
<rss version="2.0">
<channel>

<title><![CDATA[به باغ هويج خوش آمديد]]></title>
<link>http://blog.360.yahoo.com/blog-zQne3HIic6cGA_7pypGuqcuPsgGUepBJ</link>
<description><![CDATA[!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟]]></description>
<language>en-us</language>
<lastBuildDate>Fri, 22 Aug 2008 11:37:05 GMT</lastBuildDate>

<item>
<title><![CDATA[همنشینی مسالمت آمیز نهنگ و انگل]]></title>
<link>http://blog.360.yahoo.com/blog-zQne3HIic6cGA_7pypGuqcuPsgGUepBJ?p=160</link>
<description><![CDATA[<div style="text-align:right; "><font size="4"><strong>اگه یک بار دیگه تصمیم بگیرم اتاقم رو تمیز کنم کارم به جنون گاوی و هزارتا حرف و حدیث می کشه</strong></font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4"><strong>اول اومدم یه سروسامونی به کتابها و کاغذهای پخش و پلای اتاقم بدم که دیدم اتاق کثیف تر از این حرفاست . گفتم جمعه است و من هم بیکار ، یه حالی به اتاق بدم جای دوری هم نمیره . هر چی باشه من و بهروز داریم توش زندگی می کنیم</strong></font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4"><strong>کاغذها رو جمع کردم دیدم همه جای اتاق پر از لباسه ، لباسهارو با چه بدبختی ای آویزون کردم به جارختی که دیدم حالا همه جای اتاق پر از آشغاله</strong></font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4"><strong>دو تا پلاستیک آشغال که جمع کردم دیدم نه ، اتاق رنگش عوض شد اصلا . فقط یه گرد گیری کم داره و بعد یه جارو برقی</strong></font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4"><strong>دونه دونه کتابهای کتابخونه رو در اوردم و زیرشون رو تمیز کردم تا رسیدم بالای کتابخونه</strong></font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4"><strong>بالای کتابخونه دنیاییه</strong></font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4"><strong>یه جورایی دفتر خاطرات بهروزه ، از اولین دوست دخترش تا حالا هر چی هدیه گرفته جا داده بالای کتابخونه</strong></font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4"><strong>بالای کتابخونه ما پر از بسته های هدیه است و شیشه های خالیه مشروب . پر از گل های خشک شده و مجسمه های کوچک کوروش کبیر</strong></font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4"><strong>یه کنده کوچولوی درخت هم بود که روش با نستعلیق نوشته بودن بهروز که من دو تا دندونه و سه تا نقطه با خودکار بهش اضافه کردم و نقطه ب رو خط زدم و کردمش شهروز</strong></font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4"><strong>خلاصه با چه بدبختی ای اتاق رو گرد گیری کردم و جارو رو اوردم که قال قضیه رو بکنم</strong></font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4"><strong>دراتاق رو باز کردم که جلوی در هم تمیز کنم ، دیدم کسی خونه نیست . انگار که بابا و مامان رفته بودن خرید</strong></font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4"><strong>گفتم الان وقتشه که غافلگیرشون کنم و عشق خودم رو ثابت کنم</strong></font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4"><strong>همچین سرمست از پیروزی داشتم خونه رو جارو می کشیدم که دیدم یه سوسک از آشپزخونه زد بیرون و بدو رفت سمت میز ناهار خوری ، من هم با جارو افتادم دنبالش . از صندلی رفت بالا و پرید روی میز ، می خواستم بکشمش تو جارو برقی که جا خالی داد و پلاستیک رومیزی رو گرفتم و صدای جارو برقی عوض شد . یه دستم رو گذاشتم روی رو میزی و با دست دیگه ام لوله رو با شدت کشیدم عقب</strong></font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4"><strong>می خواستم لوله رو از رومیزی جدا کنم ولی سرلوله خورد به گلدونه روی میز و افتاد زمین و شکست</strong></font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4"><strong>جارو رو خاموش کردم ، آستینامو زدم بالا و شروع کردم واسه سوسکه خط و نشون کشیدن : حالا که اینطوری شد زنده دست گیرت می کنم و بالهات رو می کنم ، پای عقب و جلوت هم قطع می کنم ، شاخکهات هم کوتاه می کنم و می فرستمت توی فاضلاب پیش رفقات تا درس عبرتی بشه برای بقیه سوسکا . شماها اصلاح پذیر نیستید . همین هفته پیش دو ساعت تمام داشتم یکیتون رو نصیحت می کردم که دیگه تو خونمون پیداتون نشه ، فکر کردم توجیه شدین</strong></font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4"><strong>صندلی ها رو کنار زدم و رفتم زیر میز دنبالش . پدر سگ مثل اسب سرعت داشت ، پرید رفت زیر مبل . مبل رو زدم کنار رفت زیر اون یکی . همینطوری مشغول بودم که در باز شد و مامان و بعدش هم بابا وارد خونه شدن</strong></font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4"><strong>مامان یه نگاه به جارو برقی و یه نگاه به گلدون شکسته و خونه بهم ریخته انداخت و لبش رو کج کرد و همچین با طعنه گفت : آفرین پسرم داری خونه رو تمیز می کنی ؟</strong></font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4"><strong>بابا هم نه گذاشت و نه برداشت به مامان گفت : تازه شهروز پسره و انقدر کار کرده ، اگه دختر بود تا الان ناهار هم پخته بود</strong></font> </div>]]></description>
<pubDate>Fri, 22 Aug 2008 11:37:05 GMT</pubDate>
</item>

<item>
<title><![CDATA[چيزهايي كه بايد در مورد من بدانيد]]></title>
<link>http://blog.360.yahoo.com/blog-zQne3HIic6cGA_7pypGuqcuPsgGUepBJ?p=143</link>
