Yahoo! 360° News | Beta Feedback
Start your own Yahoo! 360° page

گر كند ميل به خوبان دل من عيب مكن ... كاين گناهي ست كه در شهر شما نيز كنند--> Click here

1 - 5 of 36 First | < Prev | Next > | Last

سرای بی کسی Full Post View | List View

در این سرای بی کسی ، کسی به در نمی زند

تو نيكي مي كن و در دجله انداز
تو نيكي مي كن و در دجله انداز magnify
كمي بيشتر، شايد هم كمتر از شش سال قبل؛ پمپ بنزين: ه
حسابي كلافه شده بودم، هواي گرم خردادماه يا شايد هم اوائل تابستون، تحمل صف ِ طولاني ِ پمپ بنزين را سخت تر كرده بود. ه
خانم جوراب فروشي به سمت من اومد... ه
از اون سيريش ها بود كه تا جوراب نمي خريدم كوتاه نمي آمد و هيچ راه دومي نداشتم. ه
با خوم گفتم؛ يه جفت بخر ... كه ايزد در بيابانت دهد باز! ه
پرسيدم جفتي چند؟ ه
جواب داد: دويست تومن! ه
دويست تومن از جيبم در آوردم و بهش دادم، گفتم: اين دويست تومن، جوراب هم مال خودت، من فقط جوراب نخي پام مي كنم، از اين جوراب ها نمي تونم بپوشم... ه
خيلي بهش برخورد و گفت؛ من يه ساعته دارم با تو چونه مي زنم كه ازم جوراب بخري، گدا كه نيستم، اگه مي خواستم گدايي كنم وضعم خيلي بهتر بود... ه
اينقدر بهش بر خورده بود كه گفتم الانه كه كتكه را بخورم!!! ه
و خلاصه ؛ يك جفت جوراب بي كيفيت خريداري شد! ه
چند هفته بعد؛ منزل
روز خواستگاري محسن؛ كوچكترين برادرم بود... ه
طفلي پانصد - ششصد هزار تومان لباس خريده بود (كت شلوار، كراوات، پيرهن، كفش و... )، حدود دويست هزارتومن هم گل و شيريني سفارش داده بود... ه
از همه مهم تر (شايد هم بدتر) اينكه بد رقم دل داده بود و خاطر خواه شده بود...!!! ه
محسن، پدر و مادرم در حال آماده شدن بودند، بدون اينكه حتي يه تعارف خشك و خالي هم به من بزنن.!!!؟؟؟ ه
ظاهراً توي اصفهان رسم نيست خواهر يا برادر مجرد، همراه داماد به خواستگاري بره! ه
منم حسابي بهم بر خورده بود، انگار نه انگار كه من داداش بزرگه ام ... ه
توي اين فكر بودم كه يه طوري حال اين داداش كوچيكه را بگيرم كه الحمدلله فوري اين موقعيت فراهم شد. ه
وقتي محسن كت شلوارش را پوشيد، ديد: اي دل غافل جوراب تميز نداره...!! ه
يكي دو جفت جوراب بو گندو كه از سه متري نمي شد نزديكش شد، دو سه جفتي هم جورابِ سوراخ كه هر كدومو پوشيد به تناسب اندازه ي سوراخ يك يا چند انگشت مبارك از سوراخ به بيرون سرك مي كشيدن! ه
با عجله و نگراني اومد سراغ من و پرسيد: جوراب ِ نو داري؟ ه
ياد همون جورابِ 200 تومني افتادم... ه
با خودم گفتم: چو مي بيني كه نا بينا و چاه است ... تو نيكي مي كن و در دجله انداز! ه
ه (فكر كنم بازم ضرب المثل ها را با هم غاطي كردم!) ه
بر خلاف بيشترِ مواقع كه در چنين مواردي رگ غيرت ِ كُردي ام به جوش مياد، اين بار استثنائاً اشتباه عمل كرد و رگ اصفهاني ام وَرم كرد!!! يا به قول اصفهانيا: وَر قُلُنبيد!!! ه
گفتم: يه جفت جوارب دارم ولي مي فروشم دو هزار تومن! ه
گفت: گفت مهدي اذيت نكن، خونواده ي عروس خيلي روي وقت شناسي حساسن، داره ديرم ميشه، جورابها را بده! ه
بيچاره محسن؛ اين اولين محك جدي اش براي وقت شناسي بود! ه
اينو كه گفت تازه خيالم راحت تر شد، و مطمئن شدم كه اين جوراب؛ تنها راه حل ِ خان داداشه! ه
گفتم اين مشكل توئه! ه
قيمت جوراب در اين مكان همينه، مجبور نيستي از اينجا بخري، مي توني بري جاي ديگه... ه
گفت باشه! جورابو بده، بعداً پولشو مي دم. ه
گفتم: زكي، زرنگي؟ سيلي نقد به از حلواي نسيه! ه
باور كنيد توي اون موقعيت اگه بيست هزار تومن هم مي گفتم مي خريد، ولي به خاطر نسبت فاميلي اي كه داشتيم ملاحظه شو كردم و به همون دوهزار تومن قناعت كردم... ه
البته محسن هم سنگ تموم گذاشت، بعد از اينكه مراسم خواستگاري به خوبي و خوشي انجام شد، براي اينكه تلافي گرون فروشي منو سرم در بياره تقريباً به هر كي رسيد گفت و همون دوزار آبروي باقيمنده ي منو به باد داد!!!! ه
هنوز همه ي فاميل به اين كار من مي خندند و بيشتر از همه خود محسن و زنش!!! ه
**********
پ.ن. اول: توضيح عكس: از سمت راست؛ من، فرشيد(يكي از دوستان من)، هادي برادر وسطي و محسن برادر كوچيكم
چون فرشيد خيلي قدش كوتاهه حاضر نبود با ما عكس بگيره براي همين ما بلندش كرديم
پ.ن. دوم: پدرِ من كُرد و مادرم اصفهاني ي
پ.ن. سوم: نمي دونم چه اتفاقي براي من افتاده كه از وقتي وارد محيط ياهو سيصد و شصت درجه شدم، عزمم را جزم كردم كه زيرآب خودمو بزنم... ه
