Yahoo! 360° News | Beta Feedback
Start your own Yahoo! 360° page

/\r$hi/\

Top Page  |  Blog  |  Feeds  |  Friends  |  Lists

  • School: Iran Azad University

Add

/\r$hi/\ is not connected to you in Yahoo! 360°.

Last updated Sat Jul 05, 2008 Member since March 2008

الله اکبر....الله اکبر به درستی هر کلامت ای امام...کاش در جمع ما بودی تا ببینی آن نهال انقلابت چگونه به درختی تنومند از عزت و سرافرازی وافتخار تبدیل گشته... 30 سال سربلندی مبارک Reply

1 - 5 of 17 First | < Prev | Next > | Last

برداشت آزاد Full Post View | List View

؟؟؟

گفتن كربلا...نگفتن آدم و ديوونه مي كنه
گفتن كربلا...نگفتن آدم و ديوونه مي كنه magnify
گفتن كربلا...نگفتن آدم و ديوونه مي كنه
گفتن هر كي بره كربلا، دلش آروم ميشه
نگفتن هر كي از كربلا برگرده در به در ميشه
گفتم كربلا ميام هموني ميشم كه تو خواستي....اما نشد
كاش قلم پاهام ميشكست و اينجوري نمي اومدم
تا نديده بودم مي گفنم نديدم....دلم خوشه يه روز مي بينم، آروم ميشم
نشد...بخدا آروم كه نشدم هيچ...6 گوشه حرمت خونه خرابم كرده
مگه نگفتي هركي زير قبت دعا كنه دعاش و مستجاب مي كني...؟؟؟....نشد كه
عباس جان به تو بگم ...؟ دوباره مثل قديم شده كه...باز دلم آروم نداره كه
كاش لااقل بي تابي دلم مثل قبل مي شد كه حرمت رونديده بودم....كاش
باز دلم و به عكس بين الحرمين خوش كردم كه...اين رسمش نبود
خوش به حال اونا كه هنوز حرمت رو نديدن....خوش به حالشون
Saturday January 3, 2009 - 09:56pm (IRST) Permanent Link | 8 Comments
ماجراي رايانه 30 يا 30 يون
ماجراي رايانه 30 يا 30 يون magnify
رايانه همه برو بچز حكومتي يه روز صبح به دلايل نا معلوم مي ريزه بهم
اونوقته كه...؟؟؟
.
احمدی‌نژاد؛ یک ربع بعد، در یک مصاحبه مطبوعاتی اعلام می‌کند، مدارکی دارد که نشان می‌دهد عده‌ای از داخل، به شرکت سازنده ویندوز علامت داده‌اند که کاری کند که نرم‌افزارهایی که ایرانی‌ها کپی می‌کنند، مشکل‌ساز شود. ظهر همان روز طی نامه‌ای تمام هیئت‌مدیره شرکت ماشین‌های اداری و انفورماتیک را برکنار و عده‌ای از بروبچز دفتر ریاست‌جمهوری را به جای آن‌ها منصوب می‌کند و شب به اخبار بیست‌وسی دستور می‌دهد که خبر دست‌یابی به تکنولوژی گیاهیِ ساخت ویندوز به‌دست محققان ایرانی را اعلام کند

خاتمی؛ اول باور نمی‌کند که ویندوزش خراب شده‌باشد و نیم‌ساعتی جلوی مانیتور معصومانه و با گردن کج می‌نشیند تا شاید دلش به رحم بیاید و درست شود.. بعد یک ساعتی برای کامپیوتر درباره فلسفه اخلاق و لزوم گفت‌وگوی تمدن‌ها و ارتباط بین مردم‌سالاری دینی و درست کار کردن ویندوز صحبت می‌کند. بعد بلند می‌شود، می‌ایستد و یک ''ایستاده‌ام چو شمع مترسان ز آتشم'' اجرا می‌کند. بعد هم که می‌بیند هیچ‌کدام فایده‌ای ندارد، با ترس‌ولرز و بعد از چند بار استخاره دستگاه را خاموش می‌کند

