Yahoo! 360° News | Beta Feedback
Start your own Yahoo! 360° page

(Am-Gezi)_عم قزی

Top Page  |  Blog  |  Friends

Add

(Am-Gezi)_عم قزی is not connected to you in Yahoo! 360°.

Last updated Tue Nov 14, 2006 Member since May 2005

در نبندیم به روی سخن زنده ی تقدیر که از پشت چپرهای صدا می شنویم

1 - 5 of 88 First | < Prev | Next > | Last

عم قزی (Am-Qezi) Full Post View | List View

مرا در منزل جانان چه جای امن چون هردم جرس فریاد میدارد که بربندید محمل ها

زهرا
ته دلم تاریک و خاموش است. ده روز پیش تندباد بیرحم زهرا را با خود برد. با اینهمه باید بنویسم. من باور نمی کنم؛ نه من نه خانواده ام. زهرا سخن نگفت، زهرا لبخند زد، زهرا لبخندش سرد شد و چشمانش کم جان. نگاهش مهربان بود و نیازمند. سوزناک و بیرحم، همه می ماندیم و او می رفت. دلش نمی خواست اما برگزیده شده بود. صدایش زده بودند همه چیز را رها کرد و رفت. چشمهایش را بست و دیگر نگشود و دمی که به بازدمی دیگر نرسید. دلم برای خنده هایش تنگ می شود. برای تمام مهربانی ای که بی دریغ می بخشید. برای تمامی خوبی هایش که بی توقع بود گویا خواهر که نه، مادر همه مان بود. لطفی از این دست که در این روزگار نایاب است و نایاب گشت.
زهرا ستاره بود. زهرا مثل نامش بود که بر تاریکی این روزگار درخشیدن گرفت. می دانم آن طور که باید درک نشد و می دانم که روحش بزرگتر از آنی بود که سبکی تحمل ناپذیر زندگی را تاب آرد. هم از این رو بود که بی هیچ شکایتی از آن همه درد و رنج[، به] مصلحت خداوند بال گشود و پر گرفت و رفت. بزرگ بود و کارهای بزرگ بسیار کرده بود. دست افتاده های بسیاری را گرفته بود و [بسیار افتاده بود.] بسیار افتاده بود و برخاسته بود و برقراری اش شگفت انگیز بود. هرگز از مرگ نمی ترسید. هرگز از زندگی و سختی هایش نمی هراسید. تنها و ایستاده به جنگی نابرابر گردن نهاده بود و ناگهان چه زود و ناباورانه دور گشت و دور گشت و دور گشت. گمان می بردم هرگزمرگ توان مقابله با زهرا را نخواهد داشت و امروز می دانم آنچه که زهرا را به تمامی فرا گرفت مرگ نبود و نیست. نمی دانم چیست؛ هنوز نامی بر آن ننهاده ام. یادم می آید دبستانی [که] بودم، زهرا می گفت که هیجده سالگی اش خواهد مرد. باورم شده بود. تا زهرا هیجده سالگی اش را تمام کند خیلی می ترسیدم و غصه می خوردم. اما به خیر گذشته بود. درباره زهرا چند برگی نوشته بودم اما برایش نخواندم . دیر شد. بقول شاعر چقدر زود دیر می شود. می خواهم امروز دیگر منتظر روز بعد و یک روزی و یکی از این روزها نباشم. چه می دانم، چه می دانیم؛ شاید در آن روزهایی که نمی دانیم کجایند دیگر منی وجود نداشته باشد. پس بگذارید بگویم: بیایید با هم مهربانتر باشیم و اگر همدیگر را دوست داریم بهم دیگر بگوئیم. دوباره فردا که شد یادمان نرود که امروز با هم عهدی بستیم . این سرود را سر دادیم که
بیا تا قدر یکدیگر بدانیم که تا ناگه زیکدیگر نمانیم
زهرا، زهرا، زهرا؛ نامش تا ابد بر زبانها و یادش همیشه در اندیشه هایمان جاریست. نیک می دانم این داغ نه رفتنی نه شستنی که ماندنی است.
و خاطراتش اینک گنجینه ایست که در بی قراری های بی وقفه مان شاید گریزگاهی آرامبخش باشد.
"از یادداشتهای شروین در 22 آبان 86"
Sunday November 2, 2008 - 12:35pm (PST) Permanent Link | 10 Comments
گلمدی
گلمدی magnify

سئوه سئوه گزدیم بو ایل لری

تئله تئله دوزدیم من گول لری

باخا باخا یوللارا ! ! !

