در کلامش، لبخند
از نفسهايش گل ميبارد
با قدمهايش گل ميکارد.
مهربان، زيبا، دوست
روح هستي با اوست!
■
قصه سادهست، معما مشمار،
چشم در راه بهارم آري،
چشم در راه بهار ....
يک سال از حضورم تو اينجا گذشت، در کنار اون يک سال از عمرم گذشت! سال هشتاد و شش تموم شد.
اگر بخوايم تصميمات رو بر اساس احساس و منطق طبقهبندي کنيم، هر تصميم به نسبت خاصي حاصل آميختهاي از اين دوتاست. ميتونم بگم امسال يک تجربه نو رو در زندگيم اتفاق افتاد که از نظر ارزش خودم اون رو بزرگترين اتفاق زندگيم در سال هشتاد و شش ميدونم و در بند چيزي که شايد عشق نام داشته باشه افتادم و تصميم بر اساس احساس مطلق رو تا نهايتش دنبال کردم و جاي تعجب هم نداره که واقعاً درب و داغون شدم! همونطور که ميدونيد معمولاً از نوشتن خيلي چيزا اينجا ابائي ندارم مگه اينکه احساس کنم با يادکردن از فردي، يک سري مشکلات و حواشي براش ايجاد ميشه. اما در همون حوزهاي که خودم رو مجاز ميدونم چند تا از تجربيات اين ماجراي پرمشقت رو براتون بگم، شايد شما با استفاده از اونها در پيچ و خمهاي عاشقي مشکلات کمتري رو تجربه کنيد:
تجربه عاشقشدن، فارغ از اين که عاشق يک اژدها کومودو باشي يا عاشق يک پريزاد، تجربه قشنگيه و باعث غليان احساسات و عواطف ميشه! يعني همين به جوش و خروش اومدن احساسه که قشنگي کار رو زياد ميکنه نه زيبايي و سجايا و محسنات کسي که عاشقش هستي! محسنات کسي که بهش علاقهداري چيزيه که تضمينکننده تداوم اين عشق و علاقه ميشه، يعني اگر در کنار اين احساس عقل هم زيباييهاي فرد مورد علاقه رو تأييد کنه، به سمت يک انتخاب خوب پيش ميري... اما مهم اينه که بتوني تشخيص بدي الان عاشق عاشق شدن هستي يا عاشق اون که به دنبالش هستي!
يک نکته ديگه اينه که بهتره هميشه سنگهاي زيرپات رو سفت کني، بعد ازشون بالا بري! به هر حال وقتي به قصد دستيافتن به يک نفر جلو ميري، از کليه امکانات اطرافت نهايت استفاده رو ميبري. حالا ممکنه اين امکانات منابع خبري باشن و يا حمايت دوستان يا خيلي چيزاي ديگه. يکي از کارهايي که من انجام دادم و اشتباه تاکتيکي بزرگي بود، کمکگرفتن از يک دوست براي کسب اطلاعات در زمينه شخص مورد علاقهام بود. نه ذات کمک خواستن اشکالي داشت و نه کسي که کمک ميکرد. اما اطلاعاتي که از طريق اين فرد به دست من ميرسيد، اطلاعاتي بود که از دريچه نگاه اون دوست گذشته بود و با نگاه من به دنياي اطراف متفاوت بود. يعني برداشت من و اون از دو رخداد و حالت يکسان، متفاوت بود. همين باعث شد که به بيراهه کشيده بشم و دردسرهاي بعديش رو تحمل کنم. گو اينکه بعدها که اين قضايا فيصله پيدا کرد و تموم شد، دوستان ديگري در اين زمينه اطلاعاتي رو به من دادند که باعث تعجب من از آنچه که در جريان بوده شد و ميتونم بگم احساس کردم چه خوب شد که خيلي اتفاقات افتاد و نذاشت کار جلوتر بره! و تعجبم از اين افزايش پيدا کرد که چرا اينها رو اون دوست اول يا بهتر بگم همون منبع خبري، در اين مدت مديد به من نگفته بود که بعدها متوجه شدم قضيه از تفاوت نگاهها به قضايا نشأت ميگرفته.