هاشمی رفسنجانی؛ لبخند می‌زند و آن‌قدر صبر می‌کند که یا بتواند شرکت مایکروسافت را وارد ایران کند و یا بیل گیتس را به خاک سیاه بنشاند

کروبی؛ با عصبانیت تمام چند فحش آب نکشیده به هرکس که کامپیوتر را ساخته، می‌دهد و بعد نامه اعتراض‌آمیزی به جنتی می‌نویسد و پس از ذکر چند خاطره از اوایل انقلاب، شورای نگهبان را مسئول بالا نیامدن ویندوز و به ریاست‌جمهوری رسیدن احمدی‌نژاد معرفی می‌کند

محسن رضایی؛ با بروبچه‌های سایت تابناک (بازتاب) تماس می‌گیرد تا خبر بسیار تندی در مورد فساد اخلاقی مخترع کامپیوتر و سازنده ویندوز منتشر کنند و کامپیوترش را در این بین از پنجره به بیرون پرتاب می‌کند

مصطفی معین؛ می‌زند زیر گریه و قهر می‌کند

قالیباف؛ بلافاصله به واحد انفورماتیک شهرداری (بچه‌های سابق واحد انفورماتیک ناجا) تماس می‌گیرد تا ترتیب نوشتن یک سیستم عامل جدید را بدهند. بعد به واحد تابلوها و علائمِ شهرداری (بچه‌های سابق تابلوها و علائم ناجا) دستور می‌دهد تا یک روزشمار در محل ساخت سیستم عامل جدید نصب کنند.. بعد، از واحد آموزش ضمن خدمت شهرداری تهران (قاعدتا باز هم واحد آموزش ضمن خدمت سابق ناجا) می‌خواهد تا مقدمات آموزش و اخذ مدرک MCSD او را فراهم کنند

علی لاریجانی؛ با جواد لاریجانی مشورت می‌کند

جواد لاریجانی؛ با دوستانش در انگلیس مشورت می‌کند و قرار می‌شود آن‌ها با مقامات آمریکایی لابی کنند تا اجازه بدهند او با نماینده شرکت مایکروسافت در زیر پل سانفرانسیسکو ملاقات خصوصی و تماس محرمانه‌ای داشته باشد. در این تماس نطفه بسیاری از حوادث در حوزه سیستم‌های عامل بسته می‌شود

ابراهیم یزدی؛ بلافاصله به بهانه معالجه پروستاتش راهی آمریکا می‌شود و آن‌جا از خود بیل گیتس یک نسخه از ویندوز لانگ‌هورن اصل هدیه می‌گیرد و بعد از شش ماه به ایران برمی‌گردد

عسکراولادی؛ اصولا حتی در عالم فرض هم محال است که ایشان با کامپیوتر و سیستم عامل آشنایی داشته باشد

فاطمه رجبی؛ بلافاصله در نسخه دست‌نویسی که دیشب نوشته بوده و در آن هاشمی و خاتمی و کروبی و قالیباف و پانزده نفر دیگر از مسئولان و مقامات مهمی مملکتی را خائن ، فاسد، جاسوس ، پارتی‌باز و غارت‌گر نامیده بوده‌است، نام فیل گوتس (بیل گیتس) را هم وارد می‌کند و برای یکی از مسئولان وبلاگ شخصی ويک سایت خبری فکس می‌کند تا هم‌زمان در چند سایت خبری و فردا در چند روزنامه دولتی به چاپ برسد.. بعد مشغول سیب‌زمینی پوست کندن می‌شود

