Yahoo! 360° News | Beta Feedback
Start your own Yahoo! 360° page

< Y! ID: ebrahim00700 >

Top Page  |  Blog  |  Friends  |  Groups

  • School: IUST

Add

< Y! ID: ebrahim00700 > is not connected to you in Yahoo! 360°.

Last updated Sun Nov 02, 2008 Member since April 2005

Total Page Views

49,381

Tag Cloud

این پیج به همراه آیدی و ایمیل واگذار میشود.اگر مایل بودید پی ام بدید یا آفلاین بذارید. Reply

1 - 5 of 130 First | < Prev | Next > | Last

Still Live Blog Full Post View | List View

من اينجا از نوازش نيز چون آزار ترسانم

خدا نگهدار
سلام
این آخرین بلاگ من اینجاست. خیلی وقت بود از این پروفایل مزخرف خسته شده بودم. دیروز با اجازه تون رفتم توی ایمیلم و حاصل 6-7 سال نامه نگاری رو پاک کردم که خیالم راحت بشه. این چند سال وقت پاک کردن مثل یک فیلم با دور بسیار تند بود که من نمیدونم چرا فقط خاطرات بدش رو دیدم. البته تمام اتفاقات خوشش هم حد اقل با یک دونه از بد هاش جواب داده شد.
در هر حال نخواستم با پاک کردن اینجا و دوستام به دوستایی که خیلی به من لطف داشتند و بعضی هاشون هم نداشتند بی احترامی کنم ولی خوب من دیگه اینجا نیستم.
بالاخره آدم باید مرگ آیدی ها رو هم ببینه. کم کم باید به مرگ همه چیز عادت کنیم.
این دنیا و این خدا هیچ چیز رو برایمان باقی نمیگذارد. با بیرحمی زیبایی جوانی و هوش و ذکاوت و طراوت و هر چه که داری را و در انتها روح را میگیرد. پس کم کم عادت کنیم.
این پروفایل و آیدی مسنجر و ایمیل و پسوردش دست من نیست دیگه و من هم دیگه بهش دسترسی ندارم.و از این پس تمام مطالبی که در این بلاگ قرار میگیرد به من ارتباطی پیدا نمیکند.
در پایان از همه ی دوستانی که وقت میگذاشتند و مطالب و اراجیف بنده را میخواندند و نظر میدادند که باعث پیشرفت و سر افرازی بنده میشد ممنون و سپاس گذار هستم.
با آرزوی سلامتی و سربلندی برای همه تان.
دوستِ دوست دار شما
ابراهیم اسدی
پانزدهم آبانماه یکهزار سیصد هشتاد و هفت-تهران
تولد: پانزدهم شهریورماه یکهزار سیصد شصت-مشهد
Wednesday November 5, 2008 - 12:37pm (IRST) Permanent Link | 6 Comments
هوا گُرگ و میش است
هوا گُرگ و میش است magnify

نفهمیدم چگونه به اینجا وارد شده ام. جای غریبی ست. یک محل ناشناخته که مملو است از آدمهای رنگ وارنگ، از هر تیره و نژاد و از هر جنسی که هیچ کدامشان را نمی شناسم. نگاهی به اطراف می اندازم. افقی مبهم، روبرو و پشت سر و کلاً همه جا را پوشانیده. چیزی شبیه یک دود انبوه که از شعله هایی که پایه شان مشخص نیست به هوا خاسته. چیزی شبیه هوای ابریِ عصر های پاییزیِ جمعه، با این تفاوت که رنگ سرخ ابرها آنها را مخوفتر و وَهم آلود تر کرده. مردم بیشماری که اینجا هستند، همه در صفهایی منظم پشت سر هم قرار گرفته اند. می خواهم از کسی بپرسم که این صفوف برای چیست. زبانم نمی چرخد یا اصلا انگار نمی توانم واژه ای را به زبان بیاورم. گویی از بین زبانهایی که در عالم وجود دارند، هیچ کدامشان را نمی شناسم. نگاه دقیق تری به مردم می اندازم. مثل این است که همه می دانند این صفوف برای چیست. من هم بدون اراده در صف به جلو می روم. ولی هنوز نمی دانم در ابتدای صف چه خبر است. به انتهای صفوفِ بی شماری که در همه جای این مکانِ بی انتها پخش شده اند نگاه میکنم. تا چشم کار می کند آدمهایی را می بینم که در صف منتظرند. و دیگر اینکه انتهای صفوف در هاله ای از مه غلیظ و سیّال گم شده اند.

