Yahoo! 360° News | Beta Feedback
Start your own Yahoo! 360° page

< Y! ID: ebrahim00700 >

Top Page  |  Blog  |  Friends  |  Groups

  • School: IUST

Add

< Y! ID: ebrahim00700 > is not connected to you in Yahoo! 360°.

Last updated Wed Apr 30, 2008 Member since April 2005

دری به تخته خورد و سری به دوستان زدیم. Reply

1 - 5 of 122 First | < Prev | Next > | Last

Still Live Blog Full Post View | List View

من اينجا از نوازش نيز چون آزار ترسانم

خواب
خواب magnify

سنگینیِ دودِ سیگار فضای اتاق را پر کرده و من با چشمانی نیمه باز و افکاری به پراکندگی باد در رختخواب خود دراز کشیده ام. صدایی لالایی گونه به گوشم میرسید. کم کم خواب بر من چیره میشد. صدای سیمین غانم بود که بوی لالایی میداد. صدا در ذهنم می پیچید. نمیدانم چه کسی این آهنگ را گذاشته بود. کسی جز من در اتاق نبود تا آهنگ بگذارد. ولی هرکسی که بود خوش سلیقه بود. از تخت بلند میشوم. بسته ی سیگار روی میز خودنمایی میکند. چراغ اتاق هنوز روشن است. کمی دورتر از تختم جا سیگاری که مدتهاست خالی نشده را میبینم. میلی به سیگار ندارم. پنجره اتاق باز است و هوای خنکی که از طریق پنجره وارد اتاق میشود آدم را سر حال می آورد. در اتاق قدم میزنم. دوست دارم جنب و جوشی داشته باشم. چیزی شبیه شوقِ دیدار قبل از ملاقات. از پنجره بیرون را نگاه میکنم. چند عدد پرنده ی خوش نقش روی درختهای پر برگ و سبز گیلاس نشسته اند. باغچه ی خانه پر شده از گلهای اطلسی که در میان بوته های رُز خودشان را روی خاک نمدار باغچه رها کرده اند. برادرم که مدتها مریض بود از بسترش بلند شده و در حیاط بازی میکند. آفتاب همه جا را پر کرده. درختچه ی یاس که پدر چند سال پیش کاشته بود ، حالا خودش را از دیوار حیاط بالا میکشد. برادرم من را دید و با شعفی بچه گانه من را به حیاط و آب بازیِ خودش دعوت میکند. برایش دست تکان میدهم. خوشحال شدم که سرحال است و از ضعف و خمودگیِ بیماری بیرون آمده. به نظرم حالش بهتر از قبل هم شده.

چقدر هوس صبحانه کرده ام !! فکر میکنم حال خودم هم خیلی خوب است. دیگر از زندگی بیزار نیستم.سرم درد نمیکند و همه جا بوی بهار گرفته. پدرم انگار صبح زود بیدار شده بود و نان سنگکی گرم را روی پیشخوان آشپزخانه گذاشته. بوی نان را که استشمام میکنم مثل زنهای ویار دار به سمت آشپزخانه حمله ور میشوم. تکه ای از گوشه ی نان میکنم و در دهان میگذارم.

پدر حالا به حیاط رفته و باغچه را آب میدهد. چه بوی خاک نم خورده ای!

چند وقتی بود که از دوستم خبر نداشتم. تلفن را بر میدارم شماره اش را میگیرم. عجیب که شماره اش یادم هست. گوشی را بر میدارد. نمیدانم چه بگویم. فقط احوال پرسی میکنم. از اینکه معجزه ای رخ داده تا من تماسی بگیرم و احوالی از او بپرسم شکه شده و خوشحال.

تازه یادم آمد که چرا دیشب زود خوابیدم. امروز قرار بود بروم و دوست دخترم را ببینم. احساس کردم بیشتر از همیشه دوستش دارم. خوشحال شدم و لبخندی روی لبم نشست. خیلی وقت بود ندیده بودمش. صبحانه را بدون عجله خوردم. به سمت اتاقم رفتم. کمد لباس را باز کردم. پیراهن سفیدم هنوز اتو شده روی جا رختی بود. یقه لباس را نگاه میکنم تا کثیف نباشد. تمیز تر از همیشه بود. شلوار مشکی ام هم وضعیتش مثل پیراهن است. لباس را پوشیدم و همراه با عطر و ادوکلن از خانه خارج شدم. در بین راه کیف پولم را نگاه کردم. نه انگار همه چیز مرتب است. چشمم که به اسکناسهای پنج هزار تومانی افتاد این را فهمیدم. سر خیابان رسیدم. چشمم به مغازه گلفروشی افتاد. با خودم گفتم حالا که بعد از مدتها میخواهم ببینمش باید با گل رز قرمزی به دیدارش بروم. گل را از مغازه خریدم.

