
<rss version="2.0">
<channel>

<title><![CDATA[یادداشت هایی از نوعی دیگر]]></title>
<link>http://blog.360.yahoo.com/blog-pUOkSIk8dK601rafAREiDVdJ</link>
<description><![CDATA[یادداشت هایی از نوعی دیگر]]></description>
<language>en-us</language>
<lastBuildDate>Wed, 25 Mar 2009 20:43:15 GMT</lastBuildDate>

<item>
<title><![CDATA[عمّه زهرا خانم]]></title>
<link>http://blog.360.yahoo.com/blog-pUOkSIk8dK601rafAREiDVdJ?p=3309</link>
<description><![CDATA[<p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">امروز ظهر خبردار شدم که عمّه بزرگم سرکار حاجیه خانم زهرا فرهمند آزاد، به رحمت خدا رفته است. خانواده پدری من، چهار خواهر و سه برادر بودند که عموی بزرگم در آبان ماه 1379 و عمّه بزرگم نیز امروز صبح، دار فانی را وداع گفتند. « عمّه زهرا خانم » در سن 85 سالگی و در اثر نارسایی کلیه و قلب، امروز رخت از جهان فروبست. مشارالیها در طول زندگی، سختی های فراوانی متحمل شده و داغ های سنگینی دیده بود. یکی از پسرهای ایشان به نام قاسم، پیش از انقلاب توسط راننده سپهبد رزم آرا رییس وقت ساواک، مورد اصابت قرار گرفت و کشته شد. پسر دیگر ایشان به نام محسن نیز، پس از انقلاب به طور داوطلبانه به جبهه رفته بود که نهایتا در اسفندماه 1363 در شرق دجله به شهادت رسید. همسر محترم ایشان مرحوم حاج مرتضی مصلح، نمونه ای از یک مرد خانواده دوست و مهربان بود که نمونه شان در مردهای نسل قدیم، کمتر یافت می شود. آن مرحوم، داغ از دست دادن محسن را تحمل نکرد و پیش از فرارسیدن نخستین سالگرد فرزندش، بدون هیچگونه سابقه بیماری، چشم از جهان فروبست. روح تمامی ایشان شاد و یادشان گرامی باد. آنچه بهانه من در نگارش این متن مختصر بود، یادآوری حقیقتی ارزنده است. عمه زهرا خانم، در بین بستگان خود و شوهرش مورد احترامی ویژه بود و نیز تمامی عروس ها و دامادهای ایشان، حرمت خاصی برایش قایل بودند. دلیل این احترام ویژه و بی نظیر را نباید تنها در ادب فرزندان و کوچک ترها جست و جو کرد. برجسته ترین خصلت عمّه مرحومه ام، این بود که هرگز ندیدم در کار دیگران دخالت کند یا بخواهد نظر خود را در زندگی ایشان دخیل کند. بسیار کم سخن می گفت و آنگاه که به حرف می آمد، گزیده گوی و ناصح بود. مطلقا اهل غیبت و سخن چینی نبود و سرّ « عمه زهرا خانم » ماندن ایشان، همین بزرگ منشی و درک والای ایشان بود. در تمامی عمرم ندیدم مادرم یا زن عموهایم کمترین نکته منفی ای در مورد ایشان بر زبان جاری کنند. همواره او را « آبجی » خطاب می کردند و در تمامی تصمیمات کلان خانواده، مشارکتش می دادند. فقدان آن مرحومه را به پدر بزرگوارم، سایر خانواده فرهمند آزاد و همچنین خانواده محترم مصلح تسلیت عرض می نمایم. به خاطر نوع نگاه و رفتارش، محترم زیست و محترم از دنیا رفت. عزیز بود و فرزندانش « عزیز » صدایش می کردند. روحش شاد باد</font></span></p>]]></description>
<pubDate>Wed, 25 Mar 2009 20:43:15 GMT</pubDate>
</item>

<item>
<title><![CDATA[غلط بود]]></title>
<link>http://blog.360.yahoo.com/blog-pUOkSIk8dK601rafAREiDVdJ?p=3295</link>
<description><![CDATA[<p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">حال من بد نیست، غم کم می خورم</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">کم که نه؛ هر روز، کم کم می خورم</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">آب می خواهم، سرابم می دهند</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">عشق می ورزم، عذابم می دهند</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">خود نمی دانم کجا رفتم به خواب؟</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">از چه بیدارم نکردی؛ آفتاب؟</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">خنجری بر قلب بیمارم زدند</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">بی گناهی بودم و دارم زدند</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">دشنه ای نامرد، بر پشتم نشست</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">از غم نامردمی، پشتم شکست</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">عشق، آخر تیشه زد بر ریشه ام</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">در میان خلق، سر در گم شدم</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">عاقبت آلوده ی مردم شدم</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">بعد از این، با بی کسی، خو می کنم</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">هرچه در دل داشتم، رو می کنم</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">درد می بارد، چو لب تر می کنم</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">طالعم شوم است، باور می کنم</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">من که با دریا تلاطم کرده ام</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">راه دریا را چرا گم کرده ام؟