Yahoo! 360° News | Beta Feedback
Start your own Yahoo! 360° page

Boss

Top Page  |  Blog  |  Friends  |  Lists

  • Work: ITRC
  • School: University Of Tehran

Add

Boss is not connected to you in Yahoo! 360°.

Last updated Wed Jan 30, 2008 Member since June 2006

...

1 - 5 of 91 First | < Prev | Next > | Last

Boss's Blog Full Post View | List View

از بس که زدم به شيشه‌ي تقوي سنگ/وز بس که به معصيت فرو بردم چنگ/اهل اسلام از مسلماني من/صد ننگ کشيدند ز کفار فرنگ

ايده ي منو مي دزدي؟
ديگه خيلي واسم عادي شده بود که يه ايده اي رو که بهش فکر کردم تو يه مقاله‌اي که از يک ماه تا يکسال پيش چاپ شده بود ببينم. امّا اين ديگه خيلي شاهکاره:‌دوتا ايده که با کلّي بحث بهش رسيديم و روش کار کرديم در دو روز اخير ديديم تجاري شده! اينجا چه خبره؟‌اگه قضيه هنوز دانشگاهيه پس اين محصولا اين وسط چي ميگه؟ اگه ملّتي که مقاله چاپ نمي کنن اين کار رو جلو بردن که ما بيخيال شيم بريم سراغ يه چيز ديگه!
پ.ن: باز خوبه محصولش 2007 و 2009 در اومده. حداقل دو باره مي تونم به خودم دلداري بدم:‌باشه پسر حداقل مطمئن شدي رو مسيردرستي!

Tuesday April 14, 2009 - 03:57pm (IRST) Permanent Link | 0 Comments
يک خاطره از امروز
خوش خوشک تو خيابون 16 آذر قدم مي‌زدم. يه دانشجوي سال اوّلي يا بهتر بگم يه تازه فارغ شده از دبيرستان!‌
فارغ از غم دنيا داشتم سرپاييني 16آذر رو پايين مي‌آمدم که يکهو يه مرد با ميکروفون جلوم ظاهر شد. داشت ميومد طرفم که همکار فيلمبردارش رو هم ديدم. بعدها فهميدم که در زمان‌هاي خاص ديدن اين آدم‌ها جلوي در 50 تومني اصلاً‌ عجيب نيست!‌
با اين خيال که:‌"همه‌ي مصاحبه‌ها تشريفاتيه!‌حتماً‌ الان بهم ميگه که ميخاد راجع به چي بپرسه و من چي بايد بگم!" با اعتماد بنفس جلوش وايسادم. طرف هم نگذاشت و نبرداشت گفت:‌ امروز چه روزيه؟‌من هم که شوکه شده بودم يه خورده فکر کردمو گفتم:‌ نمي‌دونم!‌ بعد طرف ادامه داد:"شما به عنوان يه دانشجو از دولت چه انتظاري داريد؟"(‌يا يه چيزي شبيه به اين) تازه دوزاريم افتاده بود!‌آخه آيکيو! روز 16 آذر تو خيابون 16 آذر در دانشگاه تهران آخه راجع به چي مصاحبه مي‌کنن؟‌طرف که ديد من مشغول فکر کردنم بيخيال شد و تشکر کرد و رفت!‌
پ.ن:‌حقيقتش اينه که من تا امروز صبح هم جزئيات قضيه رو کامل نمي‌دونستم تو تاکسي بودم که با توفيق اجباري از راديو اصل داستان رو شنيدم!‌درود بر دانشجو!‌البته اون طور که طرف تعريف مي‌کرد انگار اون بنده خداها همچين هم قصد شهادت نداشتند!‌قسمتشون شده
;)
Saturday December 6, 2008 - 11:40pm (IRST) Permanent Link | 2 Comments
Entry for September 05, 2008
Entry for September 05, 2008 magnify
خیلی دیر شده برای خبر دادن و تشکّر.
بالا سمت چپ:

