Yahoo! 360° News | Beta Feedback
Start your own Yahoo! 360° page

shahrooz farmani

Top Page  |  Blog  |  Friends  |  Lists

Add

shahrooz farmani is not connected to you in Yahoo! 360°.

Last updated Fri Apr 25, 2008 Member since July 2007

تنها شبها هنگام خواب احساس مي كنم سنگيني ساعتم و ... غم از دست دادن تو را

1 - 5 of 12 First | < Prev | Next > | Last

به باغ هويج خوش آمديد Full Post View | List View

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

در پونك
در پونك پسري زندگي مي كنه كه خدا رو بنده نيست
راست راست تو خيابونا مي چرخه و مردم رو سوژه مي كنه و بهشون مي خنده
در پونك پسري زندگي مي كنه كه خودش سوژه خنده است ولي بس كه اعتماد به نفس داره همه را متعجب مي كنه
در پونك پسري زندگي مي كنه كه دنيا رو به تخمش گرفته بطوريكه چند روزيه از شدت تخم درد گوشه خونه افتاده
در پونك پسري زندگي مي كنه كه زود به زود دوست دختراش رو عوض مي كنه ولي طفلكي بس كه زن ذليل و محجوبه دخترا هر كاري كه بخوان باهاش مي كنن
در پونك پسري زندگي مي كنه كه سر دوست دخترش رو كلاه مي ذاره ، ماشينش رو قرض مي گيره و با دوستاش ميره خيابون خانوم بلند مي كنه
در پونك پسري زندگي مي كنه كه دلش خوشه سيگار رو ترك كرده در حاليكه حالا گرفتار پيپ شده ، خيلي بدتر از زماني كه سيگار مي كشيد
در پونك پسري زندگي مي كنه كه علاقه عجيبي به سس قرمز داره ، وقتي كه سر سفره سس باشه انگيزه خاصي براي خوردن غذا پيدا مي كنه
در پونك پسري زندگي مي كنه كه رفيقاش براي خوشحال كردنش ، عيدي انواع سس ها رو مي خرند
در پونك پسري زندگي مي كنه سرخوش و با انرژي . همه دوروبريهاش از دست بازيگوشي هاش عاصي اند
در پونك پسري زندگي مي كنه غرغرو . وقتي شرايط باب ميلش نيست به همه چيز و همه كس غر مي زنه و همه رو ديوونه مي كنه
در پونك پسري زندگي مي كنه كه بعد از سي سال فكر مي كرد به سلامت عقل نزديك شده . فكر مي كرد بايد تشكيل خانواده بده . فكر مي كرد زن زندگيش رو پيدا كرده . مي خواست بهش بگه كه دوستش داره ، كه آنها آمدند مانند سكسكه اي در ميان آواز
در پونك پسر مغروري زندگي مي كنه كه تاب تحمل خيلي چيزا رو نداره . اگه يه روز فهميدين كه دارم از كي صحبت مي كنم مواظب باشيد كه باهاش خوشرفتاري كنيد . قلبش رو نشكنيد . خيلي نازك نارنجيه
در پونك همچين آدمي زندگي مي كنه
پسري معمولي
با
انگيزه هاي عادي
Saturday May 3, 2008 - 06:48pm (IRST) Permanent Link | 7 Comments
خانه تكاني و آب هندوانه
واكس موي برگاموت
تاريخ توليد : 05/2007
تاريخ انقضا : 05/2010
بفرما ! اينها همش از عوارض خونه تكونيه ديگه . آخه اين واكس مو و اين همه لوازم آرايشي بهداشتي رو ميز كامپيوتر چه كار ميكنه ؟ تا چشمم رو از رو مونيتور بر ميدارم تا استراحت كنه نگاهم مي افته به اين همه خرت و پرتي كه گذاشتي رو ميز و حواسم پرت ميشه من از دست اين خونه تكونيه هر ساله چه كار كنم آخه !!!؟
مامان ميگه : خوبه خودت داري مي گي سالي يك بار كه بيشتر نيست . در ضمن خودت رب النوع بي نظمي اي تنبل خان ! بگو مشكلت چيه ؟
من مشكلي ندارم _
اما دروغ ميگم مشكل دارم
مشكل از پنج شنبه هفته پيش شروع شد يعني روز اربعين كه تعطيل بود