اولین ماشینی که از جلویم رد میشد را سوار شدم. هم مسیر بودیم. صندلی عقب نشستم. سرم را به پشت خم کردم. حال خوبی داشتم. گلی که خریده بودم را نزدیک بینی آوردم و بو کردم. نا خود آگاه چشمانم را بستم. شیشه ی پنجره عقب باز بود و نسیم روی صورتم مینشست. قصد داشتم به چیزهای خوب فکر کنم. انگار راننده آهنگ گذاشته بود. صدای آهنگ نرم و ملایم بود طوری که احساس کردم در ابر ها قدم میزنم. صدای سیمین غانم بود.

پلک ها را گشودم. هنوز صدا ادامه داشت.

هنوز اتاق بوی سیگار میدهد. پنجره ی اتاق بسته است و پرده ها کشیده.نگاهی به اطراف اتاق میکنم. اتاق پر است از لیوانهای کثیف و ظرفهای شسته نشده. لباسهایم روی هم تلمبار شده اند و بوی عرق از انبوهِ لباسِ کثیف به مشام میرسد. باز از زندگی سیر شدم.

میخواهم خوابم ببرد اما بسته ی سیگار خود نمایی میکند و نمیگذارد. یک نخ از بسته در می آورم و دود میکنم.

هنوز صدای سیمین غانم به گوش میرسد. نمیدانم چه کسی این آهنگ را گذاشته بود.

10 اردیبهشت 1387

تهران

Monday April 28, 2008 - 01:48pm (GMT+12) Permanent Link | 19 Comments
قاب عکس
قاب عکس magnify

زن جوان بعد از مرگ همسرش به سختی زندگی کوچکش را میگذرانید. تنها دلخوشی زندگی اش ، پسر بچه اش بود که تا یک سال پیش در میان هم سن و سالانش تخس ترین و شلوغ ترین بچه بود. اما بعد از مرگ ناگهانی پدرش تبدیل شده بود به پسر بچه ای منزوی ، آرام و کمی هم افسرده. مادر سعی میکرد که کمبود پدر را با محبت و توجه بیشتر جبران کند.

پسرک سال دوم دبستان بود. معلمینش وضعیت درسی اش را با مادرش در میان گذاشته بودند و به پسر حق داده بودند که از نظر درسی مشکل داشته باشد.

هر روز مادر نزدیک ظهر پسرش را از مدرسه به خانه می آورد.

زن بعد از اینکه مانتو و شلوارش را پوشید خود را به روبروی آیینه رساند. با اینکه ده سال از ازدواجش میگذشت ولی هنوز زیبا و خوش اندام بود. از ترس اینکه مردم با نگاه های آب کننده شان قورتش ندهند ، نه آرایشی کرد و نه به سر و وضع ظاهرش رسید. میان هال خانه روبروی عکس قاب گرفته ی همسرش که روی یک میز چهار پایه کهنه گذاشته شده بود، ایستاد. روی میز یک رومیزی توری سفید پهن شده بود و جلوی قاب عکس که به دیوار تکیه داده شده بود دو عدد شمع نیمه سوخته قرار داشت.شمع ها را شبهای جمعه و یا شبهای عید به اصرار و یا یاد آوری پسر بچه روشن میکرد. زن با چشمانی بی حالت و لبان بسته به قاب عکس چشم دوخت. چند لحظه مکث کرد و نفسی کشید و لبش پایین را کمی خیساند د و رویش را به سمت در خروجی بر گرداند و چادر مشکی اش را سر کرد.کفشهای راحتی را پوشید و راه مدرسه پسرش را در پی گرفت. رویش را محکم گرفته بود تا مغازه داران و کاسبهایی که از فوت همسرش با خبر بودند او را نشناسند. اما مطمئناً در راه برگشت به همراه پسرش خواه نا خواه شناخته میشد و نگاه های هوسناک رهگذران را باید تحمل میکرد.

