سالهاست که روزهای جمعه می گذرند
بی آنکه از خانه تان گذری کرده باشم
بعد از تو دیوارهای آن خانه
با نگاه سنگینشان مرا له می کنند
نمی خواهم بدانم
آن اتاق ، بی تو روزهایش چگونه سپری می شود
نمی خواهم بدانم
آن پنجره ، با دلتنگی تو چه می کند
نمی خواهم بدانم
آن حیاط ، بی تو چگونه خلوتش را پر می کند
نمی خواهم وارد آن کوچه شوم
بی آنکه تو به انتظارمان ایستاده باشی
تو به حساب فراموشی مگذار
که تو را ، نمی توانم فراموش کنم
بهتر از هرکس می دانی که تحملش را ندارم
هنوز مثل آن روزها دختر بچه ی لوسی هستم
که برای هر کاری به دنبال تو می گردد
برای هر چیزی پشت تو قایم می شود ؛
،و با کوچکترین دلخوری گریه اش می گیرد
و تو بهتر از هرکس می توانی گولش بزنی
تا گریه اش را فراموش کند
.اما تو دیگر نیستی تا آرامش کنی
!هنوزهم بزرگ نشده ام
دلم برایت تنگ شده و
هیچ چیز این دلتنگی را کم نمی کند
نه مرور خاطرات بچگی
نه تجسم دوچرخه سواری های شبانه
ونه دیدن فرزاد بعد از مدتهای طولانی
چرا که هیچ شباهتی به تو ندارد
و نه دیدن گاه به گاه تو در خواب
و نه حتی حرف زدن با تو و دست کشیدن به این سنگ سرد
که می خواهد به من بفهماند تن تو هم به همین سردیست
بیست ونه سالگیت مبارک
امروز به دنیا اومدی بدون اینکه دنیا حضورت و حس کنه
انقدر دلم برایت تنگ شده
که در دستهای بزرگ و مردانه تو هم جا نمی شود
پ ن : خیلی حرفها داشتم که بزنم ولی همش به خودم گفتم
باشه بعداً،امروز تولدشه وقت این حرفها نیست