Yahoo! 360° News | Beta Feedback
Start your own Yahoo! 360° page

/\r$hi/\

Top Page  |  Blog  |  Feeds  |  Friends  |  Lists

  • School: Iran Azad University

Add

/\r$hi/\ is not connected to you in Yahoo! 360°.

Last updated Sat Jul 05, 2008 Member since March 2008

خدایا شکرت Reply

1 - 5 of 14 First | < Prev | Next > | Last

برداشت آزاد Full Post View | List View

؟؟؟

سفر بهشتی 1
سفر بهشتی 1 magnify
سلام به همه دوستان خوبم...متن زیر خلاصه ای از خاطرات سفر کربلای من می باشد که خوب به سفارش چند نفر از عزیزان متنش رو به صورت خلاصه و اندکی تغییر اینجا قرار می دهم که البته این قسمت اول است...بسیار سعی کردم که این متن را همراه با چندین عکس قرار دهم که متاسفانه اصلا موفق نشدم...باز هم سعیم بر این است که این کار را انجام دهم....انشاالله این سفر عاشقانه به زودی نصیب هر آنکس که عاشق واقعی است بشود
امروز چهارشنبه : هفدهمین روز از مهرماه هشتاد و هفت
کمتر از یک ماه منتظر این روز بودم.....به اندازه سالها گذشت اما عجب انتظار شیرینی
عجب شوقی وجودم را فرا گرفته...دیشب تنها ساعتی خواب توانسته بود مقاومت شوق آمیز چشمانم را در هم شکند....تنها ساعتی
بعد از ظهر ساعت 4 .... بالاخره فرا می رسد......عجب لحظاتی....شیرین تر از هر آنچه قابل وصف است...لحظاتی اشک های عاجزانه دوستان و آشنایان را همراه با التماس هایی از جنس دعا تحمل می کنم....تحمل از این بابت که لیاقتی ره توشه من نیست تا بتوانم نقطه امید آنان شوم...اما نه....اشتباه می کنم....مسافر جایی هستم که امید دهنده هر نا امیدی است
ساعتی بعد اتوبوس به راه می افتد.....کسی فریاد می زند ((دستاتون به ضریح ابی عبدالله برسه بلند صلوات)) ....زمین لرزه ای چندین ریشتری دلم را می لرزاند
من؟ حرم امام حسین؟ کربلا؟ حرم امیرالمومنین؟ قطعه ای از بهشت؟ بین الحرمین؟ نه نه نه !!! خدای من !!!؟
لحظه ای نگران می شوم نکند از خواب بیدار شوم و همه چیز تنها یک خواب باشد....اما نه
ساعتی است از شهر خارج شدیم...هنگام نماز است...مسجدی توقف می کنیم...بین نماز مغرب و عشاء پیرمردی چروکیده با لحنی آرام سوالی می پرسد...((عازم کربلا هستید؟؟؟)))...آرام جواب می دهم...اما طوفانی در دلش برپا می شود...دیدن قطرات اشکش سخت است...زیر لب چیزی می گوید...شنیدنش سخت نیست...((تو رو خدا تو حرم آقام ابالفضل خیلی یادم باش)) و باز اشکش جاری می شود...((یعنی میشه یه بار دیگه حرمشو ببوسم؟؟؟ مثله یه خواب بود!!!))) جملاتش بنزینی بر آتش دلم می ریزد
ساعتی بعد پس از صرف شام....آماده ی زیارت عاشورا می شویم....همان زیارتی که عاشقانه با دل من بازی می کند....وه که جای همه عاشقان سبز....در راه کربلا ،عاشورا خواندن ... چه لذتی....چه لذتی
السلام علیک یا ابا عبدالله.....و علی الارواح التی حلت بفنائک....شانه های پدربزرگ سخت بالا و پایین می شود...چشمان هیچ کس تاب خشک ماندن ندارند
نیمه شب می شود....عده ای خسته ی راه...در خوابند....عده ای کتاب و مفاتیح بدست مشغول دعا....هر چند خسته ام....اما چشمانم که عمری است منتظرند تاب خوابیدن ندارند...مشغول گوش دادن به مداحی میشوم...چند مداحی زیبا که هدیه ی یکی از دوستان دلپاکم است را مرور می کنم....
صدایی زیبا دلم را نوازش می دهد (( دلم برا حرمت پر می زنه....سینه به هوای دلبر می زنه...)) بغضم سخت می شکند....آرام آرام اشکی می ریزم.....سالهاست این چنین اشکبار نبوده ام....ناخود آگاه یاد دوست هم محله ای دوران بچگی می افتم...جواد یاقوت....حالا باید بگویم شهید جواد یاقوت...تنها 6 ماه است که دیگر منتظر اس ام اس های مذهبیش نیستم....دوستی که جنازه ی بی دست و خون آلودش هنوز مقابل چشمانم است...عجب شبی بود ....شب بمب گذاری حسینیه سیدالشهدا....انشاالله هیچ کس چنین شبی را در زندگی خویش تجربه نکند....شاید از دعای اوست این چنین دعوت شده ام....آری حتما چنین است
هنگام اذان صبح است....به شهر خون و حماسه خرمشهر خوش آمدید....دقایقی بعد مقابل مسجد جامع توقف می کنیم.... چه غربتی قابل حس است....غربتی که انگار هنوز بعد از بیست و اندی سال حال انسان را عوض می کند...وارد صحن مسجد می شویم....کاروانی که عازم کربلاست مشغول خواندن زیارت عاشوراست....چندین پدر شهید در کاروانشان است....ناله مداح بلند می شود...شهدا شما آرزوی کربلا داشتین....اما نشد...حالا ببینید پدر و مادراتون دارن میرن کربلا....سوز این صدا آنقدر تاثیر گذار است که هر دل سیاهی مثل دل من را روشنی می دهد
ساعتی بعد سرزمین شلمچه با آغوشی باز پذیرای کاروانیان کربلاست....عجب مظلومیتی دارد این خاک....انگار تنها ساعتی از کربلای 5 می گذرد....باورش سخت است...نا خود آگاه کسی شروع به خواندن می کند: ((از این که لایق نشدیم....شهدا شرمنده ایم...از این که عاشق نشدیم....شهدا شرمنده ایم...)) ناله ای سوزناک از دلهای عاشق حسینی بلند می شود