<description><![CDATA[<div style="text-align:right; "><strong><font size="4">آنچه كه از زنها نمي دانيد</font></strong></div> <div style="text-align:right; "><strong><font size="4">مي خواستم خير سرم بتمرگم يه كتاب پنجاه صفحه اي به اين نام بنويسم</font></strong></div> <div style="text-align:right; "><strong><font size="4">به خدا براي يه عمر بارم رو مي بستم . بهتون قول مي دم به چاپ دهم هم مي رسيد . زنونه مردونه هم نداشت چون نه مردا زنها رو مي شناسن نه زنها زنهارو </font></strong></div> <div style="text-align:right; "><strong><font size="4">كار بدي بود ؟ زشت بود ؟</font></strong></div> <div style="text-align:right; "><strong><font size="4">به نظر من كه سگش مي ارزيد به ارباب حلقه ها</font></strong></div> <div style="text-align:right; "><strong><font size="4">افسانه مي گه من يه جمله كه هيچي ، يه كلمه هم نمي تونم در مورد زنها بنويسم </font></strong></div> <div style="text-align:right; "><strong><font size="4">ازش پرسيدم چرا اين فكرو مي كني ؟</font></strong></div> <div style="text-align:right; "><strong><font size="4">گفت آخه تو توي اين زمينه ها خيلي گاوي</font></strong></div> <div style="text-align:right; "><strong><font size="4">حرفش واسه من كه خودم رو عقل كل مي دونم خيلي گرون تموم شد ولي تصميم گرفتم خونسرديم رو حفظ كنم و منطقي باشم</font></strong></div> <div style="text-align:right; "><strong><font size="4">گفتم به اندازه 20 صفحه كه مي تونم بنويسم ، نمي تونم</font></strong></div> <div style="text-align:right; "><strong><font size="4">گفت مي خواي بنويسي بنويس ولي هم آبروي خودت ميره هم آبروي من</font></strong></div> <div style="text-align:right; "><strong><font size="4">پرسيدم چرا</font></strong></div> <div style="text-align:right; "><strong><font size="4">گفت اونوقت همه مي فهمن كه من چه دوست پسر گهي دارم</font></strong></div> <div style="text-align:right; "><strong><font size="4">گفتم واقعا در مورد من اينطوري فكر مي كني ؟</font></strong></div> <div style="text-align:right; "><strong><font size="4">گفت من هيچوقت اين حرفو نزدم</font></strong></div> <div style="text-align:right; "><strong><font size="4">پرسيدم كدوم حرف ؟</font></strong></div> <div style="text-align:right; "><strong><font size="4">هموني كه فكر مي كني _</font></strong></div> <div style="text-align:right; "><strong><font size="4">چه فكري ؟ _</font></strong></div> <div style="text-align:right; "><strong><font size="4">گفت همين كه فكر كردي من بهت گفتم آدم گهي هستي</font></strong></div>]]></description>
<pubDate>Sun, 03 Aug 2008 11:38:31 GMT</pubDate>
</item>

<item>
<title><![CDATA[راحتم بگذاريد]]></title>
<link>http://blog.360.yahoo.com/blog-zQne3HIic6cGA_7pypGuqcuPsgGUepBJ?p=121</link>
<description><![CDATA[<blockquote> <div style="text-align:right; "><font size="4"><strong>هي ، ايول ، امشب خونه تنهام و هر كاري كه دلم بخواد مي كنم</strong></font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4"><strong>كولر رو ميزنم رو زياد و با شورت مي گردم ، زنگ ميزنم از بيرون پيتزا برام بيارن سس فلفل فراوون هم بهش ميزنم ، گور پدر جوشهاي صورت</strong></font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4"><strong>جام ملت ها هم از امشب شروع ميشه لم ميدم پاي تلويزيون و اونا هي ميدون و من هي تخمه مي شكونم و پوستش رو با تف پرت ميكنم . اگه شانسم بزنه و مامان كليد بوفه رو جا بزاره كه ديگه نور علي نوره ، ميرم سراغ شيريني شوكلاتهاييكه مامان از دستمون قايم كرده و از هر كدوم يه مشت برميدارم</strong></font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4"><strong>آخر شب هم ميزنم كانال سكسي ، نگاه ميكنم تا خوابم ببره . هي من بخوابم و زنها هي جلوم لخت بشن</strong></font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4"><strong>تلفن هم مي كشم . موبايلم هم خاموش مي كنم </strong></font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4"><strong>بچه ها اگه رد و نشوني از مخترع موبايل داريد بهم بدين و ديگه كاريتون نباشه </strong></font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4"><strong>ميدونم چه بلايي سرش بيارم</strong></font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4"><strong>ريشه هر چي اختلاف و طلاقه تو همين موبايله . حالا خدا رو شكر كه موبايلهاي ايران آنتن نميده و آدم مي تونه هزار و يك عذر و بهونه بياره وگرنه ديگه كلا تمام زندگي ها از هم پاشيده مي شد</strong></font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4"><strong>پريروز تو ماشين صداش در اومد</strong></font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4"><strong>فهميدم كيه . نمي خواستم جلوي خانواده ام جوابشو بدم خودم رو زدم كوچه علي چپ . برگشتم نگاه بقيه كردم و لبخند زدم ، بقيه هم نگام كردن و لبخند زدن</strong></font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4"><strong>كنه ول كن هم نبود قطع كه نميكرد هيچي صداش هم داشت بلندتر ميشد</strong></font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4"><strong>برگشتم نگاه بقيه كردم و لبخند زدم ، بقيه هم نگاهم كردن و لبخند زدن</strong></font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4"><strong>آخر سر مامان بزرگم عزيز پرسيد پسرم صدايي چييزي نمياد</strong></font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4"><strong>من تقريبا با داد جوابشو دادم : من كه صدايي نميشنوم عزيز</strong></font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4"><strong>عزيز گفت حتما صداي ماشينه</strong></font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4"><strong>من گفتم نه عزيز بهت اطمينان ميدم داري اشتباه مي كني</strong></font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4"><strong>...