متن زیر مصاحبه ای با شهرام سیفی در مهر ماه 1367 در شرح عملیات فروغ جاویدان است
تصویری هم که می بینید مربوطه به فرمان حمله عملیات فروغ جاویدان یا همون مرصاد توسط مریم رجوی هستش
**
طرح و اهداف عمليات فروغ جاویدان چه بود؟
سيفي: به ما گفته شده بود كه در سر راهمان هيچ نيرويی مانع از حركت ما نخواهد بود و گفته بودند كه شما به راحتی می توانيد شهرها را يكی پس از ديگری فتح كنيد. گفته بودند كه نيروهاي نظامی ايران در زمان شروع عمليات ما عمدتاً به جنوب اعزام شده اند تا با عراق در منطقه خرمشهر درگير شوند و تعداد کمی كه از آنها باقيمانده، در دو طرف محوري كه ما عمليات مي كنيم با عراق درگير مي شوند. حكومت ايران هم كه مقبوليت مردميش را از دست داده و در حال سقوط است و توانائي بسيج نيرو را ندارد. بنابراين ما به راحتي وارد كشور مي شويم. روي اين اصل و با اين ذهنيت همه ما سوار بر تانك و خودرو و ماشين شديم و به طور ستوني از طريق جاده و با سرعت از مرز گذشتيم. ما با حمايت عراق جلو آمديم و از كرند گذشتيم و مشكل چنداني نداشتيم حتي وقتي كه وارد اسلام آباد شديم، مقاومت آنچناني نديديم. اين بود كه تحليل سازمان را منطبق با واقعيت مي ديديم و ديگر فكر مي كرديم كه تا آخر خط را رفته ايم و اصلاً فكر نمي كرديم كه نيروهاي ايراني براي ما نقشه كشيده باشند. اين بود كه وقتي ساعت 11 شب به گردنه حسن آباد رسيديم تازه فهميديم كه در دام افتاده ايم. درگيري شديدي در اين منطقه شروع شد و نيروهاي جلودار در تنگه « چهار زبر » با نيروهاي ايراني مواجه شدند و راه بر ما بسته شد.
تيپ هاي ديگر كه خود را براي فتح همدان و قزوين و تهران آماده كرده بودند در اينجا ناچار شدند كه براي كمك به نيروهاي جلودار بروند، مرتباً اين كار صورت مي گرفت، اما اين سد شكستني نبود. جهنمي از آتش درست شده بود و ما مرتب كشته و مجروح مي داديم. ما در آن تنگه و پس از مشاهده آتش نيروهاي ايراني تازه از خودروهاي سواري و وانت و... پياده شديم و در شيارهاي اطراف جاده پناه گرفتيم. در حاليكه به سرعت و پشت سرهم تلفات مي داديم نيروهاي ايراني از اطراف ما را محاصره مي كردند. از طرفي نيروهاي سازمان توان نظامي نداشتند و حتي خيلي از آنها هيچ آموزشي هم نديده بودند. تعداد زيادي از خارج آمده بودند. به بعضي از زنها مسئوليت داده بودند در حاليكه هيچ سابقه كار نظامي نداشتند. از طرف ديگر تجهيزات و امكانات ما در جاده به سرعت منهدم مي شد. همه اينها به علاوه سر در گمي كه فرماندهان داشتند شرايط را بسيار سخت كرده بود. چون اصلاً مسئله عقب نشيني در عمليات پيش بيني نشده بود. عمليات ما راه بي بازگشت بود و آن موقع كه محاصره ما داشت كامل مي شد، دستور عقب نشيني دادند. به دليل اينكه عقب نشيني به صورت كلاسيك و متداول نبود به صورت فرار انفرادي درآمد. هر كس هر طور كه مي توانست مي بايستي از منطقه مي گريخت. خيلي ها نمي دانستند كدام طرف بروند. تعداد زيادي به طرف كوههاي اطراف فرار كردند كه بعد توسط نيروهاي مسلح مردمي و بومي دستگير شدند. خلاصه وقتي درگيري شروع شد و در محاصره قرار گرفتيم تازه فهميديم كه ما با پاي خودمان و با سرعت وارد قتلگاه شده ايم. آنقدر سردرگمي به وجود آمده بود كه معلوم نبود چه كسي فرمانده است. نيروهاي بالاي سازمان نيز، آنها كه زنده مانده بودند، به طرف عقب مي دويدند و بقيه هم به دنبال آنها مي دويدند. البته شرح ماجرا به اين آساني نيست. تصور كنيد وقتي تعداد زيادي آدم ناشي و بي اطلاع از امور نظامي سوار بر ماشين و با سرعت در جاده و به صورت ستوني وارد جهنمي از آتش بشوند چه وضعي پيش مي آيد. موقع فرار به عقب بعضي ها مي گفتند چه شده است اين نيروها از كجا آمده اند؟ ما چرا به عقب مي رويم و... خلاصه وضعيت از لحاظ فيزيكي و از لحاظ رواني بسيار سخت و كشنده بود.
