Yahoo! 360° News | Beta Feedback
Start your own Yahoo! 360° page

گروه يوگي و دوستان در علم وصنعت

Top Page  |  Blog  |  Friends  |  Lists

  • School: دانشگاه علم و سنگک(علم و صنعت)!ا

Add

گروه يوگي و دوستان در علم وصنعت is not connected to you in Yahoo! 360°.

Last updated Sun Nov 25, 2007 Member since October 2006

Total Page Views

39,790

ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی /// تا راهرو نباشی کی راهبر شوی؛؛؛ فرا رسیدن موسم امتحانات و ایام الخوف و رجا را تسلیت عرض می نمائیم؛ انگاری دیگه باید گفت: تنبلی بسه!؛ Reply

1 - 5 of 26 First | < Prev | Next > | Last

وبلاگ طنز يوگي و دوستان Full Post View | List View

لطفا در نظرسنجی مطالب شرکت کنید

شیخ ئاران
شیخ ئاران magnify

هر کسی کاو دور ماند از اصل خویش/// باز جوید روزگار وصل خویش

یکی از دوستان زحمت کشیدند، عکس و مطلب فرستادند. ما هم وسوسه شدیم که بیوگرافی‌ئی به شیوه مجلات زرد به طبع برسانیم. (از شاعر مسلکی دوستان سخن گفتنمان هم دگرگون شد. آمدیم راه رفتن غاز را بیاموزیم، جفتک چهارگوش انداختن خودمان، یادمان رفت!)

پیش درآمد

ای باد بی ئاران ما با گل بگو پیغام ما /// کای گل گریز اندر شکر چون گشتی از گلشن جدا

اوستا معمار (اوستا مکانیک سابق)، شیخ عجب، خیام ثانی، مافیایِ مظلوم نما، عامل تبلیغاتی شرکت امپریالیستی ویلسون در دانشگاه. یعنی کافی بود به جای همزه یه نقطه زیر اسمش داشت، اونوقت یه دوتا فیلم و سریال بازی می‌کرد، بسیج دانشگاه ازش دعوت می‌کرد و بچه‌ها باهاش عکس یادگاری می‌انداختند. ولی خدا ما را بیشتر از آنها دوست داشت.

شرح بیوگرافی

در روزگاری غریب، در عصری عجیب و پر از هیاهوی چشم به جهان گشود. خُرد و کلانِ فامیل گرفته تا در و همسایه و مردمان از نژادهای گوناگون، گرد این تازه پای بر زمین گذاشته جمع گشتند. در وصف زیبایی و کمالش سخن پراکنی می‌کردند و انگشت به دهان شده بودند، که ناگهان لب به سخن گشود و گفت:

«هر چند که رنگ و بوی زیباست مرا // چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا

معلوم نشد که در طربخانه خاک // نقاش ازل بهر چه آراست مرا»

چندی گذشت، بزرگ شد، قد کشید و دلبری کرد از همگان، به نحوی که هزاران دلباخته وی گشته و از جمله مریدان وی گشتند. وقتی از وی پرسیدند: «اینهمه یار و یاور از برای چه، گرد تو حلقه می‌زنند؟» با رندی خاصی پاسخ داد: «هرکسی از ظن خود شد یار من!»

وقتی آهسته از کنار پارک می‌گذشت، یاران همه با هم می‌خواندند: « باز ئاران با ترانه می‌پرد از کنار آتلیه، چست و چابک، همچو آهو، کودکی بیست و خرده‌ای ساله بودم، }...{ (عادت کرده‌ایم به خود سانسوری، جان عزیزتان نپرسید چه بود، این نقطه‌چین)

آرام و آسوده خاطر بود تا آنکه اتفاقی شگرف افتاد، روزی پیری وی را خطاب داد و گفت: «ای شیخ، پس کی ره سعادت خواهی جست؟»، شیخ ما پریشان حال گشت، سر به بیابان گذاشت و سفری بی‌پایان را آغاز نمود. وقتی مریدی خاطرخواه، در مسیر وی را دید، پرسید: «به کجا چنین شتابان؟»

شیخ گفت: «در دایره‌ئی کآمدن و رفتنِ ماست // آن را نه بدایت نه نهایت پیداست

کس می‌نزند دمی در این معنی راست // کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست»

چند صباحی گذشت، مریدان در فراق وی می‌سوختند و می‌ساختند تا آنکه شیخ در سفر کاشف عمل آمد، کیمیا یافت و رستگار گشت.

