چه مهمونی باحالی از کفمون رفت...چقدر میزبانش هوامون و داشت
چقدر نازمون و می خرید....نفس کشیدن و خوابیدن ما رو هم دوست داشت
آخی....چقدر زود می گذره این ماه رمضون...چقدر اومدنش انسان رو آروم می کنه...رفتنش انگار یه جورایی وحشت به دل آدم میندازه....انگار کسی که 1 ماه از زندان مرخصی گرفته بود....حالا دوباره باید برگرده
آخی یاد جوشن کبیرش بخیر....پرواز می کردیم وقتی سبحانک یا لا اله الا انت میگفتیم...چقدر همه یه جورایی مهربون شده بودن....چقدر همه فکر فقیر فقرا افتاده بودن....چه حالی داشت پایین شهر...وقتی همه آرزوهای یه دختر بچه کوچولو وقتی یه غذا بهش میدادی برآورده می شد
چقدر خنده یه بچه یتیم برامون ارزش داشت...یادش بخیر
یاد ربنای افطار بخیر...چه خاطرات قشنگی برامون زنده می شد
یادش بخیر
نمی دونید هر سال نماز عید هر چند خیلی نماز خوشکلی هست، واسم چقدر خوندنش سخته....چقدر برگشتن به حال و هوای قبل ماه رمضون سخته....چه وداع سختی داره...وداع با ماهی که میگن هر کس تو این ماه اگه بخشیده نشه دیگه خیلی آدم بد بختی هست
قربونت برم خدا...چه فرصت قشنگی رو واسه بنده هات گذاشتی....یه فرصت استثنایی... حیف که خیلی هامون قدرشو ندونستیم....حالا کی می دونه تا ماه رمضون سال دیگه زنده باشه......بتونه یه شب قدر دیگه العفو العفو بگه
خلاصه یه مهمونی با شکوه دیگه تموم شد....و البته که یه فرصت خوب از زندگی ما نیز تمام شد...خوش به حال اونایی که حسابی تونستن ازش استفاده کنن....خوش به حالشون
و اما...امسال یه جورایی راحت تر تونستم باهاش وداع کنم...چون یه مهمونی دیگه هم دعوت شدم
یه مهمونی که سالها آرزوشو داشتم.....آره....سالهای سال....از اون روزایی کودکی که یاد گرفته بودم هر جا مشکلی داشتم با همون زبون کودکی از امام حسین بخوام کمکم کنه....انگار یه جورایی واسم معجزه می کرد....
آره....سالهای سال....از اون روزایی که همش از مامان می پرسیدم که ماه محرم کی شروع میشه...از اون روزایی که کلی به بابا التماس می کردم تا یه شب منو ببره زنجیرزنی
آره....سالهای سال....از اون روزایی که از مامان می پرسیدم چرا امام حسین و اینجوری کشتن....چرا سرشو بریدن.....و خیلی وقتی گریه می کردم وقتی مامان برام توضیح می داد
از اون روزایی که وقتی یه شب می خواستیم تو ماه محرم بریم روضه انگار که حال و هوای کودکی از سرم خارج می شد و ثانیه شماری می کردم واسه رفتن
آخ....چه روزای قشنگی.....چقدر تاسوعا و عاشورا رو دوست داشتم
آره...روزای عاشورا وقتی همه جمع میشدن تا یه زیارت عاشورا که خیلی هم طول می کشید بخونن ولی انگار من اصلا خسته نمی شدم
چقدر شبای اربعین وقتی همه جمع میشدن خونه مادر بزرگ تا یه دیگه بزرگ آش درست کنیم خوش می گذشت
چقدر دوست داشتم اون وقتی رو که بابا کمکم می کرد تا دیگ آش و یه بار هم بزنم... و میگفت هر آرزویی کنی براورده میشه
چقدر کیف می کردم وقتی آش رو پخش می کردیم بهمون می گفتن اجرتون با امام حسین
نمی دونید از کودکی ، عشق امام حسین چطور دل من رو تسخیر کرده بود
یادم میاد وقتی یکی یه مریضی سخت می گرفت مادر بزرگم می گفت بهش آب تربت بدین.... وقتی برای اولین بار متوجه شدم آب تربت یعنی خاک کربلا...تازه متوجه شدم چه قدر عزیزه این حرم واسه خدا...تازه فهمیدم کربلا یعنی چی
حرمت این امام رو وقتی متوجه شدم که همه به هر نحوی روزای عاشورا و تاسوعا دنبال یه ذره غذای تبرکی می گشتن....و با یه نیت و حرمت ویژه ای اونو می خوردن