• با اينكه نيروهاي نظامي در ابتدا شهرهاي كرند و اسلام آباد را تا حدود قابل توجهي تخليه كرده بودند، شما به مردم اين مناطق آسيب رسانديد. اين مطلب در كنار تحليل تشكيلاتي در مورد استقبال مردم از شما چگونه توجيه مي شود؟
سيفي: در مورد مردم اول بايد روشن كنم كه اين تحليل سازمان كه مردم به استقبال ما خواهند آمد، چندان مورد پذيرش نبود در همان نشستي كه رجوي مسئله عمليات را مطرح كرد و روي همكاري و استقبال مردم تأكيد كرد، خانمي به عنوان اعتراض گفت كه من چهار ماه پيش ايران بودم و آنچه شما در مورد مردم مي گوئيد، صحيح نيست و مردم به استقبال ما نخواهند آمد. رجوي نيز در جواب وي گفت كه اگر مردم با ما نباشند عليه ما هم نيستند. مردم تابع قدرتند و وقتي ما رفتيم داخل و طلسم را شكستيم مردم به ما ملحق خواهند شد. اما آنچه در منطقه اتفاق افتاد چنين نبود. همان طور كه گفتم نيروهاي نظامي در اين دو شهر نبودند. در عين حال ما در اين دو شهر با نيروهاي مردمي درگيري مختصري داشتيم. براساس طرح از پيش تعيين شده، ما بايستي حداكثر تا ساعت 11 شب به باختران مي رسيديم ولي كمك مردم به نیروهای نظامی و گرفتن اسلحه، باعث كندي كار شده بود و از اين نظر سازمان دستور برخورد با مردم را داد.
گذشته از اين يكي از اهداف در شهرها به قتل رساندن حزب اللهي ها بود كه طبعاً در اين دو شهر هم مي بايستي انجام مي شد. البته افرادي هم كه اسير و يا مجروح مي شدند به قتل مي رسيدند اما تحليل سازمان، همان تحليل كلي بود. آزادي مردم به عنوان هدف مطرح شده و در اين راه كشته شدن تعدادي از آنها غيرمهم تلقي مي شد. يعني اين قضيه اساساً چندان اهميتي نداشت و سازمان وقتي خط زدن و ترور بدنه نظام را مطرح كرد، به خوبي مي دانست كه بدنه نظام را كارگر، كشاورز و راننده تاكسي و اتوبوس و قصاب و بنا و ساندويچي و شيشه فروش و... تشكيل مي دهند، اما كشتن اينها به جرم هواداري از جمهوري اسلامي را سبب شكستن طلسم اختناق و مرعوب شدن و انزجار مردم از نظام مي دانست و در نهايت به عنوان آزاد كردن مردم توجيه مي كرد.