درب مدرسه ، پسر مثل همیشه منتظر مادرش ایستاده بود تا او را از زندان مدرسه خلاص کند. مادر بدون صحبتی اضافه و بعد از سلام و خسته نباشیدی از سر بی میلی دست پسر را گرفت و به سمت خانه به راه افتاد. در راه به یاد امتحان پسر افتاد. ریاضی....

درسی که خودش هم دل خوشی از آن نداشت. ولی نمیخواست پسرش هم مثل او در این درس ضعیف باشد. در میانه ی راه مادر از پسر پرسید:

امتحان رو چه کار کردی؟

- امتحانِ چی؟

- مگه امروز امتحان ریاضی نداشتی؟

- ها ... آره ...

- خوب چه کار کردی؟ خوب دادی؟

- نمیدونم.... خانم برگه ها رو داده..

- باشه برسیم .نشونم بده.

پسر به محض ورود به خانه به سمت یخچال دوید و سیبی را از یخچال بیرون آورد و شروع کرد به گاز زدن. مادر چادرش را لوله کرد و به گوشه ی اتاق پرتاب کرد و خودش را روی کاناپه انداخت تا خستگی را از تنش بیرون کند. نیم نگاهی به پسر بچه انداخت و با ابروهایی در هم کشیده گفت:

- مگه صد بار نگفتم که از میوه های توی جا میوه ای بر ندار؟ توی سبد که میوه کوچیک بود. اگه مهمون بیاد که اون میوه ها رو نمیشه گذاشت جلوشون.

پسر با نگاهی بیگناه به مادر چشم دوخت و دندانهایی که در سیب فرو رفته بود به همراه دهانی باز، ثابت ماند. پسر سیب گاز زده را از دهان بیرون آورد و بالای پیشخوان آشپزخانه گذاشت. مادر با لحنی آرامتر چشم ها را باریک کرد و گفت:

نمیخواد حالا بذاریش اونجا. سیب گاز زده رو میخوام چه کار؟ بخورش تا تَه.بعدشم بیا این برگه امتحانتو بیار ببینم.

پسر با چهره ای نگران سیب را از روی پیشخوان برداشت و گازی دیگر به سیب زد و به سمت کیف مدرسه اش که دم در ورودی افتاده بود رفت و آن را کشان کشان تا کنار مادر آورد. بعد از کمی مکث روبه مادرش کرد و گفت:

- مامان اگه بد شده باشه میزنیم؟

مادربا نگاه به صورت پسر چشمهایش را گرد کرد و لبها را به هم فشرد و گفت:

-معلومه که گند زدی . وگر نه اینجوری ننه من غریبم بازی در نمیاوردی.بده برگه رو ببینم.

پسر سرش را پایین انداخت و به جستجو در داخل کیف مدرسه اش پرداخت. بعد از مدتی برگه ای تا خورده را جلوی مادر گرفت. مادر برگه را زا دست پسرش گرفت و در نگاه اول چشمش به نمره 13 که با رنگ قرمز بالای برگه خود نمایی میکرد افتاد. خونش به جوش آمد. دستش را برای کوبیدن بر فرق پسر بالا آورد . پسر چشمها را بست و سر را به داخل بدن فرو برد و قدم قدم عقب رفت. مادر از تنبیه پسرش صرفنظر کرد. به جای تنبیه شروع کرد به داد و نفرین:

- مگه من دیشب باهات کار نکردم؟ چرا حواست رو جم نمیکنی؟ من چه کار کنم با این درس خوندنت؟ اینم نمره س آوردی برام؟ .......

پسرک اشک در چشمانش حلقه زده بود ولی سعی میکرد بغضش نترکد. مادر بعد مدتی داد و هوار دستهایش را به سر گرفت و شروع کرد و گریه.

پسر نزدیکتر امد و دست مادر را در دست گرفت.

مادر همراه با گریه بدون اینکه سر را از بین دستها خارج کند گفت:

- اگه مامان رو دوست داشتی بیشتر دقت میکردی که اینجوری آبروم رو نبری..

و به گریه ادامه داد.