با رخدادن همچين حوادثي کم کم به اين نکته هم دارم پي ميبرم که برخلاف خيلي چيزا که کهنهشدنشون باعث کم شدن ارزششون ميشه، ارزش يک دوست وفادار و قابل اعتماد با گذر زمان افزايش پيدا ميکنه و تو اين شرايطه که دوستان قابل اعتماد تنها پلههاي محکم نردباني هستند که ازشون ميشه براي رسيدن به اهداف مهم استفاده کرد. حالا نام اين دوستان فرق ميکنه، گاهي اسمشون پدر، مادر و برادر، گاهي هم همکلاسي، همکار و .... اما ارزششون رو تو اين شرايط ميشه تشخيص داد.
البته اين رو هم بگم، تو هر کاري نظرخواهي از افراد مختلف خيلي کارسازه اما مهم اينه که به ميزان کافي از افرادي که نظرشون رو ميخواي شناخت داشته باشي که بتوني ارزشدهي بکني حرفايي رو که ميشنوي و بدوني کدومهاش مهمه، کدومهاش با سليقه تو جور در نميآد و کدومهاش چرته!
در کنار اين ماجراي عشقي عجيب و غريب، چند ماه اول سال صرف دفاع از پاياننامه شد و شرايط از اونجا به بعد حقيقتاً خيلي سختتر شد.
يک سري کارها بايد به صورت منظم انجام ميشد، مثل رفتن سر کلاس، کارهاي شرکت و امثالهم که در کنار يک سري کارهاي کاملاً بينظم زندگي رو خيلي سخت ميکرد. اين کارهاي کاملاً بينظم عموماً مرتبط بود با پيگيريهاي چندماههاي که براي هماهنگيهاي سربازي و جورکردن کارهاي امريه لازم بود. در اين بين برخورد با محيطهاي عجيب و غريب و سرکلهزدن با جک و جونورهاي کاملاً عتيقه بسيار تا بسيار يأسآور بود و تصور اين که روزي به عنوان خدمت سربازي با همچين موجوداتي قراره محشور بشيم، در نوع خودش عذابي بود اليم! واقعاً معجون اينها با همون عشق و عاشقي شد حکايت سپلشک آيد و زن زايد و مهمانم ز در آيد! خوشبختانه مشکلات هم به هر حال اين طوري هستن که يک روز ميگذرند و زندگي به روند عادي خودش برميگرده. هشتاد و شش گذشت، سختترين سال زندگيم بود اما باز هم خدا رو شکر که هيچ عزيزي رو از من نگرفت، صحت و سلامت و امنيت رو ازم دريغ نکرد چون اينها سرمايههايي هستند که ادامه مسير رو ممکن ميکنن. درسم به خير و خوشي تموم شد، کارهاي سربازي بالاخره جفت و جور شد و تونستم امريه بهشتي رو رديف کنم، تيري از بغل گوشم رد شد و اينها همه جاي شکر داره!
بلاگم هم يک ساله شد و در کمال ناباوري خودم، اين نوشتهها مورد توجه دوستام قرار گرفتن که جا داره از اظهار لطف هميشگشون تشکر کنم. علت تعجب خودم در اين زمينه هم اينه که به شدت از درس انشاء در دوران تحصيلاتم متنفر بودم و هيچوقت تصور نميکردم که از نوشتن مطلب در يک موضوع خاص لذت ببرم!
از نظر تعداد کامنتها هم جالبه که بدونين يک پست با موضوع «ساقه طلايي، يار و ياور جادههاي خرخوني!» رکورددار بود که نه تا کامنت خورده بود و احتمالاً به خاطر اون وفاق و همدلي در مورد احساس کليه کسانيه که زماني به صورت چهار سيلندر در حال درسخوندن بودهاند! تا اين لحظه با شصد و چهار کامنت به من کمک کردين که بتونم مسير خودم رو بهتر پيدا کنم، کاستيها رو ببينم و خيلي از شما رو بهتر بشناسم. با توجه به محدوديتها و مشکلاتي سيستمهاي بلاگ در 360 داره، به يک محل جديد رفتم، شايد گاهي در اينجا هم پستي بذارم. به هر حال از بودن در جمع شما دوستان هميشه لذت ميبرم..... آخرين پست رو هم به مناسبت سال جديد به شما تقديم ميکنم!

