در نبندیم به روی سخن زنده ی تقدیر که از پشت چپرهای صدا می شنویم
مرا در منزل جانان چه جای امن چون هردم جرس فریاد میدارد که بربندید محمل ها
سئوه سئوه گزدیم بو ایل لری
تئله تئله دوزدیم من گول لری
باخا باخا یوللارا ! ! !
آختاریرام سنی من !
شیرین سوزیم گلمه دی
کونول ویریپ سئودیگیم !
هاردا قالدی گلمه دی
ایلک باهار گلدی !
دورنالار گلدی
تکجه سن گلیپ چیخمادین
هاردا قالمیسان
ترجمه فارسی :
با دلی پر از مهر و محبت در میان این مردمان سیر کردم
گلهای زیبا را بر گیسوان آراستم
با قلبی آکنده از حسرت و اندوه ! !
چشم بر راهها دوخته ام !
و تو را می جویم ! !!
شیرین زبانم نیامد
عزیز دو چشمانم نیامد
آنکه دل بدو باخته ام !
و آنکه دوستش دارم نیامد !!
بهار زیبا فرا رسید
پرندگان مهاجر بازگشتند
تنها !
تو نیامدی ......
یادداشت از مهدی:
این شعر را رویا (خواهر شروین) تهیه کرده . شعری که رشید بهبوداف خوانده و شروین اون رو خیلی دوست داشت.
آنی بود، در ها وا شده بود.
برگی نه، شاخی نه، باغ فنا پیدا شده بود.
بخشی از شعر boodhi سهراب سپهری
قطعه زیر را رویا (خواهر شروین) برای او گفته است.
قشنگ بود و از اهالی فردا
با دور دستها نسبتی نزدیک داشت
آنگاه که آبی دریا را ترک می کرد
نمیدانست چقدر زود مسافر آبی آسمان خواهد شد
زیباتر شده بود، زیباتر از همیشه
وآرام و ساکت و بیشتر فکر می کرد و کمتر حرف می زد
حس عجیبی داشت!
می دانست مفهوم دوست داشتن را
هجا می کرد عشق را !
و مرگ را می فهمید!
زبان همه را می فهمید، وقتی خاطراتش را می گفت، گویی همسفرش بوده اید!
خنده هایش ، قهقهه هایش فقط شادی می آورد
کودکانه رفتار می کرد
و دلی مهربان
و روحی بزرگ داشت.
پدرش را دوست داشت
مادرش و برادران و خواهرانش را
و از همه بیشتر مهدی را ،
آن یار همیشگی در خوشی و ناخوشی
هیچکس آندو را بدون هم ندیده بود
امان از این روزگار!
امان!
امان!
چقدر دوست داشت با هم به سفر بروند،
ولی تقدیر اینگونه نمی خواست.
آخرین نگاهش را با چشمهای قشنگ مهدی اش گره زد،
و خود را خوشبخت یافت.
با خدایش راز و نیاز کرد و خواهرش را بیاد آورد که چقدر زود بملاقاتش خواهد رفت.
شک داشت !
اما
بخود نهیب زد
وقت رفتن بود!
آرام شد و یکبار دیگر عمیق تر به او نگاه کرد و همه چیز تمام شد!
او پرواز کرد !
تا پیش خدا !
تا بر معشوق !
بی تو بودن را چگونه باور کنیم؟
با تو بودن را دوست داریم
دیشب دیدمت !
باور می کنی؟
زیبا و خفته
آرام نفس می کشیدی
با لباسی سر تا پا سبز
و موهای شفاف
و نگاهی معصومانه تر از کودکی ات !
من پیش توام،
مگر مرا نمی بینی؟
و می بینمت !
حست می کنم !
بوی تو در این نزدیکی هاست،
تازه تر از باران،
و زیباتر از دریا،
و قشنگ تر از کوه .
نفرین بر مسئولین بی مسئولیت، نفرین بر مرگ ، نفرین بر جدایی.