ساعت 4 بعد از ظهر مادر با صدای گریه و نجوایی خفیف از خواب پرید. نگاهی به اطراف انداخت. داخل اتاق خوابش برده بود. صدا از داخل هال می آمد. آرام دست را به زانو گرفت و بلند شد . به سمت در اتاق به راه افتاد و همچنان به صدا گوش میداد. از دم در اتاق نگاهی به هال انداخت .

روبروی قاب عکس همسرش، پسرش با چشمانی اشک آلود و گونه هایی خیس نشسته بود.

- بابا به خدا دیگه درس میخونم. ببخشین. قول میدم که درس بخونم. بخدا قول میدم. بابا ببخشین.

3 فروردین 1387

مشهد

Tags: short-story
Sunday March 23, 2008 - 11:19am (GMT+12) Permanent Link | 15 Comments
عطر درد
عطر درد magnify

گاهي انسان در زندگي به جايي ميرسد كه دريده شدن توسط گرگي كه دوستش دارد را به ماندن وگنديدن اعضاء و جوارحش ترجيح ميدهد. و جوان سالهاست كه بين دو راهي تلخي قرار گرفته. يك طرف برگشتن و دريده شدن توسط گرگ و يك طرف ماندن و گنديدن.دريده شدن توسط گرگي به نام وطن، ماندن و متلاشي شدن و بوي نا گرفتن در دياري كه روزي منتهاي آمالش بود. سالها پيش در ايران كه برايش چون نامادري بي رحم به حساب مي آمد ، نه دلي خوش ميكرد و نه تني مي آسود. همه جاي وطن بوي آب دهان گرگي گرسنه ميداد كه آرام آرام و لبخند به لب ميجويدش تا تمام شود. نميخواست كه مثل ساير مردمي كه ابتدا و انتهاي راهشان همان جاست زندگي كند. ميخواست آزاد و رها شود. آزاد از بند سنتهاي رنگ باخته و آداب پوسيده . رها از چنگال تعصب پدري و جهل مادري كه هر دو امان از او بريده بودند. ميخواست برود به سرزمينهايي كه عشق را ارزش بدانند ، جايي كه عاشق شدن گناه كبيره نباشد.جوان هنوز به خاطر داشت روزي كه تصميم ادامه تحصيل در خارج از كشور را با پدر در ميان گذاشت. انگار همين ديروز بود.

روزي كه سوار بر هواپيما وطنش را ترك ميكرد گويي تمام خوشي هاي عالم را در وجودش جا داده بودند.مثل محبوسين اعدامي كه از زندان فرار ميكنند به نظر مي آمد. خوش و سرمست. با اميدي دو چندان به فردا. در كشوري بيگانه ولي آزاد تحصيلاتش را كامل كرد ، كار و كسبي در خور و اندازه هاي رويا هايش دست و پا كرد و درآمد و اندوخته اي افزون گرد آورد.

حالا سالها بود كه در كشوري قريب زندگي ميكرد . در رفاه و آزادي.اما از چند سال پيش به اينطرف روزي نبود كه افكار خاطره آميزش بغض را در گلويش نفشارد. و اين 3 سال آخر كه تحت مراقبت دائم پزشك به سر ميبرد خود جهنمي دنيايي بود. جوان ، ديگر جوان نبود. آثار شكستگي در صورتش مشهود بود. موهاي سپيد و چهره اي كه در آيينه ياد آور پدرش بود، اما غمگين تر. در اتاق بيمارستان و در بخش بيماران رواني به پنجره اي بسته چشم دوخته بود. چه افكاري كه از مغزش عبور نميكرد. اما غرورش اجازه بازگشت را از او گرفته بود. ياد ايران كه مي افتاد حسي شبيه حس بزرگسالان به دبستان يا زني زجر كشيده به شب عروسي به او دست ميداد. مانند حس عصر هاي جمعه. حتا جمعه ها را هم گم كرده بود. حسرت ميكشيد حسرت و حسرت و غرور سدي بود براي برگشت...

بوي خاك باران خورده انگار بوي نداشتنهايش بود و گلدان شمعداني ، كوچه هاي مملو از بچه هايي كه از زندان مدرسه رها شده بودند. ديگر هيچ كجا را نميتوانست براي گريه پيدا كند.

