گريه نميكنم، نرو. آه نميكشم ، بشين.حرف نميزنم، بمون. بغض نميكنم ببين
هنوز مي نويسم،پس هنوز هستم.
ديروز دانشگاه بودم، خيلي خلوت بود، سر جلسه دفاع نشستم و به نتايج جالب پروژه ي "رنگبري پساب با پوسته ي تمرهندي " گوش كردم، بعد رفتم سراغ پروژه ي خودم و دنبال نقطه ي دو فازي گشتم. بعد نشستيم دور هم سيالات خونديم و رفع اشكال كرديم. سيالات درس قشنگيه، مثل ترموديناميك، مثل شيمي فيزيك. وفتي سيالات تموم شد رفتيم پارك لاله، تولد گرفتيم و كيك خورديم و در كنار هم شاد بوديم و درباره خاطرات روزهاي قبل اين پارك حرف زديم. بعد من رفتم كلاس تابستوني! شب كه رسيدم خونه تاريك شده بود، تولد بابا بود دوباره كيك و كادو و شادي. خيلي خوش گذشت.
ديروز ديروز، از ساعت نه صبح رفتم خونه ي يه دوست هم درس تا با هم درس بخونيم، هر چي باشه امتحان داريم ديگه! خوب بود، خوش گذشت و درس خوندن خستمون نكرد، عصر كه اومدم خونه چهار ساعت با حامد پلي استيشن بازي كردم و حسابي داد و فرياد كرديم! شب تا دير وقت كتاب خوندم و به بازي كلمه ها فكر كردم، روز خوبي بود.
ديروز ديروز ديروز، صبح تا ساعت دوازده خوابيدم. بعد فيلم ديدم تا عصر كه هوا خنك بشه و برم پياده روي. راستي چرا امتحاناي ما عقب افتاد؟ عصر كه شد رفتم جلسه شعرخواني فروغ فرخزاد، اين جلسه ها رو دوست مي دارم. و همينطور شعرهايي كه تكرار و تكراري نمي شه. تازه فروغ رو بابت سرودن اين قطعه "و ذهن باغچه آرام آرام/ از خاطرات سبز تهي مي شود" وارد سياست كرديم! شب هم بيرون بوديم، خوش گذشت.
ديروز ديروز ديروز ديروز، هفت يا هشت ساعت با تلفن حرف زدم! بعد رفتم اينترنت وبلاگ گردي كرديم و نوشته هاي قبل از انتخابات آدما رو مي خوندم! كلي خنديدم به اينكه همه فكر مي كرديم مي شه همه جا رو سبز كرد. عصر با پسته و زعفران رفتم پيش يه دوست كه چند روز ديگه مسافره. خيلي خوب نبود، نگران بود و مي شه گفت محزون. مي گفت همه ي زندگيم شده سه تا چمدان و هشت گيگ عكس. از خاطرات مشترك گفتيم و سعي كرديم شاد باشيم. شب موقع خواب فكر كردم حتما دلتنگش مي شم، گريه كردم براي خاطرات مشتركي كه ديگه تنهايي بايد مرورشون مي كردم. يكي از عكساش رو از آلبوم بيرون آوردم و نگاه كردم بهش گفتم هنوز نرفتي دلم برات تنگ شده، چه برسه به وقتي كه بري! يادم نيست چقذر گريه كردم تا خوابم برد!
ديروز ديروز ديروز ديروز ديروز ، ناهار خورش چيني درست كردم، خوشمزه و لذيذ بود. بعد با بابا رفتيم دوتايي بستني خورديم و حرفاي پدرانه-دخترانه زديم.
ديروز ديروز ديروز ديروز ديروز، رو يادم نمياد
ديروز ديروز ديروز ديروز ديروز ديروز، رو هم يادم نيست
اما هزار و نود و چهار روز قبل رو يادمه، خيلي هم خوب يادمه، روز جالب و خوش طعمي بود. براي يادبودش فروغ مي خونم.
آن روزها رفتند
آن روزهاي خوب
آن روزهاي سالم و سرشار
آن آسمان هاي پر از پولك
آن شاخساران پر از گيلاس
آن خانه هاي تكيه داده در حفاظ سبز پيچك ها به يكدگر
آن روزها رفتند
آن روزهاي آشنايي هاي محتاطانه با رگ هاي آبي رنگ
دستي كه با يك گل
آز پشت ديواري صدا مي زد
ما عشقمان را در غبار كوچه مي خوانديم
ما با زبان ساده ي گل هاي قاصد آشنا بوديم
ما قلب هامان را به باغ مهرباني معصومانه مي برديم
و به درختان قرض مي داديم
و توپ با پيغام هاي بوسه در دستان ما مي گشت
و عشق بود ان حس مغشوشي كه در تاريكي هشتي
ناگاه
محصورمان مي كرد
و جذبمان مي كرد
در انبوه سوزان نفس ها و تپش ها و تبسم هاي دزدانه
آن روزها رفتند
آن روزها مثل نباتاتي كه در خورشيد مي پوسند،
از تابش خورشيد پوسيدند
و گم شدند آن كوچه هاي گيج از عطر اقاقي
در ازدحام پر هياهوي خيابان هاي بي برگشت
چند ساعت ديگه خورشيد اولين روز تابستان طلوع ميكنه و هنوز من نخوابيدم و هنوز ياد نگرفتم چه جوري با كلافگي بي خوابي كنار بيام! دلم گرفته، دلم عجيب گرفته....
