Yahoo! 360° News | Beta Feedback
Start your own Yahoo! 360° page

A daughter for all seasons

Top Page  |  Blog  |  Friends  |  Lists

Add

A daughter for all seasons is not connected to you in Yahoo! 360°.

Last updated Fri Apr 18, 2008 Member since May 2006

خداوند برای آزادی به قدری احترام قائل است که ترجیح داده مخلوقاتش آزاد باشند تا مبرا از گناه Reply

1 - 5 of 53 First | < Prev | Next > | Last

A daughter for all seasons... mojgan k Full Post View | List View

My motto is reaching to awareness

صلح واقعی
صلح واقعی magnify

صلح واقعی

روزی پادشاهی اعلام کرد به کسی که بهترین نقاشی صلح را بکشد، جایزه بزرگی خواهد داد.

هنرمندان زیادی نقاشی هایشان را برای پادشاه فرستادند. پادشاه به تمام نقاشی ها نگاه کرد ولی فقط به دوتا از نقاشی ها علاقه مند شد.

در نقاشی اول، دریاچه ای آرام با کوه های صاف و بلند بود. بالای کوه ها هم آسمان آبی با ابرهای سفید کشیده شده بود.

همه گفتند: این بهترین نقاشی صلح است. در نقاشی دوم هم کوه بود ولی کوهی ناهموار و خشن، در بالای کوه آسمانی خشمگین رعد و برق می زد و باران تندی می بارید و در پایین کوه آبشاری با آبی خروشان کشیده شده بود.

وقتی پادشاه از نزدیک به نقاشی نگاه کرد، دید که پشت آبشار روی سنگ ترک برداشته، بوته ای روییده و روی بوته هم پرنده ای لانه ساخته و روی تخم هایش آرام نشسته است. پادشاه نقاشی دوم را انتخاب کرد.

همه اعتراض کردند ولی پادشاه گفت: صلح در جایی که مشکل و سختی ای نیست، معنی ندارد. صلح واقعی وقتی است که قلب شما با وجود همه مشکلات آرام و مطمئن است. این معنی واقعی صلح است.

Saturday November 8, 2008 - 02:35pm (EST) Permanent Link | 1 Comment
زیبایی‌ علیل
زیبایی‌ علیل magnify

زیبایی‌ علیل

شبنم همتیان

در میان صفحات مجموعه اشعار «تولدی دیگر» از فروغ فرخزاد دو شعر هست که به نظر من از نگاه و توجه پنهان مانده‌اند. این دو سروده از آن کتاب، را در بحثی که آن را «زیبایی‌ علیل» نامیده‌ام خواهید خواند.


معلول در زبان فارسی انسانی است که عیب و علتی دارد. علیل است و با ذلیل قافیه می‌شود. انسانی که در انجام برخی کارها ناتوان است و یا با موانع و دشواری‌هایی مواجه است.

از وقتی شروع به خواندن و سینما رفتن کردم و با ادبیات فارسی سر و کار دارم دو چهره‌ی زنانه تعقیبم می‌کنند: یکی چهره‌ی آن مادری که آغوشش بوی آشپزخانه و حیاط و آب و جارو دارد، مقدسه‌ای که خواهش تن نمی‌شناسد، بلند نمی‌خندد، نمی‌رقصد، آواز نمی‌خواند، کم‌حرف است و وقتی آستینی بالا می‌زند و برای آدم زنی یا شوهری هم پیدا می‌کند.

و آن یکی دیگر، با آن طره‌ی گیسوان، آن خال لب و آن کرشمه که می‌شود عاشقش شد، از نگاه‌هایش آتش گرفت و جفاهایش را به‌جان خرید.

تا یادم هست میان این دو چهره که هیچ کدام شباهتی به من و زنان دور و برم نداشتند سرگردان بوده‌ام. باز آن چهره‌ی مقدس را می‌شد کاریش کرد. در میان زنان فامیل و همسایه نظیرش پیدا می‌شد اما آن مینیاتوری‌ها کجا بودند؟ آن نقش‌های بر سنگ و دیوار با آن جام و آن حال، آن رقص و آن خیال که معلوم نبود با آن دهان‌های نقطه‌ای چطور از گرسنگی نمی‌مردند؟!

