Yahoo! 360° News | Beta Feedback
Start your own Yahoo! 360° page

Alireza S

Top Page  |  Blog  |  Feeds  |  Friends  |  Lists

  • Work: Raydana
  • School: Sharif University Of Technology(SUT)

Add

Alireza S is not connected to you in Yahoo! 360°.

Last updated Sun Oct 05, 2008 Member since April 2005

ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم----از بدِ حادثه اینجا به پناه آمده ایم

1 - 5 of 29 First | < Prev | Next > | Last

Alireza S's Blog Full Post View | List View

درون سینه ام دردی است خونبار٬که همچون گریه می گیرد گلویم

Abandoned
Abandoned magnify
راستش اول که رفتم بلاگفا، قصدم اين نبود که ديگه اينجا رو بي خيال شم، ولی حالا می بينم که بهتره بی خيالش شم...

پ.ن. اين 360 اين اواخر خيلی اذيتم کرد، حلالش نميکنم.... نه مديونشم، حلالش ميکنم.
پ.ن. عنوان اين پست رو خيلی دوست دارم، آخه اولين کلمه ی کتاب 504 هست، احتمالا همه کلی خاطره باهاش دارن
پ.ن. آدرس بلاگ جديد هم از شدت خودشيفتگی ميذارمش اينجا : نيمه خالی ليوان

همين
Sunday October 5, 2008 - 10:11am (PDT) Permanent Link | 1 Comment
بیا، اون با من
بیا، اون با من magnify
[...]
بعد از تحرير: ای کاش قبل از زدن سابميت، لااقل توی اين شب ها، کمی فکر می کردم، ای کاش...؛


شعر نوشت: قديم ترها -وقتي دبيرستاني بودم- يک شعر بود که خيلي اين مواقع دوسش داشتم، ولي اين روزا از اين ورژن من دراوردي خودم، حال بيشتري ميبرم:
اگر عمري گنه كردي مشو ناميد از رحمت... نترس، بيا اون با من!
اگر گم کرده اي ای دل کليد استجابت را ... دلت رو بسپار به من بيا٬اون با من!

پ.ن. اي عرش کبريايي، چيه پس تو سرت؟ کي با ما راه ميايي جون مادرت؟!؛
Thursday September 18, 2008 - 01:38pm (PDT) Permanent Link | 5 Comments
خیلی دور، خیلی نزدیک
خیلی دور، خیلی نزدیک magnify
"Objects are closer than they appear..."

خيلي سال پيش، وقتي براي اولين بار اين جمله رو روي آينه بغل يه ماشين ديدم، هيچي حاليم نشد، اون روزا نه انگليسي بلد بودم، نه چيزي از اُپتيک سرم ميشد، نه گواهينامه داشتم.
چند سال پيش که انگليسي دست و پا شکسته­ اي بلد بودم، يه چيزايي از اپتيک سرم مي­شد و تازه گواهينامه­ ام رو گرفته بودم، دوباره اين جمله ديدم، هرچند اين بار معني و علت نوشته شدنش روي آينه بغل ماشين برام واضح بود، ولي هنوز زمان لازم بود تا چيزاي مهمتري رو ازش برداشت کنم.
اما اين روزها، اين جمله معناي حکيمانه­ تري داره برام، با کاربردي فراتر از آينه بغل يه ماشين، کافيه از يه آنالوژي ساده استفاده کنم: به جاي اشياء، رويدادها رو قرار ميدم (برعکس کاري که بروبچ شئ­ گرا خيلي باهاش حال مي­کنن) وبه جاي محور مکان، محور زمان را.
****
«اووووووووووووووه، حالا کو تا اون وقت!»
اين اولين چيزيه که وقتي مي­خوام به اتفاقات به ظاهر خيلي دورِ فکر کنم، به ذهنم مي­رسه و فقط وقتي متوجه نزديک بودنشون مي­شم که با کله رفتم توي شکم­شون (يا برعکس)
يکي از همين دست اتفاقاتي که هر سال سريع­تر از سال قبل تکرار مي­شه، روزيه که کانتر عمرت يه شماره ديگه واست ميندازه و تو لنگ درهوا مي­موني که مثل بقيه که به خاطر تو خوشحالن، خوشحال باشي، يا به قول شاعر عزادار:
يک روز از خواب پا مي­شي، مي­بيني رفتي باد ... هيچ­کس دوروبرت نيست، همه رو بردي زِ ياد....
چند تا موي ديگه ات سفيد شد، اي مرد بي اساس... جشن تولد تو باز مجلس عزاس بريدي از اساس.

ومن فردا که از خواب پاميشم، يقينا عزادار خواهم بود...
****
مي­دوني بدي­ش چيه؟ اينه که آخرين اتفاقي که قرار تو اين مسير واست بيفته از عقب و آروم، آروم بهت نزديک نميشه که بتوني تو آينه بغل ببيني­ش (حالا حتي اگه نزديک­تر از چيزي باشه که به نظر مياد)، بلکه يهو مي­پره جلوت و اونقدر بد مي­ره توي شکمت (يا برعکس) که وقتي به خودت مياي که روي خط پايان، گيج و منگ، توقف کردي.؛