</strong></font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4"><strong></strong></font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4"><strong></strong></font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4"><strong>درهم از تو قفل مي كنم </strong></font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4"><strong>واسه اينكه همسايه ها هم مزاحمم نشن يك كاغذ گنده ميزنم پشت در و روش بزرگ مي نويسم </strong></font></div> <div style="text-align:right; "><strong>:</strong></div> <div style="text-align:right; "><strong><font size="5">راحتم بگذاريد</font> </strong></div></blockquote> <p></p>]]></description>
<pubDate>Sat, 07 Jun 2008 09:50:18 GMT</pubDate>
</item>

<item>
<title><![CDATA[در پونك]]></title>
<link>http://blog.360.yahoo.com/blog-zQne3HIic6cGA_7pypGuqcuPsgGUepBJ?p=112</link>
<description><![CDATA[<div style="text-align:right; "><strong><font size="4">در پونك پسري زندگي مي كنه كه خدا رو بنده نيست</font></strong></div> <div style="text-align:right; "><strong><font size="4">راست راست تو خيابونا مي چرخه و مردم رو سوژه مي كنه و بهشون مي خنده</font></strong></div> <div style="text-align:right; "><strong><font size="4">در پونك پسري زندگي مي كنه كه خودش سوژه خنده است ولي بس كه اعتماد به نفس داره همه را متعجب مي كنه</font></strong></div> <div style="text-align:right; "><strong><font size="4">در پونك پسري زندگي مي كنه كه دنيا رو به تخمش گرفته بطوريكه چند روزيه از شدت تخم درد گوشه خونه افتاده</font></strong></div> <div style="text-align:right; "><strong><font size="4">در پونك پسري زندگي مي كنه كه زود به زود دوست دختراش رو عوض مي كنه ولي طفلكي بس كه زن ذليل و محجوبه دخترا هر كاري كه بخوان باهاش مي كنن</font></strong></div> <div style="text-align:right; "><strong><font size="4">در پونك پسري زندگي مي كنه كه سر دوست دخترش رو كلاه مي ذاره ، ماشينش رو قرض مي گيره و با دوستاش ميره خيابون خانوم بلند مي كنه</font></strong></div> <div style="text-align:right; "><strong><font size="4">در پونك پسري زندگي مي كنه كه دلش خوشه سيگار رو ترك كرده در حاليكه حالا گرفتار پيپ شده ، خيلي بدتر از زماني كه سيگار مي كشيد</font></strong></div> <div style="text-align:right; "><strong><font size="4">در پونك پسري زندگي مي كنه كه علاقه عجيبي به سس قرمز داره ، وقتي كه سر سفره سس باشه انگيزه خاصي براي خوردن غذا پيدا مي كنه</font></strong></div> <div style="text-align:right; "><strong><font size="4">در پونك پسري زندگي مي كنه كه رفيقاش براي خوشحال كردنش ، عيدي انواع سس ها رو مي خرند</font></strong></div> <div style="text-align:right; "><strong><font size="4">در پونك پسري زندگي مي كنه سرخوش و با انرژي . همه دوروبريهاش از دست بازيگوشي هاش عاصي اند</font></strong></div> <div style="text-align:right; "><strong><font size="4">در پونك پسري زندگي مي كنه غرغرو . وقتي شرايط باب ميلش نيست به همه چيز و همه كس غر مي زنه و همه رو ديوونه مي كنه</font></strong></div> <div style="text-align:right; "><strong><font size="4">در پونك پسري زندگي مي كنه كه بعد از سي سال فكر مي كرد به سلامت عقل نزديك شده . فكر مي كرد بايد تشكيل خانواده بده . فكر مي كرد زن زندگيش رو پيدا كرده . مي خواست بهش بگه كه دوستش داره ، كه آنها آمدند مانند سكسكه اي در ميان آواز</font></strong></div> <div style="text-align:right; "><strong><font size="4">در پونك پسر مغروري زندگي مي كنه كه تاب تحمل خيلي چيزا رو نداره . اگه يه روز فهميدين كه دارم از كي صحبت مي كنم مواظب باشيد كه باهاش خوشرفتاري كنيد . قلبش رو نشكنيد . خيلي نازك نارنجيه</font></strong></div> <div style="text-align:right; "><strong><font size="4">در پونك همچين آدمي زندگي مي كنه</font></strong></div> <div style="text-align:right; "><strong><font size="4">پسري معمولي </font></strong></div> <div style="text-align:right; "><strong><font size="4">با </font></strong></div> <div style="text-align:right; "><strong><font size="4">انگيزه هاي عادي</font></strong></div>]]></description>
<pubDate>Sat, 03 May 2008 15:18:38 GMT</pubDate>
</item>

<item>
<title><![CDATA[خانه تكاني و آب هندوانه]]></title>
<link>http://blog.360.yahoo.com/blog-zQne3HIic6cGA_7pypGuqcuPsgGUepBJ?p=95</link>