اینگونه بود که کمالات شیخ زبانزد عام و خاص شد و به همین سبب اجنبیان به فکر تصاحب این فرهیخته افتادند و بهر اینکار دست به دامان رومن گاری مزدورِ از خدا بی‌خبر شدند، تا تاریخ را جعل کنند. رومن گاریِ درشکه‌چی در مقدمه کتاب خود، «خاطرات من و شیخ ئاران»، آورده است: «همه هستی‌ام از من گرفته شد. در سرابِ مخلوق، منِ دیگری سکنا گزید. ئاران آمد و بر حیات سایه دارم پایان داد. چه سرنوشت پر فراز و نشیبی!» از ما به شما نصیحت که از همین الان جلوی سفارت قطر و بحرین و امارت و یا هر کشور عربی که دم دستتان بود تجمع کنید. گفته باشم دیر بجنبید، شیخ نشین‌های حاشیه خلیج فارس وی را هم صاحب خواهند شد.

Tags: بیوگرافی, ئاران, شیخ, ویلسون
Friday May 30, 2008 - 09:20pm (IRST) Permanent Link | 12 Comments
پاپیون کشی
پاپیون کشی magnify

توضیح: طی حادثه‌ای غم انگیز پاپیون کشته شد، به همین دلیل در میزگردی که به مناسبت بزرگداشت پاپیون شرکت کردم. متن مربوط به یوگی را در زیر آورده‌ام. در صورت تمایل برای خواندن متن کامل میزگرد روی لینک کلیک بفرمائید.

مجری: مرحوم پاپیون چه جور شخصی بود؟

یوگی: وصف بزرگی و عظمت مرحوم پاپیون در سخن نمی‌گنجد. من کوچکتر از اونی هستم که بخواهم چیزی در مورد استاد پاپیون بگم. فقط یادمه استاد پاپیون این اواخر از معتقدین به جمله «من تکذیب می‌کنم پس هستم.»، اعلام برائت و بیزاری کرده بود.

مجری: آخرین خاطره‌ای که با پاپیون داشتی کی بود؟

یوگی: چند وقت پیش بود. یه روز صبح داشتم پاپیون می‌زدم، خبر کوتاهی شنیدم. خبر کوتاه بود و عجیب: «نمایشگاه دائمی در پارک!». از آن دست خبرها بود که وقتی به گوشم خورد نزدیک بود خودم رو با پاپیون خفه کنم! هر چی سبک، سنگین می‌کردم کمتر می‌فهمیدم! خب آدمی چیزی رو که نمی‌دونه، می‌پرسه! به همین دلیل بر آن شدم، طی مصاحبه‌ای چیستی و فلسفه این مسئله را بیابیم.

نزدیکای ظهر همون روز با دودلی و شک، لِک‌لِک کُنان تا دم درِ محفل رفتم، توی راه صد بار به پاپیونم دست کشیده بودم که مبادا شل بشه و روی زمین بیفته، با شک و تردید از درگاه گذشتم و سرم رو انداختم پائین و رفتم تو. نوایی به گوش می‌رسید با اینکه زیاد واضح نبود ولی یه جورایی به دل آدم می‌نشست. نه از آن دست نواهایی که من و هم‌قطارانم گوش می‌کنیم، نوایی بود از جنس نور، صفا و صمیمیت. با کمی دقت شعر آن را از بَر کردم. «عمو تمساح، بعله، افسارمون رو بافتی، بعله، دور گردنمون انداختی، بعله، ...».