حسین شریعتمداری؛ بلافاصله گفت‌وشنود بسیار بامزه، انتقادی، مرتبط و مؤدبانه‌ای دراین‌باره قلمی می‌کند. مثلا تو این مایه‌ها
گفت: شنیدی این بیل گیتس بی‌شعورِ عوضیِ گفته ما با ویندوزمان ایران را نابود می‌کنیم
گفتم: از این خرپول خاک‌برسر آمریکایی هر چی بگی برمیاد
گفت: اما این آدم احمق مگه با چند تا ویندور و پنجره چی‌کار می‌تونه بکنه؟
گفتم: خودش هم نمی‌دونه. میگن یکی از پنجره طبقه دهم پرید پایین. وقتی خورد زمین و داشت ذره‌ذره هلاک می‌شد، یکی از میون جمعیت گفت چی شده. این بدبخت هم گفت والله من خودمم تازه رسيدم
Sunday December 21, 2008 - 05:29pm (IRST) Permanent Link | 3 Comments
اصلاح طلبی با طعم گنجی
اصلاح طلبی با طعم گنجی magnify

سلام دوستان
خیلی وقتی هست که سراغ مقالات سیاسی نرفته ام
اما انگار هر آنچه سعی بر آن دارم نمی شود و نمی توانم صبری مانند ایوب نبی (ع) داشته باشم تا ببینم همه آنچه سرمایه های ارزشمند زندگانی و آخرت من است نیز باید مضحکه و مسخره دست سیاستمدارانی پست صفت و خود فروخته گردد که زمانی فریاد دین و مسلمانیشان گوش عالم و آدم را کر کرده بود...اما امان از زینت های دنیایی
امان از حب جاه و مقام ... که نه دوست می شناسد و نه دشمن....نه دین می شناسد و نه خدا....نه مردی می شناسد و نه ....هیچ

