در این سرای بی کسی ، کسی به در نمی زند
با اينكه از اقتصاد سر رشته اي ندارم ولي همين قدر مي دانم كه در كشور هاي سرمايه داري مانند امريكا، نظام مالياتي مبتني بر مصرف ِ، يعني اينكه مصرف كننده در ازاي خريد مايحتاج خود ماليات پرداخت مي كند حال اين مايحتاج از نياز هاي اوليه ي مردم تا سرمايه گذاري هاي كلان مي تواند باشد، اما در كشور ما نظام مالياتي بر پايه ماليات بر در آمد مي باشد، يعني ماليات دهنده ها نسبت به درآمد خود درصدي را به عنوان ماليات به دولت پرداخت مي كنند، كه صد البته ماليات دهنده هاي واقعي فقط كارمند جماعت و قشر آسيب پذير هستند چون درآمد مشخص و قابل كنترل دارند و سرمايه داران و كساني كه در آمد هاي اصلي و كلان را دارند، هزار و يك راه براي فرار از پرداخت ماليات بلدند كه كمترين مبلغ را پرداخت كنند و يا اصلاً پرداخت نكنند ولي امثال من و كليه كارمندان ِ مشاغل دولتي و يا خصوصي، قبل از دريافت چندرغاز حقوقي كه دريافت مي كنيم مالياتمون را پرداخت كرده ايم...
امروز اولين رگبار پاييزي باريد!![]()
خوب هم باريد.![]()
از سر كار كه بر مي گشتم، جاي شما خالي حسابي خيس شدم...
خدا كند كه ببارد!
باز هم ببارد...
زياد هم ببارد...
سال گذشته، سال ِ كم بارشي بود.
خيلي كمتر از چيزي كه بشه تصور كرد!
من معمولاً سالي يكي دوبار به اتفاق خانواده به دهكده ي تفريحي سد چادگان (سد زاينده رود) مي رم...
عكس هايي كه خرداد ماه سال گذشته و خرداد ماه امسال گرفتم را با هم مقايسه كنيد!
واقعاً در آوره...
به اين تير هاي برق نگاه كنيد!

*****
*****

*****

به فاصله ي تير برق پشت سر من توجه كنيد
خرداد 86
*****
عكس ها ي بالا در خرداد ماه 86 گرفته شده...
حالا عكس هايي كه خرداد ماه امسال از همون مكان گرفتم را تماشا كنيد...![]()
*****

*****

من به يكي از همون تير هاي برق تيكه دادم
خرداد 87
*****
اين عكس ها فقط گوشه اي از درياچه ي بسيار بزرگ ِ پشت سد زاينده روده...
ارتفاع آب بيش از 30 متر نسبت به سال گذشته در همون زمان پايين اومده...
اين هم از نتيجه؛بستر زاينده رود را در اين دو عكس تماشا كنيد.

