
<rss version="2.0">
<channel>

<title><![CDATA[یادداشت هایی از نوعی دیگر]]></title>
<link>http://blog.360.yahoo.com/blog-pUOkSIk8dK601rafAREiDVdJ</link>
<description><![CDATA[یادداشت هایی از نوعی دیگر]]></description>
<language>en-us</language>
<lastBuildDate>Thu, 11 Sep 2008 11:50:36 GMT</lastBuildDate>

<item>
<title><![CDATA[مرگ تدریجی یک رویا]]></title>
<link>http://blog.360.yahoo.com/blog-pUOkSIk8dK601rafAREiDVdJ?p=3162</link>
<description><![CDATA[<span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman"> <p style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:justify; "><span style="font-size:16pt; ">نقد ساخته های آقای فریدون جیرانی کار ساده ای نیست. تماشای آثار ایشان، معمولا تامل برانگیز است. جسارت جیرانی در گفت و گو پیرامون برخی پدیده ها ( مانند آنچه در « شام آخر » شاهد بوده ایم )، با دیگر فیلم سازان معاصر قابل مقایسه نیست. جنبه های فنی و هنری اثر برایش مهم است. هم به محتوا اهمیت می دهد و هم به شکل. در یک کلام، فریدون جیرانی در مقایسه با دیگر فیلمسازان ایرانی، کارگردان خوب و توانمندیست ( بازه مقایسه را فراموش نکنیم ). هر هنرمندی امضایی دارد که آن را پای اثرش باقی می گذارد. امضای جیرانی، استفاده از کاراکتری با نام خانوادگی « مشرقی » در تمامی آثارش است. این روزها او نیز مانند برخی دیگر از فیلم سازان نام آشنای کشورمان، به سریال سازی در سیما رو آورده و اثر متفاوت « مرگ تدریجی یک رویا » از او، در حال پخش می باشد. این نوشتار در صدد اشاره به تعدادی از ویژگی های این سریال به صورت فهرست وار بوده و در خاتمه، اشاره ای به محتوا و پیام این اثر دارد. </span></p> <p style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:justify; "><span style="font-size:16pt; ">ـ ضرباهنگ صحنه ها کند بوده و تصویربردار، نقشی بسیار برجسته تر از دیگر عوامل، در میزان تاثیرگذاری سکانس ها دارد. بازیگران، با تمام چهره بازی می کنند. خطوط صورت، سکوت ها، نگاه ها، اشک ها و لبخندها، همگی در راستای همان دقت نظر جیرانی تفسیر می شوند.</span></p> <p style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:justify; "><span style="font-size:16pt; ">ـ عوامل تدوین، از ویژگی نمایش همزمان دو زاویه از یک واقعه، بسیار بهره برده اند و جالب اینجاست که تماشاگر، در روند این سریال آموزش لازم را دیده است و خودش به خوبی می تواند حدس بزند کدام صحنه قرار است، دو تکّه شود. </span></p> <p style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:justify; "><span style="font-size:16pt; ">ـ نورپردازی و میزان سن در تمامی سکانس ها، اهمیتی ویژه داشته اند. گویا قرار است بیننده، خود را در تمامی وقایع، حاضر فرض کند.</span></p> <p style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:justify; "><span style="font-size:16pt; ">ـ بهره گیری از چهره هایی با صدای ماندگار، در این سریال به روشنی به چشم می آید. ناصر طهماسب، دانیال حکیمی و حتی خانم اسکندری، هرکدام صاحب صدایی با طنین و آوای خاص هستند و جالب اینجاست که جیرانی این صاحبان آواهای خاص را بین شخصیت های سیمپاتیک و آنتی پاتیک اثر خود، به طور متقارن توزیع کرده است. </span></p> <p style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:justify; "><span style="font-size:16pt; ">ـ فریدون جیرانی هر قسمت از سریال خود را یک « فصل » نامیده و برای هر فصل، یک نام انتخاب کرده است. این نام که در ابتدای پخش هر قسمت به نمایش در می آید، تصویری کلی از آن بخش به بیننده القا می کند و مهره فیلمنامه را یک حرکت به جلو می برد.</span></p> <p style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:justify; "><span style="font-size:16pt; ">نگاهی به محتوای اثر: آقای فریدون جیرانی در پدید آوردن شناسنامه روانشناختی برای تک تک چهره ها، ناتوان مانده است. تصویر مارال عظیمی به عنوان یک خانم نویسنده نواندیش و نوگرا، فاقد انسجام است. آنقدر بی انسجام که حتی نمی توان او را شخصیتی دو قطبی دانست. از یک سو خلاق و مبتکر است و از سوی دیگر وابسته و بی هویت. از یک طرف مهر مادری را در سایه تعریف و تمجید هنردوستانی نادیده، به فراموشی می سپرد و از طرف دیگر در اثر دوری از فرزندش دچار جنون و افسردگی می شود. یک جانب او، خانمی متعهد و درون گراست و جانب دیگرش شخصیتی بی هویت و متظاهر. خانواده یزدانی، نمودی از یک خانواده مذهبی معرفی شده اند. آنان از سویی شدیدا سنتی و آرمان گرا هستند و از سویی، یکی از دختران این خانواده، فرزند خوانده اختیار می کند (کاری که در خانواده های مذهبی سنتی کمتر به چشم می خورد). مهربان و صمیمی هستند. پدر خانواده اهل حساب و کتاب است. کانون خانواده گرم و دلپذیر است ولی حس همزاد پنداری بیننده تحریک نمی شود که جزئی از این خانواده باشد چون مفهوم استقلال برای هر واحد از این خانواده به شدت منتفیست. کاریزمای پدر خانواده و حتی آقای دانیال حکیمی آنقدر نیست که کسی حاضر شود خود را میان آنان تصور کند. آنقدر منصف و مسلمان اند که تقریبا مثال خارجی برایشان یافت نمی شود. آرمانی اند و البته ناچسب.</span></p> <p style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:justify; "><span style="font-size:16pt; ">سریال در صدد طرح یک تقابل فرهنگی بوده و مانند بسیاری دیگر از آثار فرمایشی سیمای ایران، از سیستم « صفر و صد » بهره می گیرد. قرار است بیننده، کلیه بانوان اندیشمند آزاده و ادیب را دست نشانده عوامل بی دین و سست عنصر تلقی کند. نواندیشی با فسق و فجور همراه دانسته شود. حلقه های ادبی آزاداندیش، متشکل از بانوانیست که همگی مشروب خوار و مطلقه و سیگاری هستند. خانواده محوری با بنیادگرایی فکری همراه معرفی شده. گویا هرکس که حاضر به پذیرش آرمان های خانواده یزدانی نیست، بایستی به چوب ارتداد و ولنگاری فکری رانده شود. شخصیت ساناز عظیمی، نماینده یک زن مترجم آشنا با ادبیات جهان است که موسیقی مورد علاقه اش، آثار باخ و چایکوفسکی هستند ولی همین زن، مادرش را با سنگدلی از خانه می راند و مسبب مرگ اندوه بار او می شود. عاطفه با روشنفکری متقابل است. گویا جیرانی نمی داند که وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی دولت نهم، از ابتدای تصدی گری، از « موسیقی فاخر » سخن گفته است. کاش شخصیت های منفی این داستان، به جای گوش دادن به آثار کلاسیک مطرح جهان ( فارغ از بحث فقهی حرمت مطلق موسیقی یا غیره )، به موسیقی مبتذل غربی یا آلبوم های لس آنجلسی توجه نشان می دادند. ممکن است تصور شود که جیرانی در راستای شکستن ژست فرهنگ دوستانه این عده، چنین اقدامی کرده ولی پرسش این است که چند درصد از بینندگان به لایه های درونی مفاهیم توجه می کنند؟ آشپزخانه تمامی این روشنفکران سرد و خاموش است. بویی از غذای ایرانی به مشام نمی خورد همه جا رد پای فست فود های غربیست. کابینت ها مملو از گرد و غبار و فنجان های ناشسته و بی انضباطیست. آیا چهره اندیشمندی روشنفکر، این چنین است؟ آیا تعهد و مهرورزی در فرستادن ظرف های غذا به در خانه برادر و خواهر (چنانچه در خانواده یزدانی می بینیم) خلاصه می شود؟ چرا سفره، جز در خانه سنت گرایان به چشم نمی خورد؟ سیاه نمایی یک طرز فکر و همراه ساختن آن با برخی رفتارهای اجتماعی ( مانند نوشیدن قهوه به جای چای )، چه ثمره ای برای سازنده دارد؟ بدین ترتیب به نظر می رسد بینندگان این سریال بیش از آنکه نسبت به مفاهیم مورد نظر آقای جیرانی تاثیر پذیری داشته باشند و خود را پای کلاس درس ایشان ببینند، نگران خروج غیر قانونی فرزند مارال و عاقبت او در دیار فرنگ هستند. امیدواریم در بخش های باقیمانده این سریال خوش ساخت، بلوغ شکل و محتوا را بیش از پیش شاهد باشیم تا این اثر نیز مانند برگی زرین، در کارنامه هنری آقای جیرانی بدرخشد.</span></p> <p style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:justify; "></font></span> </p>]]></description>
