Yahoo! 360° News | Beta Feedback
Start your own Yahoo! 360° page

سرخوشی ِ بعد از نعشگی ......و باز هم خماری خماری خماری آه ازین خماری Reply

1 - 5 of 121 First | < Prev | Next > | Last

dionysos Full Post View | List View

هر چی باشه هممون بايد يک روز افترا شيم ديگه ÖI/\IìÐ

My immortal
My immortal magnify
I'm so tired of being here
من از بودن در اینجا بسیار خسته ام
Suppressed by all of my childish fears
سرکوب شده بوسیله تمامی ترسهای کودکانه ام
And if you have to leave
و اگر مجبور به ترک من هستی
I wish that you would just leave
من آرزو می کنم که تو هم اکنون ترکم کنی
Cause your presence still lingers here
زیرا وجود تو هنوز اینجا پرسه می زند
And it won't leave me alone
و مرا تنها نخواهد گذاشت
These wounds won't seem to heal
به نظر می رسد که این زخم ها التیام نخواهند یافت
This pain is just too real
این درد بیش از حد واقعی است
There's just too much that time cannot erase
و آن قدر زیاد است كه زمان نمی تواند آن را محو كند
When you cried i'd wipe away all of your tears
وقتی كه گریه می كردی ، تمام اشكهایت را پاك می كردم
When you'd scream i'd fight away all of your fears
وقتی كه فریاد میزدی من با تمام ترسهایت مبارزه می کردم
I held your hand through all of these years
و من در تمامی این سالها ، دست تورا در دست داشتم
But you still have all of me
اما تو هنوز، تمام وجودم را در اختیار داری
You used to captivate me by your resonating light
تو همیشه با نور جادویی و طنین اندازت ، مرا شیفته خود می ساختی
Now i'm bound by the life you left behind
اما اکنون در زندگی ای كه تو برایم به جا گذاشتی گیر افتاده ام
Your face it haunts my once pleasant dreams
تنها رویای دلپذیر من چهره ی توست که همواره در مقابل من است
Your voice it chased away all the sanity in me
این صدای تو بود كه مرا مدهوش ساختد
These wounds won't seem to heal
به نظر می رسد که این زخم ها التیام نخواهند یافت
This pain is just too real
این درد بیش از حد واقعی است
There's just too much that time cannot erase
و آن قدر زیاد است كه زمان نمی تواند آن را محو كند
I've tried so hard to tell myself that you're gone
به سختی تلاش کردم تا به خود بگویم که تو رفته ای
And though you're still with me
اگر چه تو هنوز با منی
I've been alone all along
من در تمام این مدت تنها بود ه ام
Tags: recollection-song, o&t
Friday May 8, 2009 - 12:15am (IRST) Permanent Link | 0 Comments
bazam no title
bazam no title magnify

manam migam

divunegiam alami dare narmtar az mahtabo amightar az darya.
darha bazan baraye vorud,,,

ÖI\/IìÐ G

Tags: omid
Wednesday April 29, 2009 - 09:38am (IRST) Permanent Link | 0 Comments
Come the morning light now baby
Come the morning light now baby magnify

Don't Cry lyrics
Talk to me softly
There's something in your eyes
Don't hang your head in sorrow
And please don't cry
I know how you feel inside I've
I've been there before
Something’s changing' inside you
And don't you know

Don't you cry tonight
I still love you baby
Don't you cry tonight
Don't you cry tonight
There's a heaven above you baby
And don't you cry tonight

Give me a whisper
And give me a sigh
Give me a kiss before you
tell me goodbye
Don't you take it so hard now
And please don't take it so bad
I'll still be thinkin' of you
And the times we had...baby

And don't you cry tonight
Don't you cry tonight
Don't you cry tonight
There's a heaven above you baby
And don't you cry tonight

And please remember that I never lied
And please remember
how I felt inside now honey
You gotta make it your own way
But you'll be alright now sugar
You'll feel better tomorrow
Come the morning light now baby