<description><![CDATA[<div style="text-align:right; "><font size="4">واكس موي برگاموت</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">تاريخ توليد : 05/2007</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">تاريخ انقضا : 05/2010</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">بفرما ! اينها همش از عوارض خونه تكونيه ديگه . آخه اين واكس مو و اين همه لوازم آرايشي بهداشتي رو ميز كامپيوتر چه كار ميكنه ؟ تا چشمم رو از رو مونيتور بر ميدارم تا استراحت كنه نگاهم مي افته به اين همه خرت و پرتي كه گذاشتي رو ميز و حواسم پرت ميشه من از دست اين خونه تكونيه هر ساله چه كار كنم آخه !!!؟</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">مامان ميگه : خوبه خودت داري مي گي سالي يك بار كه بيشتر نيست . در ضمن خودت رب النوع بي نظمي اي تنبل خان ! بگو مشكلت چيه ؟</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">من مشكلي ندارم _</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">اما دروغ ميگم مشكل دارم</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">مشكل از پنج شنبه هفته پيش شروع شد يعني روز اربعين كه تعطيل بود</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">ضربه هولناك بود</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">پاشو چه قدر مي خوابي ، پاشو مي خواهيم خونه تكوني كنيم _</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">اول فكر كردم دارم كابوس ميبينم ، لاي چشمم رو باز كردم ديدم مامان مثل پيك مرگ بالا سرمه </font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">واسه من كه خواب يك روز خوب و سرشار از استراحت رو ديده بودم مثل ضربه يه پتك بود</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">مادر جان كو حالا تا عيد ، بيست روز مونده كه هنوز _</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">گفتم امروز كه همه هستيم يواش يواش كارامونو شروع كنيم _</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">تا اونجا كه يادم مي اومد بهروز رفته بود الواطي و تا نصف شب كه بيدار بودم نيومده بود خونه</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">خوب خدارو شكر ، بهروز هر وقت اومد من رو بيدار كن _</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">بهروز نصفه شب اومده خونه _</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">بلند بلند به بهروز فحش دادم كه باعث شد مامان بهم بگه خفه و بعدش هم جدي بشه . من كه دوست نداشتم از رختخواب تكون بخورم هي دنبال توجيه بهانه مي گشتم كه كار رو گرد كنم</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">مگه نمي گي وقتي همه بودن خوب شهرام و پريسا كه نيستن !!! عروس گرفتيم كه چي ! ؟ _</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">به اونا چه كار داري بچه ؟ اونا خيلي زرنگ باشن خونه خودشون رو مرتب كنن _</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">گفتيم عروس بگيريم عصاي دستمون باشه شده بلاي جون _</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">غر نزن پاشو _</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">چشمتون روز بد نبينه . تا خود شب داشتيم اتاق ها و پذيرايي رو مي شستيم و تغيير دكور مي داديم . بدبختي اينجاست كه از سليقه منحصر به فرد من تو دكوراسيون استفاده نكردن و اين باعث شد كه كفرم بيشتر در بياد . تا گفتم كه بيايين از كريسمس الهام بگيريم و جورابامون رو با ميخ بزنيم به ديوار پذيرايي ، همه جوري نگاهم كردن كه انگار موجودي عجيب الخلقه ام . بر عكس هر چي كه بهروز مي گفت فوري دكور به همون شكل در مي اومد</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">شب تا سرم رو گذاشتم زمين خوابم برد . جمعه صبح كه چشمم رو باز كردم ديدم كه امروز من يكي كار بكن نيستم .مامان اومد بيدارم كنه ديد كه بيدارم </font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">گفت آفرين پسر خوب پاشو امروز مي خواهيم آشپزخونه رو بشوريم</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">گفتم مامان جان امروز رو بيخيال من و آشپزخونه شو عوضش جمعه هفته ديگه خودم ترتيب آشپزخونه رو ميدم</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">هر چي باشه پسر خودش رو خوب ميشناسه : هفته ديگه هم همين آشه و همين كاسه</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">مستقيم تو چشماش نگاه كردم و گفتم : قول ميدم ، شده من حرفي بزنم و عمل نكنم</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">تو اون لحظه به قدري صميمانه و از ته دل اين جمله رو گفتم كه اشك تو چشمام حلقه زد </font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">مامان هم قانع شد</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">اما هر چي كه به جمعه نزديكتر مي شيم ميبينم كه بايد براي اين هفته هم يه كلكي سوار كنم . شايدم كارگر بگيرم ، نميدونم . فقط اين رو ميدونم كه از بس به اين آت و آشغالاي روي ميز كامپيوتر خيره شده ام كه اطلاعاتم در مورد لوازم آرايشي از همه تون بهتر شده</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">مثلا شما ميدونستيد كه نام وارد كننده محصولات نيوا شركتيه به نام شكوفا كيش ؟</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">تو روح پدرم اگه ميدونستيد</font></div> <div style="text-align:right; "></div>]]></description>
<pubDate>Wed, 05 Mar 2008 12:55:24 GMT</pubDate>
</item>

<item>
<title><![CDATA[عزيز دردونه حسن كبابي]]></title>
<link>http://blog.360.yahoo.com/blog-zQne3HIic6cGA_7pypGuqcuPsgGUepBJ?p=85</link>
