ah ke in tor...
من بدجنسم.زبانم را بیرون می آورم و میگذارم دانه های برف دل خوشانه بشینند روی پرزهای زبان سرخ درازم تا من بدجنسانه در دلم به آب شدنشان بر روی زبان درازم بخندم" ای دانه های احمق لعنتی شما هم گول زبان مرا خوردید؟"
من بدجنسم.زبانم را بیرون می آورم و دم سگ را می کشم,سگی که اولین بار با دیدن زبان باریک درازم مشتاقانه آن را لیسید-اولین بوسه اش شاید- حال که او هم در این گرمای نکبت بار خرداد ماه به تعبیر آن هایی که مثل من و او زبانی دراز ندارند از تشنگی زبانش را بیرون اورده و له له میزند با بلعیدن آگاهانه یا نا آگاهانه ی این دانه های برف دل خوشانه به خر کردن موجودی احمق تر از خودش می خندد؟
بر می گردم تو و در را به روی سگ می بندم و می گذارم تا در گرمای خرداد ماه زیر بارش برف بلرزد و به او هم می خندم:"فکر کردی من به خاطر یک دم جنباندنت تو را به خانه ی خود راه خواهم داد؟"من بدجنسم.قهقه میزنم و در را چنان می کوبم که صدای قهقه ی خودم را نشنوم.
قهوه را آماده می کنم.ظرف شکر را می گذارم روی میز وبسته ی سیگار را هم کنارش. شومینه را روشن میکنم دراز می کشم روی زمین و پاهایم را می گذارم روی لبه ی چوبی بالای شومینه و غرق در لذت موسیقی دلپذیری که می شنوم چشمانم را می بندم.صدای واق واق یخ زده ی سگ به من می فهماند که آمده است.نگاهی به خودم در آِینه می اندازم با دست فر جلوی موهایم را پیچش بیشتری می دهم و زبان دراز سرخم را روی لبانم میکشم تا لبانم قرمزتر شوند. در را باز میکنم و دسته گل بزرگی را که به طرفم دراز شده میگیرم سرم را لا به لای گلها فرو می برم و نفس عمیقی میکشم.می خندد,سرم را می بوسد و می گوید:"می دونم بوی این گلها رو از همه بیشتر دوست داری"و من بدجنسانه در دلم به او می خندم که نمی داند من تنها عطر تن خودم را دوست دارم.
می گوید عجب جهنمی است از گرما و من با لبخندی تایید امیز نگاهش می کنم و تنها می گویم پالتویت را بده من.پالتویش را میدهد و شال گردنش را باز میکند می گذارد روی صندلی .دستم را می گیرد و من را می کشد طرف خودش.موهایم را با دست چپش می زند پشت گوش راستم.هیچ وقت نفهمید که من گوش چپم حساس است.می گوید" ای کاش ضبط داشتی تا آهنگ گوش بدیم" و من آرزو می کنم زودتر ساکت شود,اخر به آهنگ مورد علاقه ام رسیده ام و صدای او نمی گذارد که خوب از آن لذت ببرم.اما نمی شود...صدای نفسهایش نمی گذارد خوب گوش بدهم ناچار استاپ می زنم و باقی آهنگ را می گذارم برای بعد از رفتنش.و به هر چیزی فکر می کنم جز به او.
بس است.هرزگی تمام شد.برایش قهوه اش را می آورم و او در حالی که پکی به سیگارش می زند شکر در قهوه اش می ریزد, منتظرم که مثل همیشه یک قاشق و نصفی بریزد نه کمتر و نه بیشتر.اما این بار 3 قاشق می ریزد و من بدجنسانه لبخند می زنم. جمله ی همیشگی اش را تکرار می کند:" بعد از این هیچ چیز بیشتر از قهوه ی داغ و سیگار نمی چسبد" و به خیال خودش پک عمیقی به سیگارش می زند اما من می دانم که او چس دود می کند . من مثل همیشه سیگار را از دستش می گردم و وقتی به او بر میگردانم جای لبهای قرمزم ته سیگار سفیدش مانده است و او با ولع پک میزند.
سیگارش که تمام شد کتش را می پوشد ,شال گردنش را می بندد.آدامس دارچینی را در دهانش می گذارم و او یک بوسه بر گونه ام می زند.نمیداند که من بوسه بر روی پیشانی ام را دوست می دارم.
