Yahoo! 360° News | Beta Feedback
Start your own Yahoo! 360° page

Danny!

Top Page  |  Blog  |  Feeds  |  Friends  |  Lists  |  Groups

  • School: Fajredanesh

Add

Danny! is not connected to you in Yahoo! 360°.

Last updated Fri Jul 18, 2008 Member since April 2005

برای نشاندن لبخند مونالیزا سال ها زمان لازم است اما برای خشکاندن هزاران لبخند لحظه ای کافی است--> Click here Reply

1 - 5 of 58 First | < Prev | Next > | Last

D mesle Dastan Full Post View | List View

داستان های کوتاه از دانیال قندی

سبک سنگین
سبک سنگین magnify
می گفتن انقدر بار گناه رو دوشش هست که وقت رفتنش جن و پری هم دست تو دست هم ، نمی تونن از زمین بلندش کنن!
البته این حرف بیشتر واسه دوره جونی و جاهلیت مراد مصداق داشت ، اون زمان که میگفتن ، از هر گناه و منکری که بود کم نگذاشته - ازلاتی و چاقو کشی گرفته تا عیاشی و عشرت گری! – انقدر نامه سیاه بود که تو کل یزد به مراد لاته معروف خاص وعام بود و مردم مثل شمر زلجوشن ازش میترسیدن !! ، اما بعد ها از زبون این و اون شنیده شد که به بهونه عاشق شدنش توبه کرده و با ازدواجش سر به راه شده!!
اما یزدی ها اعتقاد راسخی داشتن که توبه ی گرگ مرگه و سر به راه شدن و نشدنش براشون توفیری نداشت ، اونم سر به راه شدنی که به خاطر عاشقی باشه نه خدا و پیغمبر! ، پس سعی می کردند حتی الامکان برای جلوگیری از اینکه خدایی ناکرده ننگ معاشرت با مراد ازآن کسی شه ، ازش دوری کنن و از دور همون مراد لاته می خوندنش!
این رفتار مردم یزد ، مراد درشت هیکل چهار شونه ، با اون سیبیل کلفتش که از دوره جاهلیت براش مونده بود رو تبدیل کرد به یک آدم منزوی و گوشه گیر که براش دل و رمغی برای سرو کله زدن با اهل کوچه و بازار نمونده باشه. بعضی ها هم که انگاری شیری رو که از ترسشون تا دیروز خواب و خوراک نداشتن رو تو قفس تنها گیر آورده باشن ، به جون مراد بدبخت می افتادن و در لباس معصموم پونزدهم از هر دری به کربلا میزدن و در نصیحت و اندرزش روده درازی میکردن. مراد هم که انگاری توبه لوتیانه ای کرده بود ، لام از کام حرفی نمی زد و هرچی بود ، کل هم میریخت تو خودش و از دیگ درونش نم پس نمی داد.
دیگه تمام زندگی مراد خلاصه شده بود تو عیالش فرنگیس که الحق الولانصاف عینهو ابو لؤلؤ بین زن های سیه چرده ی یزدی می درخشید.اینطور بود که برای مراد جنت النعیم شده بود خونه ی کوچیک فکستنی اش که فرنگیس حوری اون بود و جهنم ، اطرافش فراخ این خونه که مردم آتیش بیارش باشن.
مراد کارش شوفری کامیون بود همیشه به جاده از این شهر به اون شهر می کرد . گاهی بندر ، گاهی کرمون گاهی هم شیراز . خوبی ای که شوفری براش داشت این بود که وقتی از شهر دور میشد تا زمانی چشم تو چشم مردم نمی شد و تا زمانی از حرف و حدیث و زخم زبون های مردم یزد که عینهو مار غاشیه اونو میگزید مصون بود. اما در عوض تا از شهر دور می شد و به اولین سرا که می رسید دلش هوای فرنگیس رو میکرد و مثل مرغ پر کنده ای که از جفتش دور شده باشه به این در اون در میزد تا هر طورکه شده خودشو به اون برسونه.
یکی از روزها که مثل همیشه قرار بود به جاده بشه ، طبق عادتش صبح الطلوع پاشد و بارو بندیل کرد و با یه خداحافظی مختصر راهی جاده شد. چند روز از رفتنش گذشت و طبق معمول می بایست سر و کله اش پیدا می شد . اما گذشت زمان همان و نیامدن مراد همان!
یک هفته از این ماجرا گدشت ، دل فرنگیس عینهو اسفند رو آتیش جلز و ولز میکرد که آخرسر خبر آوردن که چه نشستی که بالاخره تیر غیب کار خودش رو کرده و لعن و نفرین های خلق خدا شوهرت رو یه گوشه تک و تنها تو طبیب خونه ی شیراز انداخته!