<description><![CDATA[<div style="text-align:right; "><font size="4">نه من ، نه پدرام ، نه پويان ونه چنگيز هيچ كدوم حتي حال اينكه بريم آهنگ رو عوض كنيم نداشتيم </font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">تريسي چاپمن بيچاره انقدر ترك هفت رو خونده بود كه داشت جر مي خورد</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">برف فطيري باريده بود و ما چهار تا كار و زندگي رو تعطيل كرده و چند ساعتي مي شد كه همينطور لم داده بوديم روي مبل و بروبر به هم نگاه مي كرديم</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">از سر بيكاري اول دست كرديم تو دماغامون و هر چي آشغال بود در اورديم و پرت كرديم طرف همديگه . بعد كه ديگه چيزي براي عرضه نداشتيم هر از چند گاهي يكي حرفي ميزد يا جوكي ميگفت و بقيه بدون هيچ احساسي بروبر نگاش مي كردن . ديگه كم كم داشت هوا تاريك مي شد و دعوا سر اين بود كه كي برق رو روشن كنه كه ديديم در ميزنن</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">پدرام گفت : شهروز نزديكي برو در رو وا كن</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">به من چه مگه خونه منه _</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">چنگيز ؟ _</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">منم كه خوابم _</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">پويان ؟ _</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">بزرگتري گفتن كوچيكتري گفتن _</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">دوباره در زدن</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">چنگيز گفت كيه كه داره جاي زنگ ، در ميزنه</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">پويان گفت حتما همسايه هان ديگه </font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">هنوز جمله رو كامل نگفته بود كه چهارتامون مثل برق گرفته ها پا شديم كه بريم در رو وا كنيم چون تو يه لحظه هر چهار تامون يادمون افتاد كه سه تا دختر دانشجو همسايه جديدشونن</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">چنگيز با يه شيرجه پريد پاي من رو گرفت كه از همه به در نزديك تر بودم و جفتمون خورديم زمين پدرام ميز رو چپ كرد كه جلوي راه پويان رو بگيره ( هر چند كه كار اضافه اي بود چون پويان فراخ تر از اين حرفاست كه به خاطر دختر از جاش تكون بخوره ) و از رو سر من و چنگيز پريد و در حالي كه ان دماغ چنگيز به پيشوني اش چسبيده بود در رو باز كرد و با خود شيريني سلام كرد</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">دختر بيچاره كه از شنيدن سر و صداهاي تو خونه يه ذره وحشت كرده بود گفت</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">سلام ، من همسايه بغليتون هستم ممكنه ماشينتون رو از جلوي در بردارين ما داريم برف بازي ميكنيم هي گوله برف مي خوره به ماشينتون و صداش در مي آد</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">پدرام گفت باشه و رفت سوييچ رو برداشت و پنجره رو باز كرد كه از همون بالا صداش رو قطع كنه . يه نگاه به پايين انداخت و گفت : بچه ها بيايين</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">رفتيم لب پنجره ديديم دو تا از بچه هاي آپارتمان كه خيلي ازشون بدمون مي اومد با دو تا از دوستاشون دارن با اين سه تا دختر برف بازي ميكنن</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">پدرام گفت : اينا دو هفته نيست كه اومدن تو اين آپارتمان اين نره غولها كي مخشون رو زدن ؟ زور داره بچه ها بيايين بريم دهنشون رو سرويس كنيم</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">سه تايي كاپشنامون رو پوشيديم و رفتيم تو بالكن و شروع كرديم به هو و مسخره كردن پسرها . اول چپ چپ نگاهمون كردن بعد كه يه ذره بهشون فشار اومد خواستن با گوله برف بزننمون كه چون طبقه چهارم بوديم دستشون بهمون نمي رسيد و ما هم يواش يواش گستاخ تر شديم </font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">نتركي گنده بك .... پونك رو گه بر مي داره _</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">عنايت ( اسم يكيشون عنايت بود ) گربه پريد رو خا ....!!!ا</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">يهو چهارتاشون پريدن سمت در كه بيان بالا مارو بگيرن بزنن ، ما سه تا هم رفتيم سمت در و هر چي قفل و بست بود انداختيم و وايساديم پشت در . صداي بالا اومدنشون از تو راه پله داشت كل ساختمون رو مي لرزوند . تا رسيدن شروع كردن به مشت زدن به در</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">اگه وجود داريد در رو وا كنين _</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">عمرا _</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">وقتي ديدن در رو باز نميكنيم با تنه به در مي زدن كه در رو بشكونن . ما سه تا كه از ترس جيكمون در نمي اومد پريديم سمت در و از پشت گرفتيمش كه از جا كنده نشه</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">پدرام داد زد : پويان بيا كمك</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">پويان كه تو اين مدت از جاش تكون نخورده بود پرسيد : چيزي شده !!!؟</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">ديگه داشتيم اميدمون رو از دست مي داديم كه فكري به خاطرم رسيد</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">عنايت جان يه لحظه گوش كن ببين چي ميگم _</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">چي مي گي ؟ _</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">قربون هيكل ورزشكاريت برم اگه در بشكنه كه ما زنگ ميزنيم 110 مياد به جرم تجاوز به حريم ميگيره ميبرنتون . بالاخره ما با هم يه جورايي همسايه ايم و قراره كه سالهاي سال با هم زندگي كنيم</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">حس كردم كلماتم آرومشون كرده</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">خب بعد ؟ _</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">ادامه دادم : ببين همه اش به خاطر دختراس كه بهتون چرت و پرت گفتيم . شما بيخيال ما شيد ما هم بيخياله دخترا ميشيم . مال شما !!!!!!