فروردين
سال نو – آغاز اولين تجربيات وبلاگي تو 360

تعريف چهار تا هدف سال 86: تموم کردن درس، سر و سامون دادن به سربازي، ارائه مقاله به کنفرانسهاي معتبر، فعاليت در زمينه هنر
صبحهاي عيد با حميد، پسرخالهام ميرفتيم پارک بدمينتون بازي کردن تا مشکل هفت هشت کيلو اضافه وزنش حل بشه! خداييش خيلي هم حال ميداد. هر دو سه روز يک بار هم، من يک جونوري دستم بود که بايد ميآوردم مينداختمش تو حوض پارک ملت، لاک پشت و ماهي قرمز عيد جزو اين دسته بودن!

سيزده به در- سبزه گره بزن! ساعاتي خوش در کنار گروه سني الف و ب الي ي!

ارديبهشت
شروع به کار در فرا افرند
ازدواج مهدي، هماتاقيم در دوران فوق، دلقک خودم! روز ازدواجش از غم فقدانش نزديک بود گريه کنم!


مراجعه به بنياد حمايت از بيماريهاي خاص براي امريه
نمايشگاه کتاب تهران: در ابعاد شخصي زندگيم کلي خاطرهساز بود!! هيچ کتابي نخريدم! کتابهايي که از نمايشگاه پارسال خريدم هنوز مونده. ليستي از کتابهايي که شايد جالب باشه تو نمايشگاه درست کردم اما اونقدري انگيزه ايجاد نکرد که بار ديگهاي پاشم برم نمايشگاه و اون کتابها رو بخرم....

قايم موشک بازي! دعوا، کشتي!
ديدار دوستان قديمي
آغاز طرح امنيت اجتماعي


سفر غرب: ساوه - همدان – صحنه – کرمانشاه- پاوه – نوسود – مريوان – سقز – مهاباد – سردشت – بانه – تکاب



خرداد
سروه دفاع کرد..

جمع و جور کردن بخش از پايان نامه
فؤاد دفاع کرد

بيلدر – توت خوري با مرتضي و دوستان!

زلزله در تهران، ولوله در خوابگاه!

با دکتر هاشميپور زديم به تيپ و تاپ هم!

تير
فؤاد رفت!
مسابقات بدمينتون خوابگاه و بازم صادق بيرجندي و بطري آبي که روي من خالي شد!

مهدي، مرد زندگي!

بابل، ساري – مراسم عروسي عباس سمناني
تنگه واشي
سهميهبندي بنزين
مرداد
برخورد نزديک با ديوار از نوع اول!
به دنبال داورها
جمع و جور کردن کارهاي دفاع
بالاخره نوبت به من رسيد، دفاع از پايان نامه!

باباشدن سعيد گرگين، ديدار از محمدرضا، يعني همون نيني خودمون!
شهريور
اعلام نتايج فوق، سعيد نجاتي دانشکده خودمون، مهدي ذوالقدر IT شريف
جواب منفي در ابعاد رسمي!
پيمان دفاع کرد
اسباب کشي از خوابگاه

هماهنگي با دانشگاه علمي کاربردي بابت تدريس برنامهنويسي شبکههاي کامپيوتري
دنبال کردن کارهاي اداري براي تسويه حساب، پايانکارهاي اداري تسويه در 25 شهريور!
شروع کلاسهاي علمي کاربردي
مراجعه به سازمان انرژي اتمي - امريه
مراجعه به جهادخود کفايي صدا و سيما -امريه

مراجعه به دانشگاه امام حسين – امريه
مهر
شروع ترم جديد
صادق بيرجندي هم رفت!
بابلسر به همراه بچههاي 83

مصاحبه در شرکت کالا الکتريک وابسته به انرژي اتمي – امريه
مراسم استقبال از دانشجويان ورودي 86 به همت انجمن علمي، با ياري بچههاي دانشکده

تهيه و نهايي سازي جزو آزمايشگاه کامپيوتر- عجب حکايتي بود! بسوزه پدر کار تيمي!!!
آبان
دکتر عباسپور پدر ميشودت آيليين خانم به اين دنيا خوش اومدي!
الکامپ – ملاقات غيرمترقبه با علي عفيفي
کميسيون پزشکي – حوزه نظام وظيفه – سرنوشت سربازي ما به تصميم اين کميسيون بستگي دارد!
در پي يک مشت دلار بيشتر يا در پي بورات؟ رضا به قزاقستان ميرود!
چيتگر بازي!

به زور تيپا و لگد، 360 ما در اين ماه بينندههاش رسيد به7777 تا!
آذر
بالاخره داستانهاي عشقي- جنايي تموم شد!
تدارک جهت هفته هنر. اين عکس رو به خاطر هارموني رنگش، دوست ميدارم!

آشنايي با بچههاي گروه مهرگان – برنامه دارآباد
اختتاميه هفته هنر و حوادث غيرمترقبه آن که شکر خدا به خير گذشت!

مسابقات ACM و گشت وگذاري در شهر با بچههاي تيم تايوان و سنگاپور به مدت يک روز

تولد وحيد

پايان کلاسهاي علمي کاربردي
دي
برنامه مشترک بسيج انجمن اسلامي براي شب چله- اجراي برنامة گويشهاي محلي و حواشي ذهني آن!
پايان کلاسهاي دندانپزشکي
پايان جلسه شونزدمهم آز کامپيوتر!!!