</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">من نمی گویم که با من یار باش</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">من نمی گویم مرا غمخوار باش</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">روزگارت باد شیرین؛ شاد باش</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">دست کم، یک شب تو هم فرهاد باش</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">خسته ام از قصه های شومتان</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">خسته از همدردی مسمومتان</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">هیچ کس از حال من پرسید؟ نه</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">هیچ کس اندوه من را دید؟ نه</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">هیچ کس اشکی برای من نریخت</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">هرکه با من بود، از من می گریخت</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">چند روزی هست، حالم دیدنیست</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">حال من از این و آن، پرسیدنیست</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">گاه بر روی زمین زل می زنم</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">گاه بر حافظ تفأل می زنم</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">حافظ دیوانه فالم را گرفت</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">یک غزل آمد که حالم را گرفت</font></span></p> <p><strong><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">ما ز یاران، چشم یاری داشتیم</font></span></strong></p> <p><strong><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">خود غلط بود آنچه می پنداشتیم</font></span></strong></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">سروده: حمید رجایی</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">تصویر: محمدمهدی ـ مسعود</font></span></p>]]></description>
<pubDate>Sat, 14 Mar 2009 12:48:56 GMT</pubDate>
</item>

<item>
<title><![CDATA[آنقدر نیامدی تو مهدی]]></title>
<link>http://blog.360.yahoo.com/blog-pUOkSIk8dK601rafAREiDVdJ?p=3273</link>
<description><![CDATA[<p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">یکی دیگر از خدمتگزاران صدیق آستان مهدوی، چشم از جهان فروبست. مرحوم حاج اصغر صادقی از چهره های آشنا و نام آور عرصه دفاع از حریم ملکوتی ولی عصر أرواح العالمین لتراب مقدمه الفداء امروز پنجشنبه هفدهم بهمن ماه 1387، چشم از جهان فروبست. آن مرحوم از پژوهشگران فرهیخته آثار اهل بیت علیهم السلام بود که چندین اثر در موضوعات گوناگون دینی از ایشان به زیور طبع آراسته شده بود. از جمله آن آثار می توان به کتاب های زیر اشاره کرد:</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">ـ قرآن خاستگاه ولایت</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">ـ سفیران آسمان: تبیین رسالت نبوی در بیان رسای علوی</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">ـ موعود غدیر</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">ـ موعود روزگاران</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">ـ بر افق روشنی ها: هشت گفتار در باب غیبت، ظهور و انتظار</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">مشارالیه از دوران نوجوانی، تمامی همّ و غمّ خود را مصروف دفاع از ساحت مقدس بقیة الله علیه السلام نموده و شاگردان بسیاری را در مسیر دفاع علمی از ولایت آن امام غایب از نظر، پرورش داده بود. مصیبت درگذشت آن مرحوم مغفور را به پیشگاه مقتدایش امام عصر علیه الصلوة و السلام، خانواده داغدارش و تمامی ارادتمندان مهدی موعود عجّل الله تعالی فرجه الشریف تسلیت عرض می کنیم و امیدواریم بهره کلیه ی بازماندگان ایشان در این مصیبت جانکاه، صبر جمیل و اجر جزیل از ناحیه مقدسه آن امام همام باشد. برای خانواده مرحوم مغفور حاج اصغر صادقی خصوصا برادر عزیزم جناب آقای وحید ضیایی و خانواده محترم ایشان، آرزوی سلامتی و سعادتمندی دارم.</font></span></p>]]></description>
<pubDate>Thu, 05 Feb 2009 12:27:39 GMT</pubDate>
</item>

<item>
<title><![CDATA[مست از کام پدر]]></title>
<link>http://blog.360.yahoo.com/blog-pUOkSIk8dK601rafAREiDVdJ?p=3262</link>
