Yahoo! 360° News | Beta Feedback
Start your own Yahoo! 360° page

҉ ☼ ♂ ްǻ°ß ♂ ☼ ҉ < Y! ID: keyvan_oo... >

Top Page  |  Blog  |  Feeds  |  Friends

Add

҉ ☼ ♂ ްǻ°ß ♂ ☼ ҉ is not connected to you in Yahoo! 360°.

Last updated Sun Feb 08, 2009 Member since March 2006

Azin be bad Injam !! ... Injam ke Dare baste Msihee !! Biyayn Yahoo ! ProFIle !!!--> Click here Reply

1 - 5 of 59 First | < Prev | Next > | Last

keyvan's blog Full Post View | List View

Nazar Bede Dash!!!

خواهر عزيزمان ندا . روحت شاد
خواهر عزيزمان ندا . روحت شاد magnify
بخواب اي خواهر نازم ندايم/ كه روح پاك تو گردد صدايم/
ندا دادي تو ما را با صداقت/ قسم بر آن نگاه بي گناهت/
كه رايت را بگيريم از سياهي/ كه همره ما نگرديم با تباهي/
كه همواره به ظالم ما بتازيم/ كه دائم جاودان راهت بسازيم/
بخواب اي خواهرم آرام آرام/ بخواب اي نو شكفته اي دلارام/
شهيد راه پاكي ها تو بودي/ مبارز با تباهي ها تو بودي/
تو كه هرگز نبودي خاك و خاشاك/ چرا افتاده اي اينگونه در خاك؟/
ندايم اي نداي سرزمينم/ صداي جاودان اين زمينم/
صداي تو شود داد دليران/ نداي تو شود فرياد

خواهر عزيزمان ندا . روحت شاد
--------------------------------
Tuesday June 23, 2009 - 10:10pm (IRST) Permanent Link | 0 Comments
لذت پسر بودن
لذت پسر بودن magnify



لذتِ خوردن ساندویچ فلافل مملو از کثافتِ بازار
لذتِ تماشای بازیِ ایران-بحرین در استادیوم آزادی
لذتِ حواله دادن اگزوز ِ خاور به نشیمن‌گاه داور
لذتِ سگ‌چرخ زدن در خیابان‌های تهران در ساعتِ ۲ نیمه‌شب
لذتِ ***بازی‌های کودکانه
لذتِ ویراژدادن در اتوبان با صدای کرکننده‌ی ضبط
لذتِ کوبیدنِ نارنجک به خانه‌هایِ بالاشهر
لذتِ شناکردن در جویِ آبِ کنار خیابان
لذتِ مایه‌گذاشتن از قسمت‌هایی از بدن در کل‌کل‌های احمقانه
لذتِ سیگار کشیدن در فضای این دانش‌گاه مزخرف
لذتِ "عمو" خطاب شدن
لذتِ "رفیق" خطاب کردن
لذتِ فوتبال، الک‌دولک، خرپلیس و جفتک‌چارکش در خیابان
لذتِ تماشایِ فرزندانِ باالقوه
لذتِ ۳۰روز ِ کامل روزه گرفتن
لذتِ با انگشتانِ دست ابراز ِ احساسات کردن
لذتِ پیراهن ِ آستین‌کوتاه پوشیدن
لذتِ در خیابان خوابیدن
لذتِ ۲دقیقه‌ای حمام کردن
لذتِ دعوا، لذتِ مثل خر کتک‌خوردن
لذتِ داشتن ِ موهای سیخ‌سیخی
لذتِ دو بوس ِ متقارن از گونه‌های سامان
لذتِ پریدن از "جوب" بدونِ نگرانی
لذتِ داشتن ِ یک کله‌ی کچل
لذتِ ایستاده "دستشویی کوچیک" کردن
لذت حال شما دخترارُ اینجوری گرفتن
شما چه لذتی میبری ؟
Sunday March 8, 2009 - 09:54pm (IRST) Permanent Link | 23 Comments
چند داستان كوتاه و جالب
چند داستان كوتاه و جالب magnify
ديوانه هستم اما احمق نيستم