من رو به داخل راهنمائی کردند. توی اتاق یه چند تا پوستر خودنمائی می‌کرد، دقیق که شدم، یاد اشتباهی که اونروز صبح مرتکب شده بودم، افتادم. صد بار توبه کرده بودم که صبحانه نسکافه نخورم، ولی نمی‌دونم چرا هر روز صبح شیطون گولم میزنه! دهنم بوی گند نسکافه می‌داد! در ضمن شهامت این رو هم نداشتم که به گناهم اعتراف کنم، به روی خودم نیاوردم، یه گوشه‌ای پیدا کردم و نشستم و یه بار دیگه پاپیونم رو درست کردم. در همین لحظه یکی اومد و شروع کردم به مصاحبه کردن، که در زیر می‌خوانید:

یوگی: در گفته‌ها آمده که قصد دارید نمایشگاه دائمی برپا کنید. این حقیقت داره؟

م.ح: ابداً. من به شدت تکذیب می‌کنم. بحث نمایشگاه در کار نیست.

یوگی: پس این خبر از کجا در آمده؟

م.ح: والا بچه‌ها توی پارک یه دو سه تا لوبیای سحر آمیز کاشتن که به زودی سبز میشن.

یوگی: خب این لوبیاهای سحرآمیز، چی هستند؟

م.ح: این لوبیاها از آن جهت سحرآمیز هستند که وقتی سر از خاک بر ‌می‌آورند، به کانکس تبدیل می‌شوند.

یوگی: حالا چرا پارک رو برای کاشتن لوبیاهای سحرآمیز انتخاب کردید، اینهمه جا؟

م.ح: پارک یک نقطه استراتژیک است و اصولاً در زمان صلح باید به فکر جنگ بود، و الان زمانه جنگ است. شما به اطراف خودت که نگاه کنی متوجه میشی، عُمّال بیگانه همه جا رو گرفتند و محیط زیست رو به لجن کشیدند. اگه ما همین‌طور پارک رو به حال خودش رها کنیم، معلوم نیست چه فاجعه‌ای اتفاق بیفته؟ ما نمی‌تونیم این اجازه رو بدیم که پارک محل جولان پیاده نظام دشمن بشه.

یوگی: واسه جلوگیری از جولان دشمن، قصد دارید چی کار کنید؟

م.ح: ما اول قصد داشتیم توی پارک یه دوتا برج دیدبانی بزنیم. منتها یه عده بی‌خود اعتراض کردند. به هر حال ما به دوتا کانکس رضایت دادیم. و یه چند تا از بچه‌ها رو فرستادیم برای شناسایی!

یوگی: پس بالاخره شما تصدیق می‌فرمائید که قراره در پارک مستقر بشید؟

م.ح: چرا حرف تو دهن آدم می‌ذارید. ما قصد داریم یه کار فرهنگی انجام بدیم و همونطور که گفتم، قبلاً در پارک دوتا لوبیای سحرآمیز کاشته شده است. و اصلاً به شماها ربطی نداره. یه روز صبح بلند میشید، می‌بینید اونجا دوتا کانکس سبز شده است. همونجوری که چیزای دیگه سبز میشن. ما که نمی‌تونیم تو کار طبیعت دخالت کنیم و چیزهایی رو که سبز می‌شوند را از ریشه در بیاریم و حتی نمی‌تونیم اجازه بدیم عناصر فاسد به دفتر و شورا و انجمن راه پیدا کنند و اصولاً در منابع طبیعی توصیه شده است به آریستوکراسی و در حقیقت هیچ کس مثل ما فرق خوب و بد رو نمی‌دونه. اصلاً چه معنی داره که حراست به دانشجوها کم گیر می‌ده، این چه وضعه؟ چرا پوشش خواهرها اینجوریه؟ اصلاً اون پاپیون چیه زدی گردنت؟