<description><![CDATA[<p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">یکی از رهاوردهای سفر غدیر امسال، آشنا شدن با مجموعه اشعار شاعری جوان بود به نام جناب آقای سیدحمیدرضا برقعی. پس از سفر غدیر، تماسی تلفنی با ایشان داشتم و روحی یافتم سرشار از احساسات و تواضع، که شاعر آیینی اگر غیر از این باشد، تعجب دارد. بیش از نیم ساعت با ایشان گفت و گو کردم و امروز مفتخرم که نام ایشان در فهرست دوستانم می درخشد. در همان تماس، از شعری جدید برایم گفت که به تازگی سروده و مصیبت جناب شاهزاده علی اکبر علیه السلام را به زیبایی به تصویر کشیده. شعر را ذیلا می آورم و از همه التماس دعا دارم:</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">ناگهان قلب حرم وا شد و یک مرد جوان</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">مثل تیری که رها می شود از دست کمان</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">خسته از ماندن و آماده رفتن شده بود</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">بعد یک عمر، رها از قفس تن شده بود</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">مست از کام پدر بود و لبش سوخته بود</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">مست می آمد و رخساره برافروخته بود</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">روح او از همه دل کنده، به او دل بسته</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">بر تنش دست یدالله حمایل بسته</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">بی خود از خود، به خدا با دل و جان می آمد</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">زیر شمشیر غمش رقص کنان می آمد</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">یاعلی گفت که بر پا بکند محشر را</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">آمده باز هم از جا بکند خیبر را</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">آمد، آمد به تماشا بکشد دیدن را</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">معنی جمله « در پوست نگنجیدن » را</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">بی امان، دور خدا مرد جوان می چرخید</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">زیرپایش همه ی کون و مکان می چرخید</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">بارها از دل شب یک تنه بیرون آمد</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">رفت از میسره، از میمنه بیرون آمد</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">آن طرف، محو تماشای علی حضرت ماه</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">گفت: لا حول و لا قوّة إلا بالله</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">مست از کام پدر، زاده لیلا، مجنون</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">به تماشای جنونش، همه دنیا مجنون</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">رفتی از خویش، که از خویش به وحدت برسی</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">پسرم! چند قدم مانده به بعثت برسی</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">نفس نیزه و شمشیر و سپر بند آمد</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">به تماشای نبرد تو خداوند آمد</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">با همان حکم که قرآن خدا جان من است</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">آیه در آیه، رجزهای تو قرآن من است</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">ناگهان گرد و غبار خطر آرام نشست</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">دیدمت خرّم و خندان قدح باده به دست</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">آه؛ آیینه در آیینه عجب تصویری</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">داری از دست خودت جام بلا می گیری</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">زخم ها با تو چه کردند؟ جوان تر شده ای</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">به خدا بیشتر از پیش، پیمبر شده ای</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">پدرت آمده در سینه تلاطم دارد</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">از لبت خواهش یک جرعه تبسّم دارد</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">گوش کن، خواهرم از سمت حرم می آید</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">با فغان « پسرم، وا پسرم » می آید</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">باز هم عطر گل یاس به گیسو داری</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">ولی اینبارچرا دست به پهلو داری؟!</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">کربلا کوچه ندارد همه جایش دشت است</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">یاس در یاس، مگر مادر من برگشته است؟!</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">مثل آیینه ی در خاک مکدّر شده ای</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">چشم من تار شده؟ یا تو مکرّر شده ای؟!