Yahoo! 360° News | Beta Feedback
Start your own Yahoo! 360° page

آنهایی که هوشمند تر از آنند که وارد دنیای سیاست شوند، مجازاتشان این است که توسط انسانهای احمق اداره شوند ... افلاطون--> Click here

1 - 5 of 41 First | < Prev | Next > | Last

سرای بی کسی Full Post View | List View

در این سرای بی کسی ، کسی به در نمی زند

نتیجه ی راست گویی
وقتي دبيرستاني بودم با دوتا از همكلاسي هام كه اتفاقاً بچه محل هم بودند به اسم علي و افشين ، در باشگاه ذوب آهن اصفهان بسكتبال بازی مي كرديم. ه
بعد از مدرسه به باشگاه مي رفتيم و بعد از چند ساعتي تمرين، حدود ساعت ده شب از باشگاه به منزل بر مي گشتيم. ه
من خيلي جدي تر و سخت تر از علي و افشين تمرين مي كردم، بازيكن بهتري هم بودم و به همين دليل شبها از دو نفر ديگه خيلي خسته تر بودم. ه
زمان برگشت از باشگاه، راننده سرويس مارا ابتداي خيابان اصلي پياده مي كرد و حدود هزار متر با هم پياده روي مي كرديم تا هر كدوم به منزل خودمون برسيم. ه
در محله ي ما دختر زيبايي ساكن بود به اسم ف.! ه
تقريباً همه ي پسرهاي محل ف. را مي شناختند. ه
اين كه چرا، بماند... ه
سه شب متوالي هنگام برگشت، اين دو دوست عزيز شيطنشتون گل مي كرد و زنگ منزل ف. را مي زدند و پا فرار مي گذاشتند. ه
من بيچاره هم با وجود خستگي و كوفتگي زیاد مجبور به فرار مي شدم. ه
شب چهارم وقتي از سرويس پياده شديم با علي و افشين شرط كردم؛ گفتم اگه امشب هم اين كار را بكنيد من هم كاري مي كنم كه پشيمون بشيد. ه
علي و افشين تهديد منو جدي نگرفتن و كاري را كردند كه سه شب گذشته هم. ه
من هم با كمال خونسردي به راهم ادامه دادم! ه
بلافاصله در باز شد؛ ه
پدر و برادر ف. بودند! ه
ف. هم پشت سرشون ايستاده بود... ه
از من پرسيدند شما نديدي كي زنگ زد؟ ه
منم فوراً جواب دادم؛ چرا ديدم! ه
پرسيدند كي بود؟ ه
منم به قول الیاس مثه گونی خیار فروختمشون و با خونسردي تمام جواب دادم: علي ب. و افشين پ. ه
تشكر كردند و من با همون خونسردي و اعتماد به نفس كامل به راهم ادامه دادم... ه
علي و افشين هم پشت ديوار همه ي حرف هاي مارا شنيدند!؟!؟! ه
و از اون شب ديگه چنين هوس احمقانه اي نكردند! ه
********
پ.ن. : اين خاطره بر خلاف بقيه ي خاطراتي كه قبلاً نوشتم هيچ نتيجه گيري خاصي نداره
********
مهدی پروان
اردیبهشت هشتاد و هشت
Friday May 22, 2009 - 08:45am (IRST) Permanent Link | 33 Comments
موسیقی متن این روزهای زندگی من
موسیقی متن این روزهای زندگی من magnify
در اين سراي بي كسي كسي به در نمي زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمي زند
.
يكي زشب گرفتگان چراغ بر نمي كند
كسي به كوچه سار شب در سحر نمي زند
.
نشسته ام در انتظار اين غبار بي سوار
دريغ كز شبي چنين سپيده سر نمي زند
.
دل خراب من دگر خراب تر نمي شود
كه خنجر غمت از اين خراب تر نمي زند
.