مردي در هنگام رانندگي، درست جلوي حياط يك تيمارستان پنچر شد و مجبورشد همان جا به تعويض لاستيك بپردازد.
هنگامي كه سرگرم اين كار بود، ماشين ديگري به سرعت از روي مهره هاي چرخ كه در كنار ماشين بودند گذشت و آن ها را به درون جوي آب انداخت و آب مهره ها را برد.
مرد حيران مانده بود كه چه كار كند.
تصميم گرفت كه ماشينش را همان جا رها كند و براي خريد مهره چرخ برود.
در اين حين، يكي از ديوانه ها كه از پشت نرده هاي حياط تيمارستان نظاره گر اين ماجرا بود، او را صدا زد و گفت:
از ٣ چرخ ديگر ماشين، از هر كدام يك مهره بازكن و اين لاستيك را با ٣ مهره ببند و برو تا به تعميرگاه برسي.
آن مرد اول توجهي به اين حرف نكرد ولي بعد كه با خودش فكر كرد ديد راست مي گويد و بهتر است همين كار را بكند.
پس به راهنمايي او عمل كرد و لاستيك زاپاس را بست.
هنگامي كه خواست حركت كند رو به آن ديوانه كرد و گفت:
خيلي فكر جالب و هوشمندانه اي داشتي.
پس چرا توي تيمارستان انداختنت؟
ديوانه لبخندي زد و گفت:
من اينجام چون ديوانه ام. ولي احمق كه نيستم!

بازم هوش ايراني ها
همين چند هفته پيش بود كه يك ايراني داخل بانك در منهتن نيويورك شد و يك بليط از دستگاه گرفت. وقتي شمارش از بلندگو اعلام شد بلند شد و پيش كارشناس بانك رفت و گفت كه براي مدت دو هفته قصد سفر تجاري به اروپا را داره و به همين دليل نياز به يك وام فوري بمبلغ 5000 دلار دارد. كارشناس نگاهي به تيپ و لباس موجه مرد كرد و گفت كه براي اعطاي وام نياز به قدري وثيقه و گارانتي دارد و مرد هم سريع دستش را كرد توي جيبش و كليد ماشين فراري جديدش راكه دقيقا جلوي در بانك پارك كرده بود را به كارشناس داد و رييس بانك هم پس از تطابق مشخصات مالك خودرو بالاخره با وام آقا موافقت كرد آن هم فقط براي دو هفته، كارمند بانك هم سريع كليد ماشين گران قيمت را گرفت وماشين به پاركينگ بانك در طبقه پائين انتقال داد.
خلاصه مرد بعد از دو هفته همان طور كه قرار بود برگشت 5000 دلار + 15.86 دلار كارمزد وام راپرداخت كرد. كارشناس رو به مرد كرد و از قول رييس بانك گفت:
از اين كه بانك ما رو انتخاب كرديد متشكريم و گفت ما چك كرديم ومعلوم شد كه شما يك مولتي ميليونر هستيد ولي فقط من يك سوال برام باقي مانده كه با اين همه ثروت چرا به خودتون زحمت دادين كه 5000 دلار از ما وام گرفتيد؟
ايروني يه نگاهي به كارشناس بي چاره كرد و گفت:
تو فقط به من بگو كجاي نيويورك ميتونم ماشين 250.000 دلاري رو براي 2 هفته با اطمينان خاطر و با فقط 15.86 دلار پارك كنم.؟
!

اولين روز كاري
مردي به استخدام يك شركت بزرگ چندمليتي درآمد.
در اولين روز كار خود، با كافه تريا تماس گرفت و گفت:
" يك فنجان قهوه براي من بياوريد."
صدايي از آن طرف پاسخ داد:
" شماره داخلي را اشتباه گرفته اي. مي داني تو با كي داري حرف مي زني ؟"
كارمند تازه وارد گفت: " نه "
صداي آن طرف گفت:
"من مدير اجرايي شركت هستم، احمق"
مرد تازه وارد با لحني حق به جانب گفت:
" و تو ميداني با كي حرف ميزني بي چاره."
مدير اجرايي گفت: " نه "
كارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سريع گوشي را گذاشت
.