ا</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">چند لحظه سكوت برقرار شد ، انگار كه داشتن دو دو تا چهار تا ميكردن . بالا خره عنايت گفت</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">ولي اين دليل نميشه كه با هم رفيق بشيم ، حواستون جمع باشه _</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">من كه داشتم به بازوهاي كت و كلفتش فكر مي كردم گفتم : نه خيالت تخت باشه</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">رفتن</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">چنگيز در حالي كه بازوش رو ميماليد گفت :شهروز ولشون ميكردي مي اومدن تو يه كتك مفصل مي زديمشون خيلي وقته كسي رو يه گوشماليه حسابي ندادم</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">گفتم : چنگيز جان من به خاطر خودشون راهشون ندادم ، ميكشتيمشون</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">پدرام گفت : مي دونم ولي خداييش حريفشون بوديم</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">گفتم : آره ولي ارزشش رو نداشت كه به خاطر سه تا دختر شل و پل بشن ، خدا رو خوش نمياد</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">مثل سه تا رفيق واقعي و همدل رفتيم نشستيم سرجاهامون پيش پويان</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">پويان پرسيد : حالا جريان چي بود ؟</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">پدرام گفت : خفه شو بابا</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">چنگيز گفت : آقا شام رو چه كار كنيم ؟</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">من گفتم : معلومه ديگه پول مي ديم پويان كه از صبح هيچ كاري نكرده ميره مي خره</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">پويان گفت : آره فكر خوبيه اگه قراره گشنه بمونيم</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">چنگيز گفت : پس هر كي دنگ خودش رو بده پويان بره زنگ بزنه غذا بيارن</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">پويان گفت : حرفي نيست فقط تلفن رو بياريد اينجا من خودم زنگ ميزنم</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">من گفتم : زحمت ميشه ... پدرام اون ان دماغ رو از رو پيشونيت پاك كن وقتي شام ميخورم نمي خوام از اشتها بيافتم</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">پدرام گفت : آره اينطور كه پيش مي ريم خيلي هم شام مي خوريم</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">پويان گفت : آقا يكي نمي خواد موزيك رو عوض كنه</font></div> <div style="text-align:right; "><font size="4">...........</font></div>]]></description>
<pubDate>Sun, 27 Jan 2008 13:39:28 GMT</pubDate>
</item>

<item>
<title><![CDATA[انجيل به روايت شهروز فرماني]]></title>
<link>http://blog.360.yahoo.com/blog-zQne3HIic6cGA_7pypGuqcuPsgGUepBJ?p=66</link>
<description><![CDATA[<div style="text-align:right; ">حالم گرفته است مي خوام يه بلاگ بنويسم احساسم رو بگم تا يه ذره حالم بهتر بشه .حالم براي چي گرفته است ؟ از دست اين دخترها . يه جوري با آدم حرف ميزنن كه انگار غلام حلقه به گوششونن اين مردهاي مادر مرده </div> <div style="text-align:right; ">هفته پيش خونمون يه مهموني كوچيك يود . اين مردهاي زبون بسته هر وقت كه زناشون مي گفتن بيا ، مي اومدن ، مي گفتن برو ، مي رفتن .بطوريكه من نتونستم يه دست فوتبال با يكيشون پاي كامپيوتر بزنم</div> <div style="text-align:right; ">آخر شب كه داشتم با شهرام ظرفها رو ميشستم سر صحبت رو باز كردم كه امروزه ديگه از اون مواقعي نيست كه زير بار حرف زن جماعت بريم . امروزه دور مردهاست و همه چي بايد مردونه جلوه بده . بعد از قرنها سلطه مردونه بر جهان اين وظيفه بزرگ افتاد به كول مرداي اين زمونه كه ماها باشيم و ما هم الحق و انصاف شاشيديم به هر چي غيرت و مردونگيه . بس كه زنهاتون زدن تو سرتون كه " واه واه اين امل بازيا چيه در ميارين و درست بشور و خوب بساب " كه شدين عين سيب زميني . بيا دست به دست هم بديم ، پيشبند هارو كنار بذاريم و فراتر از آشپزخونه فكر كنيم </div> <div style="text-align:right; ">شهرام گفت : شهروز اون ليوان رو درست آب نكشيدي سريع برشدار كه اگه مامان يا پريسا ببينن بايد همه رو از اول بشوريم</div> <div style="text-align:right; ">گفتم : من دارم از قدرت افسانه اي مردها ميگم كه به باد رفته تو از اينكه يه ليوان رو درست آب نكشيديم مي ترسي؟ اينطوري نميشه من هفته ديگه با سارا ميام خونتون گوشه اي از اقتدار و مرد سالاري رو نشونت ميدم</div> <div style="text-align:right; ">ديشب اونجا بوديم : نشستيم ، گفتيم ، خنديديم ، بازي كرديم ، موقع شام كه شد تو يك موقعيت مناسب كه خانمها نبودن به شهرام گفتم بعد از شام ميريم پاي كامپيوتر يه فوتبالي با هم ميزنيم </div> <div style="text-align:right; ">تا شام تموم شد پريسا به سارا گفت تا بچه ها ! سفره رو جمع كنن و ظرفا رو بشورن بريم عكساي جديد بريتني رو بهت نشون بدم</div> <div style="text-align:right; ">شهرام براي احترام به احساساتم هيچي نگفت</div> <div style="text-align:right; ">در حيني كه ظرفا رو ميشستيم سارا از اتاق داد زد</div> <div style="text-align:right; ">شهروز _</div> <div style="text-align:right; "><strong>بله عزيزم _</strong></div> <div style="text-align:right; ">دو تا چاي برامون بيار _</div> <div style="text-align:right; "><strong>چشم عزيزم _</strong></div> <div style="text-align:right; ">چاي ريختم بردم براشون و برگشتم پيش شهرام . بايد يه چيزي ميگفتم : من .... من دلم براشون ميسوزه . ضعيفن !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!ا</div> <div style="text-align:right; ">گفت : ميدونم ، ميدونم قابل دركه</div> <div style="text-align:right; ">بعد از يك ساعت ديدم خانم مانتوپوشيده آماده ميگه بريم خونه . گفتم عزيز من ما مي خواهيم يه دست فوتبا ....... ل ل ل </div> <div style="text-align:right; ">پشت چشمي نازك كرد كه الان هم يادم مي افته تنم ميلرزه</div> <div style="text-align:right; ">از روي ناچاري و ضعف گفتم</div> <div style="text-align:right; "><strong>بله عزيزم _ چشم عزيزم</strong></div>]]></description>
