چند وقت بود كه به فكر يك هيجان درست و حسابي بودم... ه
امواج قايق را به اين طرف و آن طرف پرتاب مي كرد كه محكم به يك صخره برخورد كرديم و قايق مسيرش عوض شد همه ي ما كف قايق افتاده بوديم كه ناگهان قايق از روي يك سنگ بزرگ افتاد پايين و بيشتر از نصف قايق به زير آب رفت در حالي كه هنوز قايق روي آن سنگ بزرگ گير كرده بود، من با سر توي آب پرت شدم، بعد از چند لحظه به زحمت سرم را از زير آب بيرون آوردم و ديدم هيچ كس جلوي من نيست؛ بقيه نبودند... ه
از هر جواني سوال بپرسيد كه چه نوع تفريحي را دوست دارد بدون مكث مي گويد: يك تفريح هيجان انگيز!!! ه
اما متاسفانه در مملكت ما براي پيدا كردن مصداق تفريح هيجان انگيز ما واقعاً دچار مشكل هستيم؛ تفريحي سالم، مهيج و كم هزينه اگر نگوييم واقعاً ناياب است مي شود گفت كه بسيار كمياب است. ه
اوايل مهر ماه بود كه برادرم؛ محسن، به من زنگ زد و گفت: مياي بريم رافتينگ؟ ه
منم گفتم: چي چي تينگ؟ خورنيه يا پوشيدني؟ ه
و بلافاصله گفتم: چيه؟ نكنه قراره يه توكه پا بريم تركيه؟ بعد هم با طعنه و خنده پرسيدم: شب هم مي مونيم؟ ه
بعد محسن گفت: جدي مي گم، همين جا اصفهانه اگه مياي تا عصر خبرم كن، به هادي هم بگو... ه
بلافاصله پرسيدم: اصفهان آب خروشانش كجا بود؟ ه
گفت الان وقت ندارم بعداً زنگ بزن برات توضيح مي دم. ه
منم اصلاً معطلش نكردم و بلافاصله جواب دادم كه من پايه ام، كي و كجا؟ هادي را هم راضي مي كنم بياد... ه
.
.
ساعت 5 صبح روز جمعه 12 مهر ماه همين امسال ؛ من، داداش، عيال داداش، دوست داداش، عيال دوست داداش، اون يكي داداش و دوست اون يك داداش، آماده و پر انرژي در ميدان جُــلفاي اصفهان (جـِـلفا نخونيد) منتظر آغاز يك روز پر هيجان بوديم كه آقاي پيام اصلاني؛ تور ليدر گروه از آژانس هوايي و مسافرتي جلفا گشت، رسيد... (اين هم يك آگهي تبليغاتي ميان برنامه اي؛ بگذاريد ما همچنان خراب رفيق باشيم). ه
غير از ما 12 نفر ديگر هم آنجا منتظر بودند، كه يكي دونفرشان هم به طور اتفاقي از رفقاي قديم (باز هم همبازي بسكتبال) من بودند... ه
خلاصه! بعد از مدت كوتاهي با دو دستگاه ون ديليكا حركت كرديم. ه
مناظر اطراف جاده بينهايت زيبا بود. ه
واقعاً مسير رسيدن به دره عشق در منطقه خرسان (يا خرسانك: سرچشمه كارون) فوق العاده بود. ه
حدود ساعت 9 صبح بود كه پس از صرف صبحانه، با تجهيزات كامل آماده مي شديم تا پاي در قايق بگذاريم؛ لباس مناسب، جليقه نجات، كلاه ايمني... خلاصه شبيه ورزشكار هاي درست حسابي شده بوديم. ه
قايق كه در آب انداخته شد؛ هيجان با طعم استرس را مي شد در چشم بيشتر اعضاي گروه ديد... ه
آقاي اصلاني با آرامشي خاص در ارتباط با آموزش مقدماتي قايقراني در آب هاي خروشان و مقابله با خطرهاي احتمالي صحبت كرد. ه
ما در دو گروه سوار قايق هاي زيبا، بزرگ، مطمئن و گران قيمت شديم... ه
در ابتدا به نظر نمي رسيد سرعت و حجم آب زياد باشد و فكر مي كرديم صحبت هاي آقاي اصلاني در مورد زماني كه در آب مي افتيم بيشتر جنبه آموزشي دارد... ه
چند صد متري كه از محل سوار شدن دور شديم هيجان شروع شد... ه
بچه هاي گروه فرياد شادي سر داده بودند كه رودخانه مسيرش تغيير كرد و دو رودخانه مجزاء به هم پيوستند و سرعت و حجم آب حداقل دو برابر شد در همين لحظه اي اول، امواج قايق را به اين طرف و آن طرف پرتاب مي كرد كه محكم به يك صخره برخورد كرديم و قايق مسيرش عوض شد همه ي ما كف قايق افتاده بوديم كه ناگهان قايق از روي يك سنگ بزرگ افتاد پايين و بيشتر از نصف قايق به زير آب رفت در حالي كه هنوز قايق روي آن سنگ بزرگ گير كرده بود، من با سر توي آب پرت شدم، بعد از چند لحظه به زحمت سرم را از زير آب بيرون آوردم و ديدم هيچ كس جلوي من نيست؛ بقيه نبودند... ه
در همين موقع ديدم كه پيام داره تلاش مي كنه قايق واژگون شده را به حالت اول برگرداند، بچه ها درون آب افتاده بودند و هيجان به اوج خود رسيده بود تا يكي يكي خودمان را به قايق رسانديم. ه