حکایت دکتر معین
"ما همین ایران عقب مانده را باید دوست بداریم و تلاش کنیم تا عقب ماندگی مان جبران شود."
شروین دکتر معین رو خیلی دوست داشت. یک بارنمایشگاه کتاب بود که گفت بریم کتاب بخریم. من اون سال حال گشت و گذار نمایشگاه کتاب رو نداشتم . به شروین گفتم که حال گشتن ندارم. گفت می دونم که چه کتابی می خوام. رفتیم و فرهنگ شش جلدی معین رو با حافظ نامه خرمشاهی و یکی دو تا کتاب کلفت دیگه خرید. با چه جون کندن و کمر دردی خریدیم. هی بهش غر زدم که می خوای چکار الآن که CD دهخدا هست. تازه کاملتر هم که هست. اما شروین می گفت . معین و کتاب یه چیز دیگه اس . من دیگه نپرسیدم چرا. اما بعدها دیدم که یکی از علاقه های شروین اینه که لغت نامه رو بذاره جلوش و صفحاتش رو پشت سر هم بخونه! عاشق واژگان بود و ریشه واژه ها و اینکه بتونه یه ربطی بین اون ها پیدا کنه. و بعد با حرارت برای من توضیح می داد و معمولا چند بار.
این روزها عادتم شده که به چیزای مورد علاقه اش بیشتر توجه کنم. چرا آدمها اینجورن. البته نمی خوام راجع به این بنویسم . زندگی نامه دکتر معین رو خوندم خیلی جالب شد برام.
اول که کتاب رو باز کردم دیدم عکس پدر ، پدر بزرگ پدری و پدر بزرگ مادریش رو انداخته. همه فاضل و با سواد. آدم خیلی زود به خودش می گه خوب راه سختی رو نداشته. خوب تو اون زمان از همچه خوانواده ای خوب باید هم همچین کسی عمل بیاد. اما شروع کردم به خوندن زندگی نامه اش
دکتر معین در 9 اردیبهشت سال 1297 در رشت به دنیا آمد. دو سال بعد هم برادرش پا به دنیا گذاشت. همه چی روبه راه بوده که در پنج سالگی اش مریضی سختی گرفت و همه از نگران خوب شدنش بودند. او از این بیماری جان سالم به در می برد اما چیزی نمی گذرد که مادرش از دنیا می رود. درست موقعی که پدرش هم مریض بود. پنج روز بعد پدر هم در می گذرد (خوش بحالش چه زود می ره پیش همسرش). و محمد می ماند برادر کوچکتر و پدر بزرگش.
محمد کوچک را پدر بزرگ درس می دهد. حال شما ببینید که او به چه حالی درس می خواند. سال بعد دبستان باز می شود. محمد آنقدر می دانسته که او را از همان اول کلاس سوم می گذارند. اما به زودی در میابند که این کلاس شایسته او نیست و خیلی زود او را به کلاس پنجم می برند. تا سال بعد کلاس ششم را هم تمام می کند و در هفت سالگی در امتحان ورودی دبیرستان قبول می شود. برای چنین سنی دبیرستان خیلی زود است و اول او را راه نمی دهند. شناسنامه اش را بزرگ می کنند و او در دبیرستان مشغول می شود. چهار سال در رشت درس می خواند و برای کلاس پنجم او را به دارالفنون در تهران می فرستند. در سیزده سالگی دار الفنون را تمام می کند و در دارالمعلمین آن روزگار ثبت نام می کند و دوره سه ساله را با نمرات درخشان تمام می کند و در رشته ادبیات و فلسفه موفق به دریافت درجه لیسانس می شود. به سربازی می رود شش ماه را لباس نظام می پوشد و بقیه اش در اهواز مشغول تدریس و تحقیق می شود.در همان زمان موفق به دریافت لیسانس روانشناسی از انستیتو بروکسل به صورت مکاتبه ای می شود. در همین سالها فکر فرهنگ بزرگ لغات فارسی در ذهن او نقش می بندد.
