Yahoo! 360° News | Beta Feedback
Start your own Yahoo! 360° page

►→S◕BĦ♣♠ⁿ←♪♫

Top Page  |  Blog  |  Feeds  |  Friends  |  Lists

  • Work: Reza Tejarat Co.
  • School: Azad University ( E.E Engineering )

Add

►→S◕BĦ♣♠ⁿ←♪♫ is not connected to you in Yahoo! 360°.

Last updated Thu Mar 26, 2009 Member since December 2007

اگر بار گران بودیم...رفتیم...اگر نامهربان بودیم هم رفتیم...حلال کنین دوستان!دوستدار همتون.سبحان

1 - 5 of 175 First | < Prev | Next > | Last

Someone's words... Full Post View | List View

The great pleasure in life is doing what people say you cannot do !

حکایت چوپان دروغگو

یکی بود یکی نبود.

چوپانی بود که در نزدیکی ده، گوسفندان را به چرا می برد.

مردم ده، همه گوسفندانشان را به او سپرده بودند و او هر روز مشغول مراقبت از آنان بود.

چوپان،‌ هر روز که گرسنه می شد، گوسفندی را می کشت. کباب می کرد و خود و بستگانش با آن سیر می شدند.

سپس فریاد می زد: گرگ. گرگ. ای مردم. گرگ...

مردم ده سرآسیمه می رسیدند و می دیدند که مانند همیشه، کمی دیر شده و گرگ گوسفندی را خورده است.

مردم ده تصمیم گرفتند پولهای خود را روی هم بگذارند و چند سگ گله بخرند. از وحشی ترین و خونخوارترینها.

چوپان به آنها اطمینان داد که با خرید این سگها، دیگر هیچگاه، گوسفندی خورده نخواهد شد.

هنوز چند روزی نگذشته بود که دوباره، صدای فریاد چوپان به گوش رسید. مردم دویدند و خود را به گله رساندند و دیدند گوسفندی خورده شده است.

یکی از مردم، به بقیه گفت:

ببینید. ببینید. هنوز اجاق چوپان داغ است. هنوز خرده هایی از گوشت سرخ شده گوسفندانمان باقی است.

بقیه مردم که تازه متوجه شدند چوپان، دروغگوست، فریاد برآوردند: دزد. دزد. دزد را بگیرید...

ناگهان چهره مهربان و دلسوخته چوپان تغییر کرد. چهره ای خشن به خود گرفت. چوب چوپانی را برداشت و به سمت مردم حمله ور شد. سگها هم او را همراهی می کردند.

برخی مردم زخمی شدند. برخی دیگر گریختند.

از آن شب، پدرها و مادرها برای بچه ها، در داستانهای خود شرح می دادند که:

عزیزان. دورغگویی همیشه هم بی نتیجه نیست. دروغگوها می توانند از راستگویان هم سبقت بگیرند. خصوصاً وقتی پیشاپیش، چوب، گوسفندها و سگهای نگهبانتان را به آنها سپرده باشید...

Thursday July 2, 2009 - 08:02pm (IRST) Permanent Link | 0 Comments
به قول خودش چقدر خنده داره...من میگم تاسف بار
لطفا تا آخرش بخونید
· چقدر خنده داره که یک ساعت خلوت با خدا دیر و طاقت فرساست. ولی 90 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره!
· چقدر خنده داره که صد هزارتومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد!
· چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یک ساعت فیلم دیدن به سرعت می گذره!
· چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمیاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!
· چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمون به وقت اضافی می کشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی مراسم دعا و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می کنیم و آزرده خاطر می شیم!
· چقدر خنده داره که خوندن یک صفحه و یا بخشی از قرآن سخته اما خوندن صد سطر از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه !
· چقدر خنده داره که سعی می کنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزرو کنیم اما به آخرین صف نماز جماعت یک مسجد تمایل داریم!
· چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تا آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!
· چقدر خنده داره که شایعات روزنامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما سخنان قران رو به سختی باور
می کنیم!
· چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدند به بهشت برن!
· چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنیم به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته بشه همه جا رو فرا می گیره اما وقتی سخن و پیام الهی رو می شنویم دو برابر در مورد گفتن یا نگفتن اون فکر می کنیم!
· خنده داره اینطور نیست؟
· دارید می خندید ؟
· دارید فکر می کنید؟
· این حرفا رو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاسگزار باشید که او خدای دوست داشتنی ست.
· آیا این خنده دار نیست که وقتی می خواهید این حرفا را به بقیه بزنید خیلی ها را از لیست خود پاک می کنید؟ به خاطر اینکه مطمئنید که اونا به هیچ چیز اعتقاد ندارند.
· این اشتباه بزرگیه اگه فکر کنید دیگران اعتقادشون از ما ضعیف تره
Thursday April 30, 2009 - 12:55pm (IRST) Permanent Link | 4 Comments
Be Man Chizi Begoo...
Be Man Chizi Begoo... magnify
به من چیزی بگو شاید هنوزم فرصتی باشه
هنوزم بین ما شاید یه حس تازه پیدا شه
یه راهی رو به من وا کن تو این بی راهه بن بست
یه کاری کن برای ما اگه مایی هنوزم هست
به من چیزی بگو از عشق، از این حالی که من دارم
من از احساس شک کردن به احساس تو بیزارم
تو هم شاید شبیه من تو این برزخ گرفتاری
تو هم شاید نمی دونی چه احساسی به من داری
گریزی جز شکستن نیست منم مثل تو می دونم
نگو باید برید از عشق نه می تونی نه می تونم
Tuesday April 14, 2009 - 07:05pm (IRST) Permanent Link | 4 Comments
هم خوشحال هم ناراحت
هم خوشحال هم ناراحت magnify
امروز روز خوبی بود، هرچند من حالم گرفته بود اما در کل از ظهر تا شب به گشت و گذار و بعدش تولد دایی حسین بود
گله ای رفته بودیم:دی...فکر کنم 20 25 نفری بودیم
خوش گذشت دلیل اصلیشم اینه که یک فرد خیلی عزیزی که خیلی دوستش دارم خوشحالم کرد و حال گرفته شده بوده ام دوباره خوب شد
خیلی خوشحال شدم
خدایا ازت ممنونم
این عکسم ماله امروزه.تولد دایی حسین که سورپرایزش کردیم
فردام تولد مامانمه
این عکس هم بطور اتفاقی خواهرم ازم گرفت
این روزها مشهد خیلی سرد شده و هوا بارونی هست که کاپشن دارم
ریشامم دیروز زدم:پی
بده؟خوبه؟
Thursday March 26, 2009 - 11:19pm (IRST) Permanent Link | 6 Comments
1/1/88
1/1/88 magnify
ببین اول سالی سیاه پوشیدم...انشالله که امسال سال شادی باشه و غم نباشه!
قیافه ام کمی خسته و داغون شده نه؟بر اثر عصبی شدن و کم خوابی و شب بیداریه
Sunday March 22, 2009 - 01:10am (IRST) Permanent Link | 1 Comment

Add Someone's words... to your personalized My Yahoo! page:

Add to My Yahoo!RSS About My Yahoo! & RSS
1 - 5 of 175 First | < Prev | Next > | Last