درود بر دوستان عزیزم. راستش چند روز پیش یه چیزی شبیه شعر نوشتم که دیدم بد نیست بذارمش اینجا تا شما هم نظرتونو بگید. خیلی از بخشهاش داستان واقعی زندگی خودمه و بسیاری از این جریانات رو هنوز جلوی چشمم میبینم و تصویرش به صورت کاملاً شفاف در ذهنمه. و میخوام تقدیمش کنم به دو برادرم که 4 سال از بهترین سالهای جوونی خودشونو تقدیم من و تو کردن. که البته تو شعر به خاطر محدودیتهایی مجبور شدم به یک برادرم اشاره کنم
------------------------------------------------------
یادم میاد شبایی رو که چار یا پنج ساله بودم
همیشه توی زیرزمین تو وحشت و ناله بودم
اول یه آژیر میزدن بعد یه صدای انفجار
بعد مادرم گریه میکرد شبیه ابرای بهار
میگفت همین الان یکی رفته بالا پیش خدا
یا اینکه دست و پای اون از بدنش شده جدا
من نمیفهمیدم که اون واسه کی گریه میکنه
میشه آدم چیزی رو که ندیده باور بکنه؟
اما اینو میفهمیدم، برادرم تو آتیشه
چشم اگه رو هم بذاره سیاه و جزغاله میشه
سیاه مث شهیدی که پریروزا آوردنش
چونکه سراپا سوخته بود، گمنام به خاک سپردنش
همش میپرسیدم بابا، چرا میریم تو زیرزمین؟
مگه ما خونه نداریم؟ خونه ما یعنی همین؟
برادرم مگه نمیدونه که من منتظرم؟
اگه تو جاشو بلدی بگو که من خودم برم
خودم برم صداش کنم داداش، بیا منم ببر
بیا با هم بازی کنیم، بی دغدغه، بی دردسر
از وقتی رفتی دیگه من تو خونمون تنها شدم
همبازی دیگه ندارم، همبازی غمها شدم
شبا یهو بیدار میشم، چشم میدوزم توی حیاط
مادرمونو میبینم اشک میریزه با احتیاط
با احتیاط برای اینکه من یه وقت بیدار نشم
با دیدن چشمای اون، گریون و غصه دار نشم
اما بابام میگفت پسر، غصه نخور جنگ همینه
داداشتم یکی از عاشقای این سرزمینه
رفته که با آدم بدا بجنگه و پیروز بشه
رفته که کاری بکنه که شب تموم شه، روز بشه
اونم میاد، نترس بابا، وقتی بیاد بهار میشه
آسمون شبهامونم شاد و ستاره دار میشه
*************
چند وقت گذشت، داداش اومد، اما نه مثل رفتنش
وقتی میرفت ایستاده بود؛ با آمبولانس آوردنش
فکر کن یه وقت داداشتو سه، چار سال اصلاً نبینی
بعد سه چار سال بغلش رو تخت خونی بشینی
*************
حالا دیگه بزرگ شدم، برادرم کنارمه
درسته که سخت راه میره اما رفیق و یارمه
اما همش فکر میکنم، داداش من رفته نبرد
اما اونی که رئیسه، نه گرم چشیده و نه سرد
اون رئیسه حتی یه بار صدای شلیک شنیده؟
یا اینکه تو آتیش و خون پای بریده ای دیده؟
اون تا حالا حتی یه بار تو خاک و خون قدم زده؟
یا دستاشو به زخمای پای برادرم زده؟
نه به خدا، اون روزا که ما توی زیرزمین بودیم
چشم انتظار مردای شجاع سرزمین بودیم
اون تو خونهاش نشسته بود، یه جای خوش آب و هوا
با داداشش بازی میکرد، بی خبر از احوال ما
اما همین که جنگ تموم شد، اون اومد تو ماجرا
زودی نشست پشت یه میز، رئیس شد و حاکم ما
بابام میگفت: وقتی که جنگ تموم بشه بهار میشه
آسمون شبهامونم شاد و ستاره دار میشه
اما حالا بهار کجاست؟ اونم تو رویا گم شده
تمام هست و نیستمون فدای یه " اتم" شده
شبم هنوز همون شبه، تاریک و وحشتناک و سرد
سهممون از تموم دنیا شده آه و رنج و درد
ستاره ها کجان؟ مگه قرار نبود اینجا باشن؟
مگه قرار نبود بیان رو شبهامون نور بپاشن؟
آها، حالا دیدمشون، یه جایی زندونی شدن
محکوم به روشن کردن اونجا که میدونی شدن
همونجا که شخص رئیس نشسته پای منقلش
اصلاً قرار همین بوده. نه از حالا، از اولش
ما کور بودیم نفهمیدیم یه عمری بازیمون دادن
اگه یه وقت شاکی شدیم، تحویل قاضیمون دادن
اما حالا چشمای من، بازه به روی خوب و زشت
تموم آرزوم شده، تبدیل میهن به بهشت
*************
بیا یه کاری بکنیم ستاره ها آزاد بشن
بیا با هم همت کنیم خرابه ها آباد بشن