<pubDate>Thu, 11 Sep 2008 11:50:36 GMT</pubDate>
</item>

<item>
<title><![CDATA[مثل هیچ کس]]></title>
<link>http://blog.360.yahoo.com/blog-pUOkSIk8dK601rafAREiDVdJ?p=3140</link>
<description><![CDATA[<p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">به نابـودی کشـونـدیم تا بـدونم</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">همه بـود و نبـود مـن تو بودی</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">بدونم هرچی باشم بی تو هیچم</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">بدونـم فرصـت بودن تـو بودی</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">همـه دنیـا بخـوان و تو بگی نه</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">نخـوان و تـو بـگـی آره تمـومه</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">همیـن که اول و آخـر تو هستی</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">بـه محـتـاج تو محتاجی حرومه</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">پـریـشـون چـه چیـزا کـه نبـودم</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">دیگه می خوام پریشون تو باشم</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">تـویـی کـه زنــدگـیـمـو آبـرومـو</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">بـایـد هـر لحـظه مدیون تو باشم</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">فقط تو می تـونی کاری کنی که</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">دلم از این همه حسـرت جدا شه</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">به تنهـاییـت قسـم، تنهـای تنهــام</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">اگـه دسـتـم تـو دسـت تـو نـباشـه</font></span></p> <p style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:right; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman"> </font></span></p> <p style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:right; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">شعر: افشین یداللهی / تصویر: علیرضا تینای طهرانی</font></span></p>]]></description>
<pubDate>Sun, 07 Sep 2008 17:28:57 GMT</pubDate>
</item>

<item>
<title><![CDATA[به بهانه عبور از بودن]]></title>
<link>http://blog.360.yahoo.com/blog-pUOkSIk8dK601rafAREiDVdJ?p=3119</link>
<description><![CDATA[<p style="direction:rtl; text-indent:0.5in; unicode-bidi:embed; text-align:justify; "><font face="Times New Roman"><span style="font-size:16pt; ">نشر نیستان مجموعه ای از داستان های کوتاه با عنوان « عبور از بودن » از « حسین مهکام » دوست نام آشنای مان در عرصه ادبیات نمایشی به چاپ رسانیده است. به همین بهانه</span><span style="font-size:16pt; ">، نوشته ذیل را به شما دوستان تقدیم می کنم:</span></font></p> <p style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:justify; "><font face="Times New Roman"><strong><span style="font-size:14pt; ">الف ـ نگاهی به سیر تحول در آثار مهکام:</span></strong><span style="font-size:16pt; "> علی رغم آنچه که برخی از بزرگان ادبیات جهان ( مانند تالکین؛ خالق تریلوژی ارباب حلقه ها ) معتقدند و آن « عدم ارتباط منطقی بین نویسنده و اثر » است، این حقیر هر نوشته ای را آیینه ای هرچند کوتاه و کوچک از نویسنده اش می دانم که لااقل بخشی از اندرون او را آشکار می سازد. یک اثر، به ما می گوید که صاحبش چگونه فکر می کند، چگونه عمل می کند و چگونه نگاه می کند. اگر کسی « یاخته های مشوّش ذهن » را کنار « عبور از بودن » بگذارد، بعید است تصدیق کند که هردو، اثر یک نویسنده بوده و با فاصله کمتر از پانزده سال به نگارش درآمده اند. به اعتقاد اینجانب، « تردید » نردبان رسیدن به یقین نیست و فاصله اش با « انکار » به مراتب کمتر است. به عبارت دیگر، نگارنده را تصور بر آن است که نوشته های مهکام، تابع منحنی طبیعی آثار ادبی نبوده اند و ظهور پدیده ای به نام « عبور از بودن »، هرگز در امتداد سیر نوشتاری آثار پیشین مشارالیه تفسیر نمی شود. با اندکی جسارت باید عرض کنم حتی اثری مانند « آندرانیک » فاقد آن « یقین شهودی » است که در یکایک جملات « عبور از بودن » موج می زند. حسین مهکام از سایه تردیدی برخاسته از برآیند شرایط روحی ـ اجتماعی خارج شده و در ساحل روشن یقینی شهودی قدم می زند. تک تک داستان های « عبور از بودن » اشاره ای به همین مفهوم دارند و بر خلاف ظاهر سورئال خود، به شدت واقعی هستند. مهکام خود را در اشارات معماگونه و ایهام وار گرفتار نساخته و آن یقین شهودی را به صراحت در تمامی واژه گان کتابش فریاد نموده، سپس بی رحمانه به تصویر کشیده است. او حتی از ذکر آدرس آن تجلی گاه شهودی نیز خودداری نکرده. به قول خودش، « پلاک 18 ». غرض، ابدا ارزش یابی و مقایسه نوع نگاه حسین مهکام در نخستین و واپسین اثرش نیست. تنها می خواهم به این واقعیت غیر قابل انکار اشاره کنم که این دو اثر کاملا نامربوطند و البته هرکدام در زمان خود، به خالقشان مربوط بوده اند.</span></font></p> <p style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:justify; "><font face="Times New Roman"><strong><span style="font-size:14pt; ">ب ـ نگاهی کوتاه به « عبور از بودن »:</span></strong><span style="font-size:16pt; "> کتاب را برای مطالعه به دست گرفتم ولی به زودی دریافتم در هنگام مطالعه، به خودکار نیز نیاز دارم. هر داستان، حکایتی دارد که به دانه ای از یک تسبیح عقیق می ماند و رشته این تسبیح، همان پلاک 18 می باشد. مهکام شعارهایش را در قالب شعوری یقینی، لابلای سطرهای کتاب پنهان ساخته و گهگاه با خلق جملاتی خاصّ از آن پرده برداری کرده است. به جمله های زیر نگاهی بیندازید:</span></font></p> <p style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:justify; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">ـ « فقط آقا است که اینها را می داند و خوشا به حالش که اینها را به او داده اند، این دانستن را، این کلمات را و این همه حضور و بودن را » از داستان « پلاک 18 » / 11</font></span></p> <p style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:justify; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">ـ « همیشه وقتی بی اعتنا ضربه ای به توپ بزنی، گل می شود » از داستان « با آن چشم های زیبای غمگین » / 18</font></span></p> <p style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:justify; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">ـ « گاهی باید آرامش کسی را فروریخت، تنها برای اینکه بفهمد تنها نیست » از داستان « گریستن و زهر » / 24</font></span></p> <p style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:justify; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">ـ « تو اگر چنین کعبه ای داشته ای توی خانه ات، دنبال وصل آمده بودی میان خاک و آتش که چه بشود؟ می ماندی خانه ات، زودتر سیمت وصل می شد » از داستان « حواشی سرد حسرت » / 33</font></span></p> <p style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:justify; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">ـ « و حاج بابا، خشم آشکارش را بر زمین تف می کرد » از داستان « ارجاع من به من » / 41</font></span></p> <p style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:justify; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">ـ « به میرزا می گوید که به خاطر عروسی صاحب خانه، از گل های حیاط فارغ نشود » از داستان « خوانده ترین مهمان » / 46</font></span></p> <p style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:justify; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">ـ « آن وقت باید رها شد از همه چیز. باید دل را سپرد دست ارباب که با خودش ببردت؛ که دیوانه شوی و همه ات دل شود و آن گونه شوی که مولا فرمود » از داستان « تاریخ شفاهی » / 49</font></span></p> <p style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:justify; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">ـ « سگ خودش هم که نیست، مراقب داخل است. راست می گوید. در مرامش « شاید » و « إن قلت » ، یعنی حرف مفت. باید با بله و نه باهاش حرف زد تا جواب بدهد. مطلق. محض. محصول ارتباط با آن طرف » از داستان « همه آنچه سوخت » / 53</font></span></p> <p style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:justify; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">ـ « چیزی که عجیب بود، اینکه در تمام لحظاتی که با اشاره خواست اتوموبیل را نگه دارم و شیشه را پایین بکشم، با سرش اشاره می کرد. بعد که دقت کردم، دیدم هر دو آستینش خالی است » از داستان « اضطرار، اجابت » / 64</font></span></p> <p style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:justify; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">ـ « صندلی راننده خالی است و ما به سرعت رانده می شویم. ما؟ همین من که میان سرعت و خنده، از وحشت غرق اضطرار و بوی مرگ شده ام. و ناگاه می رسد آنچه همیشه ازش می ترسیده ام از مراجعه مستقیم با هیبتش. چیزی که در وصفش از تاریکی واژگان می توان یاد کرد » از داستان « بیداری » / 71</font></span></p> <p style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:justify; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">ـ « سرش را بالا آورد و در چشم هام چند لحظه خیره شد و بعد که دوباره دست به قلم شد محض حکّ کردن نام مولا سلام الله علیه روی عقیق یمن، زیر لب گفت: غلط زیادی نکن » از داستان « یک جرعه نگاه » / 76</font></span></p> <p style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:justify; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">ـ « چشم هام انگار به دریایی از نور باز شده باشند، رها می شوند در نگاه صاحب دست. می گوید: کجا بودی؟ می دانی چند سال است منتظرم؟ » از داستان « هجرت » / 87</font></span></p> <p style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:justify; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">ـ « می بینیم که وقتی جنازه را از چارچوب در بالای سرداب رد می کنند، جنازه ناخواسته می چسبد به در چوبی. روی دست های مردم هل داده می شود می چسبد به در چوبی، همان جایی که حاج اسماعیل می بوسید همیشه » از داستان « پناه » / 95</font></span></p> <p style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:justify; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">ـ « از روز اول هم گفتم که من هرچه بوده ام، حالا رسیده ام به جایی که می دانم فضای موجودم هدیه ناب است. از سر عُجب هم نمی گویم. تمام فراز و نشیب ها برای آنکه به اصل خط برسم، نوش جانم. اصلا باید آن ناهمواری ها را طی می کردم که به اینجا برسم. تازه حالا آمده ام توی باغ » از داستان « سلام » / 98</font></span></p> <p style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:justify; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">جملاتی که در بالا به آنها اشاره شد، جملات کلیدی داستان ها نیستند و نگارنده این سطور، بر اساس علاقه شخصی، آنها را دست چین نموده ولی همین اشارات برای فهم منظور مهکام در این مجموعه، کافی به نظر می رسند. عنصر مشترک تمامی داستان ها، اشکیست که هنگام مطالعه داستان ها بر گونه خواننده جاری می شود. گاهی شیرین ( مانند داستان « پناه » ) و گاهی تلخ ( مانند داستان « گریستن و زهر » ). برخی از بخش ها، بازنویسی یک حادثه واقعی هستند و پاره ای دیگر برداشتی آزاد از همان یقین شهودی که ذکرش گذشت. قلم حسین مهکام در « عبور از بودن » به شدّت متعهد و اصول گراست. در تمامی خطوط داستان ها، چارچوبی نانوشته به چشم می آید و همه چیز حکایت از یک باور مرزبندی شده دارد. مهکام جز در داستان اول، هرگز خواننده را اسیر استعاره و لفاظی متظاهر نمی کند و البته برای سبک ادبی ویژه او در داستان اول نیز توجیهاتی وجود دارد. در خاتمه به نظر می رسد موفقیت این اثر را بایستی به استاد نام آشنای ادبیات آیینی معاصر، جناب آقای سیدمهدی شجاعی نیز تبریک بگوییم. امید است آثار بعدی مهکام نیز در راستای عبور او از بودن محقق گردند.</font></span><strong><span></span></strong></p>]]></description>
<pubDate>Fri, 08 Aug 2008 09:35:12 GMT</pubDate>
</item>

<item>
<title><![CDATA[حُسن ختام]]></title>
<link>http://blog.360.yahoo.com/blog-pUOkSIk8dK601rafAREiDVdJ?p=3100</link>
<description><![CDATA[<p style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:justify; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">در حال خاتمه منبرش بود. مناسبت، مربوط به شهادت نبی اکرم صلی الله علیه و آله، امام مجتبی سلام الله علیه یا حضرت رضا علیه السلام می شد ولی دل او در کوچه بنی هاشم گیر کرده بود. رضا بخشیان، حسین فکری، عزیز اسماعیلی و مرحوم حاج احمد دلجو نشسته بودند تا مجلس را بعد از منبر ایشان ادامه دهند. از نگاه کسانی که پای منبرش نشسته بودند، برافروخته و مضطرب به نظر می رسید. در نگاهش خیره شدم. نگاه آن مرد خوددار و مؤدب، بیش از هر چیز دیگر گویای عباراتی بود که از جلوی دیدگانش عبور می کرد. جمله ای را انتخاب کرد تا نقل کند. مجلس ملتهب بود. صدای ناله و گریه جمع حاضر، لحظه ای قطع نمی شد. سکوت کرد. نگاهی دوباره به عبارت انداخت و سرش را بلند کرد. حالت سکته را در چشمانش دیدم. کسانی که ایشان را می شناسند، همگی به متانت و وقارش معترفند. ناگهان از خود بیخود شد. دستش را با حرکتی سریع بالا برد و محکم به سرش کوبید. عمامه از سرش و عینک از چشمانش افتاد. رنگ صورتش مانند گچ دیوار سفید شد و چند لحظه بعد، از بالای منبر با صورت محکم بر زمین خورد. هیچ کدام از مداحان حاضر در مجلس را یارای ادامه ذکر مصیبت نبود. خاصه آنکه نمی دانستند روضه سید به کدام حکایت اشاره خواهد کرد. همه مبهوت و گریان بودند جز مرحوم دلجو که صدای گرمش را آزاد کرد و نوای غم سر داد که:</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">مدینــه در نــوای « أمّن یجیب » است</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">مادر به خانه برگرد، بابا غریــب است</font></span></p> <p style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:justify; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">چیز دیگری یادم نمی آید جز اینکه ساعتی بعد، به اتاق پشت منبر رفتم تا سید را از نزدیک ببینم. هنوز حالش جا نیامده بود. برگه ای را که بالای منبر در دست داشت، تشخیص دادم. با کسب اجازه برداشتم و خواندم: « رُویَ عن جعفر بن محمّد الصّادق علیه السلام: ... فأخذ رأسها و ضمّ إلی صدره ... ».