گذر گهي است پر ستم كه اندرو به غير غم
يكي صلاي آشنا به رهگذر نمي زند
.
چه چشم پاسخ است از اين دريچه هاي بسته ات
برو که هيچ کس ندا به گوش کر نمي زند
.
نه سايه دارم و نه بر بيفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسي تبر نمي زند
.
ه.ا.سایه
دوازده اردیبشهت هشتاد و هشت
Saturday May 2, 2009 - 07:08pm (IRST) Permanent Link | 28 Comments
سفر نامه تصويري از رافتينگ
چند وقت بود كه به فكر يك هيجان درست و حسابي بودم... ه
امواج قايق را به اين طرف و آن طرف پرتاب مي كرد كه محكم به يك صخره برخورد كرديم و قايق مسيرش عوض شد همه ي ما كف قايق افتاده بوديم كه ناگهان قايق از روي يك سنگ بزرگ افتاد پايين و بيشتر از نصف قايق به زير آب رفت در حالي كه هنوز قايق روي آن سنگ بزرگ گير كرده بود، من با سر توي آب پرت شدم، بعد از چند لحظه به زحمت سرم را از زير آب بيرون آوردم و ديدم هيچ كس جلوي من نيست؛ بقيه نبودند... ه
از هر جواني سوال بپرسيد كه چه نوع تفريحي را دوست دارد بدون مكث مي گويد: يك تفريح هيجان انگيز!!! ه
اما متاسفانه در مملكت ما براي پيدا كردن مصداق تفريح هيجان انگيز ما واقعاً دچار مشكل هستيم؛ تفريحي سالم، مهيج و كم هزينه اگر نگوييم واقعاً ناياب است مي شود گفت كه بسيار كمياب است. ه
اوايل مهر ماه بود كه برادرم؛ محسن، به من زنگ زد و گفت: مياي بريم رافتينگ؟ ه
منم گفتم: چي چي تينگ؟ خورنيه يا پوشيدني؟ ه
و بلافاصله گفتم: چيه؟ نكنه قراره يه توكه پا بريم تركيه؟ بعد هم با طعنه و خنده پرسيدم: شب هم مي مونيم؟ ه
بعد محسن گفت: جدي مي گم، همين جا اصفهانه اگه مياي تا عصر خبرم كن، به هادي هم بگو... ه
بلافاصله پرسيدم: اصفهان آب خروشانش كجا بود؟ ه
گفت الان وقت ندارم بعداً زنگ بزن برات توضيح مي دم. ه
منم اصلاً معطلش نكردم و بلافاصله جواب دادم كه من پايه ام، كي و كجا؟ هادي را هم راضي مي كنم بياد... ه
.
.
ساعت 5 صبح روز جمعه 12 مهر ماه همين امسال ؛ من، داداش، عيال داداش، دوست داداش، عيال دوست داداش، اون يكي داداش و دوست اون يك داداش، آماده و پر انرژي در ميدان جُــلفاي اصفهان (جـِـلفا نخونيد) منتظر آغاز يك روز پر هيجان بوديم كه آقاي پيام اصلاني؛ تور ليدر گروه از آژانس هوايي و مسافرتي جلفا گشت، رسيد... (اين هم يك آگهي تبليغاتي ميان برنامه اي؛ بگذاريد ما همچنان خراب رفيق باشيم). ه
غير از ما 12 نفر ديگر هم آنجا منتظر بودند، كه يكي دونفرشان هم به طور اتفاقي از رفقاي قديم (باز هم همبازي بسكتبال) من بودند... ه
خلاصه! بعد از مدت كوتاهي با دو دستگاه ون ديليكا حركت كرديم. ه
مناظر اطراف جاده بينهايت زيبا بود. ه
واقعاً مسير رسيدن به دره عشق در منطقه خرسان (يا خرسانك: سرچشمه كارون) فوق العاده بود. ه