دقایقی بعد هنگام وارد شدن به مرز است...پرچم سه رنگ ایران همراه با تصاویر بزرگ امام و رهبری در مرز می درخشد و تنها چندین متر جلوتر پرچم سه رنگ عراق که به تازگی ستاره های آن را پاک کردند نمایان است
2 ساعتی در مرز ایران منتظر می مانیم...و بالاخره وارد مرز عراق می شویم....همه چیز یک دفعه تغییر می کند....ارتش عراق وارد عمل می شود و همه زیپ و قفل ساکها را باز می نماید...چند قدمی جلوتر خانمی در لباس ارتش انگلیس با امکاناتی فراوان در مقابلمان ظاهر می شود و چندین قدم جلوتر عده ی زیاد از ارتش آمریکا و انگلیس قابل مشاهده است....که انگار ارتش عراق غلام حلقه بگوش آنهاست....پیش خودم میگم نمردیم و این حرامی ها رو هم از نزدیک دیدیم
حال نوبت مراحل مفصل انگشت نگاری، چشم برداری و عکس برداری است ....حالم بهم می خوره وقتی یه سرباز آمریکایی با یه خنده مسخره نگاهی به پاسم می کنه و اسممو صدا می کنه
اتفاقاتی جالب نیز این بین می افتد که از این ها صرف نظر می کنم
حدود 1 ساعتی بابت بازیچه دست این آشغال ها شدن را صرف می کنیم....وبالاخره سوار اتوبوس عراق می شویم. گفتن این نکته هم خالی از لطف نیست که بنده حقیر جوان ترین عضو این کاروان بودم که خود نکاتی ارزنده و در عین حال زننده داشت که منجمله حمل و نقل ساکهای پیر زن و مرد هایی بود که هر کدام به اندازه سفری چندماهه اسباب و وسایل داشتند که به نوعی متاسفانه همه چشم امیدشان به من و معدود افرادی قبیل من بود
لازم بذکر است که عزیز دل من محمد خوشکل من که الهی قربوووونش برم نیز به عنوان تنها کودک کاروان ما رو در این سفر همراهی می کنه که در حال حاضر چهارمین سال از زندگی سراسر شور و شوق و پیش فعالی رو پشت سر میزاره، قطعا هم بازی بهتر از من نیز سراغ ندارد و نداریم که لازم نیست بیان کنیم....چون در بعضی مواقع کم مانده بود زار زار اشک بریزم که خدا این چنین رنج و مشقت این سفر را برای بنده حقیر زیاد نموده که البته ما بنده شاکری هستیم....بگذریم
جاده های بس خراب عراق که به تازگی توسط کشورعزیزمان ایران در حال آسفالت می باشد به شدت همه را به لرزه انداخته....دقایقی بعد وارد بصره می شویم....خدای من ....عجب مردم بدبختی
به پلی می رسیم که زمان جنگ توسط کشور عزیزمان ایران منهدم گشته و مهندسین عراق که حوصله بازسازی این پل را نداشته اند...در کنار آن پلی را به کمک کودکان دبستانی طراحی نموده اند که باید همه از اتوبوس پیاده شوند تا اتوبوس که از روی آن عبور می کند خدای نکرده به قعر رود پر آب دجله (شایدم فرات بود) فرو نرود
این معضل نیز بخیر می گذرد و دوباره همه سوار می شوند...یک – دو – سه .....سی و نه – چهل.... خدا رو شکر همه هستن...کسی غرق نشده
بگذریم.....4 اتوبوس پشت سر هم همراه با 2 اکیپ اسکورت از جلو و عقب جاده را تسخیر می کنیم
و با رانندگی بسیار وحشتناک عربی نیز آشنا می شویم و متاسفانه خبری از گشت نا محسوس و دوربین کنترل سرعت که چه عرض کنم بلکه خبری از پلیسی به نام راهنمایی رانندگی (البته به عربی نمی دونم چی میشه) مطلقا نیست....جای جوونای ایرانی سبز
بیچارگی مردم حواشی شهر و جاده سخت همه نظرات را به خویش معطوف ساخته است...خانه هایی که کم از کپر نیستند و تنها امکاناتشان 2-3 تا بشقاب در بام آنهاست که شاید همین بتواند به نحوی همه کمبودها را جبران نماید....لعنت خدا بر استکبار جهانی و نقشه های شومش
ایست و بازرسی های متعدد درون جاده که همراه با توقف و بازرسی سطحی داخل اتوبوس همراه است کم کم همه را خسته کرده...تعدد پادگان های موقت در بین راه که هر کدام مربوط به ارتش آمریکا، انگلیس و بعضا عراق است خاطراتی تلخ را از سرزمینی اشغال شده در ذهن ها رقم می زند.
بالاخره رانندگی وحشتناک عربی که تنها امید مسافران توجه خاصه حضرت ابا عبدالله است تا بلکن سالم به مقصد برسیم، کار دست خودشان می دهد....در حالی که به بیرون از پنجره خیره شده ام ناگهان ماشینی که نمی دانم چه بود چندین دور پشت و رو می شود.....همه 4 اتوبوس توقف می نمایند....تعداد زیادی از مردان کاروانها در وسط جاده به کمک خودرو می شتباند...عده ای نیز با دوربین و موبایل مشغول فیلمبرداری می شوند....آنهم کجا....هنوز کسی نمی داند اوضاع شدید امنیتی یعنی چه؟؟؟؟ و چقدر عکس گرفتن در این کشور ممکن است گران تمام شود
اندکی بعد از این ماجرا که 3 مجروح بد حال دارد و نمی دانم چند ساعت و یا چند روز طول بکشد تا آمبولانسی ترجیحا ایرانی به بالین آنها حاضر شود، مامورین امنیتی ناگهان به 2 نفر از خانم های کاروان ما
گیر 3 پیچ عربی می دهند که اینها از داخل اتوبوس با موبایل عکس گرفته اند...من نیز به مانند مداد رنگی رنگ عوض می کنم که هر آن ممکن بود دوربین من با آن همه عکس های نظامی لو برود و مستقیم عازم ابوغریب و بعضا گوآنتانامو شوم......آنقدر گیر می دهند که حتی پاسپورتشان را می گیرند و این بانوان زرنگ (البته بانوان غیر زرنگ ایرانی نسلشان خوشبختانه منقرض گردیده) نیز معلوم نیست گوشی های خویش را چگونه غیب کرده اند...آری جریاناتی پیش می آید که توضیحشان بسی طول می کشد....ولی عاقبت این معضل نیز ختم به خیر می گردد
ادامه دارد