</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">یک گــــل، نصیبـم از دو لب غنچـه فـام کن</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">یــا پــاســخ ســلام بگـــو، یــا ســــلام کــــن</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">ای حُـســن مَـطـلــع غــــزل زنــدگـانـــــی ام</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">شـعــر مرا تمام، به « حُســـن ختــــام » کن</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">ای آفـتــاب خانــه حیـــدر؛ مـکـن غـــــروب</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">ایـن سـایــه را تــو بر سـر مـن مستـــــدام کن</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">پیوسته نبـض من، به دو پلــک تو بسته است</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">بـر مــن، تـمـــام مــن، نـِگـهـــی را تـمـام کن</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">از ســــروِ قـــد خمیـــده، نخواهد کسی خَــرام</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">ای قـامـتــت قــیـامــــت مـن، کـم قـیـــام کـــن</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">* * *</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">این کعبه، بازویش « حجر الأسود » من است</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">زیـنــب بـیـا و بـا حَــجَـــرم اِسـتـــــــــلام کـــن</font></span></p> <p style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:justify; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">توضیح: شعر « حسن ختام » از استاد حاج علی انسانی در دیوان شعر « دل سنگ آب شد » / 157.</font></span></p>]]></description>
<pubDate>Mon, 02 Jun 2008 23:15:13 GMT</pubDate>
</item>

<item>
<title><![CDATA[آیینه در خاک]]></title>
<link>http://blog.360.yahoo.com/blog-pUOkSIk8dK601rafAREiDVdJ?p=3081</link>
<description><![CDATA[<p style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:justify; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">روایات ناظر بر جریان دفن حضرت صدیقه سلام الله علیها، قابل موشکافی و نقل صریح نیستند. آنچه در روضه ها بدان اشاره می شود، تنها مختصریست از مفهوم عمیقی که در لابلای کلمات احادیث پنهان شده است. حتی بسیاری از عبارات مندرج در تاریخ، به خوبی به فارسی برگردانده نمی شوند. گویا مترجمین گرانقدر متون دینی، آنقدر در مصیبت فرو رفته اند که از توجه به معانی دقیق جملات باز مانده اند. چند نمونه مختصر را فهرست وار می آورم:</font></span></p> <p style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:justify; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">ـ امیرالمؤمنین علیه السلام در هنگام دفن محبوبه اش، خطاب به رسول اعظم صلی الله علیه و آله، از عبارت « تظافر أمّت » بر « هضم » حضرت صدیقه سلام الله علیها استفاده می کند. تامل در معنی لغوی دو کلمه « تظافر » و « هضم »، ما را از روضه خوانی تا آخر فاطمیه بی نیاز می سازد.</font></span></p> <p style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:justify; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">ـ مرحوم محدّث قمی رضوان الله علیه، در توصیف روزهای آخر عمر حضرت صدیقه سلام الله علیها، خبری را نقل کرده است با این عبارت: « رُویَ أنّها ما زالت بعد أبیها مُنهَدّة الرّکن، باکیة العَین، مُعَصَّبة الرأس، ناحِلة الجسم، یُغشی علیها ساعة بعد ساعة ». آیا به اعتقاد شما، ترجمه تنها همین جمله، در سیاهپوشی مهدی صاحب الزمان تا روز قیامت کافی نیست؟</font></span></p> <p style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:justify; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">ـ حدیثی هست که بسیار خوانده می شود ولی مورد توجه قرار نگرفته است. به عبارت دیگر، روضه خوانان، هنگام نقل، متوجه صفات گوینده این کلام نیستند. امیرالمؤمنین علیه السلام، هنگام دفن، خطاب به رسول گرامی خدا عرض می کنند: « قلّ عن صفیّتک صبری ». آیا حواسمان هست که گوینده این جمله، همان امام معصومی است که چند روز قبل، بر حادثه در و دیوار صبر کرده است؟</font></span></p> <p style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:justify; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">و بسیاری از عبارات دیگر که حتی اشاره به آنها را نیز در چنین فضایی صلاح نمی دانم. در پایان، آخرین ابیات مثنوی آیینه ها، شاهکار استاد حاج علی انسانی را جهت استفاده دوستان نقل می کنم:</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">تـا عـلــی ماهَـش بـه ســوی قبـــر بُرد</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">مـاه، رخ از شــرم، پـشـت ابـــــر بُرد</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">آرزوهــا را عـلــی در خــــاک کـــرد</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">خـاک هــم گـویی گــریبـان چاک کرد</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">زد صــدا: ای خــاک، جـانـانــم بگیــر</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">تــن نـمـانــده هیـچ از او، جـانـــم بگیر</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">نــاگــهـان بـر یــاری دســــت خــــــدا</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">دسـتــی آمـد، همچو دست مصـطـفــی</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">گـوهــرش را از صــدف، دریا گرفت</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">احـمــــد از دامـاد خـود، زهــرا گرفت</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">گـفـتـش ای تـاج ســر خیــل رُسُــــــــل</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">وی بَــر تـــو خُــرد، یکسر جزء و کل</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">از مــن ایــن آزرده جـانـــت را بـگـیـر</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">بـازگــردانــدم، امـانــت را بـگیــــــــــر</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">بــار دیــگر، هـدیـه ی داور بـگـیــــــــر</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">کــوثـــرت از سـاقــــی کـوثــــــــر بگیر</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">مــی کِـشــد خجلــت عـلــی از محضـرت</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">« یــاس » دادی، می دهد « نیلوفــر» ت</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">« بَدر » بخشیدی، « هلال » ت می دهم</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">تو « الف » دادی و « دال » ت می دهم</font></span></p>]]></description>
<pubDate>Tue, 27 May 2008 16:08:50 GMT</pubDate>
</item>

<item>
<title><![CDATA[تشییع آیینه]]></title>
