به مناسبت سالگرد ازدواجشان هر دو پشت میزی با شمع های روشن و غذاهای رنگارنگ نشسته بودند . زن کمی خم شد و مقداری از سوپ ای که پخته بود را در ظرف همسرش ریخت و خود بنابرعادت اش ، پیش از غذا شروع به خوردن سبزیجات رنگین کرد.
به سادگی می توانست برق خوشبختی را در چشمان مرد دید. نگاهی مهربان سوی همسرش انداخت و با لبخندی از ته دل گفت:
"تو بزرگترین اتفاق زندگی من بودی!"
همسرش لبخندی به نشانه تشکر بر لبانش نشاند و گفت:
"هیچ چیز اتفاقی نیست!"
سپس کمی با چنگالش با کلم سبز درون بشقاب بازی کرد و گفت:
"دیگه وقتشه رازی رو به تو بگم!"
مرد کمی در صندلی اش جابجا شد و بدون گفتن هیچ کلامی منتظر ماند تا حرفش را ادامه دهد.
"می دانم باور نخواهی کرد ، اما دیگر زمان گفتنش است"
مرد به صورتش چهره ای اعتماد بخش نشاند و گفت:
" من تو را بیشتر از چشم هایم باور دارم!"
زن با حالتی عجیب و آرام گفت:
" من آدمیزاد نیستم "
مرد لبخندی زد و گفت:
" می دانم! اگر پشت بدون بالت را ندیده بودم ، قسم می خوردم تو یک فرشته ای "
زن که چهره ای کاملا جدی داشت ، با حالت عصبی ای گفت:
" موضع این حرف ها نیست ، موضوع مهمیه که باید گم ، خواهش می کنم فقط گوش کن."
سپس ادامه داد:
" مثل ما خیلی ها هستند ، و دقیقا مثل فرزندان آدم هر روز باهشون در ارتباطی ، اما ما فقط برای این اینجایم که کاری رو یک روزی یک جایی برای کسی انجام بدیم ، شاید همون چیزی که تو اتفاق معنا اش می کنی! اما هیچ چیز اتفاقی نیست! "
" خب مگر همه ی ما واسه انجام کاری به این دنیا نیومدیم؟"
" درسته ، اما هدف از وجود ما اینه که فقط یک وسیله در دست آدم هایی از جنس تو باشم. می دونم هیچ کدوم از حرفامو باور نمی کنی ، اما واقعیت داره ، من از جنس تو نیستم، فقط موجودی ام که از وجود تو ماهیت میگره و بدون تو ، و افرادی از جنس تو وجود خودش رو از دست میده "
"دارم فکر می کنم!"
" کاش می دونستید چه ارزش بالایی در دنیا دارین، این فقط ما نیستیم ، خیلی از چیز هایی که اطرافتون وجود داره فقط و فقط برای شما وجود داره و به وجود آمده"
" تو از کجا مطمئنی ؟ راجع به این که آدمیزاد نیستی؟ از کجا می دونی که نیستی و فقط یک وسیله ای؟ من تو رو با تمام وجودم درک کردم ، حرف هاتو ، احساس هاتو ، همه چی تو ، چطور می تونم باور کنم تو آدمیزاد نیستی؟"
" آدمیزاد رو با جسم مادیش نمی شناسن ،ما از نظر جسمی مثل هم هستیم.اما شما دارای روحی هستید که به زندگیتون معنا میده ، روحی تازه بدون هیچ گذشته ای! اما ما روح کاملی نداریم ، و گذشته ای داریم که از اون با خبریم!"