Monday November 3, 2008 - 10:53pm (IRST) Permanent Link | 9 Comments
أینَ زُوّارُ الحُسَین ؟؟؟
أینَ زُوّارُ الحُسَین ؟؟؟ magnify
چه مهمونی باحالی از کفمون رفت...چقدر میزبانش هوامون و داشت
چقدر نازمون و می خرید....نفس کشیدن و خوابیدن ما رو هم دوست داشت
آخی....چقدر زود می گذره این ماه رمضون...چقدر اومدنش انسان رو آروم می کنه...رفتنش انگار یه جورایی وحشت به دل آدم میندازه....انگار کسی که 1 ماه از زندان مرخصی گرفته بود....حالا دوباره باید برگرده
آخی یاد جوشن کبیرش بخیر....پرواز می کردیم وقتی سبحانک یا لا اله الا انت میگفتیم...چقدر همه یه جورایی مهربون شده بودن....چقدر همه فکر فقیر فقرا افتاده بودن....چه حالی داشت پایین شهر...وقتی همه آرزوهای یه دختر بچه کوچولو وقتی یه غذا بهش میدادی برآورده می شد

چقدر خنده یه بچه یتیم برامون ارزش داشت...یادش بخیر
یاد ربنای افطار بخیر...چه خاطرات قشنگی برامون زنده می شد
یادش بخیر
نمی دونید هر سال نماز عید هر چند خیلی نماز خوشکلی هست، واسم چقدر خوندنش سخته....چقدر برگشتن به حال و هوای قبل ماه رمضون سخته....چه وداع سختی داره...وداع با ماهی که میگن هر کس تو این ماه اگه بخشیده نشه دیگه خیلی آدم بد بختی هست
قربونت برم خدا...چه فرصت قشنگی رو واسه بنده هات گذاشتی....یه فرصت استثنایی... حیف که خیلی هامون قدرشو ندونستیم....حالا کی می دونه تا ماه رمضون سال دیگه زنده باشه......بتونه یه شب قدر دیگه العفو العفو بگه