اگه نگیم عشق فرنگیس بیشتر از مراد نبود ، کمتر از اون هم نبود. با شنیدن این خبر دنیا رو سر فرنگیس خراب شد و قاقیه رو باخت. همون شبونه بار بندیلش رو بست ، چادر چاقچول کرد و رونه ی شیراز شد.- زن های چشم و گوش بسته ی یزدی رو با زن های امروزی مقایسه نکنین که تا فرنگستون پا به پای مرد ها میرن- اما به هر ترتیبی که بود انقدر این در و اون در زد و با نشونی ای که داشت خودشو رسوند به بیمارستان تازه و تاسیس نمازی شیراز.
سراغ مراد رو از نرس های یک دست سفید پوش بیمارستان که مثل حوری های چشم سیاه بهشتی میموندن گرفت. اونا هم از همه جا بی خبر فرنگیس رو بردن بالای سر مراد .
خدا اون روزی رو نیاره که عزیزی رو زبون کنه، مراد بخت برگشته مثل جنازه ها افتاده بود رو تخت بیمارستان! دیگه از اون صلابت و هیکل چهار شونش هیچ خبری نبود ، حتی اون سبیل کلفتش که همیشه با تابی لوتیانه در هوا بود ، مثل موش مردها آویزون شده بود!! هزار تا دمو دستگاه بهش وصل کرده بودن که به زور اونا نفسی میکشید ، با همون نگاه اول میشد فهمید که اوضاع از چه قراره و دیگه امیدی به مراد نیست!
بالاخره دکتر مراد پیش فرنگیس اومد و اوضاع رو براش توضیح داد . اما مگه گوش فرنگیس به این حرف ها بدهکار بود؟ زبونی گرفته بود که بیا و ببین ! ، خودشو کف بیمارستان انداخته بود و به سرو کله اش میزد و با جیغ و فریاد میگفت:
اینجا شفا خونه نیست ، قصار خونه است! مثل یزید به جون شوهرم می خوان بیفتن و تکه تکه اش کنن! یا امام غریب به دادم برس!
هر طوری که شده بود ، نرس ها فرنگیس رو یه جورایی آروم کردن ،گویا دکتر مراد آب پاکی و رو روی دست فرنگیس بخت برگشته ریخته بود و گفته بود ، در واقع مراد دچار مرگ مغزی شده و مرده! فقط به زور این دم و دستگاهاست که نفسی داره زنده به نظر میاد ، و دکتر از فرنگیس خواسته بود که رضایت بده تا اعضای شوهرش رو به دیگران پیوند بزنه!
فرنگیس که کاری از دستش بر نمی یومد ، تنها کاری که به ذهنش می رسید رو انجام داد ، به نرس ها گفت که میره شاه چراغ بسط میشینه و تا شفا ی مراد رو هم نگیره از اونجا پا نمیشه!
چند روزی از بسط نشست فرنگیس گذشت و چشم اش به در خشک شد تا کسی بیاد و شفای مراد رو خبر بده ، اما خبری نشد که نشد ، تا بالاخره یکی از شب هایی که کناره زری شاه چراغ به خواب رفته بود ، خوابی دید:
در خواب مراد رو دید که با یک دست لباس سفید رنگ با همون هیبت قبل و سبیل کلفتش بر روی تختی در بهشت نشسته ، کنارش از همه خوردنی و نوشیدنی به راه است ملازمانش در حال خدمتش بودند. مراد مشغول حرف زدن با شاه چراغ و چند تا دیگه از نیکان بود ، که یهو نظرش به فرنگیس میافته و میگه:
فرنگیس جان دیگه نگران من نباش ، با کاری که کردی شفای اینجای منو گرفتی!
وقتی فرنگیس از خواب بیدار شد ، همون شبونه از بسط در اومد و به سوی بیمارستان رفت ، بالای سر مراد و با چند قطره اشک ازش خداحافظی مختصری کرد . بعد همه مدارکی رو که برای اهدای اعضای مراد لازم بود رو خواست و همه رو انگشت زد .
فردای اون روز برای اولین بار در شیراز عمل پیوند عضو انجام گرفت و با پیوند اعضای مراد جون چهار نفر از مرگ نجات پیدا کرد.
خبر این عمل و خوابی که فرنگیس از مراد دیده بود مثل توپ در شیراز ترکید و پخش شد ، یه ایل آدم که حتی اسم مراد رو هم نمی دونستن برای تشیع جنازه مراد به سوی بیمارستان نمازی شیراز رونه شدن و با یکی از بزرگترین تشیع جنازه های شیراز مراد رو همون زیر پای شاه چراغ دفن کردن.
این مراد همون مرادی بود که مردم یزد میگفتن سنگینی بار گناه رو دوشش وقت مرگ اونو زمین گیر میکنه.
ما که اونجا نبودیم ، اما اونایی که بودن همه متفق القول میگفتن ، تا حالا ندیده بودن کسی انقدر سبک از دنیا بره.