بهمن
توبيخ جدي در مرکز انفورماتيک
امتحانات
به بهانه توچالنوردي باز ديدارها با دوستان همکلاسي تازه شد
..
استان بوشهر به همراه بچههاي مهرگان (يک دونه درخت انجير معابد، سمبل جنوب، تو شکل پاييني ديده ميشه)



آخرين پيگيريهاي امريه
فوت پدر فؤاد
اسفند
ورود به دومين ربع قرن!

فراخوان توچال، و نهايتاً توچالنوردي دو نفره! گير ميکنيم! گاهي در گل، گاهي در برف!

کار، کار و کار! پرونده فراافرند در هشتاد و شش بسته ميشود

در روز انتخابات مجلس هفتم، داوود داماد ميشود!

چهارشنبه سوري، منفجرشدن بمب از نوعي ديگر در داخل خونه ما! البته اين هم حکايتي بود تلخ در پايان 86 که در آخرين لحظات قبل از اون که خيلي چيزا خراب بشه، خوشبختانه به خير گذشت!
22 اسفند 86:
تو دانشکده تو کلاس 301 وايستادم. ساعت 11 و خوردهايه. ديگه جا واسه نشستن کسي نيست. حل تمرين درس مدار منطقي. مطالبي که ميخوام ارائه کنم رو يک خورده هول هولکي جمع و جور کردم تو ذهنم به همين خاطر به نظر خودم بحث خيلي منسجم نيست. يکي داره ته کلاس چرت ميزنه، يکي از اول تا آخر کلاس سرش تو دفترشه نميدونم داره کپ ميزنه تمرينها رو چيکار ميکنه، يکي صاف داره به من نگاه ميکنه، يکي داره هي گوش ميکنه و يادداشت برميداره، صحبت از چيپهاييه که بنا به قانون مور و شواهد موجود تا سال 2010 پيشبيني ميشه 4 بيليون ترانزيستوره توش گنجونده بشه. برگردم به عقب...
ده ماه قبل، 16 ارديبهشت 86، آزمايشگاه شبکه:
نشستم دارم با يک بابايي چت ميکنم. صحبت از يک نفره که دارم آمارش رو درميآرم. يکهو يک نفر در ميزنه ميآد تو. واي ي ي ي! مثل سيمرغ که پرش رو آتيش زده باشي يا شايد هم مثه جن بوداده! به جاي آمارش، خودش از در ميآد تو. واسه چند لحظه کيش و مات شدم. آخه بشر! اين چه وقت ظاهرشدن بود؟ صحبتها شروع ميشه. در تمام مدت گفتگو صاف تو چشمام داره نگاه ميکنه، نميدونم دليلش چيه. مذاکرات مسالمتآميز نيست و تلاشم نتيجهاي نميده.
- اين قضيه مانعي در مسير درسخوندن منه. اين قضيه بايد تو همين زمان، همين مکان تموم بشه...
- ببينم چي ميشه!
- اگر کسي بخواد، ميتونه هر کاري رو انجام بده. شما هم ميتونيد اين کار رو انجام بدين.
بعد از شنيدن اين جمله تو ذهنم به دو تا نکته دارم فکر ميکنم. اولاً اين که واقعاً خواستن توانستن است، آدم قادر به هر کاريه يا نه؟ ثانياً اگر خواستن توانستن است، چرا من بايد بخوام بيخيال اين قضيه بشم؟ من ميخوام اين قضيه به ثمر برسه! آخرالامر صحبتهاي ناتموم و سؤالهاي بيجواب.
بازم خبرديگه اي بود؟ آره.
هفت ماه بعد، 12 آذر 86- ساعت چند عصر:
تو دانشگاه علمي کاربردي جلسات آخر کلاس برنامهنويسي شبکههاي کامپيوتري رو دارم جمع و جور ميکنم. مباحث تئوري تدريس شده و به پايان رسيده، رسيدم به مباحث عملي. بچهها مشغول کدزدن هستند. من هم جاي ديگهاي هستم و ذهنم داره تو دنياي ديگهاي سير ميکنه. منتظر جواب يک email هستم. توقع دارم جواب چي باشه؟ حدس زدنش کاملاً ساده است. تو هير و وير کلاس، يک ميل با عنوان end دريافت ميکنم. حس درسدادن ميپره! خوبه که کلاس عمليه و مورد خاصي پيش نميآد. چند تا پيام هم از طريق يکي از دوستان به دستم ميرسه. البته يک خورده هم متأسف ميشم چون حامل پيام هم در اين پروسه مورد عتاب و عنايت قرار گرفته! بالاخره در اين مقطع تصميم رو ميگيرم.... يک قول ميدم! قولي به اين مضمون که پرونده مختومه است....