امسال برخلاف تقریباً تمام سال های زندگیم دوستام در تولّدم شرکت داشتند یا به عبارت بهتر برام تولّد گرفتند! من که هر سال وسط تابستون و تک و تنها (البتّه از نظر دوستان وگر نه فامیل و خانواده که به بنده لطف دارند و هر ساله جشن تولّد برقراره.) متولّد می شدم امسال متأسفانه یا خوشبختانه وسط پروژه ها بدنیا آمدم. به حدّی که آزمایشگاه از همیشه شلوغ تر بود!!! و دوستان لطف کردند و تولّد گرفتند برام. از همین جا از همه ی دست اندر کاران این مراسم تشکّر می کنم هر چند که یک ماهی از واقعه می گذره.
پایین سمت چپ:

یک اتّفاق هیجان انگیز دیگه ای که امسال افتاد دیدن نام "سجاد فولادی قلعه" در روزنامه ها به عنوان رتبه ی یک کنکور ریاضی کارشناسی بود. من که مثل همه ی دانشجویان دانشکده با دکتر (بعد از این) کاظم فولادی قلعه آشنایی داشتم کلّی خوشحال شدم وقتی فهمیدم رتبه یک امسال برادر این برادر بزرگتر ما در آزمایشگاهه. کاظم نمونه ی اتمّ و اکمل نظم و ترتیبه به طوری که آدم هر چقدر هم منظم باشه با دیدن کاظم از خودش خجالت می کشه. بنابراین اصلاً بعید نبود که برادر کوچکترش با راهنمایی چنین برادری رتبه یک شه. نکته ی خیلی جالب در مورد این برادر کوچکتر اینه که: قبل از اعلام نتایج داشته به این فکر می کرده که تو مصاحبه به کدوم شبکه چی بگه!!! اینقدر این دوستمون مطمئن بوده که اوّل میشه! تو رو خدا میبنین؟ ایشون هم تصادفاً در مراسم تولّد شرکت داشتند.
سمت وسط:

مهمون دیگه ای که این تابستون رو در آزمایشگاه حضور داشت پیتره. پیتر (که هنوز نمی دونم فامیلیش چیه) از کشور آلمان برای گذروندن دوره ی کارآموزیش به آزمایشگاه ما اومده. از خصوصیات علمیش که خبر ندارم ولی تلاشش برای دیدن تک تک نقاط دیدنی ایران برام بسیار جالب و آموزنده بود. این بشر در مدّت حضورش در ایران با اینکه مشغول پروژه اش هم بود از یک جاهایی از کشور من بازدید کرده که من تا حالا اسمشون رو هم نشنیدم!!! واقعاً خجالت آوره وقتی از ما راهنمایی می خواد که فلان جا چه جوریه و چه طور میشه رفت و ... و ما بگیم نمی دونیم!!! این پسر که بر خلاف ظاهرش دو سال از من بزرگتره در زمینه ی ورزش هم بسیار پایه نشون داده: با تیم کوهنوردی دانشگاه رفته دماوند، با جمع دوستان تیم شنای دانشگاه تمرین می کرده و ... خلاصه دیدن سیستم زندگی یک آلمانی منظم هم تجربه ی خوبی بود که در این تابستان رخ داد.
سمت راست:

من درحال کیک خوردن. پشتم روی تخته جملات یادگاری دوستان هم پیداست.
خلاصه درسته که تابستان به معنی فراغتش برای من دو هفته است که شروع شده و از فردا هم تموم میشه ولی تابستون جالبی بود.