And don't you cry tonight
An don't you cry tonight
An don't you cry tonight
There's a heaven above you baby
And don't you cry
Don't you ever cry
Don't you cry tonight
Baby maybe someday
Don't you cry
Don't you ever cry
Don't you cry
Tonight

Tags: recollection-song
Sunday January 25, 2009 - 12:59am (IRST) Permanent Link | 0 Comments
خواب کجا حوض پر از آب کجا
خواب کجا حوض پر از آب کجا magnify
علی کوچیکه
علی بونه گیر
نصف شب از خواب پرید
چشماشو هی مالید با دس
سه چار تا خمیازه کشید
پا شد نشس
***
چی دیده بود ؟
چی دیده بود ؟
خواب یه ماهی دیده بود
یه ماهی انگار که یه کپه دو زاری
انگار که یه طاقه حریر
با حاشیه منجوق کاری
انگار که رو برگ گل لال عباسی
خامه دوزیش کرده بودن
قایم موشک بازی می کردن تو چـِشاش
دو تا نگین ِ گرد ِ صاف ِ الماسی
همچی یواش
همچی یواش
خودشو رو آب دراز می کرد
که بادبزن فرنگیاش
صورت آبو ناز می کرد
***
بوی تنش بوی کتابچه های نو
بوی یه صفر گنده و پهلوش یه دو
بوی شبای عید و آشپزخونه و نذری پزون
شمردن ستاره ها تو رختخواب رو پشت بون
ریختن بارون رو آجر فرش حیاط
بوی لواشک بوی شوکولات
***
انگار تو آب گوهر شب چراغ می رفت
انگار که دختر کوچیکه شاپریون
تو یه کجاوه بلور
به سیر باغ و راغ می رفت
دور و ورش گل ریزون
بالای سرش نور بارون
شاید که از طایفه جن و پری بود ماهیه
شاید که از اون ماهیای دَدَری بود ماهیه
شاید که یه خیال تند سَرسَری بود ماهیه
هر چی که بود
هر کی که بود
علی کوچیکه
محو تماشاش شده بود
واله و شیداش شده بود
***
همچی که دَس برد که به اون
رنگ رَوون
نور جَوون
نقره نِشون
دَس بزنه
برق زد و بارون زد و آب سیا شد
شیکم زمین زیر تن ماهی وا شد
دسه گلا دور شدن و دود شُدن
شِمشای نور سوختن و نابود شُدن
باز مِث هر شب رو سر علی کوچیکه
دسمال آسمون پر از گلابی
نه چشمه ای نه ماهیی نه خوابی
======
با دِ توی بادگیرا نفس نفس می زد
زلفای بید و میکشید
از روی لنگای دراز گل آغا
چادر نماز کودریشو پس می زد
***
رو بندرخت
پیرهن زیرا و عرق گیرا
میکشیدن به تن همدیگه و حالی بحالی میشدن
انگار که از فکرای بد
هی پر و خالی میشدن
***
سیرسیرکا
سازار و کوک کرده بودن و ساز می زدن
همچی که باد آروم می شد
قورباغه ها از ته باغچه زیر آواز می زدن
شب مِث هر شب بود و چَن شب پیش و شبهای دیگه
آمو علی
تو نخ یه دنیای دیگه
***
علی کوچیکه
سحر شده بود
نقره نابش رو می خواس
ماهی خوابش رو می خواس
راه آب بود و قر قر آب
علی کوچیکه و حوض پر آب
====
« علی کوچیکه
علی کوچیکه
نکنه تو جات وول بخوری
حرفای ننه قمر خانم
یادت بره گول بخوری
تو خواب ،اگه ماهی دیدی خیر باشه
خواب کجا حوض پر از آب کجا
کاری نکنی که اسمتو
توی کتابا بنویسن
سیا کنن طلسمتو
آب مث خواب نیس که آدم
از این سرش فرو بره
از اون سرش بیرون بیاد
تو چار راهاش وقت خطر
صدای سوت سوتک پاسبون بیاد