او را تا دم در همراهی می کنم.وقتی که او دور میشود من با نوک انگشتهایم برایش بوسه ای می فرستم و بدجنسانه می خندم. خم می شوم و آرام پشت گوش راست سگ را می خارانم,می دانم که او هم مثل من گوش چپش حساس است اما من این سگ رافقط به خاطر وفاداری اش می خواهم ,به خاطر واق واق هایش در هنگام نزدیک شدن او به خانه ام,و گاهی هم برای پارسهایش در تنهاییم.همین.و برای این, خاراندن گوش راستش کفایت می کند.پس من بی رحمانه زیر گوش راستش را می خارانم و در جواب نگاه ملتمسانه اش فقط آرام میگویم"می خوام یه چیزی رو بهت بگم.فقط به تو میگم.هر چی باشه من و تو به خاطر زبون دراز بلندمون از یه تخمیم.هیچ وقت به گوش چپشون کاری نداشته باش." زوزه ای میکشد و من در را محکم به روی پوزه اش می بندم.
آهنگم را دوباره پلی می کنم .روبدوشامم را در می اورم و لخت می رقصم...می چرخم و می چرخم و می چرخم.برای خودم قهوه می ریزم و تلخ می خورم بدون یک قاشق و نصفی شکر.کنار لبه ی پنجره می نشینم.دهانم را به شیشه می چسبانم و ها میکنم و شیشه یخ می زند.دخترک ساختمان روبرویی مبهوتانه من را نگاه میکند.پنجره را باز می کنم و برایش زبان سرخ درازم را بیرون می آورم.می دانم که همه چیز را دیده است اما من بدجنسانه می خندم و میگویم به تخمم. مادرش می آید تا به او چیزی بگوید اما مرا می بیند که لخت پشت پنجره ی یخ بسته ام نشسته ام و در حالی که آرام قهوه ی تلخم را هورت میکشم با دست موهای پر پیچ و تابم را می دهم پشت گوش چپم..بینشان سکوت است و من با لبخندی ملیحانه مادر و دختر را نگاه میکنم تا آنکه دخترک با خونسردی می گوید"مامان یه لیوان شیر کاکائوی داغ می خوام,تلخ" و مادرش بدون پلک زدن هم چنان مرا نگاه می کند.با عصبانیت پرده را می کشد و دخترک بدجنسانه به حماقت مادرش لبخند می زند.او هم بازی را برده است.
من هم از کنار پنجره ی بدون پرده ام بلند می شوم.من بدجنسم اما رو بازی میکنم.
شیر آب داغ حمامم را تا ته باز میکنم کمی هم شیر آب سرد.راه آب را می بندم تا وان حمامم پر شود.تلفن را می گذارم کنار وان .در وان آب داغ دراز میکشم و به خودم نگاه میکنم در آینه ی سقف ,در آینه ی روبرو و در آینه ی پشت سرم. به خانه اش زنگ میزنم.از خانه ی من تا خانه ی او راهی نیست,تا الان باید رسیده باشد.کسی بر نمی دارد.همان طور که انتظار داشتم. من بدجنسانه در خانه ی خالی خودم به جفتشان می خندم و دلم را خوش میکنم به خر کردن موجوداتی احمق تر از خودم.
زنگ ششم...و بعد پیغام گیر...می خواهم برایش پیغام بگذارم ...برای انکه صدایش حتی روی پیغام گیر را نشنوم موسیقی را بلندتر میکنم...بیییییییب....
"میدونی...یک ماه و نیمه که واسه من اتفاقی نیفتاده.."خنده ی احمقانه ی جلفی سر می دهم"می دونی که منظورم چیه..."و دوباره خنده ای جلف..."به هر حال خواستم که بدونی و حواست جمع باشه .تو حامله ای!فهمیدی؟؟حامله ای!"
گوشی را میگذارم و برای خودم در سقف,در روبرو و در پشت سرم زبانم را در می آورم و بدجنسانه می خندم.
پی نوشت:نقاشی از غزال امینی
گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟
آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی,روی تو را کاشکی می دیدم
شانه بالا زدنت را-بی قید
و تکان دادن دستت که-مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که
عجیب!عاقبت مرد؟-
افسوس-
کاشکی می دیدم-
من به خود می گویم
"چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد؟"
برف روی مژه هایش نشسته بود.نوک دماغش سرخ سرخ شده بود.دستهایش هم آن قدر یخ کرده بود که دیگر حتی توانایی تکان دادن انگشتانش را هم نداشت.با زحمت دستهایش را بالا آورد و به لبهایش نزدیک کردتا با نفسش آن ها را گرم کند اما حتی نفسش هم سرد بود.کتش را محکم تر به خودش پیچید و دستانش را زیر بغلش گذاشت..