<link>http://blog.360.yahoo.com/blog-pUOkSIk8dK601rafAREiDVdJ?p=3067</link>
<description><![CDATA[<p style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:justify; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">یکی از القابی که در هزاره سوم میلادی از معنا و مفهوم تهی شده، عنوان « استاد » است. کثرت استفاده از آن ( خصوصا بین هنرمندان و بازیگران )، موجب شده تا این کلمه مانند دوران پیشین، افتخار آفرین و غرور برانگیز نباشد. در وادی مرثیه سرایی ( شعر آیینی به مفهوم خاص آن )، کمتر کسی مانند علی انسانی پدید آمده که ضمن رعایت اصل صداقت و پایبندی به حدود اعتقادی مکتب اهل بیت علیهم السلام، زیبایی و شیوایی را نیز در آثار خود داشته باشد. او مردی بی بدیل است که شایسته لقب « استاد » بوده و غیر از قدرت خلق شعر، پهلوان بی رقیب میدان مصیبت سرایی نیز هست. گاهی اینگونه به ذهن تبادر می کند که نمک اشعار و روضه خوانی های او، از خود او نیست و به عبارتی: « آنچه استاد ازل گفت بگو، می گوید ». قصد اسطوره سازی ندارم و آنچه گفتم، برداشت شخصی خودم بود به عنوان کسی که با اینگونه ادبیات مانوس است. به مناسبت ایام، بخش دیگری از مثنوی آیینه ها را با شما دوستان محترم بازخوانی می کنم. کاش دوست عزیزمان <a href="http://uk.360.yahoo.com/profile-Iq2_Gd48dK4yolxqH9FTx0BQhB8YI7Q-?cq=1">جناب آقای محسن عظیم الشان</a>، فرصتی داشت و این شعر را به لحاظ ادبی نقد می کرد تا بر دانش همه ما افزوده شود:</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">نیـمـه شــب، تـابـــوت را بـرداشـتـنــد</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">بـــار غــــم بـر شــانـــه هـا بگذاشتنــد</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">هـفـت تــن، دنـبــال یـک پیکــر روان</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">وز پــی آن هـفــت تـن، هفـت آسمــان</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">ایــن طـرف، خیــل رُسُـــل دنبـــال او</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">آن طــرف، احمـــــد به استـقـبــــال او</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">ظــاهــرا تشیـیـع یـک پـیـکـــر ولــــی</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">بـاطـنــا تشـیـیـع زهــــرا و عـلـــــــــی</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">امشب ای مَه، مِهر وَرز و خوش بتاب</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">تـا بـبـیـنـد پـیـش پــایـــش آفــتـــــــــاب</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">ابـــرهــا گِـریـنــد بـر حـــال عــلــــــی</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">مــی رود در خــاک، آمـــال عــلــــــی</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">چـشـم، نــور از دسـت داده، پـا رمـــق</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">اشـک، بر مهتـاب رویش، چون شفـق</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">دل همه فریــاد و لــب، خاموش داشت</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">مــرده ای، تابــوت، روی دوش داشت</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">آهِ ســرد و بـغـض پـنـهـــان در گــلــــو</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">بـــود بــا آن عـــدّه، گـرم گفـت و گـــو</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">آه آه؛ ای همـرهـــان، آهــستـــه تـــــــر</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">مـی بـریـد اســـــرار را، سـربستــه تـر</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">ایــن تـــن آزرده، بـاشـــد جـــــان مــن</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">جــــــان فـدایـــش، او شـده قربـان مـن</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">همــــرهــان، ایـن لیـلـــة القدر من است</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">من هـلال از داغ و، این بــدر من است</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">اشــک مــن زیـن گــل، شــده گـلـفــام تر</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">هـسـتـی ام را مـی بـَریـــد، آرام تـــــــــر</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">وســعــتِ اشــکــم، به چشـم ابــر نیست</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">چــاره ای غیـر از نمـاز صبـــــر نیست</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">زیـن گـل من، بـاغ رضوان نَفحه داشت</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">مصحف من بود و هجـده صفحه داشت</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">مَرهـمـی خــــرج دل چــاکــــــم کـنـیـــد</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">هـمـرهــان، هـمــراهِ او خـــاکـــم کـنـیــد</font></span></p>]]></description>
<pubDate>Mon, 26 May 2008 20:04:36 GMT</pubDate>
</item>

<item>
<title><![CDATA[غسل آیینه]]></title>
<link>http://blog.360.yahoo.com/blog-pUOkSIk8dK601rafAREiDVdJ?p=3053</link>
<description><![CDATA[<p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">بُـرد در شـب، تا نبینــد بی نقـــــــاب</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">مــاه نـورانـی تر از خـود، آفتـــــــاب</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">برد در شـب، پیکـری همرنگ شــب</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">بعد از آن شب، نام شب شد ننگ شب</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">شسته دست از جان، تن جانانه شست</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">شمــع شـد، خــاکستــر پـروانـه شست</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">روشنــانــش را فـلــک خــاموش کرد</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">ابــرها را پنبـــه هــای گـــوش کــــرد</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">تــا نـبـیـنـد چشــم گـردون پیکـــــرش</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">نـشـنـود تـا ضجّــه هـای همســــــرش</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">هـم مـدیـنــه سینـه ای بی غــــم نداشت</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">هم دلی بی اشک و خـون، عالم نداشت</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">نیسـت در کـس طـاقــــت بشنیـــــــدنش</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">با علـــی یـا ربّ، چه شــد با دیــــدنش؟</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">درد آن جـان جـهــان، از تــــن شـنـیـــد</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">راز غـســل از زیـــر پـیـراهــن شـنـیــد</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">دسـتِ دسـتِ حــق، چـو بـر بــازو رسید</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">آن چـنـان خـم شـد کـه تـا زانــــو رسیــد</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">دسـت و بــازو گـفــت و گــــــوها داشتند</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">بـهـر هــم، بــاز آرزوهــــــا داشـتـنــــــد</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">دسـت از بـــازوی بشــکستــــه خــجـــل</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">بـــازو، از دسـتــی کـه شـد بسته، خجـل</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">بــا زبــان زخـــم، بــازو راز گــفــــــت</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">دسـت حــق، شد گوش و آن نجوا شنفت</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">سـیـنــه و بـــازو و پـهـلــــــــو از درون</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">هـر ســـه بر هـم گریـه می کردند، خون</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">راز هــســتــی در کـفــن پـیـچـیـــده شــد</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">لالـــه ای در یـاسـمـــن پـیـچــیــده شـــــد</font></span></p>]]></description>
