Yahoo! 360° News | Beta Feedback
Start your own Yahoo! 360° page

Who shmandzadeh?

Top Page  |  Blog  |  Friends

  • School: Kosmaghzane Danesh

Add

Who shmandzadeh? is not connected to you in Yahoo! 360°.

Last updated Sun Feb 01, 2009 Member since October 2006

هوا چت پذیر شد گه از فاک بر انید Reply

1 - 5 of 231 First | < Prev | Next > | Last

حالا هر چی Full Post View | List View

خواندن این وبلاگ به خانم ها و آقایان زیر هجده سال و بالای هجده سال توصیه نمیشود

پیر پروانه در فصل بهار
قرار بود مطلبی درباره ی بهار بنویسم که هرچی فکر میکردم مخم ریده بود. کلی وقت گذاشتم و فکر کردم تا اینکه عاقبت این شد مطلب:
فصل بهار بود و مریض مریض هم که نبود، ولی خب همه میگفتن که خیلی حالش بده و همچین بیماری ای کشنده است و ال است و بل است و فلان است و بهمان. من که همه اش از همان اولش می گفتم که خوب میشود و چیزیش نیست و خودش را لوس میکند و نباید جدی اش گرفت، تا این که مرد.
اما همان روز های اول مریضی هرچه به فکرمان می رسید به خوردش دادیم. همه جور عرقیات، دم کرده. همین عرق نعنا را خالی دادیم خورد افاقه نکرد. با نبات دادیم خورد افاقه نکرد. با آب لیمو و قند دادیم خورد افاقه نکرد. چای نعنا دادیم خورد افاقه نکرد. نعنای خالی دادیم خورد افاقه نکرد. آمپول عرق نعنا را تزریقش کردیم افاقه نکرد. همین کار ها را با عرق خار شتر، عرق بهار نارنج کردیم، بگو با این عرقیات مست میشد که خوب نمیشد. از طویله بردیمش بیرون، گذاشتیمش پشت وانت و رفتیم پیش بیرون شهر یه آب و هوایی عوض کند... بردیمش پیش طبیب... بردیمش کلانتری...بردیمش پیش کدخدا...بردیمش دامپزشکی...بردیمش کنسرت شهرام شبپره...افاقه نکرد. سر و ته کردیم که برگردیم به طویله. در راه برگشت راننده نگه داشت که برود و پشت شمشاد ها بشاشد. ما هم پشت وانت چشممان به راننده بود و خط باریکی که از کنارش رد شده بود. پروانه ای آمد جلو و نشست روی دستم. دستم را آوردم جلوی صورتم و به پروانه خیره شدم. پروانه گفت چه شده؟ مشکلی پیش آمده؟ همه باهم گفتیم: نه نگه داشته ایم راننده برود و بشاشد و بیاید تا برگردیم به طویله. به کف وانت نگاه کرد و گفت: این چه اش شده؟ گفتم چیزیش نی خوب میشه سردیش کرده. کسی از آن سوی وانت گفت: بیماری سختی گرفته تو میدانی چه طور میشود درمانش کرد؟ پروانه لحظه ای با خودش فکر کرد و با خودش گفت: عجب! بیماری سختی گرفته؟ یک صدا گفتیم: آری! گفت بیماری سختی را باید برد پیش پزشک. گفتیم بردیم. لحظه ای فکرد کرد و گفت: فلان کار و فلان کار را بکنید.ما هم فلان کار و فلان کار را کردیم و خوب نشد. ساعتی بعد پروانه را دوباره دیدیم و او گفت: بیسار کار را بکنید. کردیم و نشد. گفت بهمان کار را بکنید. کردیم، نشد. رو کردم به پروانه و گفتم چن سالت است؟ گفت ده دقیقه ام است. گفتم خب تو خیلی جوانی و هنوز چیزی از طبابت نمیدانی، آیا بزرگتری چیزی نداری که بتواند ما را راهنمایی بکند؟ گفت چرا داریم، پدر بزرگم. راننده را صدا زدیم، شلوارش را بالا کشید و آمد سوار شد. پروانه ما را پیش پدر بزرگش برد. پدر بزرگ پروانه، پروانه ای بود با ریش سپید بلند ده سانتی. کارهایی گفت که کردیم و نشد. از پدر بزرگ پروانه پرسیدم چند ساله ای؟ پاسخ داد من نیم ساعتم است. خندیدیم و خواستیم که برود بزرگترش را بیاورد. او مارا پیش پدر بزرگ خودش برد. پدر بزرگ پدر بزرگ پروانه، پروانه ای بود با ریش یکدست سپید چهل سانتی متری. او راهنمایی هایی کرد: عرق جبین بدهید بخورد. خورد و باز بد مستی کرد. عاقبت ما را پیش پدر بزرگ پروانه ای بردند که ریش هفتاد سانتی متری یکدستی داشت و هتاد دقیقه اش بود. او هم ما را پیش پدر بزرگ پروانه ی نود دقیقه ای ای با ریش یکدست سپید صد و سی سانتی متری برد. همین طور پدر بزرگها بودند که میامدند و افاقه نمی کردند. عاقبت پیش پدر بزرگ پروانه ای رفتیم با ریش هفتصد و ده سانتی متری. او داشت میگفت فلان و بهمان کنید که یک خرچنگغورباقه از راه رسید. خرچنگغورباقه گفت: تلنبه بیارید و بادش کنید. آوردیم و بادش کردیم و او هم خوب شد و از فردا به مدرسه رفت و الآن در سن صد و هفت سالگی از من و شما سالم تر است. و فصل بهار بود.
Sunday March 29, 2009 - 11:59pm (IRST) Permanent Link | 10 Comments
کماکان فصل بهار است و کماکان دل بی قرار است