ضربه هولناك بود
پاشو چه قدر مي خوابي ، پاشو مي خواهيم خونه تكوني كنيم _
اول فكر كردم دارم كابوس ميبينم ، لاي چشمم رو باز كردم ديدم مامان مثل پيك مرگ بالا سرمه
واسه من كه خواب يك روز خوب و سرشار از استراحت رو ديده بودم مثل ضربه يه پتك بود
مادر جان كو حالا تا عيد ، بيست روز مونده كه هنوز _
گفتم امروز كه همه هستيم يواش يواش كارامونو شروع كنيم _
تا اونجا كه يادم مي اومد بهروز رفته بود الواطي و تا نصف شب كه بيدار بودم نيومده بود خونه
خوب خدارو شكر ، بهروز هر وقت اومد من رو بيدار كن _
بهروز نصفه شب اومده خونه _
بلند بلند به بهروز فحش دادم كه باعث شد مامان بهم بگه خفه و بعدش هم جدي بشه . من كه دوست نداشتم از رختخواب تكون بخورم هي دنبال توجيه بهانه مي گشتم كه كار رو گرد كنم
مگه نمي گي وقتي همه بودن خوب شهرام و پريسا كه نيستن !!! عروس گرفتيم كه چي ! ؟ _
به اونا چه كار داري بچه ؟ اونا خيلي زرنگ باشن خونه خودشون رو مرتب كنن _
گفتيم عروس بگيريم عصاي دستمون باشه شده بلاي جون _
غر نزن پاشو _
چشمتون روز بد نبينه . تا خود شب داشتيم اتاق ها و پذيرايي رو مي شستيم و تغيير دكور مي داديم . بدبختي اينجاست كه از سليقه منحصر به فرد من تو دكوراسيون استفاده نكردن و اين باعث شد كه كفرم بيشتر در بياد . تا گفتم كه بيايين از كريسمس الهام بگيريم و جورابامون رو با ميخ بزنيم به ديوار پذيرايي ، همه جوري نگاهم كردن كه انگار موجودي عجيب الخلقه ام . بر عكس هر چي كه بهروز مي گفت فوري دكور به همون شكل در مي اومد
شب تا سرم رو گذاشتم زمين خوابم برد . جمعه صبح كه چشمم رو باز كردم ديدم كه امروز من يكي كار بكن نيستم .مامان اومد بيدارم كنه ديد كه بيدارم
گفت آفرين پسر خوب پاشو امروز مي خواهيم آشپزخونه رو بشوريم
گفتم مامان جان امروز رو بيخيال من و آشپزخونه شو عوضش جمعه هفته ديگه خودم ترتيب آشپزخونه رو ميدم
هر چي باشه پسر خودش رو خوب ميشناسه : هفته ديگه هم همين آشه و همين كاسه
مستقيم تو چشماش نگاه كردم و گفتم : قول ميدم ، شده من حرفي بزنم و عمل نكنم
تو اون لحظه به قدري صميمانه و از ته دل اين جمله رو گفتم كه اشك تو چشمام حلقه زد
مامان هم قانع شد
اما هر چي كه به جمعه نزديكتر مي شيم ميبينم كه بايد براي اين هفته هم يه كلكي سوار كنم . شايدم كارگر بگيرم ، نميدونم . فقط اين رو ميدونم كه از بس به اين آت و آشغالاي روي ميز كامپيوتر خيره شده ام كه اطلاعاتم در مورد لوازم آرايشي از همه تون بهتر شده
مثلا شما ميدونستيد كه نام وارد كننده محصولات نيوا شركتيه به نام شكوفا كيش ؟
تو روح پدرم اگه ميدونستيد
Wednesday March 5, 2008 - 04:25pm (IRST) Permanent Link | 14 Comments
عزيز دردونه حسن كبابي
نه من ، نه پدرام ، نه پويان ونه چنگيز هيچ كدوم حتي حال اينكه بريم آهنگ رو عوض كنيم نداشتيم
تريسي چاپمن بيچاره انقدر ترك هفت رو خونده بود كه داشت جر مي خورد
برف فطيري باريده بود و ما چهار تا كار و زندگي رو تعطيل كرده و چند ساعتي مي شد كه همينطور لم داده بوديم روي مبل و بروبر به هم نگاه مي كرديم
