
<rss version="2.0">
<channel>

<title><![CDATA[oscar's Blog]]></title>
<link>http://blog.360.yahoo.com/blog-Hw5.y2g5RKvJjDt5PHWaVILG</link>
<description><![CDATA[oscar's Blog]]></description>
<language>en-us</language>
<lastBuildDate>Wed, 29 Oct 2008 14:24:05 GMT</lastBuildDate>

<item>
<title><![CDATA[اندر احوالات يك روز پركار يك دانشجو]]></title>
<link>http://blog.360.yahoo.com/blog-Hw5.y2g5RKvJjDt5PHWaVILG?p=401</link>
<description><![CDATA[]]></description>
<pubDate>Wed, 29 Oct 2008 14:24:05 GMT</pubDate>
</item>

<item>
<title><![CDATA[Hmmm....]]></title>
<link>http://blog.360.yahoo.com/blog-Hw5.y2g5RKvJjDt5PHWaVILG?p=400</link>
<description><![CDATA[]]></description>
<pubDate>Wed, 29 Oct 2008 14:15:27 GMT</pubDate>
</item>

<item>
<title><![CDATA[!!!!!!!!!!مسنجر ليست دكـــتــــر]]></title>
<link>http://blog.360.yahoo.com/blog-Hw5.y2g5RKvJjDt5PHWaVILG?p=399</link>
<description><![CDATA[]]></description>
<pubDate>Wed, 29 Oct 2008 14:12:52 GMT</pubDate>
</item>

<item>
<title><![CDATA[كنفرانس وحدت اسلامي..........خور وپف]]></title>
<link>http://blog.360.yahoo.com/blog-Hw5.y2g5RKvJjDt5PHWaVILG?p=387</link>
<description><![CDATA[]]></description>
<pubDate>Mon, 20 Oct 2008 16:36:37 GMT</pubDate>
</item>

<item>
<title><![CDATA[!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!]]></title>
<link>http://blog.360.yahoo.com/blog-Hw5.y2g5RKvJjDt5PHWaVILG?p=374</link>
<description><![CDATA[]]></description>
<pubDate>Thu, 16 Oct 2008 19:48:29 GMT</pubDate>
</item>

<item>
<title><![CDATA[اينم از شاخ و شونه كشيدن بعضيا براي اهالي 360]]></title>
<link>http://blog.360.yahoo.com/blog-Hw5.y2g5RKvJjDt5PHWaVILG?p=333</link>
<description><![CDATA[<div style="text-align:right;"><strong><font size="4">خدا رو شكر كه ما ديگه نه مفسد اقتصادي داريم نه عبدالمالك ريگي نه كاظم شفيعي نه دزد نه قاتل</font></strong></div> <div style="text-align:right;"><font size="4"><strong>نه جاعل مدرك ونه ........</strong></font><font size="1">ه</font></div> <div style="text-align:right;"><strong><font size="4">انشاالله اين مساله حل بشه اينجا ميشه اتوپيا</font></strong></div>]]></description>
<pubDate>Sun, 12 Oct 2008 08:32:51 GMT</pubDate>
</item>

<item>
<title><![CDATA[عكس جنجال برانگيز از گلاب آدينه]]></title>
<link>http://blog.360.yahoo.com/blog-Hw5.y2g5RKvJjDt5PHWaVILG?p=297</link>
<description><![CDATA[<div style="text-align:right;"><strong><font size="4"></font></strong> </div><div style="text-align:right;"><strong><font size="4">.</font></strong></div> <div style="text-align:right;"><strong><font size="4"></font></strong> </div> <div style="text-align:right;"><strong><font size="4">.</font></strong></div> <div style="text-align:right;"><strong><font size="4"></font></strong> </div> <div style="text-align:right;"><strong><font size="4">.</font></strong></div> <div style="text-align:right;"><strong><font size="4"></font></strong> </div> <div style="text-align:right;"><strong><font size="4">.</font></strong></div> <div style="text-align:right;"><strong><font size="4"></font></strong> </div> <div style="text-align:right;"><strong><font size="4">خ</font></strong><strong><font size="4">وب اينم محض زنگ تفريح بود نه سر كاري</font></strong></div> <div style="text-align:right;"><strong><font size="4"></font></strong> </div> <div style="text-align:right;"><strong><font size="4">.</font></strong></div> <div style="text-align:right;"><strong><font size="4"></font></strong> </div> <div style="text-align:right;"><strong><font size="4">.</font></strong></div> <div style="text-align:right;"><strong><font size="4"></font></strong> </div> <div style="text-align:right;"><strong><font color="#c00000" size="4"><img src="http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/20.gif"/>حالا تا اينجا اومدين نميخواين كامنت بدين با معرفتا؟؟؟</font></strong></div>]]></description>
<pubDate>Thu, 09 Oct 2008 17:46:14 GMT</pubDate>
</item>