حدود ساعت 9 صبح بود كه پس از صرف صبحانه، با تجهيزات كامل آماده مي شديم تا پاي در قايق بگذاريم؛ لباس مناسب، جليقه نجات، كلاه ايمني... خلاصه شبيه ورزشكار هاي درست حسابي شده بوديم. ه
قايق كه در آب انداخته شد؛ هيجان با طعم استرس را مي شد در چشم بيشتر اعضاي گروه ديد... ه
آقاي اصلاني با آرامشي خاص در ارتباط با آموزش مقدماتي قايقراني در آب هاي خروشان و مقابله با خطرهاي احتمالي صحبت كرد. ه
ما در دو گروه سوار قايق هاي زيبا، بزرگ، مطمئن و گران قيمت شديم... ه
در ابتدا به نظر نمي رسيد سرعت و حجم آب زياد باشد و فكر مي كرديم صحبت هاي آقاي اصلاني در مورد زماني كه در آب مي افتيم بيشتر جنبه آموزشي دارد... ه
چند صد متري كه از محل سوار شدن دور شديم هيجان شروع شد... ه
بچه هاي گروه فرياد شادي سر داده بودند كه رودخانه مسيرش تغيير كرد و دو رودخانه مجزاء به هم پيوستند و سرعت و حجم آب حداقل دو برابر شد در همين لحظه اي اول، امواج قايق را به اين طرف و آن طرف پرتاب مي كرد كه محكم به يك صخره برخورد كرديم و قايق مسيرش عوض شد همه ي ما كف قايق افتاده بوديم كه ناگهان قايق از روي يك سنگ بزرگ افتاد پايين و بيشتر از نصف قايق به زير آب رفت در حالي كه هنوز قايق روي آن سنگ بزرگ گير كرده بود، من با سر توي آب پرت شدم، بعد از چند لحظه به زحمت سرم را از زير آب بيرون آوردم و ديدم هيچ كس جلوي من نيست؛ بقيه نبودند... ه
در همين موقع ديدم كه پيام داره تلاش مي كنه قايق واژگون شده را به حالت اول برگرداند، بچه ها درون آب افتاده بودند و هيجان به اوج خود رسيده بود تا يكي يكي خودمان را به قايق رسانديم. ه
لذت افتادن در آب نه تنها كمي از هيجان قايقراني در آن آبهاي بسيار خروشان نداشت كه هيجان آن را هم دو چندان كرد. ه
خلاصه مثل موش آب كشيده دوباره قايق همراه با ما به ادامه مسير مشغول بود. ه
مسير رودخانه بسيار زيبا بود، دره اي عميق كه از ميان كوه هاي سر به فلك كشيده ي زاگرس عبور مي كرد كه در بيشتر جاها تنها راه دسترسي به آن فقط مسير رودخانه بود. ه
كوه هاي سر به فلك كشيده و پوشيده از درختان زيباي بلوط كه اوج نگاه آدم را به سبزي بي انتهاي خودش پيوند مي زند، كوه ها آنقدر بالا مي روند تا بتوانند دست به آبي آسمان بزنند، تا لطافت ابر ها را درك كنند، گويي آن بالاها ابرها بازيگوش مي شوند، گويي آمده اند تا لابلاي درختان قايم باشك بازي كنند، شايد به همين خاطر است كه خورشيد در اين منطقه هميشه لبخند مي زند. شايد براي اولين بار بود كه احساس كردم دلم مي خواهد اين سفر براي هميشه ادامه يابد و در امتداد اين مسير باشم. ه
اين رافتينگ همه چيزش خوب است الا اينكه به آدم فرصت نمي دهد هيجان قبلي را پشت سر بگذارد تا به هيجان بعدي برسد! ه
پشت سر هم پيچ رودخانه، سنگ و صخره و امواجي كه تنها توي صورت آدم آرام مي گيرند. ه
رودخانه ي ارمند زيبا و خروشان از دل كوه هاي سر به فلك كشيده زاگرس مي گذرد و با بالاپوش مخمل سبز درختان بلوط زمينه سبز آسمان آبي شده و تو مي خواهي آسمان را نگاه كني ولي مگر اين پيچ بعدي مي گذارد. ه