خلاصه یه مهمونی با شکوه دیگه تموم شد....و البته که یه فرصت خوب از زندگی ما نیز تمام شد...خوش به حال اونایی که حسابی تونستن ازش استفاده کنن....خوش به حالشون
و اما...امسال یه جورایی راحت تر تونستم باهاش وداع کنم...چون یه مهمونی دیگه هم دعوت شدم
یه مهمونی که سالها آرزوشو داشتم.....آره....سالهای سال....از اون روزایی کودکی که یاد گرفته بودم هر جا مشکلی داشتم با همون زبون کودکی از امام حسین بخوام کمکم کنه....انگار یه جورایی واسم معجزه می کرد....
آره....سالهای سال....از اون روزایی که همش از مامان می پرسیدم که ماه محرم کی شروع میشه...از اون روزایی که کلی به بابا التماس می کردم تا یه شب منو ببره زنجیرزنی
آره....سالهای سال....از اون روزایی که از مامان می پرسیدم چرا امام حسین و اینجوری کشتن....چرا سرشو بریدن.....و خیلی وقتی گریه می کردم وقتی مامان برام توضیح می داد
از اون روزایی که وقتی یه شب می خواستیم تو ماه محرم بریم روضه انگار که حال و هوای کودکی از سرم خارج می شد و ثانیه شماری می کردم واسه رفتن
آخ....چه روزای قشنگی.....چقدر تاسوعا و عاشورا رو دوست داشتم
آره...روزای عاشورا وقتی همه جمع میشدن تا یه زیارت عاشورا که خیلی هم طول می کشید بخونن ولی انگار من اصلا خسته نمی شدم
چقدر شبای اربعین وقتی همه جمع میشدن خونه مادر بزرگ تا یه دیگه بزرگ آش درست کنیم خوش می گذشت
چقدر دوست داشتم اون وقتی رو که بابا کمکم می کرد تا دیگ آش و یه بار هم بزنم... و میگفت هر آرزویی کنی براورده میشه
چقدر کیف می کردم وقتی آش رو پخش می کردیم بهمون می گفتن اجرتون با امام حسین
نمی دونید از کودکی ، عشق امام حسین چطور دل من رو تسخیر کرده بود
یادم میاد وقتی یکی یه مریضی سخت می گرفت مادر بزرگم می گفت بهش آب تربت بدین.... وقتی برای اولین بار متوجه شدم آب تربت یعنی خاک کربلا...تازه متوجه شدم چه قدر عزیزه این حرم واسه خدا...تازه فهمیدم کربلا یعنی چی
حرمت این امام رو وقتی متوجه شدم که همه به هر نحوی روزای عاشورا و تاسوعا دنبال یه ذره غذای تبرکی می گشتن....و با یه نیت و حرمت ویژه ای اونو می خوردن
یادش بخیر تنها 13 سالم بود که پدر و مادرم قصد زیارت کربلا کردن...اونقدر هنگام خداحافظی گریه کردم ....نه به خاطر دوری از اونا....نه...چون بارها سفر رفتنشون رو تجربه کرده بودم ...تنها بخاطر اینکه داشتن جایی می رفتن که انگار من متعلق به اونجا بودم و اونا نمی خواستن من رو ببرن
یادش بخیر وقتی که برگشتن....دوست داشتم فقط مامان بشینه برام از اونجا تعریف کنه...چقدر با ذوق و شوق گوش می کردم
چی بگم....انگار این امام یه جورایی با همه ی مخلوقات خدا فرق داره...انگار یکی یه دونه خداست....یا به قول مامان همه کاره ی خداست
مامان می گفت هر کسی اول محرم روزه بره ممکن نیست حاجتش براورده نشه....آره راست می گفت...امکان نداشت براورده نشه
خلاصه سالهای سال چشم انتظار این بودم تا یه بار حرم قشنگش و ببینم...سالهاست که هیچ جای این کره خاکی ارزشی چون کربلای حسین برای من نداره
سالهاست که هیچ زیارتی مثله زیارت عاشورا روح من رو به پرواز در نمیاره و من رو آرامش نمیده
یادمه یه روز یه حدیث دیدم که تا چند روز حال و هوای منو تغیر داده بود...اون حدیث و با دست خط خودم نوشتم و هر وقت دلم تنگ بود اونو نگاه می کردم
بذارید عین اون حدیث رو واسه شما هم بگم
حضرت امام صادق (ع) می فرمایند
روز قیامت منادی ندا می دهد : شیعیان آل محمد کجایند ؟؟؟
پس ، از میان مردم افرادی بپا می خیزند که عدد آنها را غیر از حقتعالی کسی دیگر نمی داند، سپس منادی ندا می دهد :
أینَ زُوّارُ الحُسَین ؟؟؟
کجایند زائران حسین ؟؟؟
خلق بسیاری بپا می خیزند، به آنان گفته می شود دست هر کسی را که دوست داشته گرفته و به بهشت ببرید ، پس شخصی که جزء زائرین است دست هر کسی را که بخواهد می گیرد و به بهشت وارد می کند....حتی بعضی از مردم به برخی دیگر می گویند : ای فلانی مرا میشناسی؟ من کسی هستم که در فلان مجلس به احترام تو بلند شدم و از تو تجلیل نمودم، پس مرا هم دریاب
زائر امام حسین دست او را نیز گرفته و به بهشت داخل می نماید بدون اینکه کسی مانع او شود
آری....روایت و احادیث در رابطه با زیارت این حرم اونقدر عجیبه که انگار زیارت حرم امام حسین، زیارت حرم خداست
سالهاست یکی از عکس های اتاق من یه عکس بزرگ بین الحرمین هست که نگاه کردن به اون خدا شاهده که آرامش داره
بالاخره بعد از سالها انگار که تازه اندکی لیاقت پیدا کردم تا به زیارت حرمی برم که صاحب اون، صاحب دل من نیز هست
آری ... 17 مهر روزی بیاد ماندنی در تاریخ زندگی من خواهد بود و البته که این روز مطمئناً یاری دهنده من در روز قیامت نیز خواهد بود
حال و هوای من برای این سفر اونقدر عجیبه که انگار حال و هوای یه زندانی که سالها حبس کشیده و کم کم هنگام آزادی اوست...آنچنان شوقی بر دلم حاکم شده که تا بحال هیچوقت نمونه آن را ندیدم
هر چند خیلی ها از سختی های این سفر گفتند اما برای من این سفر انگار سفری به بهترین و زیباتری نقطه این دنیا است
کاش فرصت بود تا داستان جور شدن این سفر رو هم براتون می گفتم تا بدونید ای سفر جز عاشق بودن هیچ سرمایه ی دیگه ای نمی خواد و همین کافی هست تا همه چیز خود به خود جور شه
به خدا خیلی دوست داشتم بیشتر براتون بگم اما انگار قابل وصف هم نیست ... به هر حال منو ببخشین
مطمئن باشید به یاد همه دوستای خوبم هستم و هیچکس و از دعا فرامش نمی کنم...به خصوص در حرم شریف امیرالمومنین و مسجد کوفه و مسجد سهله و البته که حرم قشنگ سقای دشت کربلا و حرم قشنگ امام حسین
از همه شما دوستان هم به شدت حلال بودی می طلبم و به دعای خیر شما نیز به شدت محتاجم
یکی از دوستام می گفت تو این سفر تا وقتی گنبد حسین رو نبینی نباید باور کنی که زائرش شدی....همین