تقريباً هر خاطره اي كه نوشتم يه جورايي آبروي خودمو بردم. ه
اما بي خيال! ه
مهم اينه كه شما با خوندن اين خاطرات، حتي شده يه لبخند كوچولو بزنيد... ه
مرا همين بس! ه
**********
مهدي پروان
آبان ماه هشتاد و هفت
Saturday November 15, 2008 - 09:45pm (IRST) Permanent Link | 67 Comments
قانون ماليات بر ارزش افزوده و تعطيلي بازار اصفهان
قانون ماليات بر ارزش افزوده و تعطيلي بازار اصفهان magnify
مقدمه:
با اينكه از اقتصاد سر رشته اي ندارم ولي همين قدر مي دانم كه در كشور هاي سرمايه داري مانند امريكا، نظام مالياتي مبتني بر مصرف ِ، يعني اينكه مصرف كننده در ازاي خريد مايحتاج خود ماليات پرداخت مي كند حال اين مايحتاج از نياز هاي اوليه ي مردم تا سرمايه گذاري هاي كلان مي تواند باشد، اما در كشور ما نظام مالياتي بر پايه ماليات بر در آمد مي باشد، يعني ماليات دهنده ها نسبت به درآمد خود درصدي را به عنوان ماليات به دولت پرداخت مي كنند، كه صد البته ماليات دهنده هاي واقعي فقط كارمند جماعت و قشر آسيب پذير هستند چون درآمد مشخص و قابل كنترل دارند و سرمايه داران و كساني كه در آمد هاي اصلي و كلان را دارند، هزار و يك راه براي فرار از پرداخت ماليات بلدند كه كمترين مبلغ را پرداخت كنند و يا اصلاً پرداخت نكنند ولي امثال من و كليه كارمندان ِ مشاغل دولتي و يا خصوصي، قبل از دريافت چندرغاز حقوقي كه دريافت مي كنيم مالياتمون را پرداخت كرده ايم...
كم و بيش مطلع شده ايد كه در چند روز گذشته دولت محترم تصمياتي مبني بر تغيير در نظام مالياتي كشور گرفته بود كه مقرر بود به زودي اجرا شود، كه مهم ترين اين تغييرات قانون ماليات بر ارزش افزوده بود؛ يعني اينكه علاوه بر ماليات بر درآمد ،ماليات بر مصرف هم اخذ شود كه عكس العمل هاي مختلفي در جامعه داشت...
شايد اولين و مهم ترين عكس العمل آن اعتصاب بازار بود كه از بازار طلاي اصفهان شروع شد و پس از آن به ساير اصناف اصفهان و سپس به برخي شهر هاي بزرگ مانند مشهد و تبريز هم كشيده شد و اينطور شنيدم كه قرار بود دامنه آن تا روز شنبه؛ بيستم مهر به بازار تهران هم كشيده شود كه با توجه به اينكه دولت محترم حرف خودش را پس گرفت فكر مي كنم ديگر دليلي بر اين كار وجود نداشته باشد
.
چند روز قبل بدون اينكه از اين اتفاقات با خبر باشم براي خريد به خيابان چهار باغ رفتم و با تعجب ديدم كه تقريباً نود درصد از مغازه ها تعطيل هستند...
از يكي از مغازه داراني كه در اين اعتصاب شركت نكرده بود علت تعطيلي را پرسيدم كه گفت به دليل اعتصاب!!!
يك نكته براي من بسيار جالب بود...
خوب همون طور كه عرض كردم چيزي در حدود نود درصد از مغازه ها تعطيل بودند، و تعدادي هم بدون توجه به اعتصاب به كاسبي پرداخته بودند ولي از همه مضحك تر تعدادي از مغازه دار ها بودند كه مغازه را باز كرده ولي كركره مغازه را تا نصفه كشيده بودند؛ يعني نه اينوري بودند و نه اونوري
و جالب بود كه مشتريان هم براي خريد از اين فروشگاه ها مجبور بودند تا كمر دولا شوند تا وارد مغازه شوند و هيچ اعتراضي هم نمي كردند
هيچ وقت نتوانستم آدمهايي شبيه اين ها را تحمل كنم
به نظر من اين طور آدم ها نه اونقدر شهامت دارند كه در اين حركت مردمي شركت كنند و نه اونقدر جسارت دارند كه جرات باز كردن مغازه را داشته باشند
نمي دانم به اين طور آدم ها چه بايد گفت
.
اين را هم شنيدم كه مغازه دارها در برخي از خيابان هاي اصفهان مانند خيابان نظر ؛ يكي دو روز اول هفته ي گذشته به اعتصاب توجهي نكردند و به كاسبي مشغول شدند كه به تهديد تعدادي جوان معترض مجبور به تعطيل كردن مغازه شدند البته من فقط اين خبر را به نقل قول از دوستان شنيدم و درصد صحت و سقم آن را نمي دانم.
باز هم به نقل قول ديشب از يكي از دوستان شنيدم كه دولت محترم از تصميم خودش منصرف شد و اجراي قانون ماليات بر ارزش افزوده مدتي به تعويق افتاد...
به هر حال چيزي كه مسلمه اينه كه اجراي اين قانون به دستور رييس جمهور فعلاً متوقف شده
پ.ن.
متاسفانه فرصت نكردم از مغازه ها ، پاساژها و بازار هاي تعطيل اصفهان عكاسي كنم؛ امشب قصد داشتم از اينترنت تعدادي عكس دانلود كنم كه با تعجب ديدم اكثر سايت ها و يا لينك هايي كه در مورد اعتصاب اصفهان خبري داشتند فيلتر شده بودند...
اميدوارم پيج من فيلتر نشه
*******
مهدي پروان
جمعه؛ نوزدهم مهر ماه هشتاد و هفت
Saturday October 11, 2008 - 12:16am (IRST) Permanent Link | 35 Comments
ببار اي بارون ببار