لذت افتادن در آب نه تنها كمي از هيجان قايقراني در آن آبهاي بسيار خروشان نداشت كه هيجان آن را هم دو چندان كرد. ه
خلاصه مثل موش آب كشيده دوباره قايق همراه با ما به ادامه مسير مشغول بود. ه
مسير رودخانه بسيار زيبا بود، دره اي عميق كه از ميان كوه هاي سر به فلك كشيده ي زاگرس عبور مي كرد كه در بيشتر جاها تنها راه دسترسي به آن فقط مسير رودخانه بود. ه
كوه هاي سر به فلك كشيده و پوشيده از درختان زيباي بلوط كه اوج نگاه آدم را به سبزي بي انتهاي خودش پيوند مي زند، كوه ها آنقدر بالا مي روند تا بتوانند دست به آبي آسمان بزنند، تا لطافت ابر ها را درك كنند، گويي آن بالاها ابرها بازيگوش مي شوند، گويي آمده اند تا لابلاي درختان قايم باشك بازي كنند، شايد به همين خاطر است كه خورشيد در اين منطقه هميشه لبخند مي زند. شايد براي اولين بار بود كه احساس كردم دلم مي خواهد اين سفر براي هميشه ادامه يابد و در امتداد اين مسير باشم. ه
اين رافتينگ همه چيزش خوب است الا اينكه به آدم فرصت نمي دهد هيجان قبلي را پشت سر بگذارد تا به هيجان بعدي برسد! ه
پشت سر هم پيچ رودخانه، سنگ و صخره و امواجي كه تنها توي صورت آدم آرام مي گيرند. ه
رودخانه ي ارمند زيبا و خروشان از دل كوه هاي سر به فلك كشيده زاگرس مي گذرد و با بالاپوش مخمل سبز درختان بلوط زمينه سبز آسمان آبي شده و تو مي خواهي آسمان را نگاه كني ولي مگر اين پيچ بعدي مي گذارد. ه
مي خواستم چشمانم را با آسمان پيوند دهم كه اين پيچ بي مروت كلاهم را به آب رودخانه پيوند داد. ه
قبل از اينكه درون آب بيفتيم فرياد اصلاني بلند شد كه : داريم چپ مي شيم پاهاتونو آزاد كنيد. ه
براي اينكه در ضربه هايي كه از سرازيري و آبشار هاي كوچك مسير رودخانه به كف قايق وارد مي شود كسي به بيرون پرت نشود بندهايي كف قايق تعبيه شده كه پاها را درون آن بند ها گير مي اندازند. ه
باز هم قايق چپ شد؛ قلپ قلپ... چند متري آن متري ان طرف تر همه از آب بالا آمديم. ه
خلاصه تا ساعت 4:30 عصر كه بعد از 38 كيلومتر قايقراني براي صرف ناهار از اب بيرون آمديم هيجان قدري كمتر و قدري بيشتر با ما بود و خدا را شكر تنها حادثه خيس شدن بود و لذت، كه اتفاقي پي در پي براي آن روز ِمان... ه
*******************
كمي شكيبا باشيد تا همه ي عكس ها باز شوند
در صورتي كه به قسمت كامنت ها برويد زود تر اين اتفاق مي افتد
در صورت باز نشدن هر يك از عكس ها روي آن راست كليك كرده و گزينه ي
Show Picture
را بزنيد
*******************
*******************
*******************
*******************
*******************
*******************
محلي كه دو رود به هم مي پيوندند
*******************
محل شروع سفر
*******************
سفر آبي ِما از زير اين پل آغاز شد
*******************
*******************
صرف صبحانه
*******************
*******************
از سمت راست: محسن(برادر كوچكم) و من
*******************
از سمت راست: من، هادي ( برادر وسطي) و محسن
*******************
*******************
*******************
*******************
فرشاد(از دوستان قديم) و من
*******************
*******************
*******************
*******************
*******************
*******************
*******************
*******************
*******************
*******************
*******************
*******************
*******************
اين هم از ناهار؛ جاي همگي خالي
*******************
پ.ن.1: سايز عكس ها براي اينكه همه ي دوستان امكان ديدن داشته باشند در حداقل ممكن تنظيم شده است
پ.ن.2: به دليل اينكه امكان بردن دوربين درون قايق نبود مناظر بي نظيري را متاسفانه براي عكاسي از دست دادم، ضمن اينكه جاده فقط يك كيلومتر در امتداد رود خانه قرار داشت به همين دليل عكس هاي زيادي از سفر، مخصوصاً از جاهاي هيجان انگير مسير توسط همراهان ما گرفته نشده است
*******************
تاريخ سفر: دوازدهم مهر ماه هشتاد و هفت
نگارش: دهم بهمن ماه هشتاد و هفت
به قلم مهدي پروان