دور و برم پر بود از دختران زیبا که همه آن‌وقت‌ها یا درگیر تظاهرات و انقلاب بودند و یا بعدترها درگیر کنکور. از درس خواندن شبانه پای چشم‌هایمان گود می‌افتاد. مشکلات خانوادگی داشتیم. آن عادت ماهانه هم بود که یک هفته‌ای در ماه ناک‌اوت‌مان می‌کرد و بالکل از حال جفا کردن می‌انداخت.

در این میان، کار من دشوارتر هم بود. می‌دانستم که هرچه هولم بدهند بازهم به جبهه‌ی مقدسین، جایی که از نگاه فرهنگ و جامعه برای من که دختری با مشکل جسمی بودم امن و مناسب بود نخواهم پیوست. پرشورتر از این حرف‌ها بودم و زورم به این میل و خواهش شاد زنده بودن نمی‌رسید.

برای وسوسه آدم بهشتی هم امکاناتم محدود بود. از آتش نگاه خبری نبود، طره‌ی نداشته‌‌ی‌ گیسوانم زیر روسری کُرک می‌شد و می‌ریخت. در خیابان گاهی به جایی می‌خوردم. در جوی آب می‌افتادم. بی کفش پاشنه‌بلند هم پایم پیچ می‌خورد. پیشانی‌ام گاهی از برخورد با در و دیوار کبود و باد کرده بود و رفتار غزال در خیابان‌های تهران، حتا برای بیناها هم ناممکن بود. اگر برایم خواستگار می‌آمد که خوشبختانه نمی‌آمد و من مثلا ـ آن‌طور که در فیلم‌ها ـ می‌بایستی چایی می‌آوردم قطعا سینی را کج می‌گرفتم و داماد بخت‌برگشته را می‌سوزاندم.

مرا پناه دهید ای زنان ساده‌ی کامل
که از ورای پوست، سرانگشت‌های نازکتان
مسیر جنبش کیف‌آور جنینی را
دنبال می‌کند
و در شکافِ گریبانتان همیشه هوا
به بوی شیر تازه می‌آمیزد
کدام قله کدام اوج؟

مرا پناه دهید ای اجاق‌های پر آتش
ای نعل‌های خوشبختی
و ای سرود ظرف‌های مسین در سیاه‌کاری مطبخ
و ای ترنم دلگیر چرخ خیاطی
و ای جدال روز و شب فرش‌ها و جاروها
مرا پناه دهید ای تمام عشق‌های حریصی
که میل دردناک بقا بستر تصرف‌تان را
به آب جادو
و قطره‌های خون تازه می‌آراید

تمام روز، تمام روز
رها شده، رها شده، چون لاشه‌ای بر آب
به سوی سهمناک‌ترین صخره پیش می‌رفتم
به سوی ژرف‌ترین غارهای دریائی
و گوشت‌خوارترین ماهیان
و مُهره‌های نازک پشتم
از حس مرگ تیر کشیدند

نمی‌توانستم؛ دیگر نمی‌توانستم
صدای پایم از انکار راه برمی‌خاست
و یأسم از صبوری روحم وسیع‌تر شده بود
و آن بهار ، و آن وهم سبز رنگ
که بر دریچه گذر داشت ، با دلم می‌گفت:
«نگاه کن!
تو هیچگاه پیش نرفتی،
تو فرو رفتی.»
از شعر «وهم سبز»


بیایید این کلیشه را با نگاهی به «زنان معلول» محک بزنیم.

کدام مردی حاضر است ساعتی را با فاحشه‌ای نشسته بر صندلی چرخ‌دار بگذراند؛ و تازه برایش پول هم بدهد؟ «شیرین» را با یک پستان در حال آبتنی تصور کنید و حال «خسرو پرویز» جاخورده را. «لیلی» با یک پای کوتاهتر، یا با چشمان شیشه‌ای! «ویس» بعد از شیمی‌درمانی. و رقاصه‌ای بی‌دست در کافه‌ی اوستا کریم.