Tags: داستان
Wednesday September 3, 2008 - 01:24pm (IRST) Permanent Link | 22 Comments
enkesar
enkesar magnify
به مناسبت سالگرد ازدواجشان هر دو پشت میزی با شمع های روشن و غذاهای رنگارنگ نشسته بودند . زن کمی خم شد و مقداری از سوپ ای که پخته بود را در ظرف همسرش ریخت و خود بنابرعادت اش ، پیش از غذا شروع به خوردن سبزیجات رنگین کرد.
به سادگی می توانست برق خوشبختی را در چشمان مرد دید. نگاهی مهربان سوی همسرش انداخت و با لبخندی از ته دل گفت:
"تو بزرگترین اتفاق زندگی من بودی!"
همسرش لبخندی به نشانه تشکر بر لبانش نشاند و گفت:
"هیچ چیز اتفاقی نیست!"
سپس کمی با چنگالش با کلم سبز درون بشقاب بازی کرد و گفت:
"دیگه وقتشه رازی رو به تو بگم!"
مرد کمی در صندلی اش جابجا شد و بدون گفتن هیچ کلامی منتظر ماند تا حرفش را ادامه دهد.
"می دانم باور نخواهی کرد ، اما دیگر زمان گفتنش است"
مرد به صورتش چهره ای اعتماد بخش نشاند و گفت:
" من تو را بیشتر از چشم هایم باور دارم!"
زن با حالتی عجیب و آرام گفت:
" من آدمیزاد نیستم "
مرد لبخندی زد و گفت:
" می دانم! اگر پشت بدون بالت را ندیده بودم ، قسم می خوردم تو یک فرشته ای "
زن که چهره ای کاملا جدی داشت ، با حالت عصبی ای گفت:
" موضع این حرف ها نیست ، موضوع مهمیه که باید گم ، خواهش می کنم فقط گوش کن."
سپس ادامه داد:
" مثل ما خیلی ها هستند ، و دقیقا مثل فرزندان آدم هر روز باهشون در ارتباطی ، اما ما فقط برای این اینجایم که کاری رو یک روزی یک جایی برای کسی انجام بدیم ، شاید همون چیزی که تو اتفاق معنا اش می کنی! اما هیچ چیز اتفاقی نیست! "
" خب مگر همه ی ما واسه انجام کاری به این دنیا نیومدیم؟"
" درسته ، اما هدف از وجود ما اینه که فقط یک وسیله در دست آدم هایی از جنس تو باشم. می دونم هیچ کدوم از حرفامو باور نمی کنی ، اما واقعیت داره ، من از جنس تو نیستم، فقط موجودی ام که از وجود تو ماهیت میگره و بدون تو ، و افرادی از جنس تو وجود خودش رو از دست میده "
"دارم فکر می کنم!"
" کاش می دونستید چه ارزش بالایی در دنیا دارین، این فقط ما نیستیم ، خیلی از چیز هایی که اطرافتون وجود داره فقط و فقط برای شما وجود داره و به وجود آمده"
" تو از کجا مطمئنی ؟ راجع به این که آدمیزاد نیستی؟ از کجا می دونی که نیستی و فقط یک وسیله ای؟ من تو رو با تمام وجودم درک کردم ، حرف هاتو ، احساس هاتو ، همه چی تو ، چطور می تونم باور کنم تو آدمیزاد نیستی؟"
" آدمیزاد رو با جسم مادیش نمی شناسن ،ما از نظر جسمی مثل هم هستیم.اما شما دارای روحی هستید که به زندگیتون معنا میده ، روحی تازه بدون هیچ گذشته ای! اما ما روح کاملی نداریم ، و گذشته ای داریم که از اون با خبریم!"
" نمی خوام بگم حرفاتو نمی فهمم، ولی باورش غیر ممکنه! اون هم برای تو! تا حالا شده با خودم به این موضوع فکر کنم که بعضی ها با بقییه فرق دارند ، تو مگر چه چیز عجیبی از خودت دیدی که با آدمیزاد فرق داشته باشی؟"