ياد عصرهاي امام زاده ،چنارهاي قد كشيده،كلاغهاي بي چشم و رو ، طاقهاي نصرت،بوي سپنج دختركان كه از پشت چادر سرك ميكشيدند. آه ياد هرچه كه مي افتاد دلتنگيش افزايش مي يافت. خاطراتش همچون دستاني پر توان گلويش را ميفشرد.

سجاده ي مادر ، حياط پر از گلهاي اطلسي و شمشادهاي پدر ، مرغان همسايه كه لب ديوار گاه بي گاه پرسه ميزد.عرقچين پدر ، خواهر چارقد بر سر و برادري كه حجره ي پدر را اداره ميكرد.حاضر بود دارايش كه در ساليان حضورش در اين كشور به دست آورده بود را بدهد و فقط يك بار بوي آش نذري مادر را حس كند، يك بار مزه ي هندوانه ي شب چله را زير كرسي بچشد.

در افكارش غوطه ور بود. لبخند تلخي روي لبان بي روحش نشست. سرش را به سمت پنجره برگرداند. چه مسرور بود آنزمان كه هر روز از اتاقش و از لاي پرده ي پشت پنجره دختر همسايه را مي پاييد و ساعتها مينشست تا اندام دخترك را از زير چادر سفيدش به خاطر بسپارد.

افسوس كه ديگر از خاطرات چيزي نمانده بود جز خاطرات، جز حسرت.

و اينگونه هر روز به اميد مرگ زندگي ميكرد. گاه مي انديشيد شايد اين هم نوعي تلافي است. شكنجه ي بيرحمانه ي وطن كه روح دردمندش را مي آزرد. و مرگ اميدي بود براي نا اميديش.

گرگ همچنان سرگرم كار خويش و طعمه اي كه ميگنديد.

22 آبان 1386

تهران

Tags: short-story
Friday November 16, 2007 - 08:01pm (GMT+12) Permanent Link | 21 Comments
تابستان شاپرك
تابستان شاپرك magnify

شبي از شبهاي گرم و دوست داشتني تابستان بود. شب گرماي فروخورده ي زمين را آرام آرام باز پس ميگرفت. صداي پاي سوسك هاي جفت ، فضاي خلوت بوف را مي آزرد و صداي بال مگسهاي سبز رنگ درشتي كه گرد قوتشان پرواز ميكردند محيط را متشنج ميكرد. قوتي كه روزي گياهي سبز بود و ميراثي بود از چارپايي براي مگسهاي زشت.

ياسهاي سفيد ي كه از لب ديوار خانه ها سر ميكشيدند تا بويشان را به مشام سيبهاي باغ روبرو برسانند سر مست از بوي خود ، آواز غرور ميخواندند. صداي سگهاي دور دست به همه گوشزد ميكرد كه "امان" هميشگي نيست....

شاپركي سرحال و جوان ، با تاريك شدن هوا و روشن شدن چراغهاي خيابان از زير شيرواني هاي نمور و بينور بيرون جهيد . شاپرك پَر زنان به سمت چراغ روشني كه با نور زرد رنگش گرماي خاصي به آسمان اطراف مي بخشيد - پرواز كرد. چراغهاي روشن ، جشني را براي شاپرك تداعي ميكرد كه هر شب تا صبح ادامه داشت و چه لذتي ميبرد از اين شبهاي گرم و روشن تابستان. شاپرك خوشحال فقط نور را ميديد و ديوانه وار گرداگرد نور ميپريد و ميپريد.

شاپرك چشم هايش را بست و به ياد آورد كه چه روزهايي كه به انتظار اين گرما در زير برگهاي خشك و فرو خفته ، خوابيده بود و يا نه... خودش را به خواب زده بود. از اينكه از لحظه هايش خوشي ميباريد به خودش ميباليد. بالها را به سرعت بر هم ميزد و اوج ميگرفت. شاپرك ميخنديد كه خفاش پيري فروبلعيدش.

تابستان شاپرك تمام شد.