از سر بيكاري اول دست كرديم تو دماغامون و هر چي آشغال بود در اورديم و پرت كرديم طرف همديگه . بعد كه ديگه چيزي براي عرضه نداشتيم هر از چند گاهي يكي حرفي ميزد يا جوكي ميگفت و بقيه بدون هيچ احساسي بروبر نگاش مي كردن . ديگه كم كم داشت هوا تاريك مي شد و دعوا سر اين بود كه كي برق رو روشن كنه كه ديديم در ميزنن
پدرام گفت : شهروز نزديكي برو در رو وا كن
به من چه مگه خونه منه _
چنگيز ؟ _
منم كه خوابم _
پويان ؟ _
بزرگتري گفتن كوچيكتري گفتن _
دوباره در زدن
چنگيز گفت كيه كه داره جاي زنگ ، در ميزنه
پويان گفت حتما همسايه هان ديگه
هنوز جمله رو كامل نگفته بود كه چهارتامون مثل برق گرفته ها پا شديم كه بريم در رو وا كنيم چون تو يه لحظه هر چهار تامون يادمون افتاد كه سه تا دختر دانشجو همسايه جديدشونن
چنگيز با يه شيرجه پريد پاي من رو گرفت كه از همه به در نزديك تر بودم و جفتمون خورديم زمين پدرام ميز رو چپ كرد كه جلوي راه پويان رو بگيره ( هر چند كه كار اضافه اي بود چون پويان فراخ تر از اين حرفاست كه به خاطر دختر از جاش تكون بخوره ) و از رو سر من و چنگيز پريد و در حالي كه ان دماغ چنگيز به پيشوني اش چسبيده بود در رو باز كرد و با خود شيريني سلام كرد
دختر بيچاره كه از شنيدن سر و صداهاي تو خونه يه ذره وحشت كرده بود گفت
سلام ، من همسايه بغليتون هستم ممكنه ماشينتون رو از جلوي در بردارين ما داريم برف بازي ميكنيم هي گوله برف مي خوره به ماشينتون و صداش در مي آد
پدرام گفت باشه و رفت سوييچ رو برداشت و پنجره رو باز كرد كه از همون بالا صداش رو قطع كنه . يه نگاه به پايين انداخت و گفت : بچه ها بيايين
رفتيم لب پنجره ديديم دو تا از بچه هاي آپارتمان كه خيلي ازشون بدمون مي اومد با دو تا از دوستاشون دارن با اين سه تا دختر برف بازي ميكنن
پدرام گفت : اينا دو هفته نيست كه اومدن تو اين آپارتمان اين نره غولها كي مخشون رو زدن ؟ زور داره بچه ها بيايين بريم دهنشون رو سرويس كنيم
سه تايي كاپشنامون رو پوشيديم و رفتيم تو بالكن و شروع كرديم به هو و مسخره كردن پسرها . اول چپ چپ نگاهمون كردن بعد كه يه ذره بهشون فشار اومد خواستن با گوله برف بزننمون كه چون طبقه چهارم بوديم دستشون بهمون نمي رسيد و ما هم يواش يواش گستاخ تر شديم
نتركي گنده بك .... پونك رو گه بر مي داره _
عنايت ( اسم يكيشون عنايت بود ) گربه پريد رو خا ....!!!ا
يهو چهارتاشون پريدن سمت در كه بيان بالا مارو بگيرن بزنن ، ما سه تا هم رفتيم سمت در و هر چي قفل و بست بود انداختيم و وايساديم پشت در . صداي بالا اومدنشون از تو راه پله داشت كل ساختمون رو مي لرزوند . تا رسيدن شروع كردن به مشت زدن به در
اگه وجود داريد در رو وا كنين _
عمرا _
وقتي ديدن در رو باز نميكنيم با تنه به در مي زدن كه در رو بشكونن . ما سه تا كه از ترس جيكمون در نمي اومد پريديم سمت در و از پشت گرفتيمش كه از جا كنده نشه
پدرام داد زد : پويان بيا كمك
پويان كه تو اين مدت از جاش تكون نخورده بود پرسيد : چيزي شده !!!؟
ديگه داشتيم اميدمون رو از دست مي داديم كه فكري به خاطرم رسيد
عنايت جان يه لحظه گوش كن ببين چي ميگم _
چي مي گي ؟ _
قربون هيكل ورزشكاريت برم اگه در بشكنه كه ما زنگ ميزنيم 110 مياد به جرم تجاوز به حريم ميگيره ميبرنتون . بالاخره ما با هم يه جورايي همسايه ايم و قراره كه سالهاي سال با هم زندگي كنيم