Tags: اندرونی
Friday September 12, 2008 - 01:32am (PDT) Permanent Link | 5 Comments
سرریزِ نِشا یا "رفتن يا نرفتن، مسأله اين است."؛
سرریزِ نِشا یا "رفتن يا نرفتن، مسأله اين است."؛ magnify
خيلي سعي کردم خودم رو نگه دارم ولي وقتي براي آخرين بار برگشت و براي خداحافظي دست تکون داد و واسه ي هميشه تپه هاي اميرآباد رو به مقصد دره سيليکون ترک کرد، چشمانم نم دار شده بود... البته اين حال و هواي جديدي نبود، در اين دو سال اخير بارها با دوستانم خداحافظي کرده ام، و با خيلي هايشان براي هميشه... خيلي هايي که براي پيشرفت و ارتقاي سطح علمي، اجتماعي و رفاهي شان از خيلي چيزها دل بريدند و رفتند.
******
وقتي کمي اخبار و آمار واقعي (نه آمار ساختگي صداوسيما و روزنامه ها) داخله را مي بيبنم، وقتي دانشگاه خوشحالي را مي بينم که مثل گلخانه اي شده که کاري به بيابان پيرامونش ندارد، وقتي وضعيت حال و آينده صنعت کشور را (که دانشگاه و فارغ التحصيلانش برايش محلي از اِعراب ندارند) براي خودم تصور ميکنم، وقتي خودم را دو سال ديگر در لباس مقدس!!! سربازي ميبينم که متناسب با رشته ام! مشغول تايپ کردن بخشنامه فلان اداره هستم، و وقتي مي بينم در اين شرايط نمي توانم حتي کمترين پيش بيني خوش بينانه از آينده ي نه چندان دور خودم داشته باشم، حتي تصور ماندن هم براي ناممکن مي شود...
اما وقتي به ريشه هايم، عقايدم، آرمان هاي نه چندان بلندم فکر ميکنم، وقتي کمي احساس را چاشني عقل مصلحت انديشم مي کنم، حتي تصوررفتن هم براي ناممکن مي شود...

شايد هيچ چيز بهتر از اين ترانه حال و هواي اين روزها رو نمي رسونه ( اگه تا حالا نشنيديد، حتما اين کار رو بکنيد، واقعا زيباست):
وقتي خونه شده بود مثل جهنم، ما با ويزاي بهشت بريديم از هم ... حالا تو برزخ بدبيني اسيريم، نمي تونيم ريشه مونو پس بگيريم

اين روزها صورت مسأله برايم عوض شده است: بودن يا نبودن ديگر مساله اي نيست... رفتن يا نرفتن، مسأله اين است.
******
رضا اميرخاني، حدود سه سال پيش، کتابي نوشته درباره پديده مهاجرت نخبگان (فرار مغزها) و اسم با مسما و قشنگ نشت نشا رو هم براش انتخاب کرده و توي اين کتاب دلايل اين نامگذاري رو ذکر کرده، ولي من فکر مي کنم اين روزها کار از نشت نشاها گذشته و به سر ريز کردن رسيده، البته اين سرريز نه به خاطر زياد شدن نشاها (بخوانيد نخبگان) در اين سالها، بلکه به خاطر کم ظرفيت و درب و داغون شدن ظرف نگهداري اين نشاها (شما بخونيد مملکت و سيستم آموزش اش) است... ؛


Tags: اندرونی
Sunday August 31, 2008 - 01:18pm (PDT) Permanent Link | 14 Comments
من علیرضا 18 سال دارم
من علیرضا 18 سال دارم magnify
گاهي دلم براي گذشته ها تنگ ميشه، گاهي دلم براي شيطنت هاي گذشته ها تنگ ميشه، گاهي دلم براي خنده هاي شيطنت آميز گذشته هات تنگ ميشه...
گاهي چاره دلتنگي ها يه ايميل به گروپه، گاهي يک تلفن يا چت چند دقيقه اي با يک دوست، اما گاهي فقط ديدار چاره ي کاره

مي خواستم از علوي 42 بگم،
مي خواستم از گرمدره دو هفته ي قبل بگم،
مي خواستم از لواسون هفته قبل بگم،
مي خواستم از عروسي امشب محسن بگم.
ولي ديدم 42 اينها همه هست ولي اين همه 42 نيست، علوي 42 يک دنيا دوستي ناب است، نابِ ناب.

و من امشب بعد از سال ها دوباره هجده سالم بود، با همان شيطنت هاي احمقانه ي آن روزگار.

تقاضا نوشت: مثل اينکه بروبچز، مثل خودم، نوستال خونشون شديد زده بالا، پست علي و احمدآقا فرانسه که شديدا حال داد، خواهشا بقيه دوستان هم يه کاري بکنن، هنوز اشباع نشدم!

تشکر نوشت: با تشکر از مجيد که عکس قشنگ اين بالا رو که دوهفته پيش گرفته در اختيارم قرار داد (5 سال پيش، تقريبا از همين جا يه عکس ديگه گرفته شد که بخشي از اون رو امير اينجا گذاشته. خودمونيم ها هيچکي عوض نشده)

موزيک متن نوشت: مگه چيزي ميشه گذاشت جز سنگ صبور چاوشي؟!؛
Tags: اندرونی
Sunday August 24, 2008 - 02:18pm (PDT) Permanent Link | 9 Comments

Add Alireza S's Blog to your personalized My Yahoo! page:

Add to My Yahoo!RSS About My Yahoo! & RSS
1 - 5 of 29 First | < Prev | Next > | Last