یادش بخیر تنها 13 سالم بود که پدر و مادرم قصد زیارت کربلا کردن...اونقدر هنگام خداحافظی گریه کردم ....نه به خاطر دوری از اونا....نه...چون بارها سفر رفتنشون رو تجربه کرده بودم ...تنها بخاطر اینکه داشتن جایی می رفتن که انگار من متعلق به اونجا بودم و اونا نمی خواستن من رو ببرن
یادش بخیر وقتی که برگشتن....دوست داشتم فقط مامان بشینه برام از اونجا تعریف کنه...چقدر با ذوق و شوق گوش می کردم
چی بگم....انگار این امام یه جورایی با همه ی مخلوقات خدا فرق داره...انگار یکی یه دونه خداست....یا به قول مامان همه کاره ی خداست
مامان می گفت هر کسی اول محرم روزه بره ممکن نیست حاجتش براورده نشه....آره راست می گفت...امکان نداشت براورده نشه
خلاصه سالهای سال چشم انتظار این بودم تا یه بار حرم قشنگش و ببینم...سالهاست که هیچ جای این کره خاکی ارزشی چون کربلای حسین برای من نداره
سالهاست که هیچ زیارتی مثله زیارت عاشورا روح من رو به پرواز در نمیاره و من رو آرامش نمیده
یادمه یه روز یه حدیث دیدم که تا چند روز حال و هوای منو تغیر داده بود...اون حدیث و با دست خط خودم نوشتم و هر وقت دلم تنگ بود اونو نگاه می کردم
بذارید عین اون حدیث رو واسه شما هم بگم
حضرت امام صادق (ع) می فرمایند
روز قیامت منادی ندا می دهد : شیعیان آل محمد کجایند ؟؟؟
پس ، از میان مردم افرادی بپا می خیزند که عدد آنها را غیر از حقتعالی کسی دیگر نمی داند، سپس منادی ندا می دهد :
أینَ زُوّارُ الحُسَین ؟؟؟
کجایند زائران حسین ؟؟؟
خلق بسیاری بپا می خیزند، به آنان گفته می شود دست هر کسی را که دوست داشته گرفته و به بهشت ببرید ، پس شخصی که جزء زائرین است دست هر کسی را که بخواهد می گیرد و به بهشت وارد می کند....حتی بعضی از مردم به برخی دیگر می گویند : ای فلانی مرا میشناسی؟ من کسی هستم که در فلان مجلس به احترام تو بلند شدم و از تو تجلیل نمودم، پس مرا هم دریاب
زائر امام حسین دست او را نیز گرفته و به بهشت داخل می نماید بدون اینکه کسی مانع او شود
آری....روایت و احادیث در رابطه با زیارت این حرم اونقدر عجیبه که انگار زیارت حرم امام حسین، زیارت حرم خداست
سالهاست یکی از عکس های اتاق من یه عکس بزرگ بین الحرمین هست که نگاه کردن به اون خدا شاهده که آرامش داره
بالاخره بعد از سالها انگار که تازه اندکی لیاقت پیدا کردم تا به زیارت حرمی برم که صاحب اون، صاحب دل من نیز هست
آری ... 17 مهر روزی بیاد ماندنی در تاریخ زندگی من خواهد بود و البته که این روز مطمئناً یاری دهنده من در روز قیامت نیز خواهد بود
حال و هوای من برای این سفر اونقدر عجیبه که انگار حال و هوای یه زندانی که سالها حبس کشیده و کم کم هنگام آزادی اوست...آنچنان شوقی بر دلم حاکم شده که تا بحال هیچوقت نمونه آن را ندیدم
هر چند خیلی ها از سختی های این سفر گفتند اما برای من این سفر انگار سفری به بهترین و زیباتری نقطه این دنیا است
کاش فرصت بود تا داستان جور شدن این سفر رو هم براتون می گفتم تا بدونید ای سفر جز عاشق بودن هیچ سرمایه ی دیگه ای نمی خواد و همین کافی هست تا همه چیز خود به خود جور شه
به خدا خیلی دوست داشتم بیشتر براتون بگم اما انگار قابل وصف هم نیست ... به هر حال منو ببخشین
مطمئن باشید به یاد همه دوستای خوبم هستم و هیچکس و از دعا فرامش نمی کنم...به خصوص در حرم شریف امیرالمومنین و مسجد کوفه و مسجد سهله و البته که حرم قشنگ سقای دشت کربلا و حرم قشنگ امام حسین
از همه شما دوستان هم به شدت حلال بودی می طلبم و به دعای خیر شما نیز به شدت محتاجم
یکی از دوستام می گفت تو این سفر تا وقتی گنبد حسین رو نبینی نباید باور کنی که زائرش شدی....همین