چهار ماه قبلش، اوايل مرداد 86- يک روز عصر – مرکز انفورماتيک – دفتر دکتر عباسپور:
قراره که آخرين اصلاحيات و مرورهاي پاياننامه رو انجام بديم تا يک نسخه ازش رو بديم دست داورها. يک دو هفته بيشتر تا دفاع نمونده. به دکتر ميگم دکتر امروز حسش نيست. گويا دکتر هم براش عجيبه که به اين صراحت صحبت از نبودن حس ميکنم!
- چي شده! نکنه امروز رفتي خواستگاري بهت گفتن نه؟
- يک چيزي تو همون مايهها...
دکتر رو ميگي حالا نخند، کي بخند! صحبت، حرف، حديث، بازگويي تجربيات جواني. چند جمله نظرم رو تا مدتها به خودش جلب ميکنه. دکتر ميگه که من هميشه به بچهها ميگم که زماني مستقيم برين سراغ يک نفر که تحمل شنيدن نه رو داشته باشين. حالا من تحملش رو داشتم يا نه ....؟ تو اون لحظه شايد متوجه اين صحبت نشدم اما اگر بخوام راستش رو بگم الان هفت ماه بعد اون حرفا به اين نتيجه رسيدم که تحملش رو نداشتم وگرنه شايد اينقدر اصرار و ابرام در کارم نبود. به خاطر همينه که بعضي وقتا با شنيدن يک سري حرفا، دلم ميخواد فحش بدم به عالم و آدم! انزجار و خشم يک احساسه. به هر حال هر حسي يک جورايي ثمره يک چيزي هم هست. تو اين مورد ثمره چه چيزيه؟ ثمره احساس بيارزش بودن و خيلي چيزاي ديگه است، ثمره از دست رفتن چيزيه به نام غرور. چه غمانگيز و دراماتيک! به نظرم اين داستان به مقدار کافي آبدار هست که ازش يک آبگوشت خوشمزه در بياد، شايد هم يک معجون! ميبينيد! بابت اين ناراحتي کار به جايي ميرسه که خودم هم به اونچه که خودم واسش تلاش کردم، پوزخند مي زنم!
22 مرداد 86:
تو کلاس 301 وايستادم باز هم صحبت از «شبکه بر روي تراشه» يا به قولي Network‑on‑chip و همون چهار بيليون ترانزيستور کذايي که تا سال 2010 بايد روي يک چيپ تعبيه بشه. باز هم صندليها به نسبت پره. جلسه دفاع از پايان نامه کارشناسي ارشده. اين دفعه يکي داره چرت ميزنه، اما تو رديف اول... 95 اسلايد، نزديک به پنجاه دقيقه ارائه و بعدش هم سوالاي داورها. اون داور که داشت چرت ميزد ميگه ليلي زن بود يا مرد؟ خب، با کمي تلاش به خودم مسلط ميشم و بهش نميخندم! بالاخره سؤالا هم تموم ميشه و در پي اون شارژ باتري مقطع کارشناسي ارشد هم پر ميشه و اون لحظهاي فرا ميرسه که مدرک از کارشناسي سوئيچ کرد به کارشناسي ارشد! اهميتش چيه؟ کلاً همه مدارک تو زندگي علاوه بر گذاشتن لب کوزه، فوايد ديگهاي هم دارن. اون لحظه هم اين حرفا هم زياد مهم نبود. اون زمان پروژه ديگهاي هنوز ادامه داشت....
22 اسفند 86:
من، ارائه، کلاس 301، يکي که چرت ميزنه، يکي که سرش تو دفترشه، يکي که داره گوش ميده، يک که داره همهاش نگاه ميکنه، و اين بار من و پروژههايي که خيلي وقته تموم شدن...
ديشب يکي ديگه از دوستان، همکلاسيان، همخونهايان! عروجي ملکوتي کرد و از فرش به عرش رفت و ما هم به نيابت از ديگراني که نبودند، تو مراسم نامزديش شرکت کرديم! (منظور از ما يعني همينا که تو عکسن منهاي داماد!) انشالا هر جا هست خدا يار و ياورش باشه، خوشبخت باشه در کنار خانمش و بتونه همچون گذشته در مسير موفقيت گامهاش رو طي بکنه.