مدت زیادیست که در انتظارم. نمیدانم چه بر سرم می آید. فقط صبر میکنم تا ببینم چه چیزی را در جلوی صف می بینم. کم کم که در صف جلو میروم پیکره ی غول پیکری در لابه لای غبار به چشم میآید. نزدیکتر می شوم. انگار مردمی که به سر صف می رسند نا پدید می شوند. پیکر غول مانند را با وضوح بیشتری میتوانم ببینم. وه که چه زیباست. گویی زیبایی جمالش همه را مسخ شده به جلو می برد. الحق که چیزیست فراتر از همه ی زیبایی هایی که تا به حال دیده ام. نمیدانم چگونه توصیفش کنم. فقط می توانم بگویم مافوق زیبایی های بشریست. سعی میکنم بیشتر نگاهش کنم.

هر لحظه به ابتدای صف نزدیکتر میشوم. جلوی پای آن الهه ی مَهرو سربازانی به سبک لشکریان اساطیری به چشم میخورند که سراپا پوشیده اند از زره. خود هایی با شاخهایی در دو طرف حالت ترسناکی به آنها می دهد. دلهره مرا کمی از حرکت باز می دارد. در دست سربازان شمشیرهایی درشت و آغشته به خون، وحشت را به انتهای قلبم فرو می کند. به پاهای مردمی که در صفوف قرار دارند نگاه می کنم. عجیب است! چرا همه از پا و با زنجیر به هم متصلند!؟ دلم میلرزد. نظری به پاهای نفر جلویی خودم میکنم. خودم هم با زنجیر در صف گرفتارم. البته از پا. زنجیر ها وزنی ندارند. انگار موهومی اند.

دوباره به یاد سربازان می افتم. از فکر زنجیر ها خارج میشوم. در ابتدای هر صف سربازان زیادی صف بسته اند. شبیه گاردهای ضد شورش، البته از نوع قدیمی و تاریخی و با زره هایی به رنگ خاکستری. هر نفر که به جلوی صف میرسد آزاد است. این را از باز شدن ناگهانی زنجیرهای پای مرد ابتدای صفِ کناری ام فهمیدم. مرد بی اختیار چند قدم بی این طرف و آنطرف برداشت. سربازی از روبرو به استقبالش شتافت. بدون هیچ حرفی شمشیرش را با آخرین توان بر فرق سَر مرد کوبید. چشمهایم از حدقه در آمد. این چه صَفی ست؟ من نمی خواهم به این فجیعی بمیرم. بدن خون آلود مرد بر زمین افتاد و تبدیل به خاک شد. بدون هیچ باقیمانده یا استخوانی. تازه متوجه شدم چه بلایی بر سر اینهمه انسان خواهد آمد. در دلم علاقه به آن مهروی غول پیکر جایش را به نفرت می دهد. هیچ صدایی از هیچ کسی به گوش نمی رسد. همه جا در سکوت مطلق فرو رفته. قصد بر گشت دارم ولی توانی برای تصمیم گیری ندارم. پشت سر چنان بی انتهاست که فکرش هم من را آزار میدهد. چند نفر بیشتر تا جلوی صف فاصله ندارم. دستهایم میلرزد. قلبم میکوبد و نفسم، نفسم را می شمارد. پاهایم سُست شده. با خودم فکر میکنم، به کجا فرار کنم؟ اینجا جایی برای رهایی نیست. مرگ در ابتدا و انتهای صف انتظارم را میکشد. بَند زنجیر را چه کنم؟ فقط می توانم جلو بروم و مرگ را در آغوش کشم. میتوانم فکر کنم ولی تصمیم از آنِ من نیست. من هم چون دیگران خواهم مُرد.