مي خواستم چشمانم را با آسمان پيوند دهم كه اين پيچ بي مروت كلاهم را به آب رودخانه پيوند داد. ه
قبل از اينكه درون آب بيفتيم فرياد اصلاني بلند شد كه : داريم چپ مي شيم پاهاتونو آزاد كنيد. ه
براي اينكه در ضربه هايي كه از سرازيري و آبشار هاي كوچك مسير رودخانه به كف قايق وارد مي شود كسي به بيرون پرت نشود بندهايي كف قايق تعبيه شده كه پاها را درون آن بند ها گير مي اندازند. ه
باز هم قايق چپ شد؛ قلپ قلپ... چند متري آن متري ان طرف تر همه از آب بالا آمديم. ه
خلاصه تا ساعت 4:30 عصر كه بعد از 38 كيلومتر قايقراني براي صرف ناهار از اب بيرون آمديم هيجان قدري كمتر و قدري بيشتر با ما بود و خدا را شكر تنها حادثه خيس شدن بود و لذت، كه اتفاقي پي در پي براي آن روز ِمان... ه
*******************
كمي شكيبا باشيد تا همه ي عكس ها باز شوند
در صورتي كه به قسمت كامنت ها برويد زود تر اين اتفاق مي افتد
در صورت باز نشدن هر يك از عكس ها روي آن راست كليك كرده و گزينه ي
Show Picture
را بزنيد
*******************
*******************
*******************
*******************
*******************
*******************
محلي كه دو رود به هم مي پيوندند
*******************
محل شروع سفر
*******************
سفر آبي ِما از زير اين پل آغاز شد
*******************
*******************
صرف صبحانه
*******************
*******************
از سمت راست: محسن(برادر كوچكم) و من
*******************
از سمت راست: من، هادي ( برادر وسطي) و محسن
*******************
*******************
*******************
*******************
فرشاد(از دوستان قديم) و من
*******************
*******************
*******************
*******************
*******************
*******************
*******************
*******************
*******************
*******************
*******************
*******************
*******************
اين هم از ناهار؛ جاي همگي خالي
*******************
پ.ن.1: سايز عكس ها براي اينكه همه ي دوستان امكان ديدن داشته باشند در حداقل ممكن تنظيم شده است
پ.ن.2: به دليل اينكه امكان بردن دوربين درون قايق نبود مناظر بي نظيري را متاسفانه براي عكاسي از دست دادم، ضمن اينكه جاده فقط يك كيلومتر در امتداد رود خانه قرار داشت به همين دليل عكس هاي زيادي از سفر، مخصوصاً از جاهاي هيجان انگير مسير توسط همراهان ما گرفته نشده است
*******************
تاريخ سفر: دوازدهم مهر ماه هشتاد و هفت
نگارش: دهم بهمن ماه هشتاد و هفت
به قلم مهدي پروان
Tags: رافتينگ
Friday January 30, 2009 - 12:08am (IRST) Permanent Link | 90 Comments
اندر فوايد 360 درجه
