Yahoo! 360° News | Beta Feedback
Start your own Yahoo! 360° page

Danny!

Top Page  |  Blog  |  Feeds  |  Friends  |  Lists  |  Groups

  • School: Fajredanesh

Add

Danny! is not connected to you in Yahoo! 360°.

Last updated Wed Oct 22, 2008 Member since April 2005

Total Page Views

80,069

خب خب ، دیگه بگو ببینم! چه خبر ها؟؟؟ـ--> Click here Reply

1 - 5 of 66 First | < Prev | Next > | Last

د مثل داستان Full Post View | List View

داستان های دانیال قندی ( انتشار دیچیتالی مطالب تنها با ذکر نام نویسنده مجاز است) ـ

درک خداوند
درک خداوند magnify
مبلغ ای از دیاری دور نزد استاد رسید و اظهار عجز خویش در فراخواندن مردم به سوی خداوندگار را بر وی عرضه ساخت. استاد از او پرسید چه گونه آنان را به راه خداوندگار می خواند؟



مبلغ پاسخ گفت:ـ



هر آنچه آموخته ام را به هر آنکه می جویم می گویم ، حتی گاه کلام خداوند را با صدای بلند در کوی و برزن بر زبان جاری میسازم ، اما هیچکدام بر دلشان اثر نمی کند ، مرا از خویش می رانند و حتی مرا دیوانه می خوانند و همچنان مصنوعات بی جان خویش را می پرستند.ـ



استاد به وی پاسخ داد:ـ



بار دیگر نزد آنان رو و در میان شان آنچنان که آموخته ای زندگی کن و آنچه می دانی را جز برای خویشتن با هیچ کس در میان مگذار.ـ



مبلغ استاد را ترک کرد و پس از گذشت زمانی بار دیگر خشنود نزد استاد رسید و گفت:ـ



آنچه فرمودید انجام دادم ، در عجب آنکه پس از زمانی بی آنکه از آنان خواسته باشم ، ترک بت ها نمودند ، گناهان خویش کنار گذاردند ، توبه کردند و رسم نیکی پیش گرفتند. حال باز گشته ام تا علت این تغییر آنان را جویا شوم!؟



استاد فرمود:ـ



مردم خداوندگار خویش را درک کردند. بدان خداوند را با گوش ها نمی توان شناخت ، پس هر گاه خواستی کسی را به خداوند بخوانی با رفتارت با آنان سخن بگو.ـ
http://i43.tinypic.com/5pmlif.jpg
Tags: حکایت
Monday March 16, 2009 - 10:53pm (IRST) Permanent Link | 3 Comments
روانویس
روانویس magnify
ده دقیقه تموم داشتم سر این روانویس بدبخت زور میزدم ، شاید که بنویسه! کلی کاغذ رو خط خطی کردم اما دقیقا همونجا که خیال میکردم راه افتاده ریپ میزد و وسط راه خط راست رو به امون خدا ول میکرد . این روانویس ها مصداق خود رفیق نیمه راهند، البته خوب میدونم تقصیر خودمه، در بی صاحبشو باز گذاشتم و بی چاره از اونجایی که قضای مهر گردونیه که دگرگون نخواهد شد خشک شد! ـ
این روانویس ها را دوست دارم، مخصوصا رنگ مشکیش رو، وقتی آدم باهاشون مینویسه نوشته اش هنری به نظر میاد، یه چیزی عینهو صفحه اول کتاب ها میشه که با دست خط کج و کله ی نویسنده ها چاپ می کنن، من نمیدونم این نویسنده ها چرا انقدر بد خط می نویسن! شاید اونام مثل دکتر ها فکر می کنن هر کی هرچی بد خط تر بنویسه بیشتر حالیشه . اما من به خط ام کلی آب و تاب میدم و میکشونمشون و کلی با خطم حال میکنم ، کلی قربون صدقش میرم ، یه جوری نگاش میکنم انگاری آخرین اثر شکسپیر رو نوشتم!ـ
اما این مشکلات رو هم داره ، این روانویس ها عین دختر های امروزی می مونن، پر از ناز! تا یکم به امون خودشون بزاری و سر به هوا بشن ، سر ناسازگاری میزارن درست همونجا که بهشون احتیاج داری تنهات میزارن ، اونوقته که مجبوری کلی باهاشون کلنجار بری شاید یه خط چپر چلاق برات بنویسن شاید هم نه. از طرف دیگه هم اگه حتی یه جای گرم و نرم هم روی قلب بهشون بدی ، مطمئن باش یه روزی گندی بهت میزنن و لکه ی سیاهی روت میزارن که تا عمر داری فراموششون نکنی! شاید واسه همینه که اسمشونو گذاشتن روانویس! آدم باید روانی باشه که بره طرفشون ، اگه به من بود اسم خودکار های بیک رو میذاشتم عاقل نویس که هرچی آدم عاقله با همون ها می نویسه ، به هر صورت هر چیزی رو واسه اهلش ساختن من از همینجا اعلام میکنم اونایی که عاقلن با خودکار بیک بنویسن و ما هم که تکلیفمون معلومه با همین روانویس خشکیده قناعت میکنیم! ـ