" ما گاهی کار هایی انجام میدیم که از ما نیست! جاهایی حاضر میشیم که هیچ وقت نباید اونجا باشیم ، وارد خلسه ای میشیم که ما رو کاملا تبدیل به یک ابزار می کنه، ابزاری که هیچ اختیاری از خودش نداره "
"ابزار برای چه کاری؟"
" برای تجلی ، تجلی قدرت جهان "
" من فکر می کنم همه یه جور ابزارن"
" آدمیزاد هیچ وقت آنقدر که باید قدر خودش رو ندونسته ، تمام این جهان برای اون خلق شده ، همه ابزاری میشن در جهت کامل کردن روح! ، ما هم یک روز مثل شما از جنس آدمیزاد بودیم و فرصتی برای این که روحمون رو کامل کنیم ، اما روحمون کامل نشد ، و حالا تجلی ای شدیم برای کامل کردن روح شما"
آرامشی که در آغاز در چهره مرد حضور داشت خود را به ترسی داده بود که سراسر او را فرا گرفته بود ، همسرش آنقدر صریح سخن می گفت که نمی توانست ذره ای تردید به خود راه دهد. دوست داشت حرف هایش شوخی کودکانه ای باشد اما چشمانش چیز دیگری می گفت.
" تو این ها رو از کجا میدونی؟ "
" گفتم ، ما از گذشته امون با خبریم ، این اولین باری نیست که در این دنیا متولد شدیم ، یک روح فقط یک بار متولد میشه ،اما هزاران بار می تونه منکسر بشه ، اگر در فرصتی که بهش داده میشه نتونه خودش رو کامل کنه وارد دنیای انکسار میشه ، و تا روز معین در این حالت باقی می مونه"
" منظورت از انکسار چیه؟ "
"اگه روح زمان مرگ نا کامل باشه ، نمی تونه دنیای مادی رو ترک کنه و به جهان دیگر بره ، پس روح تا زمان زندگی روحانی اش ، از حالتی به حالت دیگر تبدیل میشه و در اجسام مختلف جای میگیره ، فرق نمکنه کجا و به چه شکلی ، به هر چیزی امکان داره در بیاد ، از این لیوانی که در دستت هست تا منی که روبروتم! به این حالت که برای روح اتفاق میفته انکسار میگین ، روح نا کامل تا زمان خلق دو باره جسم اش در این حالت باقی می مونه و تبدیل به دو چیز میشه تجلی از جهان ، و ابزاری برای اتفاق"
" تو برای من تجلی چه چیزی بودی؟ "
" تجلی از عشق ، زیبایی ، و هوس ، اما نه برای فریفته شدن بلکه برای نشان دادن راه . روح انسان همیشه به دنبال تکامله ، من به اندازه خودم جهانی که برای تو خلق شده بود رو نشون دادم تا گامی آغازین باشم برای تکامل تو ، اما تو به من بسنده کرده ، و فقط به اندازه گذروندن چند شب با زن های هرزه به روح کمال طلب خودت پاسخ گفتی، تو هم مثل ما به روح خودت بد کردی!"
مدت زمانی سکوت بین آن دو حکمفرما شد ، به وضوح حالت ترس در چشمان مرد دیده می شد.چشمانش را به سوپ نیمه خورده اش انداخته بود . دوست نداشت این حرف ها را باور کند ، اما قلبش تک تک آن ها را پذیرفته بود. با صدایی که دیگر صلابت گذشته اش را نداشت پرسید:
" و برای من تبدیل به چه وسیله ای شدی؟"
زن چشمانش را که تمام این مدت به همسرش منتهی میشد را با حالتی شرمگینانه از او برداشت و در حالی که دامن سیاه رنگ خود را نگاه میکرد با صدایی آرام گفت:
" قرار بود روزی ، جایی ، برای تو تبدیل به وسیله ای بشم ، و بالاخره امشب این اتفاق افتاد ، به طور اتفاقی قارج هایی سمی برای سوپ توسط من انتخاب شد تا از آن بخوری ، و من تبدیل به وسیله ای شدم برای پایان دادن به زندگی "روحانی تو ، عزیزم ، به دنیای انکسار خوش آمدی! "