</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">من تو را در همه ی کرب و بلا می بینم</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">هر کجا می نگرم، جسم تو را می بینم</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">إربا إربا شده، چون برگ خزان می ریزی</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">کاش می شد که تو با معجزه ای برخیزی</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">مانده ام خیره به جسمت که چه راهی دارم</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">باید انگار تو را بین عبا بگذارم</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">باید انگار تو را بین عبایم ببرم</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">تا که شش گوشه شود با تو ضریحم، پسرم</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">سروده: سیدحمیدرضا برقعی</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">تصویر: علیرضا تینای طهرانی</font></span></p>]]></description>
<pubDate>Sun, 01 Feb 2009 20:43:04 GMT</pubDate>
</item>

<item>
<title><![CDATA[بوی انکسار]]></title>
<link>http://blog.360.yahoo.com/blog-pUOkSIk8dK601rafAREiDVdJ?p=3252</link>
<description><![CDATA[<p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">به نام آب، به نام فرات، نام شما</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">من آفریده شدم تا کنم سلام شما</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">نوشته اند به روی جبین ما دو نفر</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">شما غلام حسین و منم غلام شما</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">خوشا به حال پر و بال این کبوترها</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">گهی به بام حسین و گهی به بام شما</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">تو آن همیشه امامی و ما همان مأموم</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">به قامتی که گرفتیم با قیام شما</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">تو ماه بودی و نزدیک آب ها که شدی</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">تمام علقمه پا شد به احترام شما</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">هزار باده، هزاران پیاله می رویید</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">همینکه تیر رسید و شکست جام شما</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">همینکه ناله ی أدرک أخایتان پیچید</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">شکست قامت طوبایی امام شما</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">مسیر علقمه را بوی انکسار گرفت</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">چه حس بی رمقی بود در کلام شما؟!</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">به حال و روز بلندای تو چه آوردند؟</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">تمام علقمه پر گشته از تمام شما</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman"> </font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">سروده: علی اکبر لطیفیان</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">تصویر: علیرضا تینای طهرانی</font></span></p>]]></description>
<pubDate>Tue, 06 Jan 2009 01:14:02 GMT</pubDate>
</item>

<item>
<title><![CDATA[جوجوی تشنه]]></title>
<link>http://blog.360.yahoo.com/blog-pUOkSIk8dK601rafAREiDVdJ?p=3233</link>
<description><![CDATA[<p><span style="font-size:15pt;"><font face="Times New Roman">تصویری که بالای این متن می بینین، بهانه نوشتن این پست بوده. اسم این پست رو گذاشتم « جوجوی تشنه » دلیلش هم بمونه برای خودم. چند روز پیش اخوی محمدصادق حکمی برام یه ایمیل زد و یه چیزی نوشت که از اون روز تا الان، همش تو فکرم. بگذریم داشتم می گفتم. چی می گفتم؟ آهان؛ جوجوی تشنه. تا حالا شده نزدیک یه حوضی، رودخونه ای، برکه ای، آبگیر کوچیکی یا حتی چاله آبی باشین و یه جوجو یهو بیاد بشینه لب آب و شما حس کنین خیلی تشنه بوده؟ اگه نزدیکش نشسته باشین، حتما دیدین که نفس نفس می زنه و پرهای جلوی سینه ش تکون می خورن. میاد آروم می شینه لب آب و بعد از اینکه دور و برش رو نگاه می کنه، آروم نوک خوشگل و کوچیکش رو تو آب فرو می کنه و بعد از نوشیدن چند قطره آب، بلافاصله سرش رو بلند می کنه تا آب از گلوی نازکش بره پایین. بعضیا می گن جوجوها بابت هر جرعه آب، خدا رو شکر می کنن. یه وقتی فکر می کردم چرا جوجوها وقتی می شینن کنار آب، اول دور و برشون رو نگاه می کنن؟ مگه تا حالا شده یه شکارچی اونقدر بی رحم و نامرد باشه که یه جوجوی تشنه رو شکار کنه؟ من که فکر نمی کنم. احتمالا جوجوها یه افسانه ای دارن که سینه به سینه نقل شده براشون و به خاطر همون افسانه، قبل از آب خوردن دور و برشون رو نگاه می کنن. یه نکته دیگه هم بگم. جوجوها اگه خیلی تشنه باشن ( مثل همین جوجوی توی عکس )، غیر از نوشیدن آب، با آب بازی هم می کنن. یه جورایی عشق می کنن که به آب رسیده ن. جوجو ان دیگه. چیکارش می شه کرد؟ خیلی هم کم آب می خورن. یعنی با یه کف دست آب، می شه ده تا جوجو رو سیراب کرد. جوجوها دلشون کوچیکه. خیلی مهربون هستن. ناز و دوست داشتنی ان. خیلی زود می شه دل جوجوها رو به دست آورد. تشریفات بزرگ تر ها رو ندارن. جوجوها همشون اینجوری ان. راستی شما می دونین چرا من با اینکه دارم در مورد جوجوها می نویسم، از شدت اشک نمی تونم کی بورد رو ببینم؟ خودم هم نمی دونم</font></span></p> <p><span style="font-size:15pt;"><font face="Times New Roman"> </font></span></p> <p> </p>]]></description>
<pubDate>Thu, 01 Jan 2009 18:03:14 GMT</pubDate>
</item>

<item>
<title><![CDATA[دو تیر آخر]]></title>
<link>http://blog.360.yahoo.com/blog-pUOkSIk8dK601rafAREiDVdJ?p=3227</link>
<description><![CDATA[<p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">قامت کمان کند که دو تا تیر آخرش</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">یک دم سپر شوند برای برادرش</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">خون عقاب در جگر شیرشان پُر است</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">از نسل جعفرند و علی این دو لشکرش</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">این دو، ز کودکی، فقط آیینه دیده اند</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">آیینه ای که آه نسازد مکدّرش</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">واحیرتا؛ که این دو جوانان زینب اند،</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">یا ایستاده تیغ دو سر در برابرش؟</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">با جان و دل، دو پاره جگر وقف می کند</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">یک پاره جای خویش و یکی، جای همسرش</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">یک دست، گرم اشک گرفتن ز چشم هاش</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">مشغول عطر و شانه زدن، دست دیگرش</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">چون تکیه گاه اهل حرم بود و کوه صبر</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">چشمش گدازه ریخت، ولی زیر معجرش</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">زینب به پیشواز شهیدان خود نرفت</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">تا که خدا نکرده، مبادا برادرش</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">زینب همان شکوه، که ناموس غیرت است</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">زینب که در مدینه، قرُق بود معبرش</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">زینب همان که فاطمه از هر نظر شده ست،</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">از بس که رفته این همه این زن به مادرش</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">زینب همان که زینت بابای خویش بود،</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">در کربلا شدند پسرهاش زیورش</font></span></p> <p><strong><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">گفتند عصر واقعه آزاد شد فرات</font></span></strong></p> <p><strong><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">اما گذشته بود دگر آب از سرش</font></span></strong></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman"></font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">سروده: سیدحمیدرضا برقعی</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">تصویر: علیرضا تینای طهرانی</font></span></p>]]></description>
<pubDate>Wed, 31 Dec 2009 15:05:29 GMT</pubDate>
</item>

<item>
<title><![CDATA[طوفان واژه ها]]></title>
<link>http://blog.360.yahoo.com/blog-pUOkSIk8dK601rafAREiDVdJ?p=3214</link>