Friday September 5, 2008 - 05:33pm (IRST) Permanent Link | 8 Comments
Entry for August 08, 2008
قریب به سی دقیقه، طولانی ترین ناهاری بود که خوردم.
از گشنگی هم داشتم تلف می شدم.
ولی تندتر نمی شد!
وقتی دو دندون عقل رو با هم جراحی کنی،اونم ضربدری، همین میشه دیگه!
پ.ن: الان کاملاً بی عقل بی عقلم



Friday August 8, 2008 - 07:01am (IRST) Permanent Link | 3 Comments
(همه چیز را باید مزه مزه کرد(3
الحق و والانصاف خوب از پسش برآمدند! از پس بچه ی فضول و شیطونی مثل من که همش سوال می پرسید و وقتی می گفتند: "بعداً مفصل در این مورد صحبت خواهیم کرد!" هم ول کن نبود.
واقعاً ساختار مذهبی در حفظ سلسله مراتب و رده بندی اطّلاعات فوق العاده است. نمی دانم به خاطر سفارشات مبنی بر حفظ اسرار آل الله ص است یا اقلیّت بودن همیشگی شیعیان یا ؟
هیچ وقت یادم نمی رود آن زمانی را که نوار خلقت فلان استاد قاچاقی به دستم رسید. تک تک لحظاتش را می بلعیدم. کلّی کیف می کردم وقتی پازل کلّی در ذهنم شکل می گرفت. همه چیز به زیبایی در هم چفت می شد و کنار هم قرار می گرفت. باز هم کلّیّت، من کشته ی کلّیتم. و چقدر زیبا لباس دین بر قامت دنیا راست می آید. چقدر زیبا در چهارچوب دین می توان حقایق و وقایع دنیا را توصیف نمود.
البتّه دوستان و نزدیکان بر این امر واقفند که بنده تنها اهل شنیدن و لذّت بردن هستم تا مداقّه . چه برسد به عمل که از همه تهی دست ترم و در بازخواست مقصّر تر: که چه چیز هایی که شنیدی و ذرّه ای عمل نکردی.
همین طرز تدریس که جرعه جرعه حقایق و مطالب را در کامت می ریزند که لایه لایه در مخفی ترین اعماق وجودت رسوب کند و عقاید و رفتارت کم کم "دگر شکلی" بگیرد است که باعث می شود به لطف خدا برخی حقایق مثل روز برایت روشن باشد در حالیکه نمی دانی کی این یقین حاصل شده است؟
همین تدریس تدریجی است که هنوز هم حرف تازه ای برای گفتن به تو دارد و می توانی از لحظه لحظه ی فرمایشات استادت مبتهج شوی. یادم نمی رود که در اوج غرور نوجوانی که "ما می فهمیم، برای چه نمی گویند؟" همیشه طلبکار اساتید بودم ولی اکنون قدردان آن همه
حزامت هستم.
تو را از مسیری امن به بالای کوه می برند و بعد از مدّتی که به منزلگاهی امن رسیدی، خود می توانی دگر راه ها و بیراه ها را از بالا تشخیص داده و اجتهاد کنی و این حرکت تپه به تپه و یال به یال ادامه می یابد تا اگر مددی از جانب پروردگار برسد کم کم به قلّه ها نزدیک شوی. ودر این مسیر تو همواره هم شاگردی هم استاد هم مربی هستی هم متربّی هم معلمی هم متعلّم و این سیر تا زنده بودنت ادامه دارد.
خدایا به خاطر همه ی امکانات و شرایطی که به من عنایت کردی شکر!
خدایا به خاطر همه ی نعمات بزرگت که از فرط غرق بودن در آن ها نمیبینمشان شکر!
پ.ن: گفتم این شکر زبانی-نوشتاری را در این جا به جا آورم، باشد که جایگزینکی باشد برای شکر عملی ای که همواره بر ذمه ام است.
Saturday July 12, 2008 - 11:48pm (IRST) Permanent Link | 7 Comments

Add Boss's Blog to your personalized My Yahoo! page:

Add to My Yahoo!RSS About My Yahoo! & RSS
1 - 5 of 91 First | < Prev | Next > | Last