من امروز خوشحالم كه ريشه مخالفتم با اصلاحات، نه تنها باندي و جناحي و سياسي نبوده و نیست، بلكه با آنها از اساس و ريشه و بنيان و در يك كلام در اعتقادات ديني‌ام مشكل داشتم و دارم. امروز خوشحالم كه تئوريسين‌هاي ديروز جريان اصلاحات حقيقت پنهانشان را آشكار كرده‌اند و حرف‌هايي را كه احيانا ده سال قبل تحت عناويني ديگر مي‌زدند، امروز به صراحت فرياد مي‌زنند و از آن دفاع مي‌كنند. خوشحالم كه مخالفت ديروز آنها با «ولايت فقيه» به مخالفت آشكار امروزشان با «ولايت ائمه شيعه» تبديل شده است و به صراحت اعتقادات مذهب تشيع را زير سوال مي‌برند!
پافشاري من بر عقيده‌ام زماني بيشتر و محكمتر مي‌شود كه رفتار و كردار و گفتار اصلاح‌طلبان را مي‌بينم. امروز بعد از گذشت 10 سال از حادثه دوم خرداد و بعد از گذشت 4 سال از اتمام حاكميت اصلاحات، خوشحالم كه مخالفت من و بسياري از دوستانم با اين جريان، بخاطر منافع جناحي و سياسي و حزبي و باندي نبود. ما بخاطر مخالفت محافظه‌كاران با دوم خردادي‌ها، با آنها مخالف نبوديم. اگر اينچنين بود، امروز ما هم بايستي به بهانه تئوري‌هاي مسخره‌اي چون «دولت وحدت ملي» با دشمنان ديروزمان زير يك سقف مي‌نشستيم و گل مي‌گفتيم و گل مي‌شنيديم!
اكبر گنجي، نمونه بارز اين آدمها است. اكبر گنجي، به عنوان چهره آشناي دوران اصلاحات كه در آن سالها به وفور صدا و تصوير و نوشته‌هايش را در دانشگاه و روزنامه و هفته‌نامه‌ها مي‌شنيديم و مي‌ديديم و مي‌خوانديم، امروز به جايي رسيده‌ است كه شيعه را نقد مي‌كند و به خيالش دارد با اعتقادات خرافي شيعه مبارزه مي‌كند.
اگر پيگير مقالات اكبر گنجي در راديو زمانه باشيد حتما مي‌دانيد كه وي بحث‌هايش را از «قرآن محمدي» و اثبات كلام الله نبودن قرآن آغاز كرده و به بحث درباره وجود «امام زمان» رسيده و آنرا ساخته و پرداخته بخشي از شيعيان دانسته و هم اينك نيز مطالبي را درباره شيعيان غالي و به خيال خام خود، شناخت شيعيان اصيل از شيعيان غالي مي‌نويسد
سوالي كه هميشه ذهنم را آزار مي‌دهد و هرگز پاسخش را هم از اصلاح‌طلبان نگرفته‌ام اينست كه براستي چرا بايد دايره اصلاحات آنقدر گسترده باشد كه به قول خودشان از «گوگوش تا سروش» در آن حضور داشته باشند؟ براستي اين قبيل آدم‌ها با اين افكار و اعتقادات پراكنده مذهبي و گاه ضد مذهبي در ميان اصلاح‌طلبان چه مي‌كنند؟
و مساله بعدي اينست كه بايد معلوم شود اين قبيل اصلاح‌طلبان براي اعتقادات مذهبي مردم و پياده كردن نقشه‌هايشان در جامعه چه برنامه‌هايي دارند؟! اهميت اين سوال زماني مشخص مي‌شود كه مي‌بينيم «اكبر گنجي» مطالب و مقالاتش را مرتبط با بحث «گذار ایران به دموکراسی» مي‌داند!
آنچه واضح است حرف‌هاي گنجي آنچنان كه بعضي‌ها ذوق كرده‌اند، بحث جديدي نيست. در زمان‌هاي گذشته هم آدم‌هايي با اين اعتقادات وجود داشته‌اند و نه تنها در زمان‌هاي گذشته، بلكه در همين سالهاي اخير هم. از جمله آنها مي‌توان به محسن كديور به عنوان يك چهره ديگر اصلاح‌طلب اشاره كرد كه در سخنراني چند سال قبل خود به لزوم «بازنگري در معناي امامت» پرداخته بود. نكته مشابه در گفته‌ها و نوشته‌هاي اين قبيل آدم‌هاي شبه روشنفكر اينجاست كه همه آنها براي اثبات ادعاي خود به سراغ آيات و روايات مي‌روند و سعي مي‌كنند كه حرف‌هاي نامربوط خودشان را از زبان قرآن، پيامبر و ائمه اثبات كنند! و عجيب‌تر اينكه براي نيل به اهدافشان، بخشي از قرآن و نهج‌البلاغه را گرفته و از ساير قسمت‌هاي آن سهوا و يا عمدا غافل مي‌شوند!