پل جويي، تير ماه 87
*****

پل خواجو، تير ماه 87
*****
ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون
ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
ببار ای ابر بهار
با دلُم به هوای زلف یار
داد و بیداد از این روزگار
ماهُ دادن به شبهای تار ای بارون
ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون
ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
محمد علی معلم
تصنيف زيباي ببار اي بارون با صداي استادشجريان را از اين لينك دانلود كنيد.
*****
پ.ن.: عكس هاي بسياري را از سد آماده كرده بودم، ولي به دليل اينكه بعضي از دوستان از اينترنت كم سرعت استفاده مي كنند به همين چند عدد بسنده كردم...
*****
مهدي پروان
شهريور 87
فولادشهر پر از پشه اس... به خاطر برنجكاري در روستاهاي اطرافش... همون برنج معروف لنجون (لنجان).
براي همين گاهي وقتا از دست پشه ها تا صبح نمي تونم بخوابم.![]()
مادرم مي گه اينا از عوارض ترشيدگيه، پشه هم افتادي ديگه نمي شه برات كاري كرد...![]()
به خاطر آلرژي شديد نمي تونم از حشره كش استفاده كنم.
بعضي وقتا اينقدر كلافه مي شم كه با خودم مي گم، به درك! بذار يه كمي خون بخورن، مگه چقدر مي خورن؟
جهنم! بذار يه كمي هم جاي گزش بخاره، مگه چقدر مي خاره؟
ولي صداي وز وز پشه در ِ گوش آدم، هنگام خواب واقعاً عذاب آوره، عذاباً اليما...
اين يكي رو واقعاً نمي تونم تحمل كنم!
با خودم مي گم من با 188 سانتيمتر قد و 86 كيلو گرم وزن و يه دنيا ادعا، از پس ِ يه ريزه پشه بر نميام و اينقدر اين يه ذره حشره عذابم مي ده!
خدايا من چقدر حقيرم!
.
كوه نوردي را خيلي دوست دارم، حس خوبي به من مي ده!
هم احساس قدرت مي كنم، هم احساس حقارت... يعيني دقيقاً جمع نقيضين!
احساس قدرت براي اينكه كوه با اين عظمت را شكست دادم و ازش بالا رفتم
وقتي از كوه مي رم بالا، هر چي بيشتر بالا مي رم دامنه ي ديدم وسيع تر مي شه ولي همه چيز كوچيك و كوچيك تر به نظر مي رسه تا جايي كه آدم ها حتي به صورت نقطه هاي متحرك هم ديده نمي شن!
وقتي به اون بالا رسيدم احساس حقارت مي كنم براي اينكه پيش خودم مي گم توي زمين به اين بزرگي من مثل يه قطره مي مونم در برابر اقيانوس، بودن يا نبودنم هيچ تاثيري روي اقيانوس نداره
چقدر زمين بزرگه!
و تازه اين زمين به اين بزرگي توي آسمون در مقايسه مثل يه دونه شن مي مونه توي كوير...
وقتي زمين را با ساير كرات وخورشيد، و خورشيد را با ساير ستاره ها مقايسه كنيد واقعاً مغغزتون سوت مي كشه!
.
هفته ي گذشته در محل كارم 5 نفر در چند حادثه ي مختلف دچار سانحه شدند و متاسفانه هر 5 نفر كشته شدند.![]()
دو نفر از سيلوي كك افتادن، يك نفر از كولينگ تاورافتاد، يك نفر توي مخزن آب جوش افتاد و نفر پنجم هم تصادف كرد!
متاسفانه چهار نفر از اين پنج نفر زير 30 سال سن داشتند!![]()
چقدر به مرگ نزديكم و از مرگ غافل...
مرگ بزرگترين حقيقت زندگي ماست!
***************************************************
نتيجه هم ندارد
پ.ن: هم ندارد
.
مهدي پروان
شهريور 87
سوم دبيرستان كه بودم هنوز همون خونه ي معروف بوديم...
بعد از ظهر يكي از روزهاي بهاري، رضا آ.، يكي از دوستانم، به همراه پسر خاله اش اومد دم ِ درِ خونه!
مي خواست براي عروسي خواهرش دعوتم كنه.
تبريك گفتم...
ايساديم به صحبت كردن! ... در مورد همه چيز به جر عروسي خواهر رضا!
بين صحبتهاش پرسيد هنوز هم بسكتبال مي ري؟
گفتم: آره!
پرسيد: بهرام ف. را مي شناسي؟
منم نه گذاشتم، نه برداشتم؛ فوري جواب دادم: بهرام ديو؟
آره كه مي شناسم.( بهرام ده سالي از من بزرگتره، ولي در باشگاه بسكتبال ذوب آهن با هم همبازي بوديم) ...
رضا و پسر خاله اش زدند زير خنده، و پرسيدن چرا ديو؟![]()
منم ادامه دادم: كه بهرام غير از بهرام ديو سه چهارتا اسم مستعار ديگه هم داره، مثل بهرام سرخو( به خاطر موهاي قرمزش)، انسان اوليه ( به خاطر لهجه و نوع حرف زدنش)، بهرام گاوه ( به خاطر زور زياد و هيكل درشتش)... گفتم: تازه وقتي حرف مي زنه بايد چند متر ازش فاصله بگيري چون سر تا پاتو پر از آب دهن (تُف) مي كنه!!!
گفتم خيلي هم بي شعوره، و من هم تازگي باهاش دعوام شده و نزديك بوده ازش كتك بخورم و تعريف كردم كه توي دعوا به بهرام گفتم: "گاو هم زور داره ولي بهش خيش مي بندن و زمين رو باهاش شخم مي زنن" .
...
من همين طور مي گفتم و رضا و پسر خاله اش گوش مي دادن
...
پسر خاله ي رضا خيلي مي خنديد، ولي رضا عكس العمل خاصي نشون نمي داد...
.
فكر مي كنيد بعد از اين صحبت ها چه اتفاقي افتاد؟
بله!!!!!!!!!!!! حق با شماست...
گند زده بودم در حد تيم ملي!!!!![]()
تمام آدماي دنيا هم مي اومدن نمي شد جمعش كرد...
كارت عروسي را باز كردم و اسم داماد را خوندم:
فكر مي كنيد اسم داماد چي بود؟![]()
بهرام ف.
مثل جناب الاغ عزيز مونده بودم توي گل...![]()
اينقده خجالت كشيده بودم كه سرخ شده بودم!
خواستم عذر خواهي كنم، ولي رضا با روي خوش گفت: مهدي بهتره چيزي نگي، بدترش مي كني...
منم با كمال پررويي بحثو عوض كردم و تازه توي عروسي هم شركت كردم و جاي شما خالي بسيار هم خوش گذشت.![]()
![]()
الان هم حداقل هفته اي يك بار بهرام را مي بينم و خيلي هم ارتباط خوبي داريم، ولي رضا را خيلي وقت مي شه كه نديدم، چون رضا يكي از اعضاي هيات علمي دانشگاه ورامين شده و ديگه اصفهان زندگي نمي كنه ولي با بهرام يه جورايي همكاريم!!!
*******************************
خوب بريم سراغ پيام هاي اخلاقي:
اين ماجرا هر چيزش بد بود يه چندتايي هم حسن داشت.
اولاً ديگه سعي مي كنم قبل از حرف زدن يه كمي به مخم فشار بيارم و تازگيا يه كم مُخم از آكي در اومده!
در ثاني سعي مي كنم تا جايي كه مي شه ديگه غيبت هيچ كس را نكنم، كه اين دومي خيلي سخته ولي هنوز هم دارم سعي مي كنم...
*******************************
پ.ن: مي دونيد از اين از اين گندي كه من زدم چه گندي بدتر بود؟
همون سال با يكي از هم كلاسي هام رفتيم در خونه ي يكي ديگه از بچه هاي كلاس.
ايستاده بوديم و گرم و صحبت بوديم كه يه دختر از انتهاي كوچه وارد شد، دوست اولي ام گفت: اوووووووووووف!! عجب چيزيه!
فكر مي كنيد چه اتفاقي افتاد؟
اين بار هم حق با شماست...
اون دختر، خواهر دوست دومي ام بود.
به ما سلام كرد و وارد خونه شد.
ما هم بدون اينكه چيزي بگيم خدا حافظي كرديم و رفتيم...
و ديگه هر گز اون دو نفر با هم حرف نزدن!
*******************************
مهدي پروان
بيستم مرداد ماه هشتاد و هفت