Thursday October 2, 2008 - 01:31pm (IRST) Permanent Link | 10 Comments
خاتمی : نمیام...خاتمی : شاید اومدم...خاتمی : نه باز پشیمون شدم
خاتمی : نمیام...خاتمی : شاید اومدم...خاتمی : نه باز پشیمون شدم magnify
سلام
به قول علما یوم الشک هست فردا... شاید اول ماه رمضون باشه ....خوب شایدم نباشه ... ما هم که طبق معمول نمی تونیم زودتر از ساعت 3 بخوابیم فلهذا همانگونه که می فرمایند در این ماه می بایستی همه جای انسان روزه باشد...احیانا خواب اینجانب نیز با نوعی روزه مواجه هست که در بهترین حالت خود تنها یک و نیم ساعتی تا قبل از سحر و بهتر بگویم سحری و حدود 5/1 ساعت نیز پس از این بیشتر مجال استراحت نداریم...که البته از قدیم الایام معروف است این بیت که....خداوند ز حکمت ببندد دری .... ز رحمت گشاید در دیگری
و منتظر رحمت الهی که همیشه نصیب بنده حقیر گشته می مانیم تا ببینیم چه خواهد شد....

راستی قبل از شروع باید از همه طرفدارای اصلاحات و جناب خاتمی عزیز و همه زیر شاخه هاش عذر خواهی کنم و بگم اینو باور کنید که اصلا قصد توهین به این عزیزان رو ندارم و بیشتر هدفم یه طنز سیاسی همراه با نقد هست
بگذریم.....آقا من نمیدونم چرا این ممد خوشکله (منظور همان ریاست محترم جمهور اسبق می باشد که البته ما با جناب خاتمی که این حرفا رو نداریم ) همه رو بازی داده....خوب یکی نیست بگه پسر خوب آخه یا می خوای بیای یا نمی خوای بیای ....غیر از اینه؟؟؟
بیخود جوونای مردم و گذاشتی سره کار که چی...دلم می سوزه واسشون...هی سایت میزنن...نظرسنجی می کنن ...التماس می کنن....گریه می کنن....خود کشی می کنن (پیاز داغش زیاد شد) خلاصه آخرش که چی؟؟؟
خوب بابا یه کلام بگو نمیام و خلاص یا شایدم بالعکسش ( برعکسش )
خیال اینبری و اونبریا رو راحت کن خب....از این بر طرفدارای حاج محمود شبا کابوست و می بینن که دوباره برگشتی و خلاصه سه نقطه
از اون طرف یه سری از خواهران و برادران محترم و البته محترمه که سر و کارشون تو این مدت که به کجاها نیوفتاده و به خاطر خواندن افراد زیر 18 سال توضیح بیشتری نمیدیم.... آرزو می کنن دوباره برگردی و خلاصه سه نقطه
از طرف دیگه برو بچ داغ اصلاحات...این جیگولای مشارکتی که الهی مامانشون قربونشون بره بیچاره ها کلی از پول تو جیبیشون زدن تا بتونن با هزار بدبختی یه سایت واست راه بندازن تا بلکن یه فرجی بشه....که نمیشه
از طرفه دیگه یه سری ازین نامردای نمک نشناس که این همه کردی تو جیبشون ولی آخرش از پشت خنجر زدن...دارن هی میگن عبور از خاتمی .... عبور از خاتمی.....آخه یعنی چی؟؟؟
بابا تا آبروت و نبردن اینا خوب تکلیف و مشخص کن...یا بیا محکم بچسب به انتخابات و یه کاری بکن واسه طرفدارات.....یا برو سراغ همون بنیاد خوشکلت....شبای یلدا دور هم جمع شین فال بگیرن و هندونه بخورین...2 تا صیغه هم واسه این جوونای ناز بخونین تا برن سر خونه زندیگیشون
چی بگم والا ... از یه طرفی دلم واست می سوزه که اگه دوباره بیای کلی بادمجون دورت جمع شه و خلاصه قشنگ این دفعه صافت کنن....از یه طرفم میترسم نیای و خلاصه سه نقطه
ولی کاش بیای...آخه ابطحی چقدر مگه مطلب داره که تو سایتش بنویسه....بابا حوصلش سر رفت بخدا...اگه رفت معتاد شد تو جواب میدی؟؟؟
بابا بودجه برو بچ مجاهدین تموم شده بخدا...آقای آرمین داره از جیب مایه میزاره تا این عصرنو به گل نشینه....چطور دلت میاد نیای؟؟؟
برو بچ چلچراغ و نمیگی؟؟؟ گناه دارنا.....این عطا الله رو نمیگی ...بیچاره این همه سال تو لندن...غریب و تنها....اینقدر دلش می خواد برگرده ولی خجالت میکشه بیاد...اگه شما بیای اونم دیگه بر می گرده و خلاصه یه تجدید فراشی می کنه
چی بگم والا....هر چی فکرش میکنم می بینم اگه بیای یه دردسری داره....اگه نیای یه دردسر دیگه
بگذریم چون کم کم داره سحر میشه