" نمی خوام بگم حرفاتو نمی فهمم، ولی باورش غیر ممکنه! اون هم برای تو! تا حالا شده با خودم به این موضوع فکر کنم که بعضی ها با بقییه فرق دارند ، تو مگر چه چیز عجیبی از خودت دیدی که با آدمیزاد فرق داشته باشی؟"
" ما گاهی کار هایی انجام میدیم که از ما نیست! جاهایی حاضر میشیم که هیچ وقت نباید اونجا باشیم ، وارد خلسه ای میشیم که ما رو کاملا تبدیل به یک ابزار می کنه، ابزاری که هیچ اختیاری از خودش نداره "
"ابزار برای چه کاری؟"
" برای تجلی ، تجلی قدرت جهان "
" من فکر می کنم همه یه جور ابزارن"
" آدمیزاد هیچ وقت آنقدر که باید قدر خودش رو ندونسته ، تمام این جهان برای اون خلق شده ، همه ابزاری میشن در جهت کامل کردن روح! ، ما هم یک روز مثل شما از جنس آدمیزاد بودیم و فرصتی برای این که روحمون رو کامل کنیم ، اما روحمون کامل نشد ، و حالا تجلی ای شدیم برای کامل کردن روح شما"
آرامشی که در آغاز در چهره مرد حضور داشت خود را به ترسی داده بود که سراسر او را فرا گرفته بود ، همسرش آنقدر صریح سخن می گفت که نمی توانست ذره ای تردید به خود راه دهد. دوست داشت حرف هایش شوخی کودکانه ای باشد اما چشمانش چیز دیگری می گفت.
" تو این ها رو از کجا میدونی؟ "
" گفتم ، ما از گذشته امون با خبریم ، این اولین باری نیست که در این دنیا متولد شدیم ، یک روح فقط یک بار متولد میشه ،اما هزاران بار می تونه منکسر بشه ، اگر در فرصتی که بهش داده میشه نتونه خودش رو کامل کنه وارد دنیای انکسار میشه ، و تا روز معین در این حالت باقی می مونه"
" منظورت از انکسار چیه؟ "
"اگه روح زمان مرگ نا کامل باشه ، نمی تونه دنیای مادی رو ترک کنه و به جهان دیگر بره ، پس روح تا زمان زندگی روحانی اش ، از حالتی به حالت دیگر تبدیل میشه و در اجسام مختلف جای میگیره ، فرق نمکنه کجا و به چه شکلی ، به هر چیزی امکان داره در بیاد ، از این لیوانی که در دستت هست تا منی که روبروتم! به این حالت که برای روح اتفاق میفته انکسار میگین ، روح نا کامل تا زمان خلق دو باره جسم اش در این حالت باقی می مونه و تبدیل به دو چیز میشه تجلی از جهان ، و ابزاری برای اتفاق"
" تو برای من تجلی چه چیزی بودی؟ "
" تجلی از عشق ، زیبایی ، و هوس ، اما نه برای فریفته شدن بلکه برای نشان دادن راه . روح انسان همیشه به دنبال تکامله ، من به اندازه خودم جهانی که برای تو خلق شده بود رو نشون دادم تا گامی آغازین باشم برای تکامل تو ، اما تو به من بسنده کرده ، و فقط به اندازه گذروندن چند شب با زن های هرزه به روح کمال طلب خودت پاسخ گفتی، تو هم مثل ما به روح خودت بد کردی!"
مدت زمانی سکوت بین آن دو حکمفرما شد ، به وضوح حالت ترس در چشمان مرد دیده می شد.چشمانش را به سوپ نیمه خورده اش انداخته بود . دوست نداشت این حرف ها را باور کند ، اما قلبش تک تک آن ها را پذیرفته بود. با صدایی که دیگر صلابت گذشته اش را نداشت پرسید:
" و برای من تبدیل به چه وسیله ای شدی؟"
زن چشمانش را که تمام این مدت به همسرش منتهی میشد را با حالتی شرمگینانه از او برداشت و در حالی که دامن سیاه رنگ خود را نگاه میکرد با صدایی آرام گفت:
" قرار بود روزی ، جایی ، برای تو تبدیل به وسیله ای بشم ، و بالاخره امشب این اتفاق افتاد ، به طور اتفاقی قارج هایی سمی برای سوپ توسط من انتخاب شد تا از آن بخوری ، و من تبدیل به وسیله ای شدم برای پایان دادن به زندگی "روحانی تو ، عزیزم ، به دنیای انکسار خوش آمدی! "