به به، باز فصل بهار شد و همه چیز قشنگ و ناز و ملوس و گوگولی شد. ای جاااانم. آخ جون عیدی، آخ جون آجیل، آخ جون فامیل. همه سال منتظر همین بهاریم که شکوفه‌ها از لای برگ‌ها، برگ‌ها از لای شاخه‌ها، شاخه‌ها از لای درخت‌ها و درخت‌ها از لای چمن‌ها پِلِقی بزند بیرون و یک‌هو عطر شادی بپاشد توی هوا. نه این که تا قبل از آن همه چیز گند و کثافت باشد‌ها، نه، همه چیز فقط از آنچه که بوده خوشگل‌تر می‌شود. غم‌ها را فراموش کنیم و به دید و باز دید آدم‌هایی می‌رویم که از بهار سال گذشته و چه بسا سال‌های گذشته ندیدیمشان و دلمان تنگ‌شان است. بهار برای هر ایرانی حکم فراموش کردن شادی‌های گذشته و آماده شدن برای شادی‌های جدید را دارد. هر ایرانی هر سال شادی‌های گوناگونی را از سر می‌گذراند که تا پیش از آن تجربه نکرده بود.

اما، این نوروز باستانی دو ایراد گنده دارد.

یک این که سطح توقعمان را روی نمودار لذت و رنج بالاتر از قبل می‌برد و این بالارفتن سطح خواست باعث می‌شود که همیشه سطح بالاتری از شادی و رفاه را طلب کنیم، طوری که آن چیز‌هایی که در گذشته شادمان می‌کرد دیگر حال نمی‌دهد. البته مهم نیست، آن قدر به ما خوش می‌گذرد، آن قدر رفاه داریم، آن قدر روز به روز خوشی‌های متنوعی به بازار می‌آید که گاهی آدم نمی‌داند کدام را انتخاب کند. خب علت‌اش هم این است که برخی کمپانی‌های تولید خوشی صبر می‌کنند و هر سال بهار که می‌شود محصولات جدید خود را در سال جدید ارائه کنند. پنداری هر شخص در مرکز دوایر متحدالمرکزی قرار گرفته باشد که هر سال به دایره بزرگتری از آزادی‌ها دست پیدا می‌کند و کار‌هایی که تا سال پیش نمی‌توانست انجام دهد را از امسال می‌تواند انجام دهد. اینست که در امید به آینده غوطه‌وریم.

دو این که ممکن است ما در لذات دنیوی غرق بشویم و معنویت را فراموش کنیم. اما بگذریم انشاالله که غرق نمی‌شویم.

خب حالا که غرق نمی‌شویم، آیا بهتر نیست برای سال پیش‌رو برنامه‌ریزی کنیم؟ چرا بهتر است. ما هم برای این که در سال آینده وقتمان تلف نشود پیش از تحویل سال برنامه‌ریزی می‌کنیم تا هیچ روزی از سیصد و شصت و پنج روز سال هشتاد و هشت را از دست ندهیم. شما هم می‌توانید از برنامه ما پیروی کنید که نه کنتور دارد و نه کپی رایت.