<pubDate>Sun, 25 May 2008 19:03:48 GMT</pubDate>
</item>

<item>
<title><![CDATA[مثنوی آیینه ها]]></title>
<link>http://blog.360.yahoo.com/blog-pUOkSIk8dK601rafAREiDVdJ?p=3020</link>
<description><![CDATA[<p style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:justify; "><font face="Times New Roman"><span style="font-size:16pt; ">در این بلاگ و نیز بلاگ <a href="http://www.mfa121.persianblog.ir/">« تبعیدی »</a></span><span style="font-size:16pt; ">،</span><span style="font-size:16pt; "> چندین بار به مناسبت های مختلف از مرثیه سرای توانای اهل بیت علیهم السلام، جناب استاد حاج علی انسانی یاد کرده ام. این ذاکر و شاعر شصت و یک ساله، از معدود افرادیست که در هر دو زمینه مرثیه سرایی و مصیبت خوانی پرآوازه و نامدار است. یکی از زیباترین مجموعه های شعری ایشان، کتابیست به نام « دل سنگ آب شد » که آن را از یکی از دوستانم به نام آقای سیدصالح موسوی خامنه هدیه گرفته ام. در میان اشعار مختلف این اثر، مثنوی مشهور « آیینه ها » که در وزن « فاعلات فاعلات فاعلات » سروده شده، برجستگی خاصی دارد. این مثنوی سوزناک، به یادبود نام مبارک علی ( 110 ) و فاطمه ( 135 ) در 245 بیت صادر گردیده و شامل بخش های گوناگونیست که به خوبی نمایانگر ذوق رفیع استاد انسانی می باشند. در این اثر زیبا و تاثیرگذار، چند ویژگی به چشم می خورد که به دو تای آنها اشاره می کنم. یکی اینکه استاد انسانی هم سازنده است و هم عرضه کننده. به همین دلیل در این مثنوی، از سیاست قطره چکانی بهره برده است. او به آرامی و از سطحی بسیار پایین آغاز نموده و با شیبی ملایم، مخاطب را به بالاترین اوج رسانده است. کم و گزیده می گوید و از مناسب ترین الفاظ برای بیان مقصود استفاده می کند. به این دو بیت دقت کنید:</span></font></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">آنچه در این خانه، خود را می نمود</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">عشق بود و عشـق بود و عشـق بود</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">نــورها، از پرتــو روبنــد تــــوست</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">آفتـاب خانـــه ام، لبخـنــد تــــــوست</font></span></p> <p style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:justify; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">ویژگی دوم مثنوی « آیینه ها » آن است که سراینده آن، اصطلاحا « روضه کشف » نمی خواند. همه چیز در ایهام و رازآلود است. صریح ترین مصایب را در قالب عباراتی چند پهلو بیان می کند که به شدت بر زیبایی این اثر می افزاید. در پایان، چند بیت از این مثنوی تاثیرگذار را که انصافا کم نظیر است، نقل می کنم و امیدوارم استاد انسانی بیش از پیش مورد تایید درگاه ملک پاسبان حضرت صدیقه کبری سلام الله علیها باشد. </font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">دیــد شــرح حــال او ناگفتنـــــی ست</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">ای زبانــــم لال، زهــــرا رفتنـی ست</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">چشم بر رخ، اشک نم نم می فروخت</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">نرگسش بر لالـه، شبنـــم می فروخت</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">آتشـــی در دل، ولــــی بی دود داشت</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">بر لــب لــرزان خــود، بــدرود داشت</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">گفــت: روز وصــل را شـام آمده ست</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">آفتــــابــم بر لــب بـــام آمــــــده ســـت</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">دیـــده ام را بر گشـــودن نیست تـــاب</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">فصـــــل آخــر را بخوان از این کتاب</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">ای مـــرا آیینــه؛ تصـــویــــرم ببیــــن</font></span></p> <p align="center" style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:center; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">آخــریـن دیـــــدار شــد، سیـــرم ببیـن</font></span></p> <p style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:justify; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">شرح تصویر: طرح زیبایی که توسط دوست محترم <a href="http://360.yahoo.com/profile-EhRw1mYwdquZc7aJML3J2g--?cq=1">جناب آقای امیرمهدی قاسمی</a> تهیه و ارسال شده است.</font></span></p>]]></description>
<pubDate>Sun, 18 May 2008 19:28:14 GMT</pubDate>
</item>

<item>
<title><![CDATA[گفت و گو ـ بخش چهارم]]></title>
<link>http://blog.360.yahoo.com/blog-pUOkSIk8dK601rafAREiDVdJ?p=2989</link>
<description><![CDATA[<p style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:justify; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">پیش از هر سخنی، از <a href="http://360.yahoo.com/profile-9AKteMY5dqmSeCMzYNN3nCg-?cq=1">جناب آقای سروستانی</a> بابت کامنتی که بر پست قبلی اینجانب گذاشتند، سپاسگزارم اما مایلم عرض کنم این حقیر هرچه بیشتر بین نوشته های چند پست اخیر ایشان گشتم، پاسخ یگانه سؤالم را کمتر یافتم. امید است دیگر دوستان به نتیجه ای رسیده باشند. بگذارید نخست مروری گذرا بر برخی از کامنت های پست قبلی داشته باشیم:</font></span></p> <p style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:justify; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">ـ تعدادی از دوستان بهایی، به اینجانب اعتراض کرده اند که چرا از الفاظ عربی و اصطلاحا قلمبه سلمبه در بیان مطلب استفاده کرده ام. پاسخ این است که هر دانشی، اصطلاحات خاص خود را دارد. اگر بخواهیم با استناد به اخبار و روایات گفت و گو کنیم، ناچاریم معانی اصطلاحات مبتدی و پایه این دانش را بدانیم. اگر کسی معنای دلالت و صدور و متواتر و مستفیض را نمی داند، بهتر است در مباحث خود به روایات استناد نکند.