<description><![CDATA[<p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">با اشک هاش، دفتر خود را نمور کرد</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">ذهنش ز روضه های مجسّم عبور کرد</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">احساس کرد، از همه عالم جدا شدست</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">در بیت هاش، مجلس ماتم به پا شدست</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman"> </font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">در اوج روضه، خوب دلش را که غم گرفت</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">وقتی که میز و دفتر و خودکار، دم گرفت</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">وقتش رسیده بود، به دستش قلم گرفت</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">مثل همیشه، رخصتی از محتشم گرفت</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">باز این چه شورش است که در جان واژه هاست</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman"> </font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">می رفت سمت روضه ی یک شاه کم سپاه</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">آیینه ای ز فرط عطش می کشید آه</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">انبوه ابر نیزه و شمشیر بود و ماه</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">شاعر رسیده بود به گودال قتله گاه</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">فریاد زد که چشم مرا پر ستاره کن!</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">مادر بیا به حال حسینت نظاره کن</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman"> </font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">بی اختیار شد، قلمش را رها گذاشت</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">دستی ز غیب، قافیه را « کربلا » گذاشت</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">یک بیت بعد، واژه « لب تشنه » را گذاشت</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">حس کرد، پا به پاش، جهان گریه می کند</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">دارد غروب فرشچیان گریه می کند</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman"> </font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید؟</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">بر روی خاک و خون، بدنی را رها کشید</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">او را چنان فنای خدا بی ریا کشید</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">بر پیکرش به جای کفن، بوریا کشید</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">در خون کشید قافیه ها را، حروف را</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">از بس که گریه کرد تمام « لهوف » را</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman"> </font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">این بند را جدای همه، روی نیزه ساخت</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">خورشید سر بریده، غروبی نمی شناخت</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">او کهکشان روشن هفده ستاره بود</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman"> </font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">خون جای واژه، بر لبش آورد و بعد از آن</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">پیشانی اش پر از عرق سرد و بعد از آن</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">در خلسه ای عمیق، خودش بود و هیچ کس</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">شاعر کنار دفترش افتاد از نفس</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman"> </font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">سروده: سیدحمیدرضا برقعی</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">تصویر: علیرضا تینای طهرانی</font></span></p> <p> </p>]]></description>
<pubDate>Sun, 28 Dec 2008 10:39:49 GMT</pubDate>
</item>

<item>
<title><![CDATA[یک شب و دو حکایت]]></title>
<link>http://blog.360.yahoo.com/blog-pUOkSIk8dK601rafAREiDVdJ?p=3202</link>
<description><![CDATA[<p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">شب عرفه است. فردا غروب، اگر کسی در صحرای عرفات باشد و فقط « شک » کند آیا بخشید شده یا نه، به تعبیر روایت، « کفر » ورزیده. این است داستان ضیافت آن رحیم بنده نواز. امشب دو حکایت دارد که در دو پرده اشاره می کنم:</font></span></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">پرده اول ـ نسیم شبانه می وزد و سکوت کاروانی را که تنها با صدای زنگ اشتران قابل تشخیص است، در هم می شکند. این کاروان امروز عصر در حالتی غریب و عجولانه، بار بربسته و اکنون در مسیر سرنوشت است. چندین تن از بزرگان مکه مکرّمه به بدرقه این کاروان آمدند، بلکه بتوانند قافله سالار را منصرف کنند که گفته بود « نمی خواهم خونم را در حرم بریزند ». به یکی فرمود: « یابن حنفیة؛ کأنّ الدنیا لم یکن و کأنّ الآخرة لم یزل » یک جمله فرمود ولی هنوز پس از یکهزار و سیصد و چند سال، جهانی حیران همین یک جمله اند که کاش با جواهر بر سر در دل هایمان حک شود. به دیگری اشاره کرد: « اگر این پرنده را رها کنند، در آشیانه آرام می گیرد » که چه آرامی گرفت در چه آشیانه ای. به هر تقدیر، کاروان در حرکت است و چندین چابک سوار در معیت آن هستند. آن که از همه رشیدتر است، می اندیشد و غصه می خورد که چرا برادرش ـ نعوذ بالله؛ بگو سرور و امامش ـ غبار اندوه بر پیشانی دارد. آن دیگری که آیینه جمال خاتم رسولان است، تلاش دارد تا بانوان کاروان در امنیت و آسایش طی طریق کنند. نوجوانی زیبارو، سر در گریبان دارد و فقط گهگاه به بازویش نگاهی می اندازد. چرا؟ کسی هنوز نمی داند. کاروان در حرکت است و به سوی سرنوشت، رهسپار.</font></span></p> <p><font face="Times New Roman"><span style="font-size:16pt;">پرده دوم ـ زندانی غریبی با حالتی خسته و آشفته، در فکر فرو رفته است. دندانش شکسته و پیشانی اش دریده. خسته است بیش از هر چیز دیگر اما نه خسته از شکنجه و آزار جسمی. مسافری در راه دارد که نباید در راه باشد. با تمام وجود مشتاق است که امام زمانش را <strong>نبیند؛</strong> برخلاف همه ارادتمندان. از صبح امروز تشنه بود و آنگاه که سبوی آب به دستش دادند، خون از دهان مبارکش در ظرف آب چکید. سر بر کشید و دانست در این راه، عطش، منزل اول است. هنگامی که زندانبان، او را به سوی بام دارالاماره می برد، به تلخی گریست. آن مرد سنگدل خندید که باید هم گریه کنی. اما زندانی، به او پاسخ داد: « بر او گریه می کنم که در راه است ». این قافله سالار، نسل مرام و معرفت را با خود کوچاند به آن سوی افق. به ملکوت. به بالای دارالاماره رسیدند. همان نسیم، هزاران فرسخ این سوتر، بر موهای خاک آلود زندانی وزید. بوی گل همیشه بهارش را می داد. باز هم اشک. نمی دانست حس شرمندگی دارد یا شوق. فقط یک جمله گفت که پاسخش را هم سی و یک روز بعد دریافت کرد و لحظاتی پس از آن، در فضایی به پهنای ملکوت آسمان ها به پرواز درآمد تا آخرین فرودش بر خاک درگاه محبوب باشد که هرچه هست، فقط حسین است و بس</span><span style="font-size:16pt;"></span></font></p> <p><span style="font-size:16pt;"><font face="Times New Roman">تصویر: علیرضا تینای طهرانی</font></span></p>]]></description>
<pubDate>Sun, 07 Dec 2008 18:13:14 GMT</pubDate>
</item>

<item>
<title><![CDATA[مرگ تدریجی یک رویا]]></title>
<link>http://blog.360.yahoo.com/blog-pUOkSIk8dK601rafAREiDVdJ?p=3162</link>
<description><![CDATA[<span style="font-size:16pt; "><font face="Times New Roman"> <p style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:justify; "><span style="font-size:16pt; ">نقد ساخته های آقای فریدون جیرانی کار ساده ای نیست. تماشای آثار ایشان، معمولا تامل برانگیز است. جسارت جیرانی در گفت و گو پیرامون برخی پدیده ها ( مانند آنچه در « شام آخر » شاهد بوده ایم )، با دیگر فیلم سازان معاصر قابل مقایسه نیست. جنبه های فنی و هنری اثر برایش مهم است. هم به محتوا اهمیت می دهد و هم به شکل. در یک کلام، فریدون جیرانی در مقایسه با دیگر فیلمسازان ایرانی، کارگردان خوب و توانمندیست ( بازه مقایسه را فراموش نکنیم ). هر هنرمندی امضایی دارد که آن را پای اثرش باقی می گذارد. امضای جیرانی، استفاده از کاراکتری با نام خانوادگی « مشرقی » در تمامی آثارش است. این روزها او نیز مانند برخی دیگر از فیلم سازان نام آشنای کشورمان، به سریال سازی در سیما رو آورده و اثر متفاوت « مرگ تدریجی یک رویا » از او، در حال پخش می باشد. این نوشتار در صدد اشاره به تعدادی از ویژگی های این سریال به صورت فهرست وار بوده و در خاتمه، اشاره ای به محتوا و پیام این اثر دارد. </span></p> <p style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:justify; "><span style="font-size:16pt; ">ـ ضرباهنگ صحنه ها کند بوده و تصویربردار، نقشی بسیار برجسته تر از دیگر عوامل، در میزان تاثیرگذاری سکانس ها دارد. بازیگران، با تمام چهره بازی می کنند. خطوط صورت، سکوت ها، نگاه ها، اشک ها و لبخندها، همگی در راستای همان دقت نظر جیرانی تفسیر می شوند.</span></p> <p style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:justify; "><span style="font-size:16pt; ">ـ عوامل تدوین، از ویژگی نمایش همزمان دو زاویه از یک واقعه، بسیار بهره برده اند و جالب اینجاست که تماشاگر، در روند این سریال آموزش لازم را دیده است و خودش به خوبی می تواند حدس بزند کدام صحنه قرار است، دو تکّه شود. </span></p> <p style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:justify; "><span style="font-size:16pt; ">ـ نورپردازی و میزان سن در تمامی سکانس ها، اهمیتی ویژه داشته اند. گویا قرار است بیننده، خود را در تمامی وقایع، حاضر فرض کند.