امروز اولين رگبار پاييزي باريد!

خوب هم باريد.

از سر كار كه بر مي گشتم، جاي شما خالي حسابي خيس شدم...

خدا كند كه ببارد!

باز هم ببارد...

زياد هم ببارد...

سال گذشته، سال ِ كم بارشي بود.

خيلي كمتر از چيزي كه بشه تصور كرد!

من معمولاً سالي يكي دوبار به اتفاق خانواده به دهكده ي تفريحي سد چادگان (سد زاينده رود) مي رم...

عكس هايي كه خرداد ماه سال گذشته و خرداد ماه امسال گرفتم را با هم مقايسه كنيد!

واقعاً در آوره...

به اين تير هاي برق نگاه كنيد!

*****

*****

*****

به فاصله ي تير برق پشت سر من توجه كنيد

خرداد 86

*****

عكس ها ي بالا در خرداد ماه 86 گرفته شده...

حالا عكس هايي كه خرداد ماه امسال از همون مكان گرفتم را تماشا كنيد...

*****

*****

من به يكي از همون تير هاي برق تيكه دادم

خرداد 87

*****

اين عكس ها فقط گوشه اي از درياچه ي بسيار بزرگ ِ پشت سد زاينده روده...

ارتفاع آب بيش از 30 متر نسبت به سال گذشته در همون زمان پايين اومده...

اين هم از نتيجه؛بستر زاينده رود را در اين دو عكس تماشا كنيد.