• شما قبلاًً از غيرمعقول بودن تهاجمي كه در اوايل مرداد سال جاري به طور مشترك از سوي شما و رژيم عراق انجام شد صحبت كرده بوديد. با توجه به اينكه نتيجه اقدام شما كاملاً قابل پيش بيني بود، با چه تحليلي دست به اين كار زديد؟
سيفي: همان طور كه تصريح كردم اقدام ما در عمليات اخير به لحاظ کمی و کیفی محكوم به شكست بود. البته اين مسئله براي ما تا قبل از عمليات روشن نبود. شما مي توانستيد به خوبي نتيجه را حدس بزنيد در حاليكه براي ما قضيه متفاوت بود در بين ما هم كساني بودند كه بدون كمترين رغبتي وارد عمليات شده بودند اما به طور كلي مسئله فرق مي كند. براي اينكه موضوع روشن شود بايد شرايط سازمان را تشريح كنم.
سازمان از ابتداي ورود به فاز نظامي، استراتژي هاي مختلفي را مطرح كرد كه همه آنها به شكست انجاميد. وقتي تظاهرات مقطع 30 خرداد 60 نتيجه نداد مسئله انفجار دفتر حزب پيش آمد كه باز هم نتيجه نداد. خط زدن سرانگشتان نظام نيز بي نتيجه بود چون برخلاف تحليل سازمان مردم از نظام رو گردان نشدند. مهمترين نمونه، انفجار نخست وزيري بود كه طي آن رئيس جمهور و نخست وزير با هم رفتند. وقتي سازمان از اين مسئله هم نتيجه نگرفت مطرح كرد كه بايد به طور گسترده تر كار كرد و خط تظاهرات مسلحانه 5 مهر و... را مطرح كرد كه آن هم شكست خورد.
از اين پس سازمان اعلام كرد كه چون حمايت هاي مردمي از نظام صورت مي گيرد، بايد خط پاسدار كشي و حزب اللهي كشي يعني زدن بدنه نظام را شروع كرد كه در اين رابطه ترورهاي گسترده در سطح كشور انجام شد. اين كار هم نه تنها به سرنگوني نظام منتهي نشد بلكه موجب شد تا موج بيشتري از حساسيت امنيتي ايجاد و در نتيجه سازمان زير فشار بيشتري برود، اين قضيه تا آنجا اوج گرفت كه سازمان ديگر قادر به نگه داشتن نيروهاي باقيمانده در داخل نبود. از اين مرحله خط خروج نيروها مطرح شد. با وارد شدن ضربه به نيروهاي جنگل سازمان در شمال، عملاً بساط سازمان در داخل برچيده شد و در اين مرحله جز تحركاتي كه در كردستان وجود داشت، سازمان هيچ نيروي رسمي و هيچ خانه امني در داخل كشور نداشت. سازمان پس از آنكه در تمام اين استراتژي ها با شكست مواجه شد از سوئي قدرت ماندن در كشور را نداشت و از سوي ديگر نمي خواست واقعيت را بپذيرد كه توانائي سرنگوني نظام را ندارد.
از طرف ديگر موقعيت برتر ايران در جنگ، شرايط سياسي خارجي را براي فعاليت هاي سازمان نامناسب كرده بود و كارآئي سياسي سازمان هم پس از يك دوره صعود به سير نزولي افتاده بود. از اين نظر سازمان كه از قبل عده اي از نيروهاي خود را براي عمليات در كردستان به آنجا برده بود و از اين جهت مسئله حضور در عراق آزمايش شده بود. اعزام گسترده نيروها به عراق را مطرح كرد و در اين مقطع نيروهاي خارج از كشور سازمان به عراق رفتند. تحليل سازمان اين بود كه با رفتن به عراق امكان كشاندن نيرو به عراق و فرستادن تيم به داخل بيشتر وجود دارد و امكانات بيشتري در اختيار سازمان قرار مي گيرد. پس در اين مرحله كار خروج هواداران از كشور، آموزش نظامي آنها در عراق و اعزام تيم هاي ترور به داخل را دنبال كرد. ضربه هائي كه تيم هاي ترور در داخل خوردند و كمبود نيروي سازمان موجب شد كه براساس خط جديد هر نيرويي حتي اگر هوادار سازمان نباشد و صرفاً با نظام مخالف باشد جذب شود. در اين رابطه برخي از افرادي كه به هر دليلي مي خواستند از كشور خارج شوند سازمان براي خروج به آنها كمك و آنها را جذب مي كرد و به عراق مي آورد. آنها در عراق يا بايد با سازمان همكاري مي كردند و يا به اردوگاههاي عراقي، كه وضعيت خيلي بدي داشتند تحويل داده مي شدند تا اينكه استراتژي فرستادن تيم هاي ترور به داخل نيز به شكست كشيده شد. اين امر باعث شد كه سازمان مسئله ايجاد ارتش را مطرح كند و استراتژي جنگ جبهه اي و آزادسازي مناطق را دنبال كند. مسئله اخير هر چند در نتيجه بن بست هاي مكرر سازمان مطرح شد اما شرايط جهاني را نبايد از نظر دور داشت. مسئله جنگ و تحليل سازمان از آينده منطقه همچنانكه عامل اصلي ورود سازمان به عراق بود در تشكيل ارتش نيز نقش اصلي را داشت.