25 مهر 1386

تهران

Tags: short-story
Wednesday October 17, 2007 - 01:29am (GMT+12) Permanent Link | 17 Comments
روز تولد
روز تولد magnify

فیش حقوق آخر ماهش را که گرفت ، خوشحال و سر خوش کت مشکی و شیکی که تازه خریده بود را تنش کرد . بعد از خداحافظی گرم و صمیمی از همکارانش - همراه با شوخی - از محل کارش بیرون رفت. نفس عمیقی کشید. دست هایش را از هم باز نکرد تا راحت تر نفس را داخل ریه هایش بدهد ، اما نفس عمیقی بود. چشمانش را برای چند لحظه بست. به سمت خانه به راه افتاد. مردم را تماشا میکرد. انگار که در شهر دیگری و در هوای تازه ای در حال حرکت است. شهری که مردمانش را بر خلاف قبل دوست دارد. شهری که بوی تعفن را ازدهان مردمش استشمام نمیکرد.زنها دوست داشتنی و مردان بشاش و گشاده رو....

در عالم خوشی که داشت ، به خانه رسید. خانه اش را مثل همیشه مرتب کرد. گرد گیری خانه را با وسواس خاصی انجام داد.چراغ تمام اتاقها را روشن کرد تا احساس تنهایی که در تمام فضای خانه موج میزد ، غافلگیر شود. وقتی که دست از فعالیت کشید تمام اتاقها تمیز و گردگیری شده بودند. ظروف سر جای خود ، همه چیز جا گرفته در محل مناسب ، همه جا منظم و تمام ساعتها تنظیم شده.

آرام و خسته خودش را روی مبل راحتی رها کرد . کمی در مبل فرو رفت. انگار که در آغوش مادرش آرمیده بود. از جیب پیراهنش فیش حقوقی اش را بیرون آورد و نگاهی حاکی از رضایت بر لبان بی رنگ و کبودش نقش بست. سرش را به عقب خم کرد . سقف در مقابل چشمانش استوار مینمود. موهای جو گندمیش را تازه کوتاه کرده بود و کاملا مرتب به نظر میرسید. صورت را صبح با دقت تراشیده بود.

عقربه ی ساعت روی 8 توقف کرده بود. عقربه های دیگر سعی داشتند تا این توقف را بر هم بزنند. مرد، چشمان خاکستری اش را همچنان به ساعت دوخته بود. خطوط اطراف لبها زیبایی خاصی به صورت استخوانی مرد بخشیده بود. چانه ی زاویه دارش انسان را به یاد استواری در تصمیم می انداخت. تکانی به خود داد و شناسنامه اش را از روی میز کنار مبل برداشت.

جلد شناسنامه را از نظر گذراند.با خود اندیشید:« شاید رویشان نشده که رنگ خون را برای جلد انتخاب کنند.گریزی به خون زده اند.»

صفحه ی اول، عکس 5 سال پیش چسبیده بود. پایینتر از عکس نام و مشخصات... ،....روز... ، ماه ...، سال ... بعدد و بحروف . با هم برابر بود. امروز همان روز است. از خودش سوال کرد ، ساعت تولد انسان اینقدر بی اهمیت است که هیچ جایی یادداشت نمیشود؟؟؟ مادرش گفته بود ساعت 8:30 شب به دنیا آمده. پدر یادش نبود.

کم کم وقتش میرسید. فکر همه جا را کرده بود. کیسه پلاستیکی شفاف و بی رنگ ، کِش و شلنگ گازی که با خط و خالی که داشت به مار بی رحمی میمانست.

ساعت 8:25...

کیسه پلاستیکی را آرام داخل سرش کرد و قسمت پایین اش را با کِش بست. نفس که میکشید پلاستیک هم به سمت بینی و دهانش کشیده میشد و با باز دم باد میگرد و از لب و بینی جدا میشد. از داخل پلاستیک ، ساعت روی دیوار روبرو به صورت محو دیده می شد. شلنگ گاز را داخل پلاستیک کرد. نیم نگاهی به ساعت انداخت. هنوز محو و قابل دیدن بود.

وقت مناسبی بود. شیر گاز را باز کرد.کیسه پلاستیکی کمی باد کرد.... حالا راحت تر میشد نفس کشید.

سرش گیج رفت...

چه زود...

با خودش فکر کرد:

« ای کاش نُه ماه طول می کشید»

آخرین نگاه محو به ساعت....

29 شهریور 1386

مشهد

Tags: short-story
Wednesday September 19, 2007 - 10:22pm (GMT+12) Permanent Link | 26 Comments

Add Still Live Blog to your personalized My Yahoo! page:

Add to My Yahoo!RSS About My Yahoo! & RSS
1 - 5 of 122 First | < Prev | Next > | Last