در سال 1318 به تهران باز می گردد و بلا فاصله در دوره دکترای زبان و ادبیات فارسی پذیرفته می شود. در هفده شهریور 1321 اتفاق ویژه ای می افتد اولین فارغ التحصیل دکترای ادبیات فارسی از پایان نامه اش با موفقیت دفاع می کند و او کسی نیست جز دکتر محمد معین در سن 24سالگی. در همان سال به استادی دانشگاه تهران می رسد.
از همان روزگاری که در اهواز به سر می برد دست به کاری سترگ زده بود. تصحیح کتاب بزرگ "برهان قاطع" که بزرگترین فرهنگ واژگان روزگار قدیم بوده است.
علامه دهخدا در حال تهیه لغت نامه بزرگ خود بود و در این راه که وزارت فرهنگ در میان گذاشته بود سازمانی تشکیل داد که بعدها سازمان لغت نامه دهخدا نام نهاده شد. در روزگار خود او از اندیشمندان و اساتید آن روز برای آن کار دعوت شد . از جمله دکتر محمد معین . خیلی زود در این سازمان به خاطر سخت کوشی و دقت نظر دکتر معین به جایگاه ویژه ای رسید. در سالهای 1332 تا 1334 که حال دهخدا به وخامت گذارده شده بود سرپرستی سازمان به عهده دکتر معین گذاشته شد.
در روز های آخر دهخدا وصیت کرد که تمام فیش های چاپ نشده لغت نامه که بیش از یک میلیون است بدون هیچ تغییری - ولو این که سرتا پا غلط باشد - به سرپرستی دکتر معین چاپ شود. که چنین شد.
دکتز معین قبل و در حین حاشیه نویسی و تصحیح برهان قاطع شروع به فیش برداری منظم کرده بود و طی بیست سال تحقیق در متون ادبی نظم و نثر و محاوره های روزانه اقصا نقاط کشور نزدیک به یک میلیون و سیصد هزار فیش تهیه کرده بود. بدینسان پایه های فرهنگ فارسی معین گذاشته شده بود. در سال 1338 در چهار قسمت چاپ آن آغاز گردید.
کار دیگری که ناخواسته بر عهده دکتر معین قرار داده شد، جمع آوری و تصحیح آثار نیما یوشیج بود که با آنکه آندو همدیگر را ندیده بودند نیما وصیت کرده بود که این کار را دکتر معین انجام دهد.
اما دریغ و صد دریغ که این دردانه ادب فارسی ، چقدر در همه چیز تعجیل داشت. او که پنج سال پیش از همه وارد دبیرستان شده بود و هشت سال زودتر از دیگر همکلاسی هایش لیسانس خود را گرفته بود و دوره دکترا را در نصف زمان لازم طی کرده بود؛ ز چه رو اینهمه شتاب داشت. در صبح نهم آذر 1345 مشغول بررسی رساله دکترای یکی از دانشجویان خود بود که حالش دگرگون می شود. او را به بیمارستان می برند. پزشکان مشورت می کنند اما دست آخر اشتباه می کنند و دکتر محمد معین به حال اغماء کامل می رود. سال بعد او را به اصرار به بیمارستان مونترال کانادا منتقل می کنند. اما هیچ نتیجه ای حاصل نمی شود. در این میان همسرش پیوسته در کنارش می نشیند اما دکتر هرگز لب به سخن باز نمی کند.
پس از چهار سال ونیم تلاش در بیهوشی مطلق در سیزدهم تیرماه 1350 رخت خسته تن را بیرون می آورد.
راستی همین چند روز پیش دکتر سید جعفر شهیدی کسی که کار فرهنگ معین را پس از او دنبال کرد ، دار فانی را وداع گفت . روح آن بزرگان شاد باد.
از سخنان دکتر معین:
"ما به زبان فارسی خیلی بدهکاریم."
"ما همین ایران عقب مانده را باید دوست بداریم و تلاش کنیم تا عقب ماندگی مان جبران شود." .