</font></span></p> <p style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:justify; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">ـ در پاره ای از مطالب، به بیان رنجنامه اجتماعی ـ سیاسی پیروان آیین بهاییت پرداخته شده است. در پاسخ این دوستان معروض می دارم که این حقیر نه نماینده حقوق بشر هستم و نه سخنگوی دولت جمهوری اسلامی. محور این گفت و گوها، روشن شدن برخی شبهات بوده است و نه رفع مشکلات نوار غزه ( که یکی دیگر از دوستان بهایی به آن اشاره فرموده اند ) و کم آبی استان لرستان و قطع برق در استان سیستان و بلوچستان. اگر کسی از دوستان بهایی معتقد است که جهان و خصوصا زادگاه بزرگان بهاییت ( یعنی ایران ) سرشار از ظلم و ستمی است که به پیروان جناب بهاءالله روا داشته می شود، بهتر است پیش از ابراز گله و شکایت، در پاره ای از اصول اعتقادی خود تجدید نظر نماید. اگر منجی موعود ظهور کرده و دوران دین اسلام به سر آمده است، چرا جهان برای پیروان خالص آیین جدید، پاک و آراسته و عاری از ستم نگردیده است؟ چرا جناب باب، پیش از جهان، مریدان خود را از این همه رنج و ستم نرهانیده؟</font></span></p> <p style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:justify; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">ـ تعدادی از دوستان بهایی، امکان گذاشتن کوییک کامنت در صفحه خویش را مسدود کرده اند ولی علاقه وافری به کامنت گذاشتن در صفحات دیگران دارند. بعید می دانم جناب عبدالبهاء از این کار ایشان راضی باشد چون این کار، با روحیه تحرّی حقیقت منافات دارد.</font></span></p> <p style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:justify; "><font face="Times New Roman"><span style="font-size:16pt; ">ـ دوستی به نام « </span><span style="font-size:16pt; "><a href="http://360.yahoo.com/profile-eJaf_vUjdKmjRFL4vAP1gYEPBQ--?cq=1"><span style="font-size:16pt; ">Roozbeh m</span></a></span><span style="font-size:16pt; "> »، نوشتند: « آقای </span><span style="font-size:16pt; ">فرهمند؛ شما نه تنها برای من يك استاد نيستيد بلكه از مقام و دانسته های شما در برابر عظمت حضرت بهاالله پشيزی بيش نيست. پس لطفاً سر خود را كه زيادی بالا كرده ايد به پايين خم كنيد چون ممكن است با سر به ديوار برخورد كنيد. نوچه های شما در اينترنت مزخرفاتی بيش نميگويند. كاش قصد شما تحقيق بود نه كاسبی! متاسفانه بايد بگويم كه واقعا برايتان متاسفم اين دين چه شما باشيد چه نباشيد چه حرفي بس حقير بزنيد چه نزنيد راه خود را ميرود پس لطفا بنشينيد استاد حقير و كمی مطالعه كنيد و عمل نادانی خود را به رخ بقيه نكشيد چون در اين امر شما حتی ديده نميشويد. فكر نكنيد هرچه ميخواهيد ميگوييد و به ترويج دروغ پرداخته ايد بعضی ها پست های شما را خوب دنبال ميكنند ولي برای من اين پستها جز مزخرفات يك شخص نادان هيچ چيز ديگر نيست ». پیام کوتاهی در پاسخ به ایشان که نفهمیدم چرا اینگونه برافروخته اند، ارسال کردم و فعلا صلح و صفا برقرار شده و لااقل روی « هری پاتر » با هم به تفاهم رسیده ایم. اما جهت روشن شدن ذهن سایر دوستان بهایی معروض می دارم: اولا من استاد نبوده و نیستم و هرگز خود را به این عنوان نشناخته ام. ثانیا مرا با جناب بهاءالله مقایسه نکنید چون شرط نخست مقایسه بین دو نفر، هم سنگی تقریبی ایشان است. اگر شما جناب بهاءالله را پیامبر می دانید، چگونه به خود اجازه می دهید سطح دانش شخص بی مایه ای مانند مرا با ایشان قیاس کنید؟ سوم اینکه اتهام کاسبی در لفافه تحقیق، با روحیه اخوت و نرمی و صمیمیت که مورد ادعای دوستان بهایی بوده و انصافا تلاش در رعایت آن دارند، منافات دارد. آخرین نکته هم اینکه ممکن است مطالب این حقیر « مزخرفات یک شخص نادان » باشد، ولی لااقل حاصل قلم خود این شخص مزخرف نویس نادان است و این حقیر تا امروز، کپی ـ پیست نکرده ام.</span></font></p> <p style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:justify; "><font face="Times New Roman"><span style="font-size:16pt; ">ـ در پست پیشین دوست اندیشمندمان آقای « </span><span style="font-size:16pt; "><a href="http://360.yahoo.com/profile-VPEh_ykwab_ovMMg6VHgG1l8jjI-?cq=1"><span style="font-size:16pt; ">AryBlack</span></a></span><span style="font-size:16pt; "> »، مطلبی بود که پاسخی بر آن نوشتم و ایشان نیز از سر بزرگواری، مرقوم فرمودند که اسناد مورد اشاره را مورد بازبینی قرار خواهند داد. امیدوارم ما را از نتایج بازبینی خود، آگاه فرمایند.</span></font></p> <p style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:justify; "><font face="Times New Roman"><span style="font-size:16pt; ">ـ هشت روز قبل، یکی از دوستان بهایی به نام <a href="http://360.yahoo.com/profile-ePoqNaswaackvuvIF40p6SdY8xdi7CA-?cq=1"><span style="font-size:16pt; ">« |-|4R4$</span><span style="font-size:16pt; "> »</span></a></span><span style="font-size:16pt; ">، مرقوم فرمودند: « فقط یک هفته صبر کنید تا عظمت جنود حضرت ربّ اعلا را با دو چشم خود مشاهده کنید. گر چه اگر چشم دل شما بینا بود، همین الان هم این عظمت را می دیدید ». در پاسخ به این دوست محترم عرض می کنم: دوست عزیز؛ کپی رایت این نوع ادبیات، خاص برخی افراد است ( مانند کسانی که یکسره با عالم ملکوت مرتبطند و در هاله ای از نور سخنرانی می کنند ). از شما دوست محترم صمیمانه خواهش می کنم وعده زمان دار ندهید. لااقل بگویید در آینده.</span></font></p> <p style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:justify; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">ـ دوستی به نام « <a href="http://360.yahoo.com/profile-4pontsU3erQi4KoUfv1XYfAqkjgCxkwfY2VN">فراز معصومیان</a> » مباحثی را در صفحه خود پی گیری می کنند. تنها مساله این است که اکثر استدلال های ایشان از ضعف پایه های کلامی رنج می برد. برخی از آنها را ذیلا می آورم:</font></span></p> <p style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:justify; "><font face="Times New Roman"><span style="font-size:16pt; ">ـ ایشان نوشته اند « </span><span style="font-size:16pt; ">اعتقاد به انقطاع سلسله رسالت با اصل رحمت مستمر و منبسط الهی مغایرت دارد ». در پاسخ عرض می کنم: بهتر بود به جای « انقطاع سلسله رسالت » از عبارت « انقطاع سلسله هدایت و ولایت » استفاده می کردید تا اختلاف بین ما رفع شود. شیعیان، سلسله ولایت و هدایت را منقطع نمی دانند تا به قول شما با اصل رحمت مستمر و منبسط الهی مغایرتی پیش نیاید. در ثانی نگاهی به تاریخ بیندازید و بفرمایید آیا اصل مورد ادعای شما، با محرومیت مردم یک منطقه از حضور نبی در برهه ای از زمان، مخدوش می شود یا خیر؟ اگر می شود، تعارض تاریخ و حکم مورد ادعای خود را چگونه علاج می کنید؟</span></font></p> <p style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:justify; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">ـ دومین اصل مندرج در مباحث ایشان، این است که « اعتقاد بر خاتم النبیین، با علم واسع و نامحدود الهی مغایر بوده و علم نامحدود الهی را محدود میسازد ». در پاسخ معروض می دارم: در این نکته نیز مانند نکته پیشین، هدایت به نبوت مصادره شده است. اگر جای این دو مفهوم را عوض کنیم، علم الهی از محدودیت خارج نمی شود؟ دوم آنکه اگر ختم نبوّت به دلایل دیگری ثابت شد، تکلیف این اصل عقلی چه می شود؟ یا باید در بدیهی بودن این ادعا تشکیک نمایید و یا مفهوم هدایت را به جای نبوت بنشانیم ( همانطور که این حقیر عرض کردم ).</font></span></p> <p style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:justify; "><span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman">ـ سومین اصل آن است که « اعتقاد به خاتم النبیین با اصل ضرورت تکامل روحانی بشر مغایر است ». پاسخ مختصر این است که: آیا تنها نحوه هدایت انبیاء، ایصال به مطلوب بوده است که شرط تکامل روحانی بشر، حضور فیزیکی ایشان باشد؟ هر توجیهی نسبت به فتره زمانی بین بعثت خاتم الأنبیاء صلی الله علیه و آله و سلم و ظهور جناب بهاءالله داشته باشید، خاتمیت رسول اعظم را نیز موجه خواهد ساخت.</font></span></p>]]></description>