درست همانند سخنراني سه سال پيش آقاي كديور كه براي اثبات زميني بودن ائمه شيعه و علم غيب نداشتن آنها، به سراغ نهج البلاغه و حادثه عاشورا رفته بود و يكي دو حديث را در رد علم غيب ائمه (ع) ذكر كرده و از ده‌ها خطبه ديگر نهج‌البلاغه حرفي به ميان نياورده بود. همان ترفندي كه امروز اكبر گنجي هم براي اثبات سفسطه‌هايش بكار مي‌بندد.
البته جالب‌تر از اعتقادات گنجي، عكس‌العمل دوستانش است كه انگار از خواندن مطالب تازه‌ گنجي غافلگير شده‌اند. عده‌اي از دوستان و حاميان سابق گنجي زبان به شكايت گشوده و او را متهم كرده‌اند كه حرف‌هاي نامربوطي مي‌زند. به عنوان مثال سيد محمد خاتمي كه انگار نگران آشكار شدن پيوندهاي سابقش با آدمهايي از جنس اكبر گنجي است در واكنش به مقالات اخير گنجي مي‌گويد:«واقعا جالب است که هرکس در هر موضوعی حرفی می‌زند و یک روز و روزگاری هم ادعایی داشته است آن را به تفکر اصلاح‌طلبی منتسب می‌کنند. این حرف‌ها همیشه زده می‌شود و بسیاری از افرادی که امروز درباره‌ی امام زمان (عج) حرف‌های بی‌ربط می‌زنند قبلا هم حرف‌های بی‌اساسی درباره افراد مختلف، از جمله خود من زده‌اند. این نسبت دادن‌ها، شانتاژ کردن و ارتباط دادن مسائل به هم، کار نادرستی است! » اتفاقا براي من هم واقعا جالب است وقتي مي‌بينم كه آقاي خاتمي بعد از سالها يادشان آمده است كه گنجي قبلا هم حرف‌هاي نامربوطي مي‌زده است! متاسفانه حافظه تاريخي ما به ياد ندارد كه خاتمي به عنوان سيد و رهبر جبهه اصلاحات، حتي يكبار هم در برابر آدمهايي مانند گنجي به صراحت موضع‌گيري كرده باشد و آنها را از دايره نيروهاي دوم خردادي خارج كرده باشد، حال چرا از حرف‌هاي بي‌ربط امروز و ديروز گنجي ناراحت شده‌ است، دليلش را نمي‌دانم!
به نظر من اين دوستان بيشتر از آنكه نگران گنجي باشند، نگران خاطرات روزهاي گذشته‌اي هستند كه گنجي برايشان ارزش و منزلت بسياري داشت. گنجي همان كسي است كه در پناه حاكميت دوم خرداد به توپخانه تخريب انديشه‌هاي امام و نظام تبديل شده بود. گنجي همان كسي است كه در كنفرانس برلين از اصلاحات و اصلاح‌طلبي دفاع مي‌كرد. گنجي همان كسي است كه در همان روزها در مصاحبه با نشريه اشپيگل گفته بود:«امروز انديشه‌هاي خميني را بايد در موزه‌هاي تاريخ جستجو كرد! » اما آن روزها نه آقاي خاتمي و نه هيچكدام از بزرگان اصلاحات با اكبر گنجي مخالفتي نكردند و حتي با سكوت خود مشوق و محرك او هم شدند. پس كدام را باور كنيم؟
سكوت ديروز آقايان را يا فرياد امروزشان را ؟
Tuesday December 9, 2008 - 08:47pm (IRST) Permanent Link | 7 Comments
سفر بهشتی 1
سفر بهشتی 1 magnify
سلام به همه دوستان خوبم...متن زیر خلاصه ای از خاطرات سفر کربلای من می باشد که خوب به سفارش چند نفر از عزیزان متنش رو به صورت خلاصه و اندکی تغییر اینجا قرار می دهم که البته این قسمت اول است...بسیار سعی کردم که این متن را همراه با چندین عکس قرار دهم که متاسفانه اصلا موفق نشدم...باز هم سعیم بر این است که این کار را انجام دهم....انشاالله این سفر عاشقانه به زودی نصیب هر آنکس که عاشق واقعی است بشود