نام «شیرین» را این‌جا تنها برای توصیف یک زیبایی کلیشه‌ای وام گرفته‌ام که «شیرین» خود زنی بود با شخصیتی چنان مستقل که «نظامی» در نهایت لطف، او را به تشبیه مردانه! مزین کرده در مورد او می‌گوید:

پری‌رویی، پری بگذار، ماهی
به زیر مقنعه صاحب کلاهی

و «شیرین» همچون من این کلیشه را به سخره می‌گیرد آن‌هنگام که در شب وصل به‌جای خود عجوزی زشت‌رو را نزد «خسرو پرویز» پاتیل می‌فرستد.

قصدم اشاره به آن زیبایی سحرآمیز است که تنها دیدن تصویری از آن، هزاران چون «خسرو پرویز» را مجنون و شیدا می‌کند و به راهی می‌کشاند که آخرش تیشه بر فرق «فرهاد» است و بیابان‌گردی «قیس» و هذیان مردان مست در فیلم‌های ایرانی.

باور کنید قضیه به همین روشنی و سادگی است. در هر لباسی که باشد و به هر رنگ زیبایی‌شناسانه ای که درآید. تا بر من خُرده نگیرید که: این کلیشه‌ها که می‌گویی از مُد افتاده است و در سبد هیچ نویسنده عطار مردی دیگر پیدا نمی‌شود، حکایت را با مردی اروپایی در میان گذاشتم.
گفت: من هم اعتراف می‌کنم این کلیشه‌ها هستند، خوب هم هستند؛ اگر نه دیگر در ادبیات و نه حتی بر پرده سینما، اما در سَر و سِر ما هستند.

جالب‌تر و دردناک‌تر از خود این کلیشه‌ها، بازی ذهن مردانه‌ای‌ست که معشوقه را اگر به ساز نرقصد و بر مُراد نگردد؛ از ظلمتی به ظلمت دیگر می‌فرستد و در دم معشوق فرشته‌سان را به فاحشه‌ای وسوسه‌گر و بوالهوس تبدیل می‌کند.

تمام عمرم به جنگ با کلیشه‌ای گذشت که وجود زنانه مرا به‌عنوان یک زن معلول نفی می‌کرد و مرا به بازی نمی‌گرفت. خوبی‌اش این بود که خوش می‌گذشت، بی که اسیری باشی یا لکاته هم خوش می‌گذرد. به آن جای امن در این جامعه پدرسالار که زن‌کالای دست اول می‌خواست که نبودم، نه در میان خطوط کتاب بود و نه در آغوش بابا شمل‌های روشنفکرنما.

آن امنیت را در جمع زنانی پیدا کردم که چون من فکر و زندگی می‌کردند و شنیدن حرف‌هایشان و درک زیبایی‌شان آرامم می‌کرد. زنانی که آگاهانه و داوطلبانه و در نهایت زیبایی بی‌نقص به جنگ این کلیشه‌ها برخاسته بودند.

روی خاک

هرگز آرزو نکرده‌ام
یک ستاره در سراب آسمان شوم
یا چو روح برگزیدگان
همنشین خامش فرشتگان شوم
هرگز از زمین جدا نبوده‌ام
با ستاره آشنا نبوده‌ام
روی خاک ایستاده‌ام

بارور ز میل
بارور ز درد
روی خاک ایستاده‌ام
تا ستاره‌ها ستایشم کنند
تا نسیم‌ها نوازشم کنند

از دریچه‌ام نگاه می‌کنم
جز طنین یک ترانه نیستم
جاودانه نیستم

جز طنین یک ترانه آرزو نمی‌کنم
در فغان لذتی که پاک‌تر
از سکوت ساده‌ی غمی‌ست
آشیانه جستجو نمی‌کنم
در تنی که شبنمی‌ست
روی زنبق تنم

بر جدار کلبه‌ام که زندگی‌ست
یادگارها کشیده‌اند
مردمان رهگذر:
قلب تیرخورده
شمع واژگون
نقطه‌های ساکت پریده‌رنگ
بر حروف درهم جنون

هر نگاه آشنا
یک ستاره نطفه بست
در شبم که می‌نشست
روی رود یادگارها
پس چرا ستاره آرزو کنم؟
اين ترانه‌ی من است
ـ دلپذیر، دلنشین
پیش از این نبوده بیش از این.