<pubDate>Wed, 09 Jan 2008 10:24:42 GMT</pubDate>
</item>

<item>
<title><![CDATA[يك نعلبكي پر از هويج]]></title>
<link>http://blog.360.yahoo.com/blog-zQne3HIic6cGA_7pypGuqcuPsgGUepBJ?p=52</link>
<description><![CDATA[<div style="text-align:right; ">روزي كه به مامان كار با اينترنت و كامپيوتر رو ياد ميدادم فكر نمي كردم كار به اينجاها مي كشه </div> <div style="text-align:right; ">چي شده ؟</div> <div style="text-align:right; "><strong>بگير كه اومد</strong> </div> <div style="text-align:right; ">داخلي _ شب حدود ساعت 1.30 بامداد</div> <div style="text-align:right; ">مامان بالاخره ميذار 10 دقيقه بشينم پاي كامپيوتر كامنتامو چك كنم _</div> <div style="text-align:right; ">مگه نمي بيني دارم چت مي كنم _</div> <div style="text-align:right; ">خوب اين كارو از ساعت 10 شب كه نشستي پاي كامپيوتر داري مي كني _</div> <div style="text-align:right; ">نه اول اي ميلم رو چك كردم بعد جواب كامنتا يي رو كه واسه ام گذاشتن رو دادم وتازه يه يك ساعتيه دارم چت مي كنم _</div> <div style="text-align:right; ">آهان خيالم راحت شد فكر كردم از اول يه بند داري چت ميكني ! حالا با كي داري چت ميكني؟ _</div> <div style="text-align:right; ">با محمد وحميد _</div> <div style="text-align:right; ">چشمام گشاد شد </div> <div style="text-align:right; ">ببخشيد با دو تا پسر!؟ _</div> <div style="text-align:right; ">برگشت يه نگاه عاقل اندر صفي بهم انداخت و گفت : محمد پسر خالته </div> <div style="text-align:right; ">حميد اونوقت كيه ؟ _</div> <div style="text-align:right; ">يه پسره اس تو تبريز كفش فروشي داره . بيست و پنج سالشه . چند بار واسه ام اسمايل (لبخند) فرستاد الان صفحه اش رو باز كردم ديدم مسنجرشم روشنه گفتم يه گپي بزنم ببينم چطور پسريه _</div> <div style="text-align:right; ">چشمم روشن ...مامان خانم اگه به بابا نگفتم _</div> <div style="text-align:right; ">برو بچه پررو _</div> <div style="text-align:right; "></div> <div style="text-align:right; ">در حاليكه ميشينم بغل دستش مي گم</div> <div style="text-align:right; ">خوبيت نداره مادر جان اختلاف مي افته تو خونواده ... حالا چي دارين بهم مي گين _</div> <div style="text-align:right; ">سريع پنجره حميد رو ميني مايز كرد و گفت</div> <div style="text-align:right; ">هيچي بچه قرتي اول داشت دري وري مي گفت بهش گفتم بزنه به چاك , حالا داره موس موس مي كنه كه تو 360 اكسپتش كنم _</div> <div style="text-align:right; ">ديگه چي ...كم كم بفرما يه سر هم به سايتهاي سكسي بزن _</div> <div style="text-align:right; ">آهان خوب شد گفتي اين ضد فيلترتون همينه كه روش عكس آتيش داره !!!؟ _ </div> <div style="text-align:right; ">قربونه چشاي بادومي ات برم من با اون ميرم تو سايت هاي سياسي _</div> <div style="text-align:right; ">پوزخندي زد و گفت : تو تمپ و داكيومنت آدرس ها فايل هاي سايت هايي كه مي رين مي مونه</div> <div style="text-align:right; ">ديگه از كوره در رفتم : <strong>پا مي شي يا نه , فضول</strong></div> <div style="text-align:right; ">پنجره مسنجر حميد رو باز كرد ودودستي بدون اينكه به كي بورد نگاه كنه نوشت : فردا شب همين ساعت بعد هم فونت رو عوض كرد و به انگليسي نوشت :" باي" ومحكم كوبيد رو اينتر</div> <div style="text-align:right; "></div> <div style="text-align:right; "></div>]]></description>
<pubDate>Sat, 08 Dec 2007 15:19:39 GMT</pubDate>
</item>

<item>
<title><![CDATA[قصه حسين كرد شبستري]]></title>
<link>http://blog.360.yahoo.com/blog-zQne3HIic6cGA_7pypGuqcuPsgGUepBJ?p=43</link>
<description><![CDATA[<div style="text-align:right; ">شهروز ِ عزيزم ِ امروز مي تونم كلاس آخرو نَرَم و بيام خونتون_</div> <div style="text-align:right; ">ا م م م م م_ <br />خب حالا چيكار كنم؟ بايد سريع فكر كنم ِ خونه فقط مامان هست. مي تونم يه ساعتي بپيچونمش .چطوري؟ حالا يه فكري براش ميكنم</div> <div style="text-align:right; ">آره عزيزم ِ نه هيچكس خونه نيست .حتما بيا ...بوس_</div> <div style="text-align:right; ">وقتشه كه پيداش بشه و من هنوز فكري واسه دودره مامان نكردمِِ ِ هرچند اين از اون كارهاست كه بايد في البداهه يه كاريش كرد.مي رم تو آشپزخونه ِ مامان طبق معمول نشسته وداره جدول حل ميكنه </div> <div style="text-align:right; ">ما اااما ااااان_</div> <div style="text-align:right; ">سرش رو از جدول بلند كرد و از بالاي عينك يه نگاه دقيق به صورتم كرد تا شايد از رو قيافه ام بفهمه كه چي مي خوام.مي دونه وقتي اينطوري صداش ميكنم يه چيزي ازش مي خوام</div> <div style="text-align:right; ">چي مي خواي_</div> <div style="text-align:right; ">ميشينم روبروش</div> <div style="text-align:right; ">ميگم يه عصرونه نميدي بخورم_</div> <div style="text-align:right; ">چي مي خوري؟