از طرف ديگر تمام تلاش سازمان اين بود ( اين نكته بسيار مهمي است لطفاً به اين نكته توجه شود ) كه در محافل سياسي غرب و به ويژه براي آمريكا اين مطلب را جا بياندازد كه تا جمهوري اسلامي استقرار دارد، صلح تحقق پيدا نمي كند. سازمان با اطلاع دقيق از مواضع سياسي و ايدئولوژيك ايران، سازش ناپذيري آن را خوب مي دانست و روي همين اصل با قاطعيت هرچه بيشتر اصرار داشت كه جمهوري اسلامي صلح را نمي پذيرد و چون غرب پس از روشن شدن ناتواني عراق در به سقوط كشاندن جمهوري اسلامي عميقاً در پي اين بود كه ايران بر عراق پيروز نشود و از اين رو مايل به آتش بس بي قيد و شرط بود، سازمان درصدد بود تا با استفاده از اين موقعيت اين ذهنيت را كه با كار سياسي مي شود حكومت ايران را وادار به صلح كرد از بين ببرد و ضرورت براندازي جمهوري اسلامي را جا بياندازد. سازمان اين خطر را احساس مي كرد كه چنانچه جمهوري اسلامي در مواضعش انعطاف نشان بدهد، ممكن است غرب از مسئله سقوط نظام كه پرهزينه و مسئله ساز بود، به سمت كار سياسي با ايران پيش برود در اينصورت ديگر جائي براي سازمان باقي نمي ماند و چه بسا در معادلات سياسي قرباني مي شد. بنابراين اگر بخواهيم به يك جمع بندي صحيح و روشن برسيم بايد بگويم:
1- سازمان راهي را پيش گرفته بود كه بازگشت نداشت. حيات سازمان در مرگ نظام جمهوري اسلامي بود چون بدون هيچ ابهامي جمهوري اسلامي سازمان را به خاطر مواضع و اقدامات تروريستي گسترده اش به هيچ وجه نمي بخشيد و اين مسئله كاملاً منطقي و معقول بوده و هست. بنابراين استراتژي سازمان بر اين قرار گرفت كه هر طور شده نظام را سرنگون كند تا بتواند زنده بماند والا مرگ سازمان حتمي بود.
2- چون عراق ديگر قادر به ساقط كردن نظام نبود و از خود سازمان هم ديگر كاري ساخته نبود، از نظر سازمان لازم بود كه پاي آمريكا و متحدان غربي اش به منطقه باز شود. البته سازمان خيلي كوچكتر از اين حرفها بود كه بتواند چنين كار بزرگي را انجام دهد بنابراين راهي براي سازمان وجود نداشت مگر اينكه با تمام امكانات ممكن و تلاش وسيع تبليغاتي، غرب را متقاعد كند كه جمهوري اسلامي سازش ناپذير است و هيچ راهي جز سقوط آن وجود ندارد و براي اينكه ابهام در آينده ايران پس از سقوط نظام را رفع كند هميشه سعي مي كرد خودش را به عنوان آلترناتيوي مطرح كند كه صلح طلب است و در حقيقت چراغ سبزش براي غرب هميشه روشن بود و براي اين كار هم در داخل هميشه توجيهاتي را مطرح مي كرد. مسئله آمدن مك فارلين به ايران براي سازمان بسيار سنگين و گران بود چون اين موضع آمريكا در برخورد با ايران حيات سازمان را تهديد مي كرد.