دلم نميخواد به هيچ چيز فكر كنم، اما دوست دارم بنويسم، بنويسم كه همين نزديكي ها نشسته و تكيه داده به ديوار منو نگاه ميكنه و ميگه دروغ نگو! من سكوت ميكنمو فقط نگاهش ميكنم و باز هم نگاهش ميكنم و دوباره نگاهش ميكنم... بعد انگار از يك نردبان بالا ميره و نگاه من پشت سرش، ميرسه بالاي نردبان و بهم لبخند ميزنه و ميپرسه چرا دروغ گفتي؟ كلمه ها گلوم رو چنگ ميزنه و بازهم روزه ي سكوت.
چند تا كلاغ مياد و به رد نگاهم پارازيت ميندازه، بازم از نردبان بالا ميره و من احساس ميكنم نگاهم طاقت اين همه بلندي رو نداره روزهي سكوت رو افطار ميكنم و ميگم صبر كن، نرو، دلم براي نگاهت تنگ مي شه..... دوباره لبخند ميزنه و ميگه ديگه ديره! نگاهم لبخند را ثبت ميكند و آرام آرام به پايين سقوط ميكنه. خيره ميشوم به ديواري كه بهش تكيه داده بود، دست هام به ديوار نزديك ميشه و ديوار رو كمس مي كنه، دستهام داغ ميشه، انگار آتش ميگيره، توان فرياد كشيدن ندارم قطره اشكي از گوشه ي چشمم مي افته و آرام ميگم، آخه دل من خيلي تنگ ميشه.........
خورشيد طلوع ميكنه و ديگه شب نيست! ديوار اما تا ابد داغ ميمونه....
اين روزا شدم يه مثلث با سه ضلع
گوشه ي بالايي سمت راست صفحه تلويزيون يه روزشمار نوشته شده، كه دو تا بحث رو مطرح مي كنه. اول اينكه چند روز تا انتخابات مونده و دوم اينكه چند روز تا امتحان رياضي مهندسي مونده!
انتخابات اين دوه خيلي مهيج شده ولي ما امتحان داريم و محروم از حضور در صحنه شديم. با وجود اين باز هم رفتم در ساختن زنجير انساني از تجريش تا راه آهن شركت كردم. كلي هم بهم خوش گذشت. كار قشنگي بود ولي بازم ميگم ميرحسين راي نمياره!
فرداي انتخابات بايد امتحان رياضي مهندسي بدم كه خيلي سخته! تمام طول روز رياضي مهندسي مي خونم و حسابي خسته شدم. وقتي يه كم دقت مي كنم مي بينم توي زندگي هم قوانين رياضي مهندسي حاكمه، براي همينه كه زندگي گاهي سخت مي شه. نكته ديگه اينكه استاد درس رياضي مهندسي گفته اگه ميرحسين راي بياره، همتون با نمره خوبي پاس درس رو پاس خواهيد كرد
ضلع سوم مثلث اين روزهاي من جشن فارغ التحصيلي شده! وقتي به جشن فكر مي كنم دلم مي گيره، واقعا 4 سال گذشت! براي جشن فارغ التحصيلي برنامه ي ويژه داشتم. مغزم تير مي كشه. كلمه ها به هم گره مي خورن و يه طناب مي شه و مي پيچه دور گردنم، تا صدام در نياد........
آخرين شنبه آبان ماه اون سال رو يادت مي ياد؟ تو تلخ بودي و من بهت شكلات دادم؟ گفتم باشه براي يه وقت ديگه؟ حالا وقتش داره از راه مي رسه ولي نه ديگه منم، نه تو تويي! و اين حكايت غريبي است! بودن ها و نبودن ها، داشتنه ها و نداشته ها.....
یک دسته کلمه آشنا، آغشته به خاکستر خشک، خاطرات خیس کنار هم نشسته اند. کلمه هایی که منتظر جرقه بودند تا فوران کنند. هوای شهر خاکستری است یا چشمان من؟ دوست ندارم آسمان آبی نباشد. دیشب خواب دیدم ستاره ها افتاده اند روی زمین و مرده اند! وحشت کردم از در میان مردگان بودن. دیوانه وار در کوچه های تاریک و تو در تو می دویدم. انگار باران می بارید. با خود خیال کردم ماه در این مصیبت تکه تکه خواهد شد و خورشیذ رخت سیاه عزای ستارگان را بر تن کرده. صدای قار قار می آمد. از اعماق وجودم آرزو کردم بیدار شوم. قطره های باران بر تنم تازیانه می زدند، چه کرده ام که این همه باران لایقم شد؟ سزای قهر کیست؟ فریلد کشیدم فریادی از روی ترس، ترس از تاریکی، مرگ ستارگان، تکه تکه شدن ماه، رخت
سیاه خورشید. . ناگهان ماه مرا به نام خواند. سرم را بالا گرفتم، کامل بود و درخشان. باران قطع شد و آسمان کمی روشن تر. از ماه پرسیدم تو می گریستی؟ جواب داد من هرگز کنار خاطراتم نمی گریم. آسمات تاب دوری ستارگان را ندارد.....