http://zamaaneh.com/ravi/2008/11/post_223.html

Saturday November 8, 2008 - 02:11pm (EST) Permanent Link | 0 Comments
ثبت
ثبت magnify
بعضی خودکشی‌ها هیچ‌وقت ثبت نمی‌شوند
«چارلز بوکفسکی»
Tuesday November 4, 2008 - 03:46pm (EST) Permanent Link | 1 Comment
ماهي وجفتش
ماهي وجفتش magnify

ماهي وجفتش

ابراهيم گلستان
مرد به ماهي*ها نگاه مي*كرد. ماهي*ها پشت شيشه آرام و آويزان بودند. پشت شيشه برايشان از تخته سنگ*ها آبگيري ساخته بودند كه بزرگ بود و ديواره*اش دور مي*شد و دوريش در نيمه تاريكي مي*رفت. ديواره*ي روبروي مرد از شيشه بود. در نيم تاريكي راهرو غار مانند در هر دوسو از اين ديواره*ها بود كه هر كدام آبگيري بودند نمايشگاه ماهي*هاي جور به*جور و رنگارنگ. هر آبگير را نوري از بالا روشن مي*كرد. نور ديده نمي*شد، اما اثرش روشنايي آبگير بود. و مرد اكنون نشسته بود و به ماهي*ها در روشنايي سرد و تاريك نگاه مي*كرد. ماهي*ها پشت شيشه آرام و آويزان بودند. انگار پرنده بودند، بي*پر زدن، انگار در هوا بودند. اگر گاهي حبابي بالا نمي*رفت، آب بودن فضايشان حس نمي*شد. حباب، و هم چنين حركت كم و كند پره*هايشان. مرد درته دور روبرو، *دوماهي را ديد كه با هم بودند.
دو ماهي بزرگ نبودند، با هم بودند. اكنون سرهايشان كنار هم بود و دم*هايشان از هم جدا. دور بودند، ناگهان جنبيدند و رو به بالا رفتند و ميان راه چرخيدند و دوباره سرازير شدند و باز كنار هم ماندند. انگار مي*خواستند يكديگر را ببوسند، اما باز با هم از هم جدا شدند و لوليدند و رفتند و آمدند.
مرد نشست. انديشيد هرگز اين همه يكدمي نديده بوده است. هر ماهي براي خويش شنا مي*كند و گشت وگذار ساده خود را دارد. در آبگيرهاي ديگر، و بيرون از آبگيرها در دنيا، در بيشه، در كوچه* ماهي و مرغ و آدم را ديده بود و در آسمان ستاره*ها را ديده بود كه مي*گشتند، مي*رفتند اما هرگز نه اين همه هماهنگ. در پاييز برگها با هم نمي*ريزند و سبزه*هاي نوروزي روي كوزه*ها با هم نرستند و چشمك ستاره*ها اين همه با هم نبود. اما باران. شايد باران. شايد رشته*هاي ريزان با هم باريدند و شايد بخار از روي دريا به يك نفس برخاست؛ اما او نديده بود. هرگز نديده بود.
دو ماهي شايد از بس با هم بودند، همسان بودند؛ يا شايد چون همسان بودند، همدم بودند. گردش هماهنگ از همدمي بود، يا همدمي از گردش هماهنگ زاده بود؟ يا شايد همزاد بودند. آيا ماهي همزادي دارد؟
مرد آهنگي نمي*شنيد، اما پسنديد بيانديشد كه ماهي نوايي دارد، يا گوش شنوايي، كه آهنگ يگانگي مي*پذيرد. اما چرا نه ماهيان ديگر؟
دو ماهي آشنا بودند. دو ماهي زندگي در آبگير تنگ را با رقص موزوني مزين كرده بودند. اما چگونه همچنان خواهند رقصيد؟ از اينجا تا كجا خواهند رقصيد؟
يك پيرزن كه دست كودكي را گرفته بود،*آمد و پيش آبگير به تماشا ايستاد و پيش ديد مرد را گرفت.
زن با انگشت ماهي*ها را به كودك نشان مي*داد. مرد برخاست و سوي آبگير رفت، ماهي*ها زيبا بودند و رفتارشان آزاد و نرم بود و آبگير خوش روشنايي بود و همه چيز سكون سبكي داشت. زن با انگشت ماهي*ها را به كودك نشان مي*داد، بعد خواست كودك را بلند كند، تا او بهتر ببيند. زورش نرسيد. مرد زير بغل كودك را گرفت و او را بلند كرد. پيرزن گفت: «ممنون. آقا.»