Sunday August 10, 2008 - 03:35pm (IRST) Permanent Link | 18 Comments
ayoob
ayoob magnify

خداوند ایوب را به مقربان نشان داد و گفت:

او از بهترین بندگان من است ، زیرا برای آنچه دارد شکر گذار است.

شیطان با شنیدن این سخن بر آشفت و رو به خدا گفت:

تو او را از هر خیر و برکتی در دنیا بهره مند ساختی ، تنها شکر گذاری نیکی هایی که به او روا داشتی کار دشواری نباشد.

خداوند پاسخ داد:

اینگونه نیست ، رو و امتحانش کن!

*****

شیطان به سوی زمین روانه شد ، ایوب را یافت که مشغول شکر گذاری خداوند بود:

خداوندا جلال و شکوهت را شکر که بر من اینگونه روا داشتی ، ازمال و انعام از زمین و فرزند و ازهمه شیرین تر سلامتی!

شیطان با شنیدن این سخن اندیشید باید نعمت هایی که خدا به او بخشیده است را پس گیرد ، پس قومی از آن حوالی را بر شهر آنان شوراند ، قوم بر آنان حمله کرد و هر چه از اموال و انعام بود گرفت و ایوب و خانواده اش را از زمین هایشان راند.

ایوب بسان فقیران گردید و به سختی روزگار میگذراند ، پس شیطان خوشنود پیش او باز گشت تا او را در این حالت ببیند. اما شیطان او را در حالی یافت که مشغول شکرگذاری خداوند بود:

خداوندا لطف و رحمتت را شکر که بر من اینگونه روا داشتی ، فرزندانی که می توانم به آنها تکیه کنم و از همه شیرین تر سلامتی!

شیطان با شنیدن این سخن اندیشید ، اگر فرزندانی را که خداوند به ایوب بخشیده است را باز پس گیرد ، ایوب را بی تکیه گاه خواهد ساخت و دیگر او شکر گذار نخواهد بود. پس بیماری ای در خانواده ی ایوب وارد کرد که تمامی فرزندان ایوب را هلاک و ایوب را یکه و تنها ساخت.

پس باز به پیش ایوب بازگشت تا او را در این حالت ببیند ، اما با تعجب ایوب را در حالی یافت که مشغول شکرگذاری خداوندش بود:

خداوندا بخشش ات را شکر که بر من اینگونه روا داشتی ، سلامتی که شیرین ترین داشته من است!

شیطان که از این رفتار ایوب به سطوح آمده بود ، خشمگینانه آخرین داشته ایوب سلامتی را نیز از او گرفت ، و در حالی که ایوب در بستر مرگ افتاده بود پیش او بازگشت ، اما ایوب را در حالی یافت که شکر گذار خداوندش بود:

خداوندا حکمتت را شکر که بر من اینگونه روا داشتی ، نفسی که آخرین داشته من است!

****

خداوند بار دیگر ایوب را به مقربان نشان داد و گفت:

او از بهترین بندگان من است ، زیرا برای آنچه دارد شکر گذار است و ارزش آنها را میداند ، پس هیچگاه برای آنچه از دست میدهد مغضوب نخواهد شد.

پس جان ایوب را گرفت، نزد خود بالا برد و در بهشت ابد جایش دادـ.