پل جويي، تير ماه 87

*****

پل خواجو، تير ماه 87

*****

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

ببار ای ابر بهار
با دلُم به هوای زلف یار
داد و بیداد از این روزگار
ماهُ دادن به شبهای تار ای بارون

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون


دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

محمد علی معلم

تصنيف زيباي ببار اي بارون با صداي استادشجريان را از اين لينك دانلود كنيد.

*****

پ.ن.: عكس هاي بسياري را از سد آماده كرده بودم، ولي به دليل اينكه بعضي از دوستان از اينترنت كم سرعت استفاده مي كنند به همين چند عدد بسنده كردم...

*****

مهدي پروان

شهريور 87

Tuesday September 9, 2008 - 11:53pm (IRST) Permanent Link | 49 Comments
اين يادداشت عنوان ندارد
اين يادداشت عنوان ندارد magnify

فولادشهر پر از پشه اس... به خاطر برنجكاري در روستاهاي اطرافش... همون برنج معروف لنجون (لنجان).

براي همين گاهي وقتا از دست پشه ها تا صبح نمي تونم بخوابم.

مادرم مي گه اينا از عوارض ترشيدگيه، پشه هم افتادي ديگه نمي شه برات كاري كرد...

به خاطر آلرژي شديد نمي تونم از حشره كش استفاده كنم.

بعضي وقتا اينقدر كلافه مي شم كه با خودم مي گم، به درك! بذار يه كمي خون بخورن، مگه چقدر مي خورن؟

جهنم! بذار يه كمي هم جاي گزش بخاره، مگه چقدر مي خاره؟

ولي صداي وز وز پشه در ِ گوش آدم، هنگام خواب واقعاً عذاب آوره، عذاباً اليما...

اين يكي رو واقعاً نمي تونم تحمل كنم!

با خودم مي گم من با 188 سانتيمتر قد و 86 كيلو گرم وزن و يه دنيا ادعا، از پس ِ يه ريزه پشه بر نميام و اينقدر اين يه ذره حشره عذابم مي ده!

خدايا من چقدر حقيرم!

.

كوه نوردي را خيلي دوست دارم، حس خوبي به من مي ده!

هم احساس قدرت مي كنم، هم احساس حقارت... يعيني دقيقاً جمع نقيضين!

احساس قدرت براي اينكه كوه با اين عظمت را شكست دادم و ازش بالا رفتم

وقتي از كوه مي رم بالا، هر چي بيشتر بالا مي رم دامنه ي ديدم وسيع تر مي شه ولي همه چيز كوچيك و كوچيك تر به نظر مي رسه تا جايي كه آدم ها حتي به صورت نقطه هاي متحرك هم ديده نمي شن!

وقتي به اون بالا رسيدم احساس حقارت مي كنم براي اينكه پيش خودم مي گم توي زمين به اين بزرگي من مثل يه قطره مي مونم در برابر اقيانوس، بودن يا نبودنم هيچ تاثيري روي اقيانوس نداره

چقدر زمين بزرگه!

و تازه اين زمين به اين بزرگي توي آسمون در مقايسه مثل يه دونه شن مي مونه توي كوير...

وقتي زمين را با ساير كرات وخورشيد، و خورشيد را با ساير ستاره ها مقايسه كنيد واقعاً مغغزتون سوت مي كشه!

.

هفته ي گذشته در محل كارم 5 نفر در چند حادثه ي مختلف دچار سانحه شدند و متاسفانه هر 5 نفر كشته شدند.

دو نفر از سيلوي كك افتادن، يك نفر از كولينگ تاورافتاد، يك نفر توي مخزن آب جوش افتاد و نفر پنجم هم تصادف كرد!

متاسفانه چهار نفر از اين پنج نفر زير 30 سال سن داشتند!

چقدر به مرگ نزديكم و از مرگ غافل...

مرگ بزرگترين حقيقت زندگي ماست!

***************************************************

نتيجه هم ندارد

پ.ن: هم ندارد

.

مهدي پروان

شهريور 87

Tuesday September 2, 2008 - 11:24pm (IRST) Permanent Link | 57 Comments
اينقده خجالت كشيدم!
اينقده خجالت كشيدم! magnify

سوم دبيرستان كه بودم هنوز همون خونه ي معروف بوديم...

بعد از ظهر يكي از روزهاي بهاري، رضا آ.، يكي از دوستانم، به همراه پسر خاله اش اومد دم ِ درِ خونه!

مي خواست براي عروسي خواهرش دعوتم كنه.

تبريك گفتم...

ايساديم به صحبت كردن! ... در مورد همه چيز به جر عروسي خواهر رضا!