اندكي كه گذشت، مرد به كودك گفت: «ببين اون دو تا چه قشنگ با همن.»
دو ماهي اكنون سينه به سينه*ي هم داشتند و پرك*هايشان نرم و مواج و با هم مي*جنبيد. نور نرم انتهاي آبگير، مثل خواب صبح*هاي زود بود. هر دو تخته سنگ را مثل يك حباب مي*نمود، پاك و صاف و راحت و سبك.
دو ماهي اكنون با هم از هم دور شدند، تا با هم، به هم نزديك شوند و كنار هم سر بخورند. مرد به كودك گفت: «ببين اون دو تا چه قشنگ با همن.»
كودك اندكي بعد پرسيد:«كدوم دو تا؟»
مرد گفت: «اون دو تا. اون دو تا را مي*گم. اون دو تا را ببين.» و با انگشت به ديواره*ي شيشه*اي آبگير زد. روي شيشه كسي با سوزن يا ميخ يادگاري نوشته بود. كودك اندكي بعد گفت: «دوتا نيستن.»
مرد گفت: «اون، آآ، اون، اون دو تا.»
كودك گفت: «همونا. دو تا نيستن. يكيش عكسه كه توي شيشه اونوري افتاده.»
مرد اندكي بعد كودك را به زمين گذاشت؛ آنگاه رفت به تماشاي آبگيرهاي ديگر.
Tuesday October 7, 2008 - 03:38pm (EDT) Permanent Link | 0 Comments
...
... magnify
به خدا ایمان داری ؟؟؟؟؟؟
من:خدا , تو جوانه انجیره
خدا , تو چشم پروانه است وقتی از روزنه پیله
اولین نگاهش به جهان می افته...
خدا بزرگتر از توصیف انبیاست
بام ذهن آدمی , حیات خانه خداست,
خدا به من نزدیکه , همین قدر که تو از من دوری!
برم ؟ برم زیر آسمون
روسری مو وردارم؟
موهامو افشون بکنم؟
درک زیبایی ‚ درکی زیباست
سبزی سرو فقط یک سین از الفبای نهاد بشری
حرمت رنگ گل از رنگ گلی گم گشته است
عطر گل خاطره عطر کسی است که نمی دانیم کیست
می آید یا رفته است ؟
چشم با دیدن رودونه جاری نمی شه
بازی زلف دل و دست نسیم افسونه
نمی گنجه کهکشون در چمدون حیرت
آدمی حسرت سرگردونه
ناظر هلهله باد و علف
هیجانی ست بشر
در تلاش روشن باله ماهی با آب
بال پرنده با باد
برگ درخت با باران
پیچش نور در آتش
آدمی صندلی سالن مرگ خودشه
چشمهاشو می بخشه تا بفهمه که دریا آبی است
دلشو می بخشه تا نگاه ساده آهو را درک بکنه
اعتراف
من زندگی را دوست دارم ولی
از زندگی دوباره می ترسم!
دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها می ترسم!
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبانها می ترسم!
عشق را دوست دارم
ولی از زنها می ترسم!
کودکان را دوست دارم
ولی ز آئینه می ترسم!
سلام رادوست دارم
ولی از زبانم می ترسم!
من می ترسم
پس هستم
اینچنین می گذرد روز و روزگارمن!
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم!
رو در رو
برای اعتراف به کلیسا می روم
روی در روی علفهای روئیده
بر دیوارکهنه می ایستم
و همه گناهان خودم را یکجا اعتراف می کنم
بخشیده خواهم شد به یقین
علفها بی واسطه با خدا سخن می گویند
پناهی
Tuesday September 30, 2008 - 02:21pm (EDT) Permanent Link | 0 Comments

Add A daughter for all seasons... mojgan k to your personalized My Yahoo! page:

Add to My Yahoo!RSS About My Yahoo! & RSS
1 - 5 of 53 First | < Prev | Next > | Last