Tags: دستنویس
Thursday January 1, 2009 - 08:30pm (IRST) Permanent Link | 10 Comments
ملانصرالدین و دزد
ملانصرالدین و دزد magnify
شبی دزدی به خانه ملانصرالدین شد ، همه جا را گشت اما جز ملا که گوشه ای خفته بود چیزی پیدا نکرد، پس عزم رفتن کرد که پای اش به دست ملا برخورد و وی را بیدار نمود. چو دزد صاحب خانه را هشیار دید شتابان از خانه به در شد تا بگریزد اما ملانصرالدین با پای برهنه پا به پای دزد جوان شد و آنقدر تعقیب نمود که وی ملول گردید و به تسلیم ایستاد ، پس ملتمسانه به پای ملا افتاد و گفت : از من چه می خواهی؟ـ
ملانصرالدین گفت: تو از من چه می خواهی؟ رسول گفته است ، از در خانه مومن کس دست خالی به در نشود، تو به خانه ام شدی و دست خالی رفتی، بازآی و آنچه پنهان کرده بودام را ببر،که نه ایمان من به کار تو می آید و نه مال به کار من!ـ
Tags: حکایت
Wednesday December 3, 2008 - 06:23am (IRST) Permanent Link | 10 Comments
باران بی موقع
باران بی موقع magnify
تعصب
روزی کافری شهره به گستاخی و لجاجت در برابر خداوند ، استاد را در راهی بدید و شروع به بدگویی و نفرین به خداوندگار کرد ، شاگردان به خشم آمدند و در سدد اقدامی بودند اما با تعجب استاد را در حالی یافتند که با کافر هم صدا گردیده است و علاوه بر تایید سخنان او سخنی بر آن می افزاید ، پس آنان نیز به اجبار سکوت اختیار کردند و آنقدر منتظر ماندند تا کافر ملول گردید و برفت. سپس نزد استاد آمدند و علت همراه شدن استاد خویش به کفر گویی های کافر را جویا شدند.ـ
استاد گفت:ـ
او هیچ خداوندگار ما را نمی شناخت و آنچه میگفت از سر تعصب به خداوندی بود که برای خویشتن ساخته بود ، هرگاه تعصب در دل کسی افتد چیزی نمی بیند جز آنچه می خواهد. من با او همراه شدم تا شاید اگر مرا با خویش همراه ببیند سخنش را از سر تعصب نگوید، آنگاه شاید بتواند خداوندی که برای خویشتن ساخته است را ببیند!ـ
و چون کافر خداوندگار خویش را بدید ، از آن توبه کرد ، باز آمد و به جمع شاگردان استاد پیوست.ـ
******
باران بی موقع
یکی از روزهای تابستان بود که استاد به همراه یکی از شاگردانش
به سوی مجلس وعظ ، از کشتزاری خشک عبور می کرد که ناگاه باران سخت و بی هنگام شروع به باریدن کرد و آن دو را کاملا خیس نمود. شاگرد در حالی که با ناراحتی لباس خیس خود را ورانداز میکرد گفت: چه باران بی موقع ای!ـ
استاد پیرمردی را که در برابر کشتزار خشک اش ایستاده بود و با نشاط به قطرات بارانی که زمین اش را خیس میکرد را می نگریست ، به او نشان داد و گفت: ـ
بهتر است بگویم ، کاش ما جای این کشاورز بودیم تا می توانستیم چون او این باران را درک کنیم و بگویم ، چه معجزه بی موقع ای! ـ
******
فولاد