و اما هدفم ازین پست سیاسی سو استفاده همه برو بچ مطبوعاتی ازین قضیه هست.....بودن یا نبودن مساله این است ( دیری ری رین )
جدی میگما...همه می خوان یه اظهار نظری کنن
ما هم چند تا تیتر واسه مطبوعات از همه نوعش آماده کردیم تا بتونن استفاده کنن و دنبال تیتر نگردن تو این مدت
چی کار کنیم دیگه...باید فکر همه باشیم...اما کی قدر میدونه؟؟؟؟
فکر کنم یه هفتاد تایی باشه این تیترا....بخونین و بعدشم یه چیزی بگین محض خدااا
راستی هر کی همشو خوند بگه با حال ترین تیتر کدوم بوده؟؟؟؟
واقعا که ممنون اینقدر باحولیدددددد شما (به قول آقا مهدی البته) مرسی


خوب دیگه بخونید اینا رو
  • کروبی از خاتمي خواست در مقابل دريافت 600میلیارد ريال ناقابل از شركت در انتخابات صرف‌نظر كند
  • روزنامه حزب الله: اسناد جدیدی از خیانت های خاتمی در مرکز گفتگوی تمدنها به زودی پس از صفحه بندی رو می شود
  • خاتمي در تصادف ساختگي با خودروي يك عضو حزب اعتمادملي مجروح شد
  • بنیاد باران به بنیاد طوفان تغییر نام داد
  • رضا خاتمي: هنوز درباره معاونت اولي با من صحبت نشده است
  • ابطحی به عنوان مسوول سمعی بصری ویژه هیات دولت انتصاب خواهدشد
  • الهام: در جمهوري اسلامي، سيادت تأثيري بر ميزان رأي كانديداها ندارد
  • خاتمی: به دلیل بد بو بودن از آوردن نفت به سفره مردم خودداری می کنم
  • یک مقام آگاه سیاه بودن عمامه خاتمی را کار فوتوشاپ دانست
  • زن سوم مهاجرانی از خاتمی خواست مهاجرانی را وزیر نکند
  • با شایعه حضور دوباره خاتمی، نئوانصار حزب الله اعلام موجودیت کرد
  • ابراهیم نبوی: اگر خاتمی بیاید نامردم اگر من هم نیایم، نیک آهنگ کوثر را هم می آورم
  • فاطمه رجبي: مگر از روي نعش من رد شود
  • دعوت ِ حزب جمهوری خواه آمریکا از خاتمی برای حضور
  • ساركوزي: خاتمي، ساركوزي ايران است
  • خبرنگار سمپات دولت نهم روبروی خبرگزاری فارس خود را حلق آویز کرد
  • خردادیان دوباره به ایران می آید
  • مدیر کل کوی دانشگاه: کاش خاتمی نیاید
  • خاتمی تعداد سکه های خطبه های عقدی را که می خواند به نصف کاهش داد
  • خاتمی: من دست ندادم می توانم به جان رضا قسم بخورم
  • شهروند امروز: محبوبیت خاتمی به طرز شگفت انگیزی در دانشگاهیان افزایش یافت
  • خاتمي: عكس معروف من در ايتاليا، هنر فوتوشاپ بود
  • خاتمی: دست دادن من هیچ ربطی به ازدواج موقت ندارد
  • خاتمي با شعار گفت‌وگوي روستاها با شهرها به انتخابات گام مي‌گذارد
  • حزب مشارکت از پر شدن صندوق ها به نفع یک کاندیدای خاص از یک ماه آینده خبر داد
  • قاليباف: خاتمي همان "سيد ضياء" است به شرطي كه من همان "رضاخان اسلامي" باشم
  • پرتاب قاشق به سوی یکدیگر در ضیافت انتخاباتی هاشمی و خاتمی
  • مهاجرانی بار دیگر ازدواج کرد
  • وزیر ارشاد خاتمی: سرود ملی جدید را می دهم سالار عقیلی بخواند
  • نهضت آزادي با مشاركت كارگزاران، خاتمي را به عنوان نامزد خود برگزيد
  • هاشمي: من و خاتمي در یک سنگر بودیم از قدیم!
  • هاشمی رفسنجانی : شناسنامه مرا ده سال زود گرفتند
  • فاطمه كروبي: جايي كه مهدي باشد حضور خاتمي بي‌معناست؛ وا
  • سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی برای چندمین بار اعلام موجودیت کرد