آختاریرام سنی من !

شیرین سوزیم گلمه دی

ایکی گوزیم گلمه دی

کونول ویریپ سئودیگیم !

هاردا قالدی گلمه دی

ایلک باهار گلدی !

دورنالار گلدی

تکجه سن گلیپ چیخمادین

هاردا قالمیسان

ترجمه فارسی :

با دلی پر از مهر و محبت در میان این مردمان سیر کردم

گلهای زیبا را بر گیسوان آراستم

با قلبی آکنده از حسرت و اندوه ! !

چشم بر راهها دوخته ام !

و تو را می جویم ! !!

شیرین زبانم نیامد

عزیز دو چشمانم نیامد

آنکه دل بدو باخته ام !

و آنکه دوستش دارم نیامد !!

بهار زیبا فرا رسید

پرندگان مهاجر بازگشتند

تنها !

تو نیامدی ......

یادداشت از مهدی:

این شعر را رویا (خواهر شروین) تهیه کرده . شعری که رشید بهبوداف خوانده و شروین اون رو خیلی دوست داشت.

Tags: شروین, رشید, بهبوداف, رویا
Monday March 10, 2008 - 02:57am (PDT) Permanent Link | 10 Comments
بود و آن
بود و آن magnify

آنی بود، در ها وا شده بود.

برگی نه، شاخی نه، باغ فنا پیدا شده بود.

بخشی از شعر boodhi سهراب سپهری

Monday February 25, 2008 - 01:55pm (PST) Permanent Link | 2 Comments
قشنگ

قطعه زیر را رویا (خواهر شروین) برای او گفته است.

قشنگ بود و از اهالی فردا

با دور دستها نسبتی نزدیک داشت

آنگاه که آبی دریا را ترک می کرد

نمیدانست چقدر زود مسافر آبی آسمان خواهد شد

زیباتر شده بود، زیباتر از همیشه

وآرام و ساکت و بیشتر فکر می کرد و کمتر حرف می زد

حس عجیبی داشت!

می دانست مفهوم دوست داشتن را

هجا می کرد عشق را !

و مرگ را می فهمید!

زبان همه را می فهمید، وقتی خاطراتش را می گفت، گویی همسفرش بوده اید!

خنده هایش ، قهقهه هایش فقط شادی می آورد

کودکانه رفتار می کرد

و دلی مهربان

و روحی بزرگ داشت.

پدرش را دوست داشت

مادرش و برادران و خواهرانش را

و از همه بیشتر مهدی را ،

آن یار همیشگی در خوشی و ناخوشی

هیچکس آندو را بدون هم ندیده بود

امان از این روزگار!

امان!

امان!

چقدر دوست داشت با هم به سفر بروند،

ولی تقدیر اینگونه نمی خواست.

آخرین نگاهش را با چشمهای قشنگ مهدی اش گره زد،

و خود را خوشبخت یافت.

با خدایش راز و نیاز کرد و خواهرش را بیاد آورد که چقدر زود بملاقاتش خواهد رفت.

شک داشت !

اما

بخود نهیب زد

وقت رفتن بود!

آرام شد و یکبار دیگر عمیق تر به او نگاه کرد و همه چیز تمام شد!

او پرواز کرد !

تا پیش خدا !

تا بر معشوق !

بی تو بودن را چگونه باور کنیم؟

با تو بودن را دوست داریم

دیشب دیدمت !

باور می کنی؟

زیبا و خفته

آرام نفس می کشیدی

با لباسی سر تا پا سبز

و موهای شفاف

و نگاهی معصومانه تر از کودکی ات !

من پیش توام،

مگر مرا نمی بینی؟

و می بینمت !

حست می کنم !

بوی تو در این نزدیکی هاست،

تازه تر از باران،

و زیباتر از دریا،

و قشنگ تر از کوه .

نفرین بر مسئولین بی مسئولیت، نفرین بر مرگ ، نفرین بر جدایی.