Tags: داستان
Sunday June 29, 2008 - 10:22am (IRST) Permanent Link | 13 Comments
shahe shahid
shahe shahid magnify
شاه شهید
مردان قشم به مانند اهالی جزایر دیگر ماهیگر بودند و دریا سهم روزی آنان را میداد. از سوی دیگر زنانشان نیز دوش به دوش مردان سخت کوش خود در خانه کار میکردند و زندگی را به پیش می راندند.
اما مدت زمانی بود که اوضاع کمی تغییر کرده بود ، مردی ساکن جزیره گردیده بود که با صدای خوش قرآن می خواند ، صدایی داودی که حتی پرندگان آسمان را نیز مسحور خود می ساخت و آنان را به آن حوالی می کشاند. زنان و دختران قشم نیز که طبعی لطیف داشتند ، از جادوی صدای مرد مصون نبودند و آنان را هر روز به پشت در خانه اش که بر بالای تپه ای بود میکشاند تا با صدای مرد مست شوند. مرد نیز از پشت پرده ای بدون آنکه کسی چهره او را ببیند برای آنان هر روز قرآن می خواند.
این رفتار زنان آنقدر ادامه پیدا میکرد که دیگر به کار خانه نمی رسیدند و صدای مردان خود را که هر شب خسته به خانه باز میگشتند در آورد.
ماجرا به همینجا ختم نمی شود ، مرد آنچنان در فلب زنان نفوذ کرده بود که دیگر در خانه هایشان نیز تنها صحبت از آن مرد پشت پرده بود.تا آنکه دیگر صبر مرد های قشم که در بین اهالی جنوب به غیرت مشهور بودند لبریز گردید و همگی در سدد اقدامی عاجلانه بر آمدند.
آخر سر تصمیم بر آن شد همگی شبانه به خانه ی او هجوم آورند و بلایی سر مرد پشت پرده در آورد که دیگر کسی صدای او را نشنود.
مردان به خانه او حرکت کردند که صدای قرآن از بلند شد. هر قدم که به خانه نزدیک تر می شدند صدای مرد بر دلشان بیشتر اثر میکرد و دلهایشان را سست میگرداند اما استوار تر قدم بر می داشتند تا این فاصله را بپیمایند ، تا آنکه به پشت پرده رسیدند و وارد خانه شدند. ـ
ناگهان صدای قرآن قطع شد!ـ
مردان با تعجب تمام خانه را زیر و رو کردند ، اما خانه کاملا خالی بود و حتی جنبنده ای در آن حضور نداشت!!ـ
هرچند از آن به بعد هیچکس صدای قرآن از خانه نشنید ، اما خانه تبدیل به زیرتگاهی شد که هنوز زنان و دختران بسیاری را به آنجا می کشاند ، امروزه مردمان قشم به آن زیارتگاه شاه شهید می گویند. ـ
Friday June 20, 2008 - 12:02pm (IRST) Permanent Link | 7 Comments
kerme shab tab
kerme shab tab magnify
کرم شب تاب
همه عاشق کرم شب تاب بودن. بچه های قد و نیم قد با شور و شوق تو صف های طولانیش ومی ایستادن تا بالاخره نوبت بهشون برسه و چند دوری کرم شب تاب اون هارو تو شهربازی شهر بگردونه. کرم شب تاب مهربون هم اون هارو با یه سرعتی که نه بچه های کوجولو رو بترسونه و نه حوصله ی بچه های کمی بزرگتر رو سر ببره ، با پیچ و تابی که به خودش میداد ، از لای صخره ها و درباچه هاش قشنگش میگذروند و شاد و خندون برشون میگردوند همون جایی که بودند و صحیح و سالم دست پدر مادرشون میداد.
کرم شب تاب عاشق کارش بود ، گرچه پیر بود اما هر بار که شوق بچه هارو میدید انگاری که تازه متولد شده باشه جون میگرفت و با شادی اون ها شاد بود. سالها از کار کردن کرم شب تاب تو شهر بازی شهر میگذشت و دیگه هیچ بچه ای نبود که از اون سواره نگرفته باشه .
کم کم مسئولین شهر بازی به این فکر افتادن جای کرم شب تاب رو به یک قطار هیجان انگیز پر سرعت بدن. کرم شب تاب با خودش خندید و گفت:
" چقدر ساده هستند! نمی دونن چقدر بچه ها منو دوست دارند. همه ی بچه های شهر روی شونه های من بزرگ شدن! اگه این حرف رو بفهمند چه آشوبی تو شهر برپا میشه! اعتصاب ، تحصن... امیدوارم کار به زد و خورد نرسه!"
کرم شب تاب غرق در افکارش بود که اولین پتک بر تن خسته اش فرود آمد.
کرم شب تا آخرین لحظه در انتظار بچه های دوست داشتنی اش ماند تا بدادش برسن و خوبی هاش رو پاسخ بگن . اما با آخرین ضربه تازه فهمید ، چه زود فراموش شده وهیچکس اون برای خودش دوست نداشته.
Tuesday May 20, 2008 - 10:22am (IRST) Permanent Link | 17 Comments

Add D mesle Dastan to your personalized My Yahoo! page:

Add to My Yahoo!RSS About My Yahoo! & RSS
1 - 5 of 58 First | < Prev | Next > | Last