_</div> <div style="text-align:right; ">خيلي وقته هوس حليم كردم_ </div> <div style="text-align:right; ">حليم از كجا بيارم_</div> <div style="text-align:right; ">من يه جارو بلدم كه هميشه 24 ساعته حليم بوقلمون نامبر وانِِه صلي علي داره_ميري آريا شهر ِ خسرو رو كه رد كني</div> <div style="text-align:right; ">مثل سگ دروغ مي گفتم</div> <div style="text-align:right; ">با خوشرويي تشر زد : يعني الان يه كاره به خاطر تو پا شم برم آرياشهر دنبال يه حليم كوفتي</div> <div style="text-align:right; ">دزدكي يه نگاه به ساعت مي اندازم ِ داره دير ميشه . بايد بيشتر مايه بذارم</div> <div style="text-align:right; ">ما ااما ااان منكه دوستت دارم _</div> <div style="text-align:right; ">در حاليكه دارم به خودم مي گم آشغال مي پرم دوتا ماچش هم ميكنم و چاپلوسانه بغلش ميكنم</div> <div style="text-align:right; ">مامانه ديگه ِ زود خر ميشه</div> <div style="text-align:right; ">پاشد لباس پوشيد ورفت و ده دقيقه بعدش زنگ در رو زدن ومريم اومد داخل خونه وطبق عادت با كفش اومد تو پذيرايي ويه پاشو بالا گرفت تا اول كفشش رو براش در بيارم.لنگه كفش اول رو در اوردم و داشتم بند لنگه دوم رو باز ميكردم كه پرسيد</div> <div style="text-align:right; ">مامانت اينا كجان_</div> <div style="text-align:right; ">رفتن مسافرت . فردا پس فردا ميا...آ_</div> <div style="text-align:right; ">صداي باز شدن در اومد و مامان با يه قوطي كنسرو حايم تو دست از در اومد تو</div> <div style="text-align:right; ">نگاه خصمانه اي به قوطي كنسرو انداختم و در حاليمه زير لب به هر چي تكنولوژي فحش خوار مادر مي دادم شروع كردم به بستن بند لنگه دوم كفش خانم.اومدم لنگه اول رو پاش كنم كه مريم باعصبانيت لنگه كفشش رو از دستم قاپيد واز در خونه زد بيرون</div> <div style="text-align:right; ">يه نگاه به مامان انداختم ِ نگاه نكرده مي دونستم كه با چشماش چي داره ميگه : <strong>برو گمشو بيرون</strong></div> <div style="text-align:right; ">با سرعت زدم بيرون: مريم</div> <div style="text-align:right; "><strong>برو گمشو دروغگو</strong>_</div> <div style="text-align:right; "></div> <div style="text-align:right; ">بيزار از هرچي حليم نصف شب رو نيمكت پارك دراز كشيده بودم ومنتظر بودم تا خوابم ببره كه به اين نتيجه رسيدم: اين قوطي كنسرو دومين</div> <div style="text-align:right; ">شئ ايه كه تا اين حد مايه عذابم شده بود . اوليش يه ميخ بود كه لاستيك ماشين منيژه رو پنچر كرد و من و چنگيز رو چند ساعت نصف شب علاف خيابونا كرد</div>]]></description>
<pubDate>Thu, 01 Nov 2007 19:55:49 GMT</pubDate>
</item>

<item>
<title><![CDATA[FOR YOU]]></title>
<link>http://blog.360.yahoo.com/blog-zQne3HIic6cGA_7pypGuqcuPsgGUepBJ?p=38</link>
<description><![CDATA[<strong>همينطور که روی مبل جا خوش کرده بودم و پا گذاشته بودم روی ميز يکدفعه تصميم گرفتم دکور خانه را عوض کنم . بلند شدم و گفتم : « خب از کجا شروع کنيم ؟ » <br />اول همان مبلی را که رويش نشسته بودم چرخاندم و بعد رفتم سراغ بقيه و همه را بر گرداندم سمت ديوار . فرش را با مکافات از زير پايه ها کشيدم بيرون و جمع کردم و بردم توی اتاق . ميز وسط هال را دوباره کشيدم سر جای اولش و طوری عمودی گذاشتم که رو به آشپزخانه باشد . بعد گلدانها را آوردم و به ترتيب قد چيدم جلوی تلويزيون . کمی فاصله گرفتم و نگاه کردم ، بد نبود ولی چيزی کم داشت . رفتم آبرنگ اوردم و شروع کردم به نقاشی روی صفحه تلويزيون . اول از آبی شروع کردم ولی روی صفحه تيره ديده نمی شد . نارنجی را امتحان کردم ، جواب داد . می خواستم يک زن لخت بکشم با کمر باريک و سر و سينه درست که لم داده باشد و دستش را گذاشته باشد زير سرش و همينطور زل زده باشد به کسی که روی مبل وسطی می نشيند . همه چيزش خوب می شد بجز سينه ها . بايد با يک لکه کوچک در مي آمد ولی نمی شد . هی پاک می کردم و دوباره می کشيدم . آخر سر با يک لکه رنگ طوری که فقط معلوم باشد چيست سمبلش کردم و تلويزيون را روشن کردم و صدايش را خفه کردم و آوردمش روی شبکه سوم تا منچستر و بايرمونيخ تا جان دارند زير پر و پاچه خانم بدوند . بعد رفتم روی ميز ناهار خوری را خالی کردم و صندليها را چيدم رويش . هر چيزی هم که روی ميز بود گذاشتم جای صندليها . در جاکفشی را باز کردم و هر چه بود کشيدم بيرون و بعد نوارها را از زير تلويزيون آوردم و چيدم توی جاکفشی و کفشها را چپاندم توی زير تلويزيونی . خيالم که از اين بابت راحت شد رفتم سراغ تابلوها ، همه را سر و ته کردم . بعد هم عقربه های ساعت را لق کردم و جفتشان افتادند روی عدد شش . چند تايی روزنامه آوردم و با سنجاق وصل کردم به پرده ها ، به نظر که بد نمی آمد ، از دور که نگاه می کردی خوب هم بود . <br />بايرمونيخ داشت زير سر و سينه خانم له می شد ، عوضش من فقط موسيقی کم داشتم ، از توی جاکفشی يک سی دی ترومپت خرکی گير آوردم و ضبط را روشن کردم . بعد سيگارم را آوردم و رفتم نشستم روی يکی از مبلها و پاهايم را تکيه دادم به ديوار و به ترومپت مردک گوش دادم . سيگار که تمام شد ديدم جای پام روی ديوار مانده ، يک لکه کوچک از پاشنه پا . آمدم تميزش کنم ديدم همانی شد که می خواستم ، هر چی باهاش ورمی رفتم هی بزرگتر مي شد ، حجم پيدا می کرد اما پاک نمی شد . هر کار کردم نرفت . حالا يک لکه بزرگ روی ديوار هست ، درست روبروی در ورودی خانه که هيچ کاريش هم نمی شود کرد </strong>]]></description>
<pubDate>Wed, 24 Oct 2007 16:49:41 GMT</pubDate>
</item>


</channel>
</rss>

<!-- s18.mgl.re2.yahoo.com uncompressed/chunked Sun Sep  7 14:04:52 PDT 2008 -->