Tags: شروین
Wednesday February 20, 2008 - 01:29am (PST) Permanent Link | 6 Comments
حکایت دکتر معین
حکایت دکتر معین magnify

حکایت دکتر معین

"ما همین ایران عقب مانده را باید دوست بداریم و تلاش کنیم تا عقب ماندگی مان جبران شود."

شروین دکتر معین رو خیلی دوست داشت. یک بارنمایشگاه کتاب بود که گفت بریم کتاب بخریم. من اون سال حال گشت و گذار نمایشگاه کتاب رو نداشتم . به شروین گفتم که حال گشتن ندارم. گفت می دونم که چه کتابی می خوام. رفتیم و فرهنگ شش جلدی معین رو با حافظ نامه خرمشاهی و یکی دو تا کتاب کلفت دیگه خرید. با چه جون کندن و کمر دردی خریدیم. هی بهش غر زدم که می خوای چکار الآن که CD دهخدا هست. تازه کاملتر هم که هست. اما شروین می گفت . معین و کتاب یه چیز دیگه اس . من دیگه نپرسیدم چرا. اما بعدها دیدم که یکی از علاقه های شروین اینه که لغت نامه رو بذاره جلوش و صفحاتش رو پشت سر هم بخونه! عاشق واژگان بود و ریشه واژه ها و اینکه بتونه یه ربطی بین اون ها پیدا کنه. و بعد با حرارت برای من توضیح می داد و معمولا چند بار.

این روزها عادتم شده که به چیزای مورد علاقه اش بیشتر توجه کنم. چرا آدمها اینجورن. البته نمی خوام راجع به این بنویسم . زندگی نامه دکتر معین رو خوندم خیلی جالب شد برام.

اول که کتاب رو باز کردم دیدم عکس پدر ، پدر بزرگ پدری و پدر بزرگ مادریش رو انداخته. همه فاضل و با سواد. آدم خیلی زود به خودش می گه خوب راه سختی رو نداشته. خوب تو اون زمان از همچه خوانواده ای خوب باید هم همچین کسی عمل بیاد. اما شروع کردم به خوندن زندگی نامه اش

دکتر معین در 9 اردیبهشت سال 1297 در رشت به دنیا آمد. دو سال بعد هم برادرش پا به دنیا گذاشت. همه چی روبه راه بوده که در پنج سالگی اش مریضی سختی گرفت و همه از نگران خوب شدنش بودند. او از این بیماری جان سالم به در می برد اما چیزی نمی گذرد که مادرش از دنیا می رود. درست موقعی که پدرش هم مریض بود. پنج روز بعد پدر هم در می گذرد (خوش بحالش چه زود می ره پیش همسرش). و محمد می ماند برادر کوچکتر و پدر بزرگش.

محمد کوچک را پدر بزرگ درس می دهد. حال شما ببینید که او به چه حالی درس می خواند. سال بعد دبستان باز می شود. محمد آنقدر می دانسته که او را از همان اول کلاس سوم می گذارند. اما به زودی در میابند که این کلاس شایسته او نیست و خیلی زود او را به کلاس پنجم می برند. تا سال بعد کلاس ششم را هم تمام می کند و در هفت سالگی در امتحان ورودی دبیرستان قبول می شود. برای چنین سنی دبیرستان خیلی زود است و اول او را راه نمی دهند. شناسنامه اش را بزرگ می کنند و او در دبیرستان مشغول می شود. چهار سال در رشت درس می خواند و برای کلاس پنجم او را به دارالفنون در تهران می فرستند. در سیزده سالگی دار الفنون را تمام می کند و در دارالمعلمین آن روزگار ثبت نام می کند و دوره سه ساله را با نمرات درخشان تمام می کند و در رشته ادبیات و فلسفه موفق به دریافت درجه لیسانس می شود. به سربازی می رود شش ماه را لباس نظام می پوشد و بقیه اش در اهواز مشغول تدریس و تحقیق می شود.در همان زمان موفق به دریافت لیسانس روانشناسی از انستیتو بروکسل به صورت مکاتبه ای می شود. در همین سالها فکر فرهنگ بزرگ لغات فارسی در ذهن او نقش می بندد.