  • اكبر گنجي: حضور خاتمي مي‌تواند به طرح من براي آزادي نیوهمجنس‌گرايي كمك كند
  • علي خاتمي: آقاي خاتمي با همجنس‌گرايي به‌شدت مخالفند
  • روزنامه کارگزاران: کارناوال عاشورا-2 توسط مسعود ده نمکی در حال آماده سازی است
  • ناطق نوري: باغ فرمانيه را در اختيار ستاد خاتمي مي‌گذارم
  • عکس خاتمی در حال قلیان کشیدن در اینترنت منتشر شد
  • شمس الواعظین با خرید عینک جدید وارد معرکه انتخابات می شود
  • مشايي طرح پيشنهادي به‌رسميت شناختن رژيم صهيونيستي را تسليم ستاد خاتمي كرد
  • نماز باران به امامت خاتمی در بیابان های ورامین برگزار می شود
  • حسین شریعتمداری از حضور دوباره خاتمی و افزایش تیراژ کیهان اظهار شادمانی کرد
  • همبستگي: خاتمي خودش به مهرعليزاده رأي مي‌دهد
  • جبهه اصولگرايان اصلاح‌طلب براي نامزدي انتخابات در به در به دنبال سيدمحمدخاتمي قلابي است كه در انتخابات مجلس ثبت نام كرده بود
  • روزنامه "علیک" به سردبیری عباس عبدي از شنبه منتشر مي‌شود
  • قالیباف تمام مسیرهای منتهی به خانه و دفتر خاتمی را مشمول طرح ترافیک کرد
  • فرهاد رهبر: كوي دانشگاه در حالت فوق‌العاده قرار گرفته است
  • حشمت الله طبرزدی: آیت الله خاتمی باید بیاید
  • مجمع روحانيون مبارز: خاتمي مفتخر به درجه آيت‌الله شد
  • نوري‌زاده: نامزدي خاتمي تداوم شعبده‌بازي آخوندهاست
  • جشن ختنه سوران نوه خاتمی بی حضور خاتمی برگزار شد
  • گزارش اختصاصي راديو اسرائيل از پايان دوره رياست‌جمهوري احمدي‌نژاد و عصر هولوكاست‌ستيزي
  • سايت خاتمي‌نيوز به همت بنياد طوفان كليد خورد
  • میوه فروش نزدیک منزل خاتمی از حضور وی در انتخابات حمایت کرد
  • گفتار نیک، کردار نیک، گفتگوی تمدنها؛ شعار جدید خاتمی
  • احمدي‌نژاد: تا پاي جان در رياست‌جمهوري به خدمت مشغول خواهم بود
  • نارمكي‌ها در اعتراض به نصب پوستر‌هاي خاتمي، شرق تهران را مسدود كردند
  • دانشجويان دانشگاه علم وصنعت، دانشگاه تربيت مدرس را به آشوب كشيدند
  • خاتمی: ازدواج موقت را افزایش، گشت ارشاد را حذف و حجاب را نیمه اجباری خواهم کرد
  • محسن كديور: خاتمي بهترين گزينه است به شرطي كه ولايت مطلقه فقيه را مشروطه اعلام كند
  • ستاد حمایت از ایرانیان متمایل به بازگشت مجدداً فعال شد
  • منتظري: يادم هست مرحوم خميني، خاتمي را دوست مي‌داشت
  • سروش: خاتمی معصوم که نبوده
  • اوباما در نامه‌اي به بنياد طوفان: ماه‌عسل خوبي با ايران در پيش است
  • مك‌كين: زورآزمايي با دولت دهم ايران لذت‌بخش خواهد بود
  • كلهر: خاتمي هرچقدر هم از احمدي‌نژاد سر باشد دست‌كم دكتر كه نيست!
  • خانواده سبز: منزل ِ آقای خاتمی از او راضی است
  • عبدالله نوري: اگر تأييد صلاحيت شده و رأي آورم خاتمي را وزير ارشاد مي‌كنم
  • دانشگاه هاوایی به خاتمی مدرک دکترای افتخاری داد
  • رئیس کتابخانه ملی برای خاتمی آرزوی موفقیت کرد
  • فلاحیان خندید!
  • حسینیان: خدا بیامرز سعید امامی گول ظاهر خاتمی را خورده بود
  • جنتي: دل خوش سيري چند؟
  • خاتمی: من که نمی آیم، به رضا بگویید شاید آمد



    ایام بکام ...التماس دعا




Monday September 1, 2008 - 03:04am (IRST) Permanent Link | 21 Comments
اهل دانشگاهم....!!!ا
اهل دانشگاهم....!!!ا magnify