یوگی: آقای مجری چشت روز بد نبینه! یکدفعه یکی از آن گوشه فریاد زد: یوگی حیا کن، دانشگاه رو رها کن و ... . اومدم که از محفل بیام بیرون، نمی‌دونم چطور شد من دست پا چلفتی محکم با سر رفتم تو جاکفشی و دنیا پیش چشمم سیاه شد. از عوارض نستله خوردن و پاپیون زدنه دیگه! از محفل با زحمت اومدم بیرون، تمام بدنم درد می‌کرد، در همین حین بود که متوجه شدم پاپیون مفقود شده و هرچی دنبالش گشتم دیگه پیداش نکردم تا اینکه دیشب فهمیدم فوت شدند و خیلی متأسفم شدم.

مجری: واقعاً روحشان شاد!

Tags: مجمع, پاپیون, کورسو, تکذیب
Wednesday May 28, 2008 - 06:05pm (IRST) Permanent Link | 2 Comments
مسابقه موتورسواری
مسابقه موتورسواری magnify

مسابقه موتورسواری

رودکی‌پور: به نام خدا، با گزارش مسابقه موتورسواری جام جهانی [...] در خدمتتون هستیم. این مسابقه برای اولین باره که در پیست تازه تأسیس دانشگاه علم و صنعت برگزار می‌شه! دوتیم هوندای ]...[ و آمیکوی [...] در کلاس 150 سی‌سی در این مسابقه شرکت می‌کنند. قرار بوده که در این مسابقه 24 تیم شرکت کنند که ما هنوز علّت عدم شرکت این تیم‌ها را نمی‌دونیم. تماسی داریم با رئیس فدراسیون موتورسواری و رئیس سازمان ورزش، جناب آقای قلی‌آبادی و علت عدم شرکت بقیه تیم‌ها رو از خودشون می‌پرسیم.

رودکی‌پور: الو، سلام آقای رئیس.

قلی‌آبادی: من هم سلام دارم خدمت شما و بینندگان عزیز.

رودکی‌پور: ممکنه بفرمائید، چرا تیم‌های خارجی در این مسابقه شرکت نکردند؟

قلی‌آبادی: والّا، قرار بود یه چند تا تیم خارجی در این مسابقه شرکت کنند، منتها جیگرش رو نداشتند با بچه‌های ما روبرو بشن! بی.ام.و تنها تیم خارجی بود که انصراف نداد و نمایندشون رو برای مسابقات به ایران فرستاد. اما متأسفانه امروز صبح فهمیدیم، دیشب موتورسوارشون خودکشی کرده. طبق گفته پزشک قانونی شش تا گلوله به قفسه سینه‌اش شلیک کرده و بعد به پاش بلوک سیمانی بسته و خودش رو توی کانال فاضلاب غرق کرده.

رودکی‌پور: تیم‌های داخلی چرا انصراف دادند؟

قلی‌آبادی: تیم‌های داخلی که انصراف دادند، همشون به بیگانگان وابسته‌اند. اینها برای زیر سوال بردن حیثیت سازمان ورزش و ضربه زدن به وجهه بین‌المللی فدراسیون اقداماتی رو انجام دادن که بحمدالله، با هوشمندی و کوشش دست‌اندرکاران این توطئه‌ها خنثی شدند.

رودکی‌پور: چه توطئه‌ای آقای قلی‌آبادی؟

قلی‌آبادی: این تیم‌ها اقدامات ضد ورزشی و ضد اخلاقی مرتکب شدند. مثلاً یه چند تا از موتورسوارانِ مزدور، شب قبل سرشون رو به باتوم کوبیدند و الان در بیمارستان بستری‌اند؛ یه چند تا تیم هم موتورهاشون رو با C4 منفجر کردن. بعد مسئولینِ خائن این تیم‌ها رفتن با رسانه‌های استکبار مصاحبه کردن و شانتاژ خبری به راه انداخته‌اند که تو اینجا امنیت جانی و مالی وجود نداره و از این مزخرفات!

