چه بیتابانه میخواهمت ای دوریات آزمون تلخ زندهبهگوری! چه بیتابانه تو را طلب میکنم! بر پشت سمندی گویی نوزین که قرارش نیست و فاصله تجربهای بیهوده است! شامــلو
دل نا گفته ها، حرفهایی است که مجالی برای گفتنشان داده نشده است !
دلم براي كسي تنگ است
كه آفتاب صداقت را
به ميهماني گلهاي باغ مي آوُرد
و گيسوان بلندش را به بادها مي داد
و دستهاي سپيدش را به آب مي بخشيد؛
دلم براي كسي تنگ است
كه چشمهاي قشنگش را
به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت
و شعرهاي خوشي چون پرندهها مي خواند؛
دلم براي كسي تنگ است
كه همچو كودك معصومي
دلش براي دلم ميسوخت
و مهرباني را نثار من مي كرد؛
دلم براي كسي تنگ است
كه تا شمال ترين شمال
و در جنوب ترين جنوب
هميشه در همه جا، آه با كه بتوان گفت
كه بود با من و
پیوسته نيز بي من بود
و كار من ز فراقش فغان و شيون بود؛
كسي كه بي من ماند
كسي كه با من نيست
كسي ...
دگر كافيست.