سعی کرد حرکت کند تا پاهایش گرم بشوند اما پاهایش از شدت سرما سر شده بودند.به ساعتش نگاه کرد...از خیابان روبرو خانم معلم ریاضی آمد.این اسمی بود که خودش روی خانمه گذاشته بود.هیکل درشت ،ابروهای پر پشت و چانه ی محکمش او را شبیه معلم ریاضی کرده بود.هر روز همین ساعت خانم معلم ریاضی از این خیابان رد میشد. از خیابان روبرو می آمد بالا
،دم دکه ی روزنامه فروشی می ایستاد،یک روزنامه همشهری می خرید با یک بسته آدامس بعد میرفت توی ایستگاه اتوبوس می نشست ،یک آدامس می گذاشت دهانش ،تای روزنامه را باز میکرد یک نگاه به تیترها می انداخت ...اتوبوس می رسید سوار میشد و میرفت.
همان طور که اتوبوس دور می شد با خودش فکر کرد:"لابد الان میره خونه شومینه رو روشن میکنه ،دخترش براش چایی دم کرده میشینه جلو شومینه پیش دخترش و با هم چایی میخورن"
...........دستانش یک کم گرم تر شده بود!
با احتیاط توی برف قدم بر میداشت.آن قدر خسته بود که حوصله ی درست راه رفتن را نداشت.با هر یک سکندری که می خورد پایین مانتوی بلندش خیس میشد.قدمهایش را کند کرد و دم دکه ی روزنامه فروشی ایستاد.خم شد تا یک همشهری بردارد که دیدتش.مثل همیشه آن دست خیابان ایستاده بود ،دماغش حسابی سرخ شده بود معلوم بود حسابی سردش است.با خودش فکر کرد"طفلک تو این سرما همیشه منتظر کی وامیسته" یاد دختر خودش افتاد که الان زنگ مدرسه اش می خورد و تک و تنها باید میرفت خانه.
آدامس و همشهری را برداشت و رفت توی ایستگاه اتوبوس نشست.آدامس را در آورد و شروع کرد به جویدن .تای روزنامه را باز کرد و دوباره با خودش فکر کرد:طفلکی!
در میان سفیدی وهم انگیزی که همه جا رادر بر گرفته بود کفشهای قرمز دخترک را دید.روی اسم دخترک خیلی فکر کرده بود، انواع و اقسام اسمها اما هیچ کدام به نظرش خوب نبود...آرامش ،شاید ،به خاطر آرامش و خونسردی بی نظیرش..اما باز هم نه!آخر سر به این نتیجه رسیده بود که دخترک کفش قرمز را باید در دسته ی "بی نام ها"قرار بدهد.دخترک کفش قرمز..همین نقطه سر خط. به هر حال دخترک زیاد برایش مهم نبود مهم آن کفشهای آبی بود...به فاصله ی چند ثانیه کفشهای آبی را دید:پسر هم رسیده بود.برای پسراز قصد اسم انتخاب نکرده بود به نظرش خود کلمه ی "پسر" اسم خوبی بود که معانی متعددی هم داشت.
دخترک کفش قرمز مثل همیشه رفت توی ساندویچی.
میدانست که الان یک هات داگ سفارش میدهد با کوکا اگر نباشد سوناپ.با بی حوصلگی کیف مدرسه اش را پرت میکند روی صندلی بغلی..یک کتاب در می آورد و با بی صبری منتظر غذایش مینشیند..هات داگ که میرسد مقدار زیادی سس قرمز میریزد رویش و حین خوردن غرق خواندن میشود.
پسر مثل همیشه بیرون مغازه ایستاد ،یقه ی کتش را زد بالا ،دستهایش را کرد توی جیبش و پایش را تکیه داد به دبوار.درست به اندازه ی این که تا 50 بشمری ،نه کمتر و نه ییشتر ،پسر سرش را آورد بالا و توی چشمانش زل زد.با نگاه پرسشگر پسر را نکاه کرد ،مثل همیشه .پسر هم نگاهش کرد و بهش لبخند زد ،مثل همیشه.چند دقیقه به هم زل زدند تا دخترک کفش قرمز آمد بیرون.با دستمال لبهای سسی اش را پاک کرد نگاهی به پشت سرش ،به کفشهای آبی ،انداخت و راهش را گرفت و رفت.