<item>
<title><![CDATA[پاچه خواری]]></title>
<link>http://blog.360.yahoo.com/blog-Hw5.y2g5RKvJjDt5PHWaVILG?p=261</link>
<description><![CDATA[<div style="text-align:right;"><font size="4">مدير و ده نفر از كاركنانش از طناب هليكوپتري(بخونيد بالگرد) كه در صدد نجات آنها بود آويزان بودند. طناب آن قدر محكم نبود كه بتواند وزن هر يازده نفر را تحمل كند.<font size="1">ه</font></font></div> <div style="text-align:right;"><font size="4"> كمك خلبان با بلندگوي دستي از آنان خواست که يک نفرشان داوطلب شود و طناب را رها كند. البته، داوطلب شدن همانا و سقوط به ته دره همان؛ و بظاهر كسي حاضر نبود داوطلب شود.</font><font size="1">ه</font></div> <div style="text-align:right;"><font size="4">در اين هنگام، مدير که بار 10 کارمند ديگر را تحمل مي کرد و براي خلاصي از آنان گفت كه حاضر است طناب را رها كند؛ ولي دلش مي خواهد براي آخرين بار براي كاركنان سخنراني كند .</font><font size="1">ه</font></div> <div style="text-align:right;"><font size="4">او گفت: چون كاركنان حاضرند براي سازمان دست به هر كاري بزنند و چون كاركنان خانواده خود را دوست دارند و در مورد هزينه هاي افراد خانواده هيچ گله و شكايتي ندارند و بدون هيچ گونه چشم داشتي پس از خاتمه ساعت كار در اداره مي مانند، من براي نجات جان آنان طناب را رها خواهم كرد!<font size="1">ه</font> </font></div> <div style="text-align:right;"><font size="4">به محض تمام شدن سخنان مشوقانه و تحسين آميز مدير، كاركنان كه به وجد آمدند با تمام وجود شروع كردند به دست زدن و <br />مدیر نفس راحتی کشید...!!!</font><font size="1">ه</font></div>]]></description>
<pubDate>Wed, 01 Oct 2008 19:21:18 GMT</pubDate>
</item>

<item>
<title><![CDATA[آدما و مداد]]></title>
<link>http://blog.360.yahoo.com/blog-Hw5.y2g5RKvJjDt5PHWaVILG?p=260</link>
<description><![CDATA[<div style="text-align:right;"><font size="4">پدر بزرگ، درباره چه مي نويسيد؟ <br />-درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه مي نويسم، مدادي است که با آن مي نويسم. مي خواهم وقتي بزرگ شدي، مثل اين مداد بشوي. <br />پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چيز خاصي در آن نديد: <br />-اما اين هم مثل بقيه مداد هايي است که ديده ام ! <br />پدر بزرگ گفت: بستگي دارد چطور به آن نگاه کني، در اين مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بياوري ، براي تمام عمرت با دنيا به آرامش مي رسي : <br /><br /><font color="#c00000">صفت اول:</font> مي تواني کارهاي بزرگ کني، اما هرگز نبايد فراموش کني که دستي وجود دارد که هر حرکت تو را هدايت مي کند. اسم اين دست خداست، او هميشه بايد تو را در مسير اراده اش حرکت دهد. <br /><br /><font color="#c00000">صفت دوم:</font> بايد گاهي از آنچه مي نويسي دست بکشي و از مداد تراش استفاده کني. اين باعث مي شود مداد کمي رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تيز تر مي شود (و اثري که از خود به جا مي گذارد ظريف تر و باريک تر) پس بدان که بايد رنج هايي را تحمل کني، چرا که اين رنج باعث مي شود انسان بهتري شوي. <br /><br /><font color="#c00000">صفت سوم:</font> مداد هميشه اجازه مي دهد براي پاک کردن يک اشتباه، از پاک کن استفاده کنيم. بدان که تصحيح يک کار خطا، کار بدي نيست، در واقع براي اينکه خودت را در مسير درست نگهداري، مهم است. <br /><br /><font color="#c00000">صفت چهارم:</font> چوب يا شکل خارجي مداد مهم نيست، زغالي اهميت دارد که داخل چوب است. پس هميشه مراقب باش درونت چه خبر است. <br /><font color="#c00000">و سر انجام پنجمين صفت مداد:</font> هميشه اثري از خود به جا مي گذارد. پس بدان هر کار در زندگي ات مي کني، ردي به جا مي گذارد و سعي کن نسبت به هر کار مي کني، هشيار باشي وبداني چه مي کني <br /></font></div>]]></description>
<pubDate>Wed, 01 Oct 2008 19:08:02 GMT</pubDate>
</item>

<item>
<title><![CDATA[حضرت سليمان و مورچه]]></title>
<link>http://blog.360.yahoo.com/blog-Hw5.y2g5RKvJjDt5PHWaVILG?p=259</link>
<description><![CDATA[<div style="text-align:right;"><font size="4">روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد .سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.در  همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود ، مورچه به داخل دهان او وارد شد ، و قورباغه  به درون آب رفت. <br />سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد  ، ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود ، آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه  خود نداشت . <br />سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید. <br />مورچه گفت : &quot; ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند . خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند ار آنجا خارج شود و من  روزی او را حمل می کنم . خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد . <br />این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم وبه دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شناوری کرده مرا به بیرون آب دریا می آورد و دهانش را باز می کند ومن از دهان او خارج میشوم .&quot; <br />سلیمان به مورچه گفت : (( وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری آیا سخنی از او شنیده ای ؟ )) <br />مورچه گفت آری او می گوید : <br />ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن<br /></font></div>]]></description>
<pubDate>Wed, 01 Oct 2008 18:48:18 GMT</pubDate>
</item>


</channel>
</rss>

<!-- s03.mgl.re2.yahoo.com uncompressed/chunked Thu Dec  4 22:12:45 PST 2008 -->