شکر خدا پات رو زمین محکمه
کور و کچل نیسی علی ،سلامتی ،چی چیت کمه؟
می تونی بری شابدوالعظیم
ماشین دودی سوار بشی
قد بکشی ،خال بکوبی ،جاهل پامنار بشی
حیفه آدم این همه چیزای قشنگو نبینه
الا کلنگ سوار نشه
شهر فرنگو نبینه
فصل ،حالا فصل گوجه و سیب و خیار بَستَنیس
چن روز دیگه تو تکیه سینه زَنیس
ای علی ای علی دیوونه
تخت فنری بهتره ،یا تخته مرده شور خونه ؟
گیرم تو هم خود تو به آب شور زدی
رفتی و اون کولی خانومو به تور زدی
ماهی چیه ؟ ماهی که ایمون نمیشه ،نون نمیشه
اون یه وجب پوست تنش واسه فاطی تنبون نمیشه
دس که به ماهی بزنی
از سرتا پات بو میگریه
بوت تو دماغا می پیچه
دنیا ازت رو میگیره
بگیر بخواب ،بگیر بخواب
که کار باطل نکنی
با فکرای صد تا یه غاز
حلّ مسائل نکنی
سر تو بذار رو ناز بالش ،بذار بـهَم بیاد چشت
قاچ زین و محکم چنگ بزن که اسب سواری پیشکشت.»
====
حوصله ی آب دیگه داشت سَر میرفت
خودشو می ریخت تو پاشوره ،دَر می رفت
انگار می خواس تو تاریکی
داد بکشه «آهای زکی !
این حرفا حرف اون کسونیس که اگه
یه بار تو عمرشون زد و یه خواب دیدن
خواب پیاز و ترشی و دوغ و چلوکباب دیدن
ماهی چیکار به کار یه خیک شیکم تغار داره
ماهی که سهله سگشم
از این تغارا عار داره
ماهی تو آب می چرخه و ستاره دست چین میکنه
اونوخ به خواب هر کی رفت
خوابشو از ستاره سنگین میکنه
می برتش ،می برتش
از توی این دنیای دلمرده ی چار دیواریا
نق نق نحس ساعتا ،خستگیا ،بیکاریا
دنیای آش رشته و وراجی و شلختگی
درد قولنج و درد پر خوردن و درد اختِگی
دنیای بشکن زدن و لــوس بازی
عروس دوماد بازی و ناموس بازی
دنیای هی خیابونا رو الکی گز کردن
از عربی خوندن یه لچک بسر حَظ کردن
دنیای صبح سحرا
تو توپخونه
تماشای دار زدن
نصف شبا
رو قصه آقابالاخان زار زدن
دنیایی که هر وخت خداش
تو کوچه هاش پا میذاره
یه دسه خاله خانباجی از عقب سرش
یه دسه قداره کش از جلوش میاد
دنیایی که هر جا میری
صدای رادیوش میاد
میبرتش ،میبرتش ،از توی این همبونه کِرم و کِثافت و مَرض
به آبیای پاک و صاف آسمون میبرتش
به سادگی کهکشوی می برتش»
====
آب از سر یه شاپرک گذشته بود و داشت حالا فروش میداد
علی کوچیکه
نشسته بود کنار حوض
حرفای آبو گوش میداد
انگار که از اون ته ته ها
از پشت گلکاری نورا یه کسی صداش می زد
آه میکشید
دس عرق کرده و سردش رو یواش به پاش می زد
انگار میگفت یک دو سه
نپریدی ؟ هه هه هه
من توی اون تاریکیای ته آبم بخدا
حرفمو باور کن علی
ماهی خوابم بخدا
دادم تمام سرسرا رو آب و جارو بکنن
پرده های مرواری رو
این رو و آن رو بکنن
به نوکران با وفام سپردم
کجاوه بلورَمم آوردم
سه چار تا منزل که از اینجا دور بشیم
به سبزه زارای همیشه سبز دریا می رسیم
به گله های کف که چوپون ندارن
به دالونای نور که پایون ندارن
به قصرای صدف که پایون ندارن
یادت باشه از سر راه
هفت هشت تا دونه مرواری
جمع کنی که بعد باهاشون تو بیکاری
