نه من ، نه پدرام ، نه پويان ونه چنگيز هيچ كدوم حتي حال اينكه بريم آهنگ رو عوض كنيم نداشتيم
تريسي چاپمن بيچاره انقدر ترك هفت رو خونده بود كه داشت جر مي خورد
برف فطيري باريده بود و ما چهار تا كار و زندگي رو تعطيل كرده و چند ساعتي مي شد كه همينطور لم داده بوديم روي مبل و بروبر به هم نگاه مي كرديم
از سر بيكاري اول دست كرديم تو دماغامون و هر چي آشغال بود در اورديم و پرت كرديم طرف همديگه . بعد كه ديگه چيزي براي عرضه نداشتيم هر از چند گاهي يكي حرفي ميزد يا جوكي ميگفت و بقيه بدون هيچ احساسي بروبر نگاش مي كردن . ديگه كم كم داشت هوا تاريك مي شد و دعوا سر اين بود كه كي برق رو روشن كنه كه ديديم در ميزنن
پدرام گفت : شهروز نزديكي برو در رو وا كن
به من چه مگه خونه منه _
چنگيز ؟ _
منم كه خوابم _
پويان ؟ _
بزرگتري گفتن كوچيكتري گفتن _
دوباره در زدن
چنگيز گفت كيه كه داره جاي زنگ ، در ميزنه
پويان گفت حتما همسايه هان ديگه
هنوز جمله رو كامل نگفته بود كه چهارتامون مثل برق گرفته ها پا شديم كه بريم در رو وا كنيم چون تو يه لحظه هر چهار تامون يادمون افتاد كه سه تا دختر دانشجو همسايه جديدشونن
چنگيز با يه شيرجه پريد پاي من رو گرفت كه از همه به در نزديك تر بودم و جفتمون خورديم زمين پدرام ميز رو چپ كرد كه جلوي راه پويان رو بگيره ( هر چند كه كار اضافه اي بود چون پويان فراخ تر از اين حرفاست كه به خاطر دختر از جاش تكون بخوره ) و از رو سر من و چنگيز پريد و در حالي كه ان دماغ چنگيز به پيشوني اش چسبيده بود در رو باز كرد و با خود شيريني سلام كرد
دختر بيچاره كه از شنيدن سر و صداهاي تو خونه يه ذره وحشت كرده بود گفت
سلام ، من همسايه بغليتون هستم ممكنه ماشينتون رو از جلوي در بردارين ما داريم برف بازي ميكنيم هي گوله برف مي خوره به ماشينتون و صداش در مي آد
پدرام گفت باشه و رفت سوييچ رو برداشت و پنجره رو باز كرد كه از همون بالا صداش رو قطع كنه . يه نگاه به پايين انداخت و گفت : بچه ها بيايين
رفتيم لب پنجره ديديم دو تا از بچه هاي آپارتمان كه خيلي ازشون بدمون مي اومد با دو تا از دوستاشون دارن با اين سه تا دختر برف بازي ميكنن
پدرام گفت : اينا دو هفته نيست كه اومدن تو اين آپارتمان اين نره غولها كي مخشون رو زدن ؟ زور داره بچه ها بيايين بريم دهنشون رو سرويس كنيم
سه تايي كاپشنامون رو پوشيديم و رفتيم تو بالكن و شروع كرديم به هو و مسخره كردن پسرها . اول چپ چپ نگاهمون كردن بعد كه يه ذره بهشون فشار اومد خواستن با گوله برف بزننمون كه چون طبقه چهارم بوديم دستشون بهمون نمي رسيد و ما هم يواش يواش گستاخ تر شديم
نتركي گنده بك .... پونك رو گه بر مي داره _
عنايت ( اسم يكيشون عنايت بود ) گربه پريد رو خا ....!!!ا
يهو چهارتاشون پريدن سمت در كه بيان بالا مارو بگيرن بزنن ، ما سه تا هم رفتيم سمت در و هر چي قفل و بست بود انداختيم و وايساديم پشت در . صداي بالا اومدنشون از تو راه پله داشت كل ساختمون رو مي لرزوند . تا رسيدن شروع كردن به مشت زدن به در
اگه وجود داريد در رو وا كنين _
عمرا _
وقتي ديدن در رو باز نميكنيم با تنه به در مي زدن كه در رو بشكونن . ما سه تا كه از ترس جيكمون در نمي اومد پريديم سمت در و از پشت گرفتيمش كه از جا كنده نشه
پدرام داد زد : پويان بيا كمك
پويان كه تو اين مدت از جاش تكون نخورده بود پرسيد : چيزي شده !!!؟
ديگه داشتيم اميدمون رو از دست مي داديم كه فكري به خاطرم رسيد
عنايت جان يه لحظه گوش كن ببين چي ميگم _
چي مي گي ؟ _
قربون هيكل ورزشكاريت برم اگه در بشكنه كه ما زنگ ميزنيم 110 مياد به جرم تجاوز به حريم ميگيره ميبرنتون . بالاخره ما با هم يه جورايي همسايه ايم و قراره كه سالهاي سال با هم زندگي كنيم
حس كردم كلماتم آرومشون كرده
خب بعد ؟ _
ادامه دادم : ببين همه اش به خاطر دختراس كه بهتون چرت و پرت گفتيم . شما بيخيال ما شيد ما هم بيخياله دخترا ميشيم . مال شما !!!!!!ا
چند لحظه سكوت برقرار شد ، انگار كه داشتن دو دو تا چهار تا ميكردن . بالا خره عنايت گفت
ولي اين دليل نميشه كه با هم رفيق بشيم ، حواستون جمع باشه _
من كه داشتم به بازوهاي كت و كلفتش فكر مي كردم گفتم : نه خيالت تخت باشه
رفتن
چنگيز در حالي كه بازوش رو ميماليد گفت :شهروز ولشون ميكردي مي اومدن تو يه كتك مفصل مي زديمشون خيلي وقته كسي رو يه گوشماليه حسابي ندادم
گفتم : چنگيز جان من به خاطر خودشون راهشون ندادم ، ميكشتيمشون
پدرام گفت : مي دونم ولي خداييش حريفشون بوديم
گفتم : آره ولي ارزشش رو نداشت كه به خاطر سه تا دختر شل و پل بشن ، خدا رو خوش نمياد
مثل سه تا رفيق واقعي و همدل رفتيم نشستيم سرجاهامون پيش پويان
پويان پرسيد : حالا جريان چي بود ؟
پدرام گفت : خفه شو بابا
چنگيز گفت : آقا شام رو چه كار كنيم ؟
من گفتم : معلومه ديگه پول مي ديم پويان كه از صبح هيچ كاري نكرده ميره مي خره
پويان گفت : آره فكر خوبيه اگه قراره گشنه بمونيم
چنگيز گفت : پس هر كي دنگ خودش رو بده پويان بره زنگ بزنه غذا بيارن
پويان گفت : حرفي نيست فقط تلفن رو بياريد اينجا من خودم زنگ ميزنم
من گفتم : زحمت ميشه ... پدرام اون ان دماغ رو از رو پيشونيت پاك كن وقتي شام ميخورم نمي خوام از اشتها بيافتم
پدرام گفت : آره اينطور كه پيش مي ريم خيلي هم شام مي خوريم
پويان گفت : آقا يكي نمي خواد موزيك رو عوض كنه
...........