<pubDate>Wed, 14 May 2008 06:13:04 GMT</pubDate>
</item>

<item>
<title><![CDATA[گفت و گو ـ بخش سوم]]></title>
<link>http://blog.360.yahoo.com/blog-pUOkSIk8dK601rafAREiDVdJ?p=2909</link>
<description><![CDATA[<p style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:justify; "><font face="Times New Roman"><span style="font-size:15pt; color:#000011; ">از زمانی که اینجانب نخستین پرسش را خطاب به <a href="http://360.yahoo.com/profile-9AKteMY5dqmSeCMzYNN3nCg-?cq=1">جناب آقای سروستانی</a> طرح کردم، بیست و پنج روز می گذرد و هنوز پاسخی از ایشان دریافت نکرده ام. سؤال این بود که: « </span><span style="font-size:15pt; ">آیا نسبت بهاییت با اسلام از نوع نسبت اسلام با مسیحیت است؟ به عبارت دیگر آیا بهاییت اسلام را نسخ کرده است؟ » البته ایشان در پستی به عنوان « برخورد متفاوت با بهاییان؛ زمینه ها و عاملان »، مطالبی را از روزنامه نگاری به نام « فرج سرکوهی » نقل کرده اند که شاید این حقیر می بایستی پاسخ خود را در آنجا جست و جو می کردم. اما بیشتر مایل بودم تا خود ایشان با بیان شیوا و بلیغی که در ترویج آیین و معتقدات خود دارند، به یگانه پرسش ساده این حقیر جواب می فرمودند. اما </span><span style="font-size:15pt; color:#000011; ">در این بیست و پنج روز، مسایل زیر را شاهد بودم که امیدوارم نقل آنها برای برادران مسلمان ما، مایه عبرت باشد:</span></font></p> <p style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:justify; "><span style="font-size:15pt; color:#000011; "><font face="Times New Roman">ـ از ابتدای طرح این گفت و گو، سیلی از کامنت های دوستان بهایی به سوی صفحه این حقیر و دوستانی که در فهرست صفحه این حقیر هستند، سرازیر شد و همه درصدد توجیه و تبلیغ و تشویق اینجانبان به « تحرّی حقیقت » بودند.</font></span></p> <p style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:justify; "><span style="font-size:15pt; color:#000011; "><font face="Times New Roman">ـ برخی از برادران، پرسش هایی را خطاب به دوستان بهایی طرح نمودند که در همان محل، میدانی برای پرسش و پاسخ پدید آمد و مسایل گسترده و متنوعی مورد رایزنی قرار گرفت. قضاوت در این رابطه با خوانندگان است.</font></span></p> <p style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:justify; "><span style="font-size:15pt; color:#000011; "><font face="Times New Roman">ـ برخی از دوستان بهایی اقدام به طرح مباحث مختلفی در زمینه « دفاع از حقوق بشر »، « احترام بهاییان به معتقدین کلیه ادیان »، « تساوی حقوق مرد و زن در بهاییت »، و غیره پرداختند. باید عرض کنم بسیاری از این مطالب با توجه به نوع عرضه آنها، بیش از آنکه عمق علمی داشته باشند، فریبنده و جذاب هستند. لذا در صورت تمایل دوستان معتقد به آیین بهاییت، بهتر است هرکدام را مستقلا بررسی نماییم تا حقیقت بر طالبان تحرّی آن مکشوف گردد.</font></span></p> <p style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:justify; "><span style="font-size:15pt; color:#000011; "><font face="Times New Roman">ـ برخی از دوستان ( هم از جمع برادران مسلمان و هم از دوستان معتقد به آیین بهاییت )، قدری پا را از دامنه ادب و احترام خارج کردند که پس از یادآوری سایر دوستان، این امر تکرار نگردید.</font></span></p> <p style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:justify; "><span style="font-size:15pt; color:#000011; "><font face="Times New Roman">ـ پاره ای از اظهار نظرها گویای آن بود که تعدادی از مراجعه کنندگان به این صفحه، این گفت و گو را با میدان کشتی اشتباه گرفته اند. به دلیل آنکه به جای کمک به پردازش مطالب، درصدد تشجیع طرفین گفت و گو به راه اندازی مسابقه کشتی و خروج از بستر علمی و منضبط آن بودند.</font></span></p> <p style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:justify; "><font face="Times New Roman"><span style="font-size:15pt; color:#000011; ">ـ برخی از دوستان، بدون داشتن هرگونه آگاهی نسبت به ابتدایی ترین اصول علمی یا تاریخی، پاره ای از احادیث اهل البیت علیهم السلام را نقل کرده و برای آنها تعیین مصداق نموده اند. کاری که اگر قدری و تنها قدری دقت می کردند، نادرستی اساس آن را می یافتند. به عنوان نمونه یکی از همین دوستان با نام اینترنتی <a href="http://blog.360.yahoo.com/blog-VPEh_ykwab_ovMMg6VHgG1l8jjI-?cq=1"><span style="font-size:15pt; color:#000011; ">« </span><span style="font-size:15pt; color:#000011; ">AryBlack</span><span></span><span style="font-size:15pt; color:#000011; "><span></span> »</span></a></span><span style="font-size:15pt; color:#000011; "> تعدادی از این روایات را نقل کرده است و سپس اینگونه نتیجه گرفته که منظور، یاران جناب باب بوده اند. این حقیر هنوز هم نفهمیده ام که چگونه می توان به احادیث امام صادق علیه السلام استناد نموده و با توجه به برابری احتمالی تعداد یاران میرزاعلی محمد باب شیرازی با عددی که در متن احادیث مورد اشاره آمده است، تطبیق مهدی موعود با میرزاعلی محمد باب شیرازی را نتیجه گرفت؟ اگر قرار است ظواهر اخبار آحاد یا مستفیض مکتب خاصه مورد استناد قرار گیرند، چگونه است که نصوص متواترات قطعی الدلالة آن مغفول عنه هستند؟ مثلا حدیث منزلت که بیش از یک میلیارد نفر از ساکنین کره خاکی بر صحت صدور و دلالت آن متفقند، و یکی از مدلول های آن، ختم نبوّت به معنای خاص آن است، چرا مورد استدلال دوستان پیرو آیین بهاییت قرار نمی گیرد؟ این روش، حقیر را به یاد « نؤمن ببعض و نکفر ببعض » می اندازد و البته امیدوارم اشتباه کرده باشم. همین دوست گرامی، حتی هرکدام از روایات مورد اشاره را به طور کامل نخوانده است تا ببیند نسبت به محل تجمع آن سیصد و سیزده نفر یاران مهدی موعود، چه بیانی دارند. به هر حال امیدوارم این سلسله گفت و گوها منجر شود تا کمی فارغ از تعصبات بیندیشیم و ببینیم چگونه ممکن است آیینی که مدعی ارائه دکترین صلح جهانیست، سازمان مرکزی ( بیت العدل ) خود را در اسراییل بنا کند. یعنی واقعا مکانی شایسته تر وجود نداشت؟ یا دولتی عادل تر و صالح تر از دولت اسراییل برای حمایت از سازمان مرکزی این دوستان محترم یافت نمی شد؟ مشتاقانه منتظریم تا جناب آقای سروستانی مهر سکوت خود را شکسته و به پرسش نخستین این حقیر پاسخ فرمایند: « </span><span style="font-size:15pt; ">آیا نسبت بهاییت با اسلام از نوع نسبت اسلام با مسیحیت است؟ به عبارت دیگر آیا بهاییت اسلام را نسخ کرده است؟ ». آرزومند توفیقات روزافزون کلیه دوستان مسلمان و بهایی در کشف و تحرّی حقیقت بوده و هستم.</span></font></p>]]></description>
<pubDate>Tue, 29 Apr 2008 13:00:49 GMT</pubDate>
</item>


</channel>
</rss>

<!-- s18.mgl.re2.yahoo.com uncompressed/chunked Mon Oct 13 06:06:04 PDT 2008 -->