اين دنياي مجازي هم مثه دنياي واقعي پر ِ از چيز هاي خوب و بد!!! ه
قصد من در اين جا نقدِ 360 درجه نيست. ه
مي خوام يكي از فوايد اين دنياي مجازي را بگم... ه
بعد از سالها دوتا از دوستاي قديمي ام را توي همين محيط پيدا كردم. ه
آرش را بعد از 14-15 سال پيدا كردم كه در حال حاضر تهران زندگي مي كنه! ه
و كامران را بعد از 11-12 سال، كه بلژيك زندگي مي كنه! ه
و از همه جالب تر اينكه آرش و كامران (كه اونها هم دوستاي قديمي هستن) پنجشنبه ي گذشته، منزل ما بودند... ه
اتفاق خيلي خوبي بود و بينهايت منو خوشحال كرد
من و آرش
***************************
از سمت راست: هادي (برادر وسطي)، كامران، من، آرش و محسن (برادر كوچكم) ه
***************************
مهدي پروان
هشتم دي ماه هشتاد و هفت
Tags: 360
Sunday December 28, 2008 - 06:45pm (IRST) Permanent Link | 78 Comments
ارتباط سگ با قوزك پا يا همان ارتباط معروف آقاي گودرزي با خانم شقايق :D
ارتباط سگ با قوزك پا يا همان ارتباط معروف آقاي گودرزي با خانم شقايق :D magnify
يك ساعتي از صرف شام گذشته بود، در حال خوردن ميوه بوديم كه مهدي از من پرسيد: ه
مياي بريم باربري؟ مي خوام به سگ ها غذا بدم!!! ه
مهدي هم كلاس دوران دانشگاه من و دوست بسيار نزديك من ِ كه به واسطه ي دوستي ما، خانواده ها با هم آشنا شدند و دوستي نزديك خانوادگي هم پيدا كرديم. مهدي و پدرش يك شركت حمل و نقل را در مجاورت ذوب آهن اداره مي كنند، آن شب من به اتفاق خانوده منزل خانواده ي مهدي مهمان بوديم. ه
چند سال پيش اين اتفاق افتاد و آن زمان هنوز شركت حمل و نقل فعال نشده بود و ساختمان اداري و محوطه ي شركت در حال ساخت بود... ه
محسن برادر كوچكم هم همراه ما به شركت آمد. ه
آنجا كه رسيديم مهدي گفت: ه
شما بريد توي دفتر تا من سگ ها را آزاد كنم... ه
سه تا سگ بسيار بزرگ از نژاد هاي دوبرمن، گيريتين و آخري را هم نمي دانم ولي كاملاً شبيه گرگ بود؛ احتمالاً از نژاد ژرمن شپرت... ه
من گفتم: مي خوام از نزديك سگ ها را ببينم، همين جا توي گاراژ مي ايستيم... ه
مهدي خنديد و گفت: ه
اين سگها وقتي گرسنه ان، حتي از من هم حرف شنوي ندارن، تيكه تيكه تون مي كنن؛ بريد توي دفتر... ه
محسن يك نردبان فلزي را كه در كنار ديوار بود نشان داد و گفت؛ ه
من مي رم بالاي اين نردبون، و رفت... ه
نردبان حدوداً سه متر و نيم بود! ه
سمت راست نردبان مقداري مصالح ساختماني شامل ماسه ، خاك و آجر دپو شده بود... ه
من هم از نردبان حدود دو متر بالا رفتم؛ ولي براي اينكه بتوانم كاملاً سگ ها را ببينم فقط با يك پا روي نردبان ايستادم و يك دستم به نربان بود دست ديگر و پاي ديگرم كاملاً آزاد بود... ه
لانه ي سگ ها در سمت مخالف ما در محوطه ي حدود 4000 متري گاراژ بود... ه
خلاصه! مهدي سگ ها را آزاد كرد و بلافاصله هم سگ ها ما دو نفر را روي نردبان ديدند...