در سال 1318 به تهران باز می گردد و بلا فاصله در دوره دکترای زبان و ادبیات فارسی پذیرفته می شود. در هفده شهریور 1321 اتفاق ویژه ای می افتد اولین فارغ التحصیل دکترای ادبیات فارسی از پایان نامه اش با موفقیت دفاع می کند و او کسی نیست جز دکتر محمد معین در سن 24سالگی. در همان سال به استادی دانشگاه تهران می رسد.

از همان روزگاری که در اهواز به سر می برد دست به کاری سترگ زده بود. تصحیح کتاب بزرگ "برهان قاطع" که بزرگترین فرهنگ واژگان روزگار قدیم بوده است.

علامه دهخدا در حال تهیه لغت نامه بزرگ خود بود و در این راه که وزارت فرهنگ در میان گذاشته بود سازمانی تشکیل داد که بعدها سازمان لغت نامه دهخدا نام نهاده شد. در روزگار خود او از اندیشمندان و اساتید آن روز برای آن کار دعوت شد . از جمله دکتر محمد معین . خیلی زود در این سازمان به خاطر سخت کوشی و دقت نظر دکتر معین به جایگاه ویژه ای رسید. در سالهای 1332 تا 1334 که حال دهخدا به وخامت گذارده شده بود سرپرستی سازمان به عهده دکتر معین گذاشته شد.

در روز های آخر دهخدا وصیت کرد که تمام فیش های چاپ نشده لغت نامه که بیش از یک میلیون است بدون هیچ تغییری - ولو این که سرتا پا غلط باشد - به سرپرستی دکتر معین چاپ شود. که چنین شد.

دکتز معین قبل و در حین حاشیه نویسی و تصحیح برهان قاطع شروع به فیش برداری منظم کرده بود و طی بیست سال تحقیق در متون ادبی نظم و نثر و محاوره های روزانه اقصا نقاط کشور نزدیک به یک میلیون و سیصد هزار فیش تهیه کرده بود. بدینسان پایه های فرهنگ فارسی معین گذاشته شده بود. در سال 1338 در چهار قسمت چاپ آن آغاز گردید.

کار دیگری که ناخواسته بر عهده دکتر معین قرار داده شد، جمع آوری و تصحیح آثار نیما یوشیج بود که با آنکه آندو همدیگر را ندیده بودند نیما وصیت کرده بود که این کار را دکتر معین انجام دهد.

اما دریغ و صد دریغ که این دردانه ادب فارسی ، چقدر در همه چیز تعجیل داشت. او که پنج سال پیش از همه وارد دبیرستان شده بود و هشت سال زودتر از دیگر همکلاسی هایش لیسانس خود را گرفته بود و دوره دکترا را در نصف زمان لازم طی کرده بود؛ ز چه رو اینهمه شتاب داشت. در صبح نهم آذر 1345 مشغول بررسی رساله دکترای یکی از دانشجویان خود بود که حالش دگرگون می شود. او را به بیمارستان می برند. پزشکان مشورت می کنند اما دست آخر اشتباه می کنند و دکتر محمد معین به حال اغماء کامل می رود. سال بعد او را به اصرار به بیمارستان مونترال کانادا منتقل می کنند. اما هیچ نتیجه ای حاصل نمی شود. در این میان همسرش پیوسته در کنارش می نشیند اما دکتر هرگز لب به سخن باز نمی کند.

پس از چهار سال ونیم تلاش در بیهوشی مطلق در سیزدهم تیرماه 1350 رخت خسته تن را بیرون می آورد.

راستی همین چند روز پیش دکتر سید جعفر شهیدی کسی که کار فرهنگ معین را پس از او دنبال کرد ، دار فانی را وداع گفت . روح آن بزرگان شاد باد.

از سخنان دکتر معین:

"ما به زبان فارسی خیلی بدهکاریم."

"ما همین ایران عقب مانده را باید دوست بداریم و تلاش کنیم تا عقب ماندگی مان جبران شود." .

Tags: دکترمعین, فرهنگ, لغتنامه
Wednesday January 16, 2008 - 03:37am (PST) Permanent Link | 2 Comments

Add عم قزی (Am-Qezi) to your personalized My Yahoo! page:

Add to My Yahoo!RSS About My Yahoo! & RSS
1 - 5 of 88 First | < Prev | Next > | Last