حس كردم كلماتم آرومشون كرده
خب بعد ؟ _
ادامه دادم : ببين همه اش به خاطر دختراس كه بهتون چرت و پرت گفتيم . شما بيخيال ما شيد ما هم بيخياله دخترا ميشيم . مال شما !!!!!!ا
چند لحظه سكوت برقرار شد ، انگار كه داشتن دو دو تا چهار تا ميكردن . بالا خره عنايت گفت
ولي اين دليل نميشه كه با هم رفيق بشيم ، حواستون جمع باشه _
من كه داشتم به بازوهاي كت و كلفتش فكر مي كردم گفتم : نه خيالت تخت باشه
رفتن
چنگيز در حالي كه بازوش رو ميماليد گفت :شهروز ولشون ميكردي مي اومدن تو يه كتك مفصل مي زديمشون خيلي وقته كسي رو يه گوشماليه حسابي ندادم
گفتم : چنگيز جان من به خاطر خودشون راهشون ندادم ، ميكشتيمشون
پدرام گفت : مي دونم ولي خداييش حريفشون بوديم
گفتم : آره ولي ارزشش رو نداشت كه به خاطر سه تا دختر شل و پل بشن ، خدا رو خوش نمياد
مثل سه تا رفيق واقعي و همدل رفتيم نشستيم سرجاهامون پيش پويان
پويان پرسيد : حالا جريان چي بود ؟
پدرام گفت : خفه شو بابا
چنگيز گفت : آقا شام رو چه كار كنيم ؟
من گفتم : معلومه ديگه پول مي ديم پويان كه از صبح هيچ كاري نكرده ميره مي خره
پويان گفت : آره فكر خوبيه اگه قراره گشنه بمونيم
چنگيز گفت : پس هر كي دنگ خودش رو بده پويان بره زنگ بزنه غذا بيارن
پويان گفت : حرفي نيست فقط تلفن رو بياريد اينجا من خودم زنگ ميزنم
من گفتم : زحمت ميشه ... پدرام اون ان دماغ رو از رو پيشونيت پاك كن وقتي شام ميخورم نمي خوام از اشتها بيافتم
پدرام گفت : آره اينطور كه پيش مي ريم خيلي هم شام مي خوريم
پويان گفت : آقا يكي نمي خواد موزيك رو عوض كنه
...........
Sunday January 27, 2008 - 05:09pm (IRST) Permanent Link | 9 Comments
انجيل به روايت شهروز فرماني
حالم گرفته است مي خوام يه بلاگ بنويسم احساسم رو بگم تا يه ذره حالم بهتر بشه .حالم براي چي گرفته است ؟ از دست اين دخترها . يه جوري با آدم حرف ميزنن كه انگار غلام حلقه به گوششونن اين مردهاي مادر مرده
هفته پيش خونمون يه مهموني كوچيك يود . اين مردهاي زبون بسته هر وقت كه زناشون مي گفتن بيا ، مي اومدن ، مي گفتن برو ، مي رفتن .بطوريكه من نتونستم يه دست فوتبال با يكيشون پاي كامپيوتر بزنم
آخر شب كه داشتم با شهرام ظرفها رو ميشستم سر صحبت رو باز كردم كه امروزه ديگه از اون مواقعي نيست كه زير بار حرف زن جماعت بريم . امروزه دور مردهاست و همه چي بايد مردونه جلوه بده . بعد از قرنها سلطه مردونه بر جهان اين وظيفه بزرگ افتاد به كول مرداي اين زمونه كه ماها باشيم و ما هم الحق و انصاف شاشيديم به هر چي غيرت و مردونگيه . بس كه زنهاتون زدن تو سرتون كه " واه واه اين امل بازيا چيه در ميارين و درست بشور و خوب بساب " كه شدين عين سيب زميني . بيا دست به دست هم بديم ، پيشبند هارو كنار بذاريم و فراتر از آشپزخونه فكر كنيم
شهرام گفت : شهروز اون ليوان رو درست آب نكشيدي سريع برشدار كه اگه مامان يا پريسا ببينن بايد همه رو از اول بشوريم
گفتم : من دارم از قدرت افسانه اي مردها ميگم كه به باد رفته تو از اينكه يه ليوان رو درست آب نكشيديم مي ترسي؟ اينطوري نميشه من هفته ديگه با سارا ميام خونتون گوشه اي از اقتدار و مرد سالاري رو نشونت ميدم