امروز چهارشنبه : هفدهمین روز از مهرماه هشتاد و هفت
کمتر از یک ماه منتظر این روز بودم.....به اندازه سالها گذشت اما عجب انتظار شیرینی
عجب شوقی وجودم را فرا گرفته...دیشب تنها ساعتی خواب توانسته بود مقاومت شوق آمیز چشمانم را در هم شکند....تنها ساعتی
بعد از ظهر ساعت 4 .... بالاخره فرا می رسد......عجب لحظاتی....شیرین تر از هر آنچه قابل وصف است...لحظاتی اشک های عاجزانه دوستان و آشنایان را همراه با التماس هایی از جنس دعا تحمل می کنم....تحمل از این بابت که لیاقتی ره توشه من نیست تا بتوانم نقطه امید آنان شوم...اما نه....اشتباه می کنم....مسافر جایی هستم که امید دهنده هر نا امیدی است
ساعتی بعد اتوبوس به راه می افتد.....کسی فریاد می زند ((دستاتون به ضریح ابی عبدالله برسه بلند صلوات)) ....زمین لرزه ای چندین ریشتری دلم را می لرزاند
من؟ حرم امام حسین؟ کربلا؟ حرم امیرالمومنین؟ قطعه ای از بهشت؟ بین الحرمین؟ نه نه نه !!! خدای من !!!؟
لحظه ای نگران می شوم نکند از خواب بیدار شوم و همه چیز تنها یک خواب باشد....اما نه
ساعتی است از شهر خارج شدیم...هنگام نماز است...مسجدی توقف می کنیم...بین نماز مغرب و عشاء پیرمردی چروکیده با لحنی آرام سوالی می پرسد...((عازم کربلا هستید؟؟؟)))...آرام جواب می دهم...اما طوفانی در دلش برپا می شود...دیدن قطرات اشکش سخت است...زیر لب چیزی می گوید...شنیدنش سخت نیست...((تو رو خدا تو حرم آقام ابالفضل خیلی یادم باش)) و باز اشکش جاری می شود...((یعنی میشه یه بار دیگه حرمشو ببوسم؟؟؟ مثله یه خواب بود!!!))) جملاتش بنزینی بر آتش دلم می ریزد
ساعتی بعد پس از صرف شام....آماده ی زیارت عاشورا می شویم....همان زیارتی که عاشقانه با دل من بازی می کند....وه که جای همه عاشقان سبز....در راه کربلا ،عاشورا خواندن ... چه لذتی....چه لذتی
السلام علیک یا ابا عبدالله.....و علی الارواح التی حلت بفنائک....شانه های پدربزرگ سخت بالا و پایین می شود...چشمان هیچ کس تاب خشک ماندن ندارند
نیمه شب می شود....عده ای خسته ی راه...در خوابند....عده ای کتاب و مفاتیح بدست مشغول دعا....هر چند خسته ام....اما چشمانم که عمری است منتظرند تاب خوابیدن ندارند...مشغول گوش دادن به مداحی میشوم...چند مداحی زیبا که هدیه ی یکی از دوستان دلپاکم است را مرور می کنم....
صدایی زیبا دلم را نوازش می دهد (( دلم برا حرمت پر می زنه....سینه به هوای دلبر می زنه...)) بغضم سخت می شکند....آرام آرام اشکی می ریزم.....سالهاست این چنین اشکبار نبوده ام....ناخود آگاه یاد دوست هم محله ای دوران بچگی می افتم...جواد یاقوت....حالا باید بگویم شهید جواد یاقوت...تنها 6 ماه است که دیگر منتظر اس ام اس های مذهبیش نیستم....دوستی که جنازه ی بی دست و خون آلودش هنوز مقابل چشمانم است...عجب شبی بود ....شب بمب گذاری حسینیه سیدالشهدا....انشاالله هیچ کس چنین شبی را در زندگی خویش تجربه نکند....شاید از دعای اوست این چنین دعوت شده ام....آری حتما چنین است