3- نكته سوم اينكه بررسي امكان صلح بين ايران و عراق در رأس همه مسائل و جهت گيري هاي سازمان در اين راستا قرار داشت تا از بعد جهاني امكان برقراري صلح با وجود حاكميت فعلي در ايران منتفي شود اين مسئله از نظر داخلي هم براي تشكيلات اهميت داشت زيرا احتمال برقراري صلح از آنجا كه استراتژي سازمان را مخدوش مي ساخت و براي آينده تشكيلات و افراد سازمان ابهام ايجاد مي كرد، باعث بروز انفعال و بريدگي در نيروها و عدم جذب نيرو مي شد. بنابراين تلاش سازمان براي جاانداختن اينكه صلح بين ايران و عراق ( با وجود اين حاكميت ) ممكن نيست، از جنبه جلب حمايت هاي جهاني براي خود و به كار افتادن امكانات غرب براي سقوط نظام و نيز خوراك درون تشكيلاتي، به طور اساسي و حياتي حائز اهميت بود. يعني اين موضوع به جاي اينكه يك نوع تحليل از شرايط باشد يك نياز بود. البته همان طور كه عرض كردم سازش ناپذيري جمهوري اسلامي كه يك موضع گيري اصيل بوده و بيشتر جنبه ايدئولوژيك دارد، تنها نقطه اتكا براي توجيه تحليل هاي سازمان بود.
در همين راستا مي بينيم كه وقتي در يك مصاحبه مطبوعاتي از محمود عطائي مسئول نظامي سازمان در مورد احتمال پذيرش صلح از سوي ايران سؤال مي شود وي با قاطعیت كامل مي گويد كه چنين فكري را به سرتان راه ندهيد.
به هر حال با توجه به اين مسائل سازمان از چند سال پيش روزي را به عنوان روز سرنوشت پيش بيني مي كرد كه در آن روز بحران نظامي عليه ايران به صورت شديدي پديد مي آيد و در آن موقع ايران به خاطر مشكلات داخلي اقتصادي، سياسي و نظامي در وضعيت بسيار بدي قرار خواهد داشت. از طرفي به خاطر بريدن مردم از نظام، امكان بسيج نيرو وجود نخواهد داشت و از طرف ديگر نيروهاي نظامي ايران بايد براي مقابله با بحران گسترده در مرزها به جبهه ها گسيل بشوند. در آن روز ما ( يعني سازمان ) به طور گسترده وارد كشور مي شويم و مراكز نظامي را تصرف مي كنيم و ضربه آخر را ما مي زنيم و خودمان را به عنوان جانشين جا مياندازيم و قدرت را به دست مي گيريم.
اين نكته را فراموش كردم كه چون مسئله پذيرش صلح از سوي ايران عملاً نمي توانست محال باشد، سازمان اينگونه توجيه مي كرد كه جمهوري اسلامي در شرايطي كه به لحاظ اقتصادي، نظامي و سياسي ديگر قادر به ادامه جنگ نباشد، در آن موقع صلح را از روي ناچاري مي پذيرد. ولي چون در آن موقع حكومت ايران در سراشيبي سقوط قطعي قرار گرفته صلح به دادش نخواهد رسيد و آن وقت ( البته همان بحران نظامي هم ايجاد شده ) ما با همه امكانات وارد ايران مي شويم و با زدن ضربه نهائي كار را به نام خودمان تمام مي كنيم. سازمان خود را براي آن شرايط آماده مي كرد كه ناگهان تمام بافته هاي سازمان و در رأس آن رجوي رشته شد. سازمان كه با همكاري عراق طرح هائي را ريخته بود، در مواجهه با اين بن بست جديد خود را در مخمصه بسيار بدي مي ديد.