</span></p> <p style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:justify; "><span style="font-size:16pt; ">ـ بهره گیری از چهره هایی با صدای ماندگار، در این سریال به روشنی به چشم می آید. ناصر طهماسب، دانیال حکیمی و حتی خانم اسکندری، هرکدام صاحب صدایی با طنین و آوای خاص هستند و جالب اینجاست که جیرانی این صاحبان آواهای خاص را بین شخصیت های سیمپاتیک و آنتی پاتیک اثر خود، به طور متقارن توزیع کرده است. </span></p> <p style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:justify; "><span style="font-size:16pt; ">ـ فریدون جیرانی هر قسمت از سریال خود را یک « فصل » نامیده و برای هر فصل، یک نام انتخاب کرده است. این نام که در ابتدای پخش هر قسمت به نمایش در می آید، تصویری کلی از آن بخش به بیننده القا می کند و مهره فیلمنامه را یک حرکت به جلو می برد.</span></p> <p style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:justify; "><span style="font-size:16pt; ">نگاهی به محتوای اثر: آقای فریدون جیرانی در پدید آوردن شناسنامه روانشناختی برای تک تک چهره ها، ناتوان مانده است. تصویر مارال عظیمی به عنوان یک خانم نویسنده نواندیش و نوگرا، فاقد انسجام است. آنقدر بی انسجام که حتی نمی توان او را شخصیتی دو قطبی دانست. از یک سو خلاق و مبتکر است و از سوی دیگر وابسته و بی هویت. از یک طرف مهر مادری را در سایه تعریف و تمجید هنردوستانی نادیده، به فراموشی می سپرد و از طرف دیگر در اثر دوری از فرزندش دچار جنون و افسردگی می شود. یک جانب او، خانمی متعهد و درون گراست و جانب دیگرش شخصیتی بی هویت و متظاهر. خانواده یزدانی، نمودی از یک خانواده مذهبی معرفی شده اند. آنان از سویی شدیدا سنتی و آرمان گرا هستند و از سویی، یکی از دختران این خانواده، فرزند خوانده اختیار می کند (کاری که در خانواده های مذهبی سنتی کمتر به چشم می خورد). مهربان و صمیمی هستند. پدر خانواده اهل حساب و کتاب است. کانون خانواده گرم و دلپذیر است ولی حس همزاد پنداری بیننده تحریک نمی شود که جزئی از این خانواده باشد چون مفهوم استقلال برای هر واحد از این خانواده به شدت منتفیست. کاریزمای پدر خانواده و حتی آقای دانیال حکیمی آنقدر نیست که کسی حاضر شود خود را میان آنان تصور کند. آنقدر منصف و مسلمان اند که تقریبا مثال خارجی برایشان یافت نمی شود. آرمانی اند و البته ناچسب.</span></p> <p style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:justify; "><span style="font-size:16pt; ">سریال در صدد طرح یک تقابل فرهنگی بوده و مانند بسیاری دیگر از آثار فرمایشی سیمای ایران، از سیستم « صفر و صد » بهره می گیرد. قرار است بیننده، کلیه بانوان اندیشمند آزاده و ادیب را دست نشانده عوامل بی دین و سست عنصر تلقی کند. نواندیشی با فسق و فجور همراه دانسته شود. حلقه های ادبی آزاداندیش، متشکل از بانوانیست که همگی مشروب خوار و مطلقه و سیگاری هستند. خانواده محوری با بنیادگرایی فکری همراه معرفی شده. گویا هرکس که حاضر به پذیرش آرمان های خانواده یزدانی نیست، بایستی به چوب ارتداد و ولنگاری فکری رانده شود. شخصیت ساناز عظیمی، نماینده یک زن مترجم آشنا با ادبیات جهان است که موسیقی مورد علاقه اش، آثار باخ و چایکوفسکی هستند ولی همین زن، مادرش را با سنگدلی از خانه می راند و مسبب مرگ اندوه بار او می شود. عاطفه با روشنفکری متقابل است. گویا جیرانی نمی داند که وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی دولت نهم، از ابتدای تصدی گری، از « موسیقی فاخر » سخن گفته است. کاش شخصیت های منفی این داستان، به جای گوش دادن به آثار کلاسیک مطرح جهان ( فارغ از بحث فقهی حرمت مطلق موسیقی یا غیره )، به موسیقی مبتذل غربی یا آلبوم های لس آنجلسی توجه نشان می دادند. ممکن است تصور شود که جیرانی در راستای شکستن ژست فرهنگ دوستانه این عده، چنین اقدامی کرده ولی پرسش این است که چند درصد از بینندگان به لایه های درونی مفاهیم توجه می کنند؟ آشپزخانه تمامی این روشنفکران سرد و خاموش است. بویی از غذای ایرانی به مشام نمی خورد همه جا رد پای فست فود های غربیست. کابینت ها مملو از گرد و غبار و فنجان های ناشسته و بی انضباطیست. آیا چهره اندیشمندی روشنفکر، این چنین است؟ آیا تعهد و مهرورزی در فرستادن ظرف های غذا به در خانه برادر و خواهر (چنانچه در خانواده یزدانی می بینیم) خلاصه می شود؟ چرا سفره، جز در خانه سنت گرایان به چشم نمی خورد؟ سیاه نمایی یک طرز فکر و همراه ساختن آن با برخی رفتارهای اجتماعی ( مانند نوشیدن قهوه به جای چای )، چه ثمره ای برای سازنده دارد؟ بدین ترتیب به نظر می رسد بینندگان این سریال بیش از آنکه نسبت به مفاهیم مورد نظر آقای جیرانی تاثیر پذیری داشته باشند و خود را پای کلاس درس ایشان ببینند، نگران خروج غیر قانونی فرزند مارال و عاقبت او در دیار فرنگ هستند. امیدواریم در بخش های باقیمانده این سریال خوش ساخت، بلوغ شکل و محتوا را بیش از پیش شاهد باشیم تا این اثر نیز مانند برگی زرین، در کارنامه هنری آقای جیرانی بدرخشد.</span></p> <p style="direction:rtl; unicode-bidi:embed; text-align:justify; "></font></span> </p>]]></description>
<pubDate>Thu, 11 Sep 2008 11:50:36 GMT</pubDate>
</item>


</channel>
</rss>

<!-- feblg9.mgl.re2.yahoo.com uncompressed/chunked Fri Jul  3 19:07:27 PDT 2009 -->