رودکی‌پور: ممنون که با برنامه ما تماس گرفتید، پایدار باشید؛ خدا نگهدار.

قلی‌آبادی: من هم ممنونم. ان شاالله که بچه‌های ما تو این مسابقات سربلند بیرون بیان! خداحافظ.

رودکی‌پور: حالا می‌ریم سراغ مسابقه که تا لحاظاتی دیگر آغاز می‌شه. دو تیم هوندا و آمیکو در پشت خط شروع مسابقه قرار گرفتند. مسیر پیست از دانشکده ریاضی شروع میشه و پس از گذشتن از کنار پارک و دور زدن از کنار استادیوم و سلف اساتید به پایان می‌رسه!

و حالا پرچم شروع مسابقه به حرکت در می‌یاد و دو موتورسوار با سرعت مسابقه رو آغاز می‌کنند. آمیکو در پیچ اول از هوندا جلو میفته و به سرعت خودش اضافه می‌کنه، هوندا تلاش می‌کنه از آمیکو جلو بزنه ولی موتورسوار آمیکو با مهارت مانع می‌شه! هر دو موتورسوار از کنار آمفی تئاتر روباز عبور می‌کنند. رقابت تنگاتنگی در جریانه! و حالا چه اتفاقی افتاده؟ خدای من! آمیکو جلوی پارک متوقف شده و موتورسوار به سمت تماشاچی‌ها میره! احتمال انفجار وجود داره، تیم آتش‌نشانی به محل اعزام می‌شه. با کمال تعجب می‌بینیم که هوندا هم متوقف شده. اینجا چه خبره! دو تا موتورسوار با تماشاچی‌ها درگیر میشن و دو سه نفری رو ناک‌اوت می‌کنند!

پرچم پایان مسابقه به حرکت در می‌آید و مسابقه تموم میشه! ما که گیج شدیم! آقای دژنویی که به طور همزمان مربی‌گری دو تیم هوندا و آمیکو رو بر عهده داره، پشت خط هستند.

رودکی‌پور: سلام آقای دژنویی.

دژنویی: سام علیک!

رودکی‌پور: آقای دژنویی، دو تا موتورسوارِ شما مرتکب عمل ضد اخلاقی شدند! چه اتفاقی افتاد که با تماشاچی‌ها درگیر شدند؟

دژنویی: آقای رودکی‌پور، تو باغ نیستی! همینجوری الکی زِر می‌زنی! من نمی‌دونم این چه توطئه‌ای که تماشاچی‌ها بوی کباب میدن؟ خب بازیکنِ گرسنه متعهد ما، عکس‌العمل نشون می‌ده و به حول قوه الهی بچه‌های ما خوب کار کردند و در مقابل وسوسه‌های شیطانی مقاومت کردند و حماسه آفریدند! کور شود هر آنکه نتواند دید.

]رودکی‌پور فکش روی میز افتاد و زبانش بند آمد[

]خیابانی به زور خودش رو جمع و جور می‌کند و ادامه می‌دهد[

خیابانی: این پیروزی شیرین رو به ملت شریف همیشه در صحنه ایرانِ اسلامی تبریک می‌گم!

]پیام بازرگانی[

---------------------------

*** این مطلب قبلاً در کورسو منتشر شده بود.

Tags: دانشگاه, موتور
Thursday May 15, 2008 - 01:55pm (IRST) Permanent Link | 0 Comments
این مافیاست که می ماند
این مافیاست که می ماند magnify