ديشب اونجا بوديم : نشستيم ، گفتيم ، خنديديم ، بازي كرديم ، موقع شام كه شد تو يك موقعيت مناسب كه خانمها نبودن به شهرام گفتم بعد از شام ميريم پاي كامپيوتر يه فوتبالي با هم ميزنيم
تا شام تموم شد پريسا به سارا گفت تا بچه ها ! سفره رو جمع كنن و ظرفا رو بشورن بريم عكساي جديد بريتني رو بهت نشون بدم
شهرام براي احترام به احساساتم هيچي نگفت
در حيني كه ظرفا رو ميشستيم سارا از اتاق داد زد
شهروز _
بله عزيزم _
دو تا چاي برامون بيار _
چشم عزيزم _
چاي ريختم بردم براشون و برگشتم پيش شهرام . بايد يه چيزي ميگفتم : من .... من دلم براشون ميسوزه . ضعيفن !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!ا
گفت : ميدونم ، ميدونم قابل دركه
بعد از يك ساعت ديدم خانم مانتوپوشيده آماده ميگه بريم خونه . گفتم عزيز من ما مي خواهيم يه دست فوتبا ....... ل ل ل
پشت چشمي نازك كرد كه الان هم يادم مي افته تنم ميلرزه
از روي ناچاري و ضعف گفتم
بله عزيزم _ چشم عزيزم
Wednesday January 9, 2008 - 01:54pm (IRST) Permanent Link | 16 Comments
يك نعلبكي پر از هويج
روزي كه به مامان كار با اينترنت و كامپيوتر رو ياد ميدادم فكر نمي كردم كار به اينجاها مي كشه
چي شده ؟
بگير كه اومد
داخلي _ شب حدود ساعت 1.30 بامداد
مامان بالاخره ميذار 10 دقيقه بشينم پاي كامپيوتر كامنتامو چك كنم _
مگه نمي بيني دارم چت مي كنم _
خوب اين كارو از ساعت 10 شب كه نشستي پاي كامپيوتر داري مي كني _
نه اول اي ميلم رو چك كردم بعد جواب كامنتا يي رو كه واسه ام گذاشتن رو دادم وتازه يه يك ساعتيه دارم چت مي كنم _
آهان خيالم راحت شد فكر كردم از اول يه بند داري چت ميكني ! حالا با كي داري چت ميكني؟ _
با محمد وحميد _
چشمام گشاد شد
ببخشيد با دو تا پسر!؟ _
برگشت يه نگاه عاقل اندر صفي بهم انداخت و گفت : محمد پسر خالته
حميد اونوقت كيه ؟ _
يه پسره اس تو تبريز كفش فروشي داره . بيست و پنج سالشه . چند بار واسه ام اسمايل (لبخند) فرستاد الان صفحه اش رو باز كردم ديدم مسنجرشم روشنه گفتم يه گپي بزنم ببينم چطور پسريه _
چشمم روشن ...مامان خانم اگه به بابا نگفتم _
برو بچه پررو _
در حاليكه ميشينم بغل دستش مي گم
خوبيت نداره مادر جان اختلاف مي افته تو خونواده ... حالا چي دارين بهم مي گين _
سريع پنجره حميد رو ميني مايز كرد و گفت
هيچي بچه قرتي اول داشت دري وري مي گفت بهش گفتم بزنه به چاك , حالا داره موس موس مي كنه كه تو 360 اكسپتش كنم _
ديگه چي ...كم كم بفرما يه سر هم به سايتهاي سكسي بزن _
آهان خوب شد گفتي اين ضد فيلترتون همينه كه روش عكس آتيش داره !!!؟ _
قربونه چشاي بادومي ات برم من با اون ميرم تو سايت هاي سياسي _
پوزخندي زد و گفت : تو تمپ و داكيومنت آدرس ها فايل هاي سايت هايي كه مي رين مي مونه
ديگه از كوره در رفتم : پا مي شي يا نه , فضول
پنجره مسنجر حميد رو باز كرد ودودستي بدون اينكه به كي بورد نگاه كنه نوشت : فردا شب همين ساعت بعد هم فونت رو عوض كرد و به انگليسي نوشت :" باي" ومحكم كوبيد رو اينتر
Saturday December 8, 2007 - 06:49pm (IRST) Permanent Link | 13 Comments

Add به باغ هويج خوش آمديد to your personalized My Yahoo! page:

Add to My Yahoo!RSS About My Yahoo! & RSS
1 - 5 of 12 First | < Prev | Next > | Last