مرد جوان و كشاورز

مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر كشاورزي بود.
كشاورز گفت برو در آن قطعه زمين بايست.
من سه گاو نر را آزاد مي كنم اگر توانستي دم يكي از اين گاو نرها را بگيري من دخترم را به تو خواهم داد.
مرد قبول كرد.
در طويله اولي كه بزرگترين بود باز شد. باور كردني نبود بزرگ ترين و خشمگين ترين گاوي كه در تمام عمرش ديده بود. گاو با سم به زمين مي كوبيد و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را كنار كشيد تا گاو از مرتع گذشت.
دومين در طويله كه كوچك تر بود باز شد. گاوي كوچك تر از قبلي كه با سرعت حركت كرد. جوان پيش خودش گفت: منطق مي گويد اين را ولش كنم چون گاو بعدي كوچك تر است و اين ارزش جنگيدن ندارد.
سومين در طويله هم باز شد و همان طور كه فكر مي كرد ضعيف ترين و كوچك ترين گاوي بود كه در تمام عمرش ديده بود.
پس لبخندي زد و در موقع مناسب روي گاو پريد و دستش را دراز كرد تا دم گاو را بگيرد...
اما گاو دم نداشت!
نتيجه :
زندگي پر از ارزش هاي دست يافتني است اما اگر به آن ها اجازه رد شدن بدهيم ممكن است كه ديگر هيچ وقت نصيبمان نشود. براي همين سعي كن كه هميشه اولين شانس را بربايي.
Tags: چندداستانكوتاهوجالب
Wednesday February 4, 2009 - 08:33am (IRST) Permanent Link | 5 Comments
ComentsSzzZz Here .... !
ComentsSzzZz Here .... ! magnify
InJa CoMi BeDin ... !
Tags: s.a.b
Monday December 29, 2008 - 05:21pm (IRST) Permanent Link | 22 Comments
پنجم دي ماه 1382 بم
پنجم دي ماه 1382 بم magnify
در زلزله بم،‌ شهر نابود شد و شهر با خاك يكسان شد تنها شايد يكي يا دو تا ساختمان سالم مانده بود.
وقتي در بين خرابه ها قدم مي زدم دیدم که بر روي يك ديوار كاهگلي، عكس زني زيبا و خندان چسبيده بود كه زلزله هم نتوانسته بود خنده‌اش را به گريه تبديل كند و شاید صاحب عکس هم دیگر زنده نبود و ببیند عکسش هنوز بر روی دیوار پاربرجاست.
بعد از زلزله صحنه های غم انگیزی را که در آن عشق موج می زد می دیدی
مادری که بر جنازه دختر کوچکش بوسه می زد و نمی توانستی به او بگویی که دیگر دختری ندارد که او را مادر خطاب کند. مادر نمی توانست دخترش را به خاک بسپارد چون معتقد بود جای فرزند در آغوش مادر است.
جلو تر که می رفتی پدری را می دیدی که لالایی می خواند و جنازه دو پسرش را حمل می کرد .
پدر به کجا می رفت؟
کسی نمی دانست اما از قبرستان دور می شد تا مجبور نشود دو پاره تن خود را به زیر خاک بفرستد.
در آن گوشه شهر کودکی را می دیدی که با خوشحالی کیف مادرش را از زیر آوار پیدا کرده بود و در زیر سقف خانه که در زیر پاهایش روی زمین بود به دنبال مادرش می گشت تا به او بگوید که کیفش را پیدا کرده و قصد دارد تا برای خرید همراهیش کند و برای اینکه کمر مادر درد نگیرد بار او را حمل کند اما غافل از این که دیگر مادر توان بلند شدن، راه رفتن، خندین و حتی نگاه کردن به عزیز دردانه اش را ندارد.
کمی آن طرف تر مادران داغ دیده بر سر جنازه کودکانشان نشسته بودند با التماس از آنان می خواستند که چشمهای کوچک خود را برای آخرین بار بازکنند و به مادر خود لبخند بزنند و فقط یکبار دیگر مادر بگویند.
کسی نبود که بتواند به این مادران داغ دیده دلداری دهد و آنان را آرام کند چون یا خود مادرانی بودند که دیگر فرزند نداشتند و یا فرزندانی که آغوش گرم مادران خود را از دست داده بودند.
در گوشه دیگر به دور از هیاهوی شهری، جایی که سوت و کور بود کودکی آرام و معصومانه در زیر آوار خوابیده بود و دستان کوچکش را برای طلب یاری از خاک بیرون آورده بود اما کسی را نداشت که او را از زیر خاک بیرون بیاورد و خاک های صورتش را کنار بزند و به او لبخند زنان بگوید عزیزم چه بر سرت آمده!
برایش خانواده ای نمانده بود تا مانند دیگر کودکان بر سر جنازه اش گریه کند و او را با احترام و عشق به خاک بسپارد.
در آن طرف شهر بم، ارگ نیز سر خم کرده بود، ارگی که نزدیک به ۲۵۰۰ سال در مقابل سختی ها و مشکلات توانسته بود، استوار و پا برجا بایستد. ارگی با این عظمت هم نتوانست در مقابل این همه درد تاب بیاورد و سر خم نکند.
ارگ بم هنوز هم داغش تازه مانده و هنوز هم نتوانسته با این مصیبت کنار بیاید و همچنان سرش خم مانده است.
......روحشان شاد
Thursday December 25, 2008 - 01:56pm (IRST) Permanent Link | 18 Comments

Add keyvan's blog to your personalized My Yahoo! page:

Add to My Yahoo!RSS About My Yahoo! & RSS
1 - 5 of 59 First | < Prev | Next > | Last