دو نفر مانده تا ابتدای صف. طعم تلخی در دهانم حس میکنم. آب دهان از گلویم پایین نمی رود. ترسی مرگ آلود بر جانِ بی رمقم فشار می آورد. چشم هایم را می بندم و خود را به موج موجود در صف می سپارم. در ذهنم اتفاقات را پیش بینی و زمانبندی می کنم. الآن نفر جلویی ام را با ضربه ای هلاک کردند. قدمی دیگر برداشتم. انگار زنجیر از پایم باز شد. منتظر ضربه ام. گردنم را درون بدنم فرو برده ام. پلک ها را با آخرین توان به هم میفشارم. اتفاقی نیفتاد.

پلکهایم را می گشایم. سقف اتاقم را به سرعت به یاد می آورم و تختم را که در آن به خواب رفتم. انگار همه را خواب دیده ام. ولی قلبم هنوز به شدت در حال تپش است. اضطراب را حس میکنم. هوا سرد است و گرگ و میش. هنوز آفتاب طلوع نکرده. ابرهای متراکم وتیره که از پشت شیشه ی پنجره به چشم میرسند،اینرا می گویند. انگار از سرمای هوا از خواب بیدار شده ام. به اطراف نگاه میکنم. روزنامه ی دیروز کف اتاق پهن است. صفحه ی آخر. چشمم به صفحه ی روزنامه گره می خورد.صفحه پُر است از آگهی های ترحیم و تسلیت.

هَوا همچنان گُرگ و میش است و سَرد.

12 آبانماه 1387

تهران

Sunday November 2, 2008 - 01:36am (IRST) Permanent Link | 9 Comments
آدمهای معصوم و هرزه
آدمهای معصوم و هرزه magnify

هیچوقت دلم نمی خواست جایی باشم که تعداد زیادی مرد اونجا باشه، چه برسه به محیط بسته ای مثل مترو که بوی عرقشون توی واگن میتونه یک فیل رو از پای در بیاره. اگر به خاطر عجله ی احمقانه م نبود به این مخمصه گرفتار نمیشدم. چندشم میشه از اینکه بخوام فکر بکنم هر نگاهی که به یک دختر میشه، برای مردها چه معنایی میتونه داشته باشه. بیتابی میکردم تا به ایستگاه برسم و خودم رو از این وضعیت نجات بدم. در واگن که باز شد به سرعت خارج شدم. مردم مثل خونی که از گلوی بریده شده ی گوسفند فوران میکنه، از داخل واگنها به سمت پله ها هجوم میبردند. با وجود عجله ام برای رسیدن به خونه، صبر کردم تا کمی خلوت بشه. قطار که حرکت کرد، کمی محیط آرام شد. از پله ها به سمت خروجی ایستگاه به راه افتادم. از جلوی دکه ی فروش بلیط که رد میشدم به زحمت خودم رو داخل شیشه ی باجه برانداز کردم. مانتو ، روسری ، کفش ، همه مشکی بود و نظر کسی رو جلب نمیکرد. داخل راهرو ی مترو قدم بر میداشتم تا بتونم زودتر هوای آزاد رو استنشاق کنم. راهرو کاملاً خلوت بود. هنوز چند قدمی بر نداشته بودم که صدای پای کسی از پشت سرم اومد. صدای قدمها با ضرب آهنگ منظمی نواخته میشد. فکر کردم حتما یک مرد هرزه و سمچه که باز دنبالم افتاده تا بیاد موس موس کنه و بعد از خستگی راهش رو بگیره و بره. سرم رو پایین انداختم و کمی سریعتر قدم برداشتم. صدای پاها همچنان منظم و بدون افزایشِ سرعت به گوش میرسید. تصمیم گرفتم آهسته راه برم و اجازه بدم از من بگذره. صدای قدم ها نزدیک و نزدیکتر میشد. ترس و دلهره من رو فرا گرفته بود. قلبم با آخرین توانش در حال تپش بود. خودم رو به کناری کشیدم تا نتونه به من آسیبی برسونه. کیفم رو سر شونه ام جابجا کردم تا حائلی باشه بین من و اون. احساس میکردم هر لحظه است که تماس یک دست رو روی بدنم احساس کنم. از تصورش بدنم به رعشه در می اومد. صدا تقریبا در حال گذشتن از من بود. از کنارم که عبور میکرد، بی اختیار نگاهم به سمتش برگشت. پسر جوانی بود حدودا 26 ساله با موهای کوتاه و قدی بلند که لباس ساده ای همراه با کفشهای مردانه ی مجلسی پوشیده بود. فکر میکنم چهره ی با وقاری داشت. وقتی از کنارم میگذشت نگاهش همچنان به روبرو خیره شده بود و به من نیم نگاهی هم نکرد. تقریبا از حرکت ایستاده بودم. بادی که از فضای آزادِ بیرون از ایستگاه به داخل می وزید عطرِ خوشی بویی که پسر جوان به خودش زده بود رو داخل راهرو پخش میکرد. خیلی از بوی عطرش خوشم اومد.