میدانست تا 30 ثانیه دیگر از جلویش رد می شوند.شروع کرد به شمردن1..2...3........30..دخترک کفش قرمز مثل همیشه پیچید توی دومین کوچه ی سمت چپ پسر هم از جلویش رد شد ،نگاهی به دماغ سرخش انداخت چشمکی زد و رفت به سمت دومین کوچه ی سمت چپ....
پلکهایش را به هم زد.کمی از برفهای روی مژه هایش ریخت.به دستانش نگاه کرد سرخی شان کمتر شده بود....
خانم معلم از خانه ی آجری با سقف قرمز آمد بیرون.برف شدید تر شده بود.با خودش فکر کرد بهتر است دیگر تدریس خصوصی نگیرد.تو این سرما پیاده برگشتن کار سختی بود داشت به.به چای ای فکر می کرد که دخترش برایش دم کرده بود و به شومینه ی گرم..پراید آلبالویی رنگی با سرعت از کنارش رد شد و گل و لای خیابان را به تن سردش پاشید.دستش را بالا آورد و داد زد"هی آقا چه خبرته؟"اما ماشین خیلی وقت بود که دور شده بود.
برف روی سرش را تکاند.احساس کرد خیلی شبیه آدم برفی شده ولی به اندازه ی قبل سردش نبود...
* * * * * * * * * * * * * * *
خانم معلم رسید به خانه ی خودش.پسر با کفشهای آبی را دید که داشت توی کوچه قدم می زد،مثل همیشه.با خودش گفت"معلوم نیست هر روز منتظر کی می ایستد توی این سرما..پسره ی الاف"
کلید را در سوراخ اپارتمان چرخاند.در با صدای غیژی باز شد.کفش های خیس قرمز دخترش دم رختکن بود.....
* * * * * * * * * * * * *
حالا برف شدید تر شده بود.برای بار صدم به ساعتش نگاه کرد.توی سکوت برف صدای چرخهای ماشینی را شنید که نزدیک می شد اما نمیتوانست آن را ببیند.چشمهایش را که لایه ای از برف رویشان نشسته بود باریک کرد تا ببیند..خودش بود:پراید آلبالویی رنگ بهش نزدیک می شد.لبخندی زد و دستانش را به دهانش نزدیک کرد:هاااااااااااا.........
زیپ کتم رو میکشم بالا ,شال گردنمو دور گردنم محکم میکنم,دستکشهامو دستم می کنم و با خوشحالی پاهام رو میکنم تو برفها..توی برف های آب شده و گل آلود و با خوشحالی راه میرم!صدای شلپ شلپ برف آب شده ی گل آلود زیر پام رو دوست دارم...شلپ شلوپ..شلپ..شلوپ....صدای گرسنگی شکمهامون با صدای شلپ شلوپ برف آب شده ی گل آلود زیر پاهام تو گوشم میپیچه...یه هات داگ داغ تو سرما خیلی می چیسبه!به صدای جویده شدن غذام گوش میدم و شلپ شلوپ پاهای گرمم روی برف آب شده ی گل آلود سرد!
صدای شلپ شلوپ توی صدای قهقه هامون گم میشه..میخندیم..دستمون رو میندازیم دور هم و با دهن آهنگ پت و مت رو میزنیم.2تا پسر از روبرو دارن میان یکیشون با ذوق به دوستش میگه پت و مت!!!!!!!!!!!!و قهقهه میزنه.پت و مت میزنیم و ...شلپ شلوپ...شلپ شلوپ..............."خانم یه فال میخری؟؟"سرمو خم میکنم...پسر بچه ی کوچولو که 6 7 سال بیشتر نداره داره نگام میکنه..به چشماش نگاه میکنم و به خونه ای فکر میکنم که الان باید توش صدای پت و مت بپیچه.دستم رو دراز میکنم تا یه فال بردارم و...احساس میکنم...لرزش سهدهی کوچکشو احساس میکنم...لرزه ی بند بند اعضای بدنش رو...سرمای قلب یخ زدش رو و سرمای اتاقکی که هیچ وقت صدای پت و مت توش به گوش نمی رسه!
دیگه صدای شلپ شلوپ رو نمیشنوم فقط توی سرم میپیچه"خانم یه فال میخری؟"