این مافیاست که می ‌ماند

مرحوم کارآگاه یوگی

شادی‌ هایمان جایشان را به غم داده ‌اند، گل بوته‌ها به علف‌ های هرز، و زباله است، اینجا، آنجا و همه جا؛ و پول است که در دانشگاه از زمین و آسمان می ‌بارد و هر دانشکده‌ ای ساختمان و طرح جدیدی؛ معلوم نیست بهر حیف بیت المال است یا نظم نوینی است در آسایشگاه بزهکاران؟!! هرچه هست نه بهر ترقی علم است، نه بهر آسایش دانشجو! آری بنگرید بدان سیاهچال عظیم، بدان دانشکده ریاضی سابق، و معلوم نیست چه ابوالهولی آنجا سبز خواهد شد. آیا فرعونی بر فراز آن بیغوله خواهد نشست؟ و کرور کرور دانشجویانِ سرگردان و مستاصل که درس شیرین علوم پایه‌ ای را افتاده‌ اند را نظاره ‌گر خواهد بود؟ آنگاه شعف آن فرعون را در بر خواهد گرفت؟ لذتی دارد، هُل دادنِ دانشجویان به قعر بدبختی!

من دیدم و هزاران دیدند، به لطفِ یوتیوب، قولتوقچیان را که در جوار سیاهچال دفتر دارد، لب به دشنام گشوده و هر آنچه می تواند بار آن دانشجو می‌کند. از مزدور تا جاسوس بیگانه. شما درست می‌گویید آقای دکتر! بنده اعتراف می‌کنم، من جاسوس سیا هستم و هزاران هزار دلار، بابت اطلاعاتِ حساسی که منتقل می‌کنم دستمزد می‌گیرم. فقط مانده‌ام برای گزارش ماه آینده کدام یک از موارد حساسِ دانشگاه را گزارش دهم؛ میزان گاز متصاعد شده از دست به آب یا شایدم لیست کتاب‌های عهد عتیقی که در کتابخانه‌ نگهداری می‌شود یا ... .

من اعتراف می‌کنم، من مزدورم و چشم دیدن این را ندارم که دانشگاه قَدَری چون علم و صنعت که در جایگاه دوهزار و پانصد و خرده‌ای نشسته است را ببینم. البته شما راست می‌گویید دانشگاه ما در جهان اول نباشد دوم است و دست‌های بیگانه در کار است و رتبه ما را پائین رد می‌کنند.

من خواندم و هزاران خواندند، درب پشتِ دانشکده راه‌آهن مهر و موم است! دو شاخ داشتم، دوتا شاخ دیگر هم روی سرم سبز شد! کجائید دلسوختگان، دردآشنایانِ بی‌پناهِ در اقلیت، جان بر کفان که سرتان کلاه گذاشته‌اند! دانشکده راه‌آهن را باید کلاً مهر و موم کرد که هزارتویی است بی‌پایان! و هر گوشه سوراخ موشی و پاتوقی! در این فکرم که کدام مزدور بیگانه طرحِ این دارالعجایب را به شما قالب کرده است. کار هرکه هست، دست مریزاد! احسنت!

من گریستم و هزاران خواهند گریست، که کورسوی امید هم می رود که خاموش شود.

و باید چشم‌ها را بست و در خواب عمیق فرو رفت. بخوابید دانشجویان عزیز که قلندر بیدار است و اکنون شب است. شبی تیره و تار؛ حالا مافیا چشمها باز، یکی رو انتخاب کنید و روزه!!!

Tags: مافیا, دانشگاه, کورسو, قولتوقچیان
Monday May 5, 2008 - 08:57pm (IRST) Permanent Link | 12 Comments
باور؛ نشریه شورای صنفی دانشکده عمران علم و صنعت
باور؛ نشریه شورای صنفی دانشکده عمران علم و صنعت magnify

بالاخره وبسایت باور راه اندازی شد.

سایت نشریه باور

مطلب های یوگی رو هم می تونین توی شماره های سه و چهار بخونین!

باور شماره 3 - نیمه دوم آذرماه

باور شماره 4 - نیمه اول دی

Tags: نشریه
Sunday April 6, 2008 - 07:45pm (IRST) Permanent Link | 0 Comments

Add وبلاگ طنز يوگي و دوستان to your personalized My Yahoo! page:

Add to My Yahoo!RSS About My Yahoo! & RSS
1 - 5 of 26 First | < Prev | Next > | Last