اول از همه که سلام


و بعدشم چشم آقای جاسبی روشن واقعا
عکسی رو که می بینید یکی از دوستام فرستاده...اینجا فکر می کنید کجا باشه؟؟؟؟
حتما حدستون درسته....یه واحد دانشگاهی از سلسله واحدهای دانشگاه آزاد اسلامی
نمی گم کجا هست ...شاید دانشجوهای عزیزش راضی نباشن
چی بگم والا....یعنی راستش چیزی هم نمی تونم بگم

روزگارم خوش نیست
ژتونی دارم ، خرده پولی ، سر سوزن هوشی
دوستانی دارم بهتر از شمر و یزید
دوستانی هم چون من مشروط
و اتاقی که همین نزدیکی است ،پشت آن کوه بلند.
اهل دانشگاهم !
پیشه ام گپ زدن است.
گاه گاهی هم می نویسم تکلیف،می سپارم به شما
تا به یک نمره ناقابل بیست که در آن زندانی است،
دلتان تازه شود - چه خیالی - چه خیالی
می دانم که گپ زدن بیهوده است.
خوب می دانم دانشم کم عمق است.
اهل دانشگا هم،
قبله ام آموزش ، جانمازم جزوه ، مُهرم میز
عشق از پنجره ها می گیرم.
همه ذرات مُخ من متبلور شده است.
دزسهایم را وقتی می خوانم
که خروس می کشد خمیازه
مرغ و ماهی خوابند.

استاد از من پرسید : چند نمره ز من می خواهی ؟
من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند ؟
پدرم استاتیک را از بر داشت و کوئیز هم می داد.
خوب یادم هست
مدرسه باغ آزادی بود.
درس ها را آن روز حفظ می کردم در خواب
امتحان چیزی بود مثل آب خوردن.
درس بی رنجش می خواندم.
نمره بی خواهش می آوردم.
تا معلم پارازیت می انداخت همه غش می کردند
و کلاس چقدر زیبا بود و معلم چقدر حوصله داشت.
درس خواندن آن روز مثل یک بازی بود.
کم کمک دور شدیم از آنجا ، بار خود را بستیم.
عاقبت رفتیم دانشگاه ، به محیط خس آموزش ،
رفتم از پله دانشکده بالا ، بارها افتادم.

در دانشکده اتوبوسی دیدم یک عدد صندلی خالی داشت.
من کسی را دیدم که از داشتن یک نمره10دم دانشکده پشتک می زد.
دختری دیدم که به ترمینال نفرین می کرد.
اتوبوسی دیدم پر از دانشجو و چه سنگین می رفت.
اتوبوسی دیدم کسی از روزنه پنجره می گفت «کمک»!
سفر سبز چمن تا کوکو،
بارش اشک پس از نمره تک،
جنگ آموزش با دانشجو،
جنگ دانشجویان سر ته دیگ غذا،
جنگ نقلیه با جمعیت منتظران،
حمله درس به مُخ،
حذف یک درس به فرماندهی رایانه،
فتح یک ترم به دست ترمیم،
قتل یک نمره به دست استاد،
مثل یک لبخند در آخر ترم،
همه جا را دیدم.

اهل دانشگاهم!
اما نیستم دانشجو.
کارت من گمشده است.
من به مشروط شدن نزدیکم،

آشنا هستم با سرنوشت همه دانشجویان،
نبضشان را می گیرم
هذیانهاشان را می فهمم،
من ندیدم هرگز یک نمره20،
من ندیدم که کسی ترم آخر باشد
من در این دانشگاه چقدر مضطربم.

من به یک نمره ناقابل10خشنودم
و به لیسانس قناعت دارم.
من نمی خندم اگر دوست من می افتد.
من در این دانشگاه در سراشیب کسالت هستم.
خوب می دانم کی استاد کوئیز می گیرد
اتوبوس کی می آید،
خوب می دانم برگه حذف کجاست.
هر کجا هستم باشم،
تریا،نقلیه،دانشکده از آن من است.
چه اهمیت دارد، گاه می روید خار بی نظمی ها
رختها را بکنیم ، پی ورزش برویم،
توپ در یک قدمی است
و نگوییم که افتادن مفهوم بدی است !
و نخوانیم کتابی که در آن فرمول نیست.
و بدانیم اگر سلف نبود همگی می مردیم!
و بدانیم اگر جزوه استاد نبود همه می افتادیم!

و بدانیم اگر نقلیه نبود همگی می مانیم
و نترسیم از حذف و بدانیم اگر حذف نبود می ماندیم.
و نپرسیم کجاییم و چه کاری داریم
و نپرسیم که در قیمه چرا گوشت نیست
و اگر هست چرا یخ زده است.
بد نگوییم به استاد اگر نمره تک آوردیم.
کار ما نیست شناسایی مسئول غذا،
کار ما شاید این است که در حسرت یک صندلی خالی،
پیوسته شناور باشیم.

Sunday August 24, 2008 - 06:43pm (IRST) Permanent Link | 14 Comments
خشونت هم حدی داره...به خدا
خشونت هم حدی داره...به خدا magnify
بدون شرح....!!ا
Monday August 18, 2008 - 11:08pm (IRST) Permanent Link | 2 Comments

Add برداشت آزاد to your personalized My Yahoo! page:

Add to My Yahoo!RSS About My Yahoo! & RSS
1 - 5 of 14 First | < Prev | Next > | Last