شنبه‌ها

هشت تا دوازده و چهل و پنج دقیقه در رختخواب غلتیدن و بیدار نشدن. کسی باید این مدت بالای سرتان باشد تا به شما گوشزد کند که دیگر لنگ ظهر است و وقت بیدار شدن.
دوازده: رفتن به بقالی و سلام کردن به اصغر آقای بقال و خریدن مقداری پنیر.
دوازده و ربع: رفتن به آریاشهر و سلام کردن به اصغر آقای دیلر و خریدن مقداری پنیر.
دوازده ونیم: رفتن به نانوایی و آشنا شدن با مردم کوچه و بازار. سلام کردن به اصغر آقای نانوا. پرسیدن حال او. خرید نان بربری. و بازگشت به خانه
یک: خوردن نان بربری به همراه پنیر و اعضای خانواده. گپ زدن با مامان و بابا. بوسیدن مامان و بابا و خداحافظی کردن با آنها و رفتن به سمت دانشگاه.
دو: سوار اتوبوس شدن و آشنا شدن با مردم دیگری از کوچه و بازار. آشنا شدن با مردم اتوبوس‌سوار. سلام کردن به آنها و سلام کردن به اصغر آقای راننده اتوبوس.
چهار: رسیدن به دانشگاه. سلام کردن به اصغر آقای دربان دانشگاه. سلام کردن به دانشجو‌ها و بوسیدن روی آنها. سلام کردن به اصغر آقای استاد. بوسیدن دست استاد و قدردانی از زحمات استاد. سیگار نکشیدن و ایجاد ناراحتی نکردن برای دیگران.
شش: بازگشت به خانه، سلام کردن به پدر و مادر و خواهر و بردار. سلام کردن به پدربزرگ و مادربزرگ (درصورتی که با شما زندگی می‌کنند). سلام کردن به همسایه طبقه پایینی سلام کردن به همسایه طبقه بالایی، همسایه بقلی سمت راست، همسایه بقلی سمت چپ، همسایه روبرویی ، همسایه پشت سری. نوشتن تکالیف دانشگاه.
هفت و سه دقیقه. خوردن عصرانه و تماشای تلویزیون. اخبار، فوتبال،سریال‌های زیبا. تفسیر خبر، اخ­بار عربی.
هفت و ده دقیقه: استراحت، بازی، دیدن دوستان و سلام کردن به آنها، انجام کار‌های باقی مانده.
هفت و دوازده دقیقه و بیست و سه ثانیه: رفتن به سر کوچه و سلام کردن به اصغر آقای بقال و بازگشت به خانه.
هشت: نیکی به پدر و مادر.
نُه: خوردن شام. تشکر کردن از پدر و مادر. بوسیدن روی آنها و گفتن شب به خیر مامان، شب به خیر بابا. (شب به خیر را به خواهر و برادر خود نمی‌گویید زیرا آنها از شما کوچکترند و زود‌تر از شما خوابیده‌اند.)
نه و هفده ثانیه: مسواک و خواب.

یک شنبه‌ها تا جمعه‌ها

­بافتنی بافتن و توصیه این تفریح شاد و زیبا به دوستان و اطرافیان. نیکی به پدر و مادر و تشکر از آنها و بوسیدن دست و صورت آنها.

بهاریه برای تهران اونیو

http://www.tehranavenue.com/article.php?id=858

Tuesday March 24, 2009 - 01:03am (IRST) Permanent Link | 4 Comments
: آن ضرب المثل معروف قزوینی میفرماید کــــــــــــــــه

اسب و گاو و سگ و گنجیشک و ملخ در کارند

تا تو کانی به کف آری و به غفلت نکنی

Thursday March 12, 2009 - 02:27am (IRST) Permanent Link | 3 Comments
تف تو گو
گفتم: سلام من یه خرده خسته ام
گفت: خسته نباشی، منم یه خرده بورژوازی ام
گفتم: بورژوازی نباشی، سلام برسون
گفت: بزرگیتونو میرسونم
منم فعلا منتظرم تا بزرگ شم بلکه یه چیزیمونو برسونن
Tuesday February 24, 2009 - 02:34am (IRST) Permanent Link | 4 Comments
آیا میدانید که ی نوزده

هم وطن گرامی! آیا میدانید که لولو وجود خارجی ندارد؟

Monday February 23, 2009 - 03:51pm (IRST) Permanent Link | 4 Comments

Add حالا هر چی to your personalized My Yahoo! page:

Add to My Yahoo!RSS About My Yahoo! & RSS
1 - 5 of 231 First | < Prev | Next > | Last

HIGHLIGHTED POSTS