مانده بر ساحل
قايقي، ريخته بر سر
پيكرش را ز رهي ناروشن
برده در تلخي ادراك فرو .
هيچكس نيست كه آيد از راه
و به آب افكندش .
و در اين وقت كه هر كوهه آب
حرف با گوش نهان مي زندش،
موجي آشفته فرا مي رسد از راه كه گويد با ما
قصه يك شب طوفاني را .
***
و ساحلِ خیس، جای پایش اینجا، آنجا، هرجا
همرهان آشفته آب، موهاشان پریشانِ باد، پابرجا
و فریادها از دور دست،
ناخدا کجایی! با مایی!
ابرها در افق رنگارنگ پرده پر میزنند
***
میپرد، میپرد، روی دشتِ آلوده
ناخدا بیماهی در پی چیست روان؟
وچرا در دریا هیچ ماهی قرمز نیست؟
دور از او فانوس،
در تاریکیِ محض،
کشتی او شکست،
بر صخرهسار نشست
بر سَرِ سنگِ سوسماری سَر
***
و اسپارو که میگفت امیدی در این نزدیکی است
و ناخدا میداند حوض او بیماهی است
و صدایی از دور میگوید،مهندس کارت!؛
پی نوشت: برای بهتر دیدن عکس روی آن کلیک کنید؛