من تو را نمی شنیدم؛
تو را نمی دیدم
اما نا خواسته بخشی از معنای زندگی ام شده بودی
هاشوری زرد؛
بر نقطه ی طلایی بوم آن سال ها
یادت می آید؟
چقدر بی احساسی
انقد بی احساس شدم که تو متوجه قدرش شدی؟
امروز صبح
دوتا یا کریم داشتن با هم دعوا می کردن
می خواستم برم جدا شون کنم
اما اتوبوس داشت می رفت
چهل وپنج ساله گی
دوران عجیب غریبی از عمر آدمی ست
به وضوح میتوان احساس کرد
که به آخر همه چیز رسیده یی
یا به عبارتی
همه چیز به یک پایان رسیده است
دیگر کمتر خبری تورا به هیجان می آورد
این روزها
بی باورم؛حتی به عشق