یه قل دو قل بازی کنیم
ای علی ،من بچه دریام ،نفسم پاکه علی
دریا همونجاس که همونجا آخر خاکه علی
هر کی که دریا رو به عمرش ندیده
اززندگیش چی فهمیده ؟
خسته شدم حالم بهم خورد از این بوی لجن
انقده پا به پا نکن که دو تایی
تا خرخره فرو بریم توی لجن
بپر بیا وگرنه ای علی کوچیکه
مجبور میشم بهت بگم نه تو نه من»
====
آب یهو بالا اومد و هلفی کرد و تو کشید
انگار که آب جفتشو جست و تو خودش فرو کشید
دایره های نقره ای
توی خودشون
چرخیدن و چرخیدن و خسته شدن
موجا کشاله کردن و از سر نو
به زنجیرای ته حوض بسته شدن
قل قل قل تالاپ تالاپ
قل قل قل تالاپ تالاپ
چرخ می زدن رو سطح آب
تو تاریکی چن تا حباب…
====
«علی کجاس ؟»
«تو باغچه »
«چی میچینه. ؟»
«آلوچه. »
آلوچه باغ بالا
جرات داری ؟ بسم الله
Tags: فروغ-فرّخ‌زاد
Wednesday January 21, 2009 - 11:23pm (IRST) Permanent Link | 0 Comments
اما کور، اما کر
اما کور، اما کر magnify
بيش از اينها، آه، آری
بيش از اينها ميتوان خاموش ماند
ميتوان ساعات طولانی
با نگاهی چون نگاه مردگان، ثابت
خيره شد در دود يک سيگار
خيره شد در شکل يک فنجان
در گلی بيرنگ، بر قالی
در خطی موهوم، بر ديوار
ميتوان با پنجه های خشک
پرده را يکسو کشيد و ديد
در ميان کوچه باران تند ميبارد
کودکی با بادباکهای رنگينش
ايستاده زير يک طاقی
گاری فرسوده ای ميدان خالی را
با شتابی پر هياهو ترک ميگويد
ميتوان بر جای باقی ماند
در کنار پرده، اما کور، اما کر
ميتوان فرياد زد
با صدائی سخت کاذب، سخت بيگانه
"
دوست دارم"
مي توان با زيرکی تحقير کرد
هر معمّای شگفتی را
ميتوان تنها به حل جدولی پرداخت
ميتوان تنها به کشف پاسخی بيهوده دل خوش ساخت
پاسخی بيهوده، آری پنج يا شش حرف
ميتوان يک عمر زانو زد
با سری افکنده، در پای ضريحی سرد
ميتوان در گور مجهولی خدا را ديد
ميتوان با سکه ای ناچيز ايمان يافت
ميتوان در حجره های مسجدی پوسيد
چون زيارتنامه خوانی پير
ميتوای چون صفر در تفريق و جمع و ضرب
حاصلی پيوسته يکسان داشت
ميتوان چشم ترا در پيله قهرش
دکمه بيرنگ کفش کهنه ای پنداشت
ميتوان چون آب در گودال خود خشکيد
ميتوان زيبائی يک لحظه را با شرم
مثل يک عکس سياه مضحک فوری
در ته صندوق مخفی کرد
ميتوان در قاب خالی مانده يک روز
نقش يک محکوم، يا مغلوب، يا مصلوب را آويخت
ميتوان با صورتکها رخنه ديوار را پوشاند
ميتوان با نقشهائی پوچ تر آميخت
ميتوان همچون عروسکهای کوکی بود
با دو چشم شيشه ای دنيای خود را ديد
ميتوان در جعبه ای ماهوت
با تنی انباشته از کاه
سالها در لابلای تور و پولک خفت
ميتوان با هر فشار هرزه دستی
بی سبب فرياد کرد و گفت
"
آه، من بسيار خوشبختم"
Tags: فروغ-فرّخ‌زاد
Saturday January 3, 2009 - 04:16pm (IRST) Permanent Link | 2 Comments

Add dionysos to your personalized My Yahoo! page:

Add to My Yahoo!RSS About My Yahoo! & RSS
1 - 5 of 121 First | < Prev | Next > | Last