فولاد با آنکه یکی از مستحکم ترین فلزها است. اما خود به صورت خام از استحکام بالایی بر خوردار نیست ، در صنعت برای رسیدن به فولاد مستحکم آن را به دمای بالایی می برند تا بتواند بهترین شکل خود را کسب کند سپس به طور ناگهانی آن را سرد می کنند به گونه ای که فرصت تغییرات چندانی را نیابد. تمام فولاد ها تاب این عمل را نخواهند داشت و بعضی از هم پایشیده می شوند. اما آنان که باقی می مانند از مستحکم ترین فولادها خواهند بود.ـ
خداوند نیز گاه از این روش برای مستحکم کردن انسان ها استفاده میکند ، در ابتدا به آنان فرصت ظهور و در آمدن به بهترین شکل ممکن را میدهد ، سپس با وارد کردن یکباره تغییراتی چون اتفاق های نا گوار آن ها را از حالت اولیه شان خارج میکند. بعضی از انسان ها تاب این تغییرات را نمی آورند و با کوچکترین ضربه روزگار از هم پاشیده می شوند ، اما آنان که در برابر این تغییرات ایستادگی کنند از مستحکم ترین انسان ها خواهند شد و در برابر سنگین ترین پتک های زندگی خم به ابرو نمی آورند و بهترین شکل خویش را همچنان حفظ خواهند کرد.ـ
Tags: حکایت
Sunday November 30, 2008 - 09:26am (IRST) Permanent Link | 11 Comments
اسم اعظم
اسم اعظم magnify
شاگردی محضر استاد رسید و از او طلب دانستن اسم اعظم کرد. ـ
استاد پرسید:میدانی اسم اعظم چیست؟ـ
شاگرد پاسخ گفت: اسمی از اسمای خداوند است که چون بر لب جاری گردد انسان به هر کاری توانا خواهد بود.ـ
استاد پرسید: هدفت از دانستن آن چیست؟ـ
شاگرد پاسخ داد: می خواهم با قدرتی که کسب میکنم خلق را به راه خداوندگار هدایت کنم.ـ
استاد گفت: هدف نیکی در سر داری ، میخواهم ظهر بر بالای فلان پل روی، گوشه ای بنشینی و تنها نظاره گر آنچه روی میدهد باشی. ـ
شاگرد ظهر بر بالای آن پل حاضر شد و منتظر ماند تا آنکه دو نفر از دو سوی مختلف به پل رسیدند ، یکی پیرمردی با کوهی از خار بر پشتش و دیگری جوانی که مست می نمود. چون خواستند از پل گذر کنند پیرمرد به کناری رفت تا جوان آسوده گذر نماید، اما از آنجا که جوان مست بود، تلو خوران به خار پیرمرد برخورد کرد و خاری دست او را آزرد. جوان از این اتفاق سخت بر آشفت ، خار پیرمرد را در رود بیفکند و به پیرمرد کتک مفصلی نواخت.ـ
شاگرد بنا بر گفته ی استادش بی آنکه کاری کند تنها این اتفاق را نظاره کرد سپس پیش استاد رفت و آنچه روی داده بود را بازگو کرد.ـ
استاد از شاگرد پرسید: تو اگر اسم اعظم را میدانستی چی میکردی؟ـ
شاگرد با خشم گفت: بلایی به سر آن جوان می آوردم، تا به سزای عملش رسد! ـ
استاد تبسمی کرد و گفت: آن پیرمرد خود اسم اعظم را میدانست، هرگاه چون او توانستی خشم خویش را هدایت کنی ، خواهی توانست خلق را هدایت کنی
Tags: حکایت
Saturday November 22, 2008 - 08:44pm (IRST) Permanent Link | 5 Comments

Add د مثل داستان to your personalized My Yahoo! page:

Add to My Yahoo!RSS About My Yahoo! & RSS
1 - 5 of 66 First | < Prev | Next > | Last