از خواب پریدم گیج و وحشت زده و گنگ. اولین چیزی که به ذهنم دسید این بود، امروز چندم تقویم است؟
طعم گس چهارشنبه
بوی تمشک و خاکستر
عطر تنبور و فلوت
دیروز کبوتری از من سراغ تو را می گرفت
گفتم ، به سمت واژه های تردید
یادم افتاد از هفتم آسمان ندیدمت
و چه قدر دلم برایت تنگ شده
من اگر نخواهم با روزهای خدا صبوری کنم چه می شود ؟
نمی دانی چه قدر دلم گرفته
سه ساعت است عقربه ها اسیر یک اند
حالا من با این همه مرده ی سیاه چه کنم ؟
این جا همه چیز مرده
صندلی ، میز، اینه ، ستاره ، پنجره ، دیوار
حتی درای درون قاب و ماهی های درون آب
و من که از همه مرده ترم
اگر باور نمی کنی پاورچین و ساده کنارم بیا
و ببین که بوی کافور می دهم
آواز کلاغ سیاهی اتاق را بیش تر می کند
سیاه پوشانی که جای خرما قار قار تعارف می کنند
بنشین کنار مرگ من
و مرا ببوس تا دوباره زاده شوم
کسی برایم از شهریور کبوتری بال بسته آورده بود
بال هایش را که باز کردم
تو زاده شدی
بوی تمشک و خاکستر می اید
عطر تنمبور و فلوت
کاسه ی شب
پر از سکه های ستاره شده
ماه گدایی می کند
ونوس نی لبک می زند
نپتون فلوت می نوازد
این شب عجب ارتفاعی دارد
بنشین و برای زمستان
مثنوی بخوان
مرگ هم به لکنت افتاده
چشم هایم خاکستری شد
سیگارت را خاموش کن
زمستان هم
از دود خوشش نمی اید
نگذار قهر کند
راستی امروز چندم پرنده است ؟
چرا خوابم نمی اید ؟
کسی برایم مریم آورده ، کسی انار ، کسی ریواس
ولی من به کسی فکر می کنم که هیچ وقت جز دست هایش
چند روايت معتبر
گفتي دوستت دارم و رفتي. من حيرت كردم. از دور سايه هايي غريب مي آمد از جنس دلتنگي و اندوه و غربت و تنهايي و شايد عشق. با خود گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت. گفتم عشق را نمي خواهم. ترسيدم و گريختم. رفتم تا پايان هر چه كه بود و گم شدم و اين پيش از قصه ي لبخند تو بود.
جاي خلوتي بود. وسط نيستي. گفتي: هستم. نگريستم، اما چيزي نبود. گفتم نيستي. باز گفتي: هستم. بر خود لرزيدم و در دل گفتم نه، نيستي. اين جا جر من كسي نيست. بعد انگار گرماي تو در دلم ريخت. من داغ شدم، گر گرفتم تا گيج شدم. بعد لبخند زدي و من تسليم شدم. گفتم: هستي! تو هستي! اين من هستم كه نيستم. گفتي: غلطي. و اين هنوز پيش از قصه ي دست هاي تو بود.
حكايت عشقي بي قاف بي شين بي نقطه
اوايل كوچك بود. يعني من اينطور فكر مي كردم. اما بعد بزرگ و بزرگتر شد. آنقدر كه ديگر نمي شد آن را در غزلي يا قصه اي يا حتي دلي حبس كرد. حجم اش بزرگتر از دل شد و من هميشه از چيزهايي كه حجمشان بزرگ تر از دل مي شود، مي ترسم. از وقتي فهميدم ابعاد بزرگي اش را نمي توان با كلمات اندازه بگيرم يا در دوستت دارم خلاصه اش كنم، به شدت ترسيده ام. از حقارت خودم لج ام گرفته است. از ناتواني و كوجكي روح ام. فكر مي كردم هميشه كوچكتر از من باقي خواهد ماند. فكر مي كردم اين من هستم كه او را آفريده ام و براي هميشه آفريده ي من باقي خواهد ماند. اما نماند. به سرعت بزرگ شد از لاي انگشتان من لغزيد و گريخت.....
ديروز رفته بودم يه جايي، براي حرف زدن درباره نوشته هاي آدم ها و آدم هايي كه نوشته شدند. براي همين تصميم گرفتم دو نمونه از اون ها رو بزارم اينجا. دوست دارم دربارشون نظر بدين.