اصلاً یادم رفته بود که عجله داشتم. به خودم که اومدم در حال دویدن به سمت خروجی راهرو بودم و زیر لب غر و لند کنان می گفتم:

«همشون مثل هم اند. معلوم نیست داره میره سرِ کدوم دختر بیچاره ای رو شیره بماله.کثافتای هرزه»

25 شهریور 1378

تهران

Tags: short-story
Tuesday September 16, 2008 - 10:04am (IRST) Permanent Link | 23 Comments
نمایش
نمایش magnify

مدتی بود که فکر خودکشی، تمام زندگی پسر را تحت الشعاع قرار داده و علیرغم درمیان نگذاشتن این موضوع با کسی؛ تصمیمش را گرفته بود. علاوه بر خستگی از زندگی، که در دیدگاه او بهترین دلیل برای رهایی از این دنیا تلقی میشد، حسِّ انتقامجویی از اطرافیان و حتا کسانی که از مرگ او بی خبر می ماندند نیز مزید بر علت شده بود تا به هر قیمتی خودش را بکشد. از طرفی بدنبال راهی برای خلاص شدن می گشت که با کمترین درد به پایان زندگی برسد. راهی به سادگی خوردن چند قرص و رفتن به خوابی ابدی که دیگر بیداری در پی نداشته باشد.

مدتی پیش نامه ای برای معشوقه اش نوشته بود که شاید هیچگاه به دستش نمی رسید. دوست داشت پس از مرگش، محبوبش نامه را بخواند تا مراتب عشقش به او ثابت شود. نامه حاوی آنچنان مطالب سوزناکی بود که دل هر دختری را در سینه به آتش می کشید و جالب آنکه در این نامه حتی یکبار هم اسمی از معشوقه اش برده نشده بود. پسر بعد از گذشت مدتی و اصلاح و بازنویسی چندباره ی نامه، تصمیم گرفت که به همین صورت نامه های دیگری برای افراد خانواده و دوستان نزدیکش نوشته و با گذاشتن هر نامه در پاکتی جداگانه اسم هر نفر را بر روی آن یادداشت کند تا مشخص گردد هر نامه متعلق به چه کسی است.

طی چند روز نامه ها را نوشت، در پاکت قرار داد و درِ هر پاکت را مهر و موم کرد. ولی نامه ی مربوط به معشوقه اش را در پاکت نگذاشت و آن را به اولین مغازه ی تایپ و تکثیر برد.