اينجا است كه ديگر شرايط عادي نيست تا تصميم عادي گرفته شود. مسئله بهت و حيرت و سرگيجه است. دود از كله تشكيلات بلند شده و سردرگمي در تشكيلات موج مي زند. آدمي كه بخواهد از بن بست فرار كند به هر دري مي زند. صلح اتفاق افتاده ولي نظام در سراشيب سقوط نيست. مشكل دوتا شد، هم صلح اتفاق افتاده و هم نظام سرپا است و امكان كار سازمان در آينده از بين رفته است. عراق هم فشار آورده كه اگر كاري مي خواهيد بكنيد بايد زودتر بكنيد و فرصت چنداني باقي نمانده است. سازمان بين دو راه مانده، يا بگويد اشتباه كرديم، صلح اتفاق افتاده و رژيم هم سر پا ايستاده و بنابراين ما فعلاً بساطمان را جمع مي كنيم و در دنيا پراكنده مي شويم تا يك روز موعود ديگر و يا بايد با جزم انديشي و دگماتيسم و به دليل نداشتن شجاعت در پذيرش شكست و خطا و انحراف و ايستادن بر لبه پرتگاه، ادعا كند كه الان وقت عمليات بزرگي كه وعده اش داده شده بود فرارسيده، روز موعود، روز سرنوشت، روز سقوط نظام رسيده و از اين حرفها... و معلوم است كه از اين دو، سازمان به دومي متوسل مي شود. رجوي كه مسئول مستقيم طراحي اين استراتژي شكست خورده و به بن بست رسيده است، جلسه اي تشكيل مي دهد و مي گويد كه اگر الان عمليات بزرگ را انجام ندهيم، شرايط سياسي براي كار قفل مي شود و ديگر نمي گذارند عمليات بكنيم و تحليل مي شود كه نظام در سراشيب سقوط است، كسي ديگر به جبهه نمي آيد، نظام قدرت بسيج مردمي را از دست داده و مردم از جمهوري اسلامي خسته شده اند و منتظر رفتن ما هستند و...
و خلاصه اين طور شد كه خيلي سريع همه را آماده عمليات كردند. من مي توانم اين مسئله را تشبيه كنم به اينكه سازمان با توجه به پذيرش قطعنامه 598 از سوي ايران بر لبه پرتگاه قرار گرفت يا بايد راه بسيار سخت و درازي را به عقب برمي گشت بي آنكه مقصد را بداند و يا اينكه توي دره بپرد و سازمان توي دره پريد به اين اميد كه شايد عمق دره زياد نباشد و شايد سالم به زمين برسد و ما به منطقه عملياتي كه رسيديم فهميديم عمق دره چقدر است. اميدوارم توضيحاتم ماجرا را روشن كرده باشد.
• ميزان تلفات شما در اين عمليات به چه ميزان بود؟
در مورد تلفات، دادن آمار دقيق مشكل است. كنار جاده، جسد ريخته بود. تعداد زيادي در همان ساعات اول عمليات كشته شده بودند. تعداد زيادي مجروح بودند. سازمان فقط به فكر مجروحين رده بالا بود و سعي مي كرد كه آنها را به عقب ببرد. براساس آنچه من ديدم مي توانم بگويم كه حدود 2000 نفر كشته از سازمان آمار معقولي است. به اضافه تعداد زيادي كه مجروح و اسير شده اند. در مورد افراد رده بالاي سازمان بايد عرض كنم كه من شخصاً سه نفر از آنها را ديدم كه كشته شده بودند طبيعي است كه دادن آمار افراد رده بالائي كه در عمليات كشته، مجروح و يا اسير شده اند از عهده من ساخته نيست چون در همه جاي عمليات نبودم. اما با توجه به آنچه در عمليات ديدم و نيز پس از دستگيري ديدم و شنيدم آمار اسرا و كشته هاي افراد رده بالا قابل توجه است.
اما در رابطه با افرادي كه من به شخصه شاهد كشته شدنشان بودم مي توانم از اصغر زمان وزيري، مهدي كتيرائي، 2 تن از فرماندهان زن به نام هاي طيبه و افسانه، احتمالاً مهين رضائي، فرمانده ديگري به نام فضلي نام ببرم. اين اسامي كساني است كه من ديده ام.