بين صحبتهاش پرسيد هنوز هم بسكتبال مي ري؟

گفتم: آره!

پرسيد: بهرام ف. را مي شناسي؟

منم نه گذاشتم، نه برداشتم؛ فوري جواب دادم: بهرام ديو؟ آره كه مي شناسم.( بهرام ده سالي از من بزرگتره، ولي در باشگاه بسكتبال ذوب آهن با هم همبازي بوديم) ...

رضا و پسر خاله اش زدند زير خنده، و پرسيدن چرا ديو؟

منم ادامه دادم: كه بهرام غير از بهرام ديو سه چهارتا اسم مستعار ديگه هم داره، مثل بهرام سرخو( به خاطر موهاي قرمزش)، انسان اوليه ( به خاطر لهجه و نوع حرف زدنش)، بهرام گاوه ( به خاطر زور زياد و هيكل درشتش)... گفتم: تازه وقتي حرف مي زنه بايد چند متر ازش فاصله بگيري چون سر تا پاتو پر از آب دهن (تُف) مي كنه!!!

گفتم خيلي هم بي شعوره، و من هم تازگي باهاش دعوام شده و نزديك بوده ازش كتك بخورم و تعريف كردم كه توي دعوا به بهرام گفتم: "گاو هم زور داره ولي بهش خيش مي بندن و زمين رو باهاش شخم مي زنن" . ...

من همين طور مي گفتم و رضا و پسر خاله اش گوش مي دادن...

پسر خاله ي رضا خيلي مي خنديد، ولي رضا عكس العمل خاصي نشون نمي داد...

.

فكر مي كنيد بعد از اين صحبت ها چه اتفاقي افتاد؟

بله!!!!!!!!!!!! حق با شماست...

گند زده بودم در حد تيم ملي!!!!

تمام آدماي دنيا هم مي اومدن نمي شد جمعش كرد...

كارت عروسي را باز كردم و اسم داماد را خوندم:

فكر مي كنيد اسم داماد چي بود؟

بهرام ف.

مثل جناب الاغ عزيز مونده بودم توي گل...

اينقده خجالت كشيده بودم كه سرخ شده بودم!

خواستم عذر خواهي كنم، ولي رضا با روي خوش گفت: مهدي بهتره چيزي نگي، بدترش مي كني...

منم با كمال پررويي بحثو عوض كردم و تازه توي عروسي هم شركت كردم و جاي شما خالي بسيار هم خوش گذشت.

الان هم حداقل هفته اي يك بار بهرام را مي بينم و خيلي هم ارتباط خوبي داريم، ولي رضا را خيلي وقت مي شه كه نديدم، چون رضا يكي از اعضاي هيات علمي دانشگاه ورامين شده و ديگه اصفهان زندگي نمي كنه ولي با بهرام يه جورايي همكاريم!!!

*******************************

خوب بريم سراغ پيام هاي اخلاقي:

اين ماجرا هر چيزش بد بود يه چندتايي هم حسن داشت.

اولاً ديگه سعي مي كنم قبل از حرف زدن يه كمي به مخم فشار بيارم و تازگيا يه كم مُخم از آكي در اومده!

در ثاني سعي مي كنم تا جايي كه مي شه ديگه غيبت هيچ كس را نكنم، كه اين دومي خيلي سخته ولي هنوز هم دارم سعي مي كنم...

*******************************

پ.ن: مي دونيد از اين از اين گندي كه من زدم چه گندي بدتر بود؟

همون سال با يكي از هم كلاسي هام رفتيم در خونه ي يكي ديگه از بچه هاي كلاس.

ايستاده بوديم و گرم و صحبت بوديم كه يه دختر از انتهاي كوچه وارد شد، دوست اولي ام گفت: اوووووووووووف!! عجب چيزيه!

فكر مي كنيد چه اتفاقي افتاد؟

اين بار هم حق با شماست...

اون دختر، خواهر دوست دومي ام بود.

به ما سلام كرد و وارد خونه شد.

ما هم بدون اينكه چيزي بگيم خدا حافظي كرديم و رفتيم...

و ديگه هر گز اون دو نفر با هم حرف نزدن!

*******************************

مهدي پروان

بيستم مرداد ماه هشتاد و هفت

Sunday August 10, 2008 - 04:52pm (IRST) Permanent Link | 48 Comments

Add سرای بی کسی to your personalized My Yahoo! page:

Add to My Yahoo!RSS About My Yahoo! & RSS
1 - 5 of 36 First | < Prev | Next > | Last