پسر 4 برگ نامه را تحویل تایپیست داد و گفت:

«لطفا بعد از تایپ، 5 نسخه پرینت بگیرید»

اما اندکی بعد در حال خروج از مغازه ، با به یادآوری موضوعی دیگر، به سمت مسئول آنجا برگشت و گفت:

«آقا لطفا 5 تا پاکت هم بدید»

9 مرداد 1387

تهران

Tags: short-story
Friday August 29, 2008 - 03:11am (IRST) Permanent Link | 23 Comments
نا تمام
نا تمام magnify

باید از پدر و مادرم ممنون باشم که همین اتاق کوچیک بی قواره با تک پنجره ی رو به حیاط همسایه رو در اختیارم گذاشتند که بتونم در اون نفس لحظه های سرشار از جنونم رو بگیرم. اما از روزی که همسایه از حضور همیشگی من پشت پنجره به پدرم شکایت کرده ، این پنجره هم باز نمیشه. جای شکرش باقیه که جلوی نور رو نگرفتند.

نمی دونم چرا با اینکه دردی در سینه حس نمیکنم و غمی گلویم را نمی فشارد، دوست دارم بی هیچ دلیلی فریاد بزنم هرچند که اینکار هم شدنی نیست. مادر بارها با لحنی تند به من پرخاش کرده که فریادهای گاه و بی گاه من موجب آزار افراد خانواده و آبروریزی بین همسایه ها میشه، جالبه که وقتی این حرف رو میشنوم خنده ام می گیره.

مادر همیشه به پدر میگه این پسر دیوانگیش به تو رفته، ولی من فکر میکنم دیوانگیم به خودم رفته. پدرم تقصیری نداره.

از خودم خوشم نمیاد. دوست دارم یه چیزی بنویسم ولی انگارنمیتونم. بالاخره یک روز چیزایی رو که دوست دارم روی کاغذ میارم. فکر همه جاش رو کردم. نه مثل دید زدن حیاط همسایه هاست و نه مثل فریاد زدنه که باعث آبروریزی بشه. اصلا به هیچ کس نوشته هام رو نمیدم که بخونه.

تازه مگه من دیوانه ام؟ خوب که فکر میکنم می بینم، پس چی هستم!؟ دیوانه ام دیگه.

میخواهم با خودنویس پدر،روی برگه های سفید باقی مونده از دوران دانشگاهم بنویسم:

« باید از پدر و مادرم ممنون باشم که...»

تمام کف اتاق را برگه های کاغذ سیاه شده پوشانیده است . ترکیب خط زیبای روی برگه ها ، رنگ آبی جوهر و قسمتهای سفید کاغذ چشم را نوازش می دهد.انگار بادی که از میان پنجره به داخل می وزد، اوراق را در کف اتاق بی هیچ نظمی پراکنده است. روی تمامی برگه ها یک متن تکراری با تاریخهای متفاوت به چشم میخورد. با کنجکاوی برگه ای را برمیدارم که نا تمام ماندن نگارشش توجه ام را به خود جلب کرده است. شاید جوهر خودنویس در حین نوشتن این برگه به اتمام رسیده است. حس غریبانه ای مرا در بر می گیرد. آیا امکان دارد با تمام شدن جوهر خودنویس، زندگی نویسنده ی این برگه ها هم به پایان رسیده باشد؟...

صدای گفتگوی همسرم با کسی که از بنگاه معاملات املاک برای نشان دادن خانه همراهمان آمده است، مرا از خیالاتم خارج میکند. مامور بنگاه در حال تعریف از خانه است.

دست نوشته ی ناتمام باقی مانده در دستم نگاه آشفته ام را به سوی متن میکشاند:

« باید از پدر و مادرم ممنون باشم که...»

16 امرداد 1387

مشهد

Tags: short-story
Friday August 8, 2008 - 04:21pm (IRST) Permanent Link | 20 Comments

Add Still Live Blog to your personalized My Yahoo! page:

Add to My Yahoo!RSS About My Yahoo! & RSS
1 - 5 of 130 First | < Prev | Next > | Last