نمي دانم در آن موقع سگ ها در مورد ما دونفر كه آويزان نردبان شده بوديم چه فكري كردند، ولي هر چي بود به نظر نمي رسيد كه فكراي خوبي كرده باشند، من هم به شخصه اصلاً از طرز فكرشون خوشم نيامد، خيلي بد نگاه مي كردند... ه
در چشم به هم زدني سگ ها پاي نردبان رسيدند و شروع كردند به پارس كردن! ه
سگ ها روي پاهاي عقب بلند شدند و دستهاشون را روي نردبان گذاشتند، تقريباً به من رسيدند... ه
اينقدر به نردبان فشار آوردند و پارس كردند، تا اينكه نردبان از كمر شكست... ه
محسن چون نزديكِ لبه ي ديوار بود به لبه پشت بام آويزان شد و تعادلش را حفظ كرد و روي كپه ي ماسه پريد، ولي من بدون هيچ تعادلي از نردبان پرت شدم پايين؛ روي مصالح ساختماني و با تمام وزن بدنم روي مچ پام كه از داخل تا شده بود افتادم... ه
درحال زمين خوردن شديداً به سگ ها خوردم، اين بار نوبت سگ ها بود كه از من بترسند... ه
سگ ها وحشت زده چند متري از من فرار كردند... ه
هم مچ پام شديداً درد مي كرد و هم مچ دستم ضرب ديده بود؛ از شدت درد از جام نمي تونستم تكان بخورم... ه
در همين فاصله مهدي با عجله خودش را به ما رساند و گفت: ه
فوري بريد دفتر تا سگ ها بر نگشتن... ه
ولي سگ ها بي خيال نمي شدند، دائم به سمت ما حمله مي كردند... ه
مهدي با يه تكه شلنگ به سمت سگ ها حمله مي كرد و از اطراف من دورشان مي كرد، تا اينكه من با كمك محسن لنگان لنگان رفتم توي دفتر و خطر برطرف شد... ه
حالا من از شدت درد به خودم مي پيچيدم؛ ولي مهدي و محسن از خنده ريسه رفته بودند! ه
من ناله مي كردم و اونا خنده! ه
من از درد به خودم مي پيچيدم اونا از شدت خنده. ه
نه من مي تونستم خودمو آروم كنم و نه اونا رو! ه
سرتون را درد نيارم، بعد از اينكه حسابي به من بيچاره خنديدند با هم رفتيم بيمارستان... ه
تاندوم مچم شديداً كشيدگي پيدا كرده بود و قوزك پام هم ترك خورده بود... ه
بعد از يكي دوساعت با پاي گچ گرفته به منزل برگشتيم... ه
همه با نگراني علت را پرسيدند ولي باز مهدي و محسن ياد اون صحنه افتادند و شروع كردند به خنديدن... ه
بقيه هم جاي اينكه با من همدردي كنند، بچه ها را همراهي كردند و اونا هم به ريش من بيچاره خنديدند! ه
به همين راحتي از يك مهماني شام؛ كه حسابي هم داشت خوش مي گذشت، كارم به كجا كشيد... ه
چند سال قبل از اين اتفاق يك بار هم در بسكتبال چنين بلايي سر مچ پام آمده بود؛ و از آن سال به بعد با كوچكترين فشاري، مچ پام مي پيچه و نياز به گچ گرفتن پيدا مي كنه؛ درست مثل همين حالا... ه
روز سه شنبه گذشته در تمرين بسكتبال دوباره مچ پام پيچيد، و شايد اين بار بدتر از هميشه
باز هم پام توي گچه... ه
اين بار دكتر گفته بايد دو ماه توي گچ بمونه! ه
البته من كه اين همه مدت تحمل نخواهم كرد. ه
در هر صورت اين پا براي من پا بشو نيست... ه
تا امروز 4 بار اين بلا سر پاي چپم اومده و 3 بار هم مچ پاي راست، اين هم از عوارض ورزش زياد... ه
***************
مهدي پروان
اولين روز زمستان ِ هشتاد و هفتِ خورشيدي
Tags: قوزك
Sunday December 21, 2008 - 02:40pm (IRST) Permanent Link | 82 Comments

Add سرای بی کسی to your personalized My Yahoo! page:

Add to My Yahoo!RSS About My Yahoo! & RSS
1 - 5 of 41 First | < Prev | Next > | Last

HIGHLIGHTED POSTS