هنگام اذان صبح است....به شهر خون و حماسه خرمشهر خوش آمدید....دقایقی بعد مقابل مسجد جامع توقف می کنیم.... چه غربتی قابل حس است....غربتی که انگار هنوز بعد از بیست و اندی سال حال انسان را عوض می کند...وارد صحن مسجد می شویم....کاروانی که عازم کربلاست مشغول خواندن زیارت عاشوراست....چندین پدر شهید در کاروانشان است....ناله مداح بلند می شود...شهدا شما آرزوی کربلا داشتین....اما نشد...حالا ببینید پدر و مادراتون دارن میرن کربلا....سوز این صدا آنقدر تاثیر گذار است که هر دل سیاهی مثل دل من را روشنی می دهد
ساعتی بعد سرزمین شلمچه با آغوشی باز پذیرای کاروانیان کربلاست....عجب مظلومیتی دارد این خاک....انگار تنها ساعتی از کربلای 5 می گذرد....باورش سخت است...نا خود آگاه کسی شروع به خواندن می کند: ((از این که لایق نشدیم....شهدا شرمنده ایم...از این که عاشق نشدیم....شهدا شرمنده ایم...)) ناله ای سوزناک از دلهای عاشق حسینی بلند می شود
دقایقی بعد هنگام وارد شدن به مرز است...پرچم سه رنگ ایران همراه با تصاویر بزرگ امام و رهبری در مرز می درخشد و تنها چندین متر جلوتر پرچم سه رنگ عراق که به تازگی ستاره های آن را پاک کردند نمایان است
2 ساعتی در مرز ایران منتظر می مانیم...و بالاخره وارد مرز عراق می شویم....همه چیز یک دفعه تغییر می کند....ارتش عراق وارد عمل می شود و همه زیپ و قفل ساکها را باز می نماید...چند قدمی جلوتر خانمی در لباس ارتش انگلیس با امکاناتی فراوان در مقابلمان ظاهر می شود و چندین قدم جلوتر عده ی زیاد از ارتش آمریکا و انگلیس قابل مشاهده است....که انگار ارتش عراق غلام حلقه بگوش آنهاست....پیش خودم میگم نمردیم و این حرامی ها رو هم از نزدیک دیدیم
حال نوبت مراحل مفصل انگشت نگاری، چشم برداری و عکس برداری است ....حالم بهم می خوره وقتی یه سرباز آمریکایی با یه خنده مسخره نگاهی به پاسم می کنه و اسممو صدا می کنه
اتفاقاتی جالب نیز این بین می افتد که از این ها صرف نظر می کنم
حدود 1 ساعتی بابت بازیچه دست این آشغال ها شدن را صرف می کنیم....وبالاخره سوار اتوبوس عراق می شویم. گفتن این نکته هم خالی از لطف نیست که بنده حقیر جوان ترین عضو این کاروان بودم که خود نکاتی ارزنده و در عین حال زننده داشت که منجمله حمل و نقل ساکهای پیر زن و مرد هایی بود که هر کدام به اندازه سفری چندماهه اسباب و وسایل داشتند که به نوعی متاسفانه همه چشم امیدشان به من و معدود افرادی قبیل من بود
لازم بذکر است که عزیز دل من محمد خوشکل من که الهی قربوووونش برم نیز به عنوان تنها کودک کاروان ما رو در این سفر همراهی می کنه که در حال حاضر چهارمین سال از زندگی سراسر شور و شوق و پیش فعالی رو پشت سر میزاره، قطعا هم بازی بهتر از من نیز سراغ ندارد و نداریم که لازم نیست بیان کنیم....چون در بعضی مواقع کم مانده بود زار زار اشک بریزم که خدا این چنین رنج و مشقت این سفر را برای بنده حقیر زیاد نموده که البته ما بنده شاکری هستیم....بگذریم
جاده های بس خراب عراق که به تازگی توسط کشورعزیزمان ایران در حال آسفالت می باشد به شدت همه را به لرزه انداخته....دقایقی بعد وارد بصره می شویم....خدای من ....عجب مردم بدبختی
به پلی می رسیم که زمان جنگ توسط کشور عزیزمان ایران منهدم گشته و مهندسین عراق که حوصله بازسازی این پل را نداشته اند...در کنار آن پلی را به کمک کودکان دبستانی طراحی نموده اند که باید همه از اتوبوس پیاده شوند تا اتوبوس که از روی آن عبور می کند خدای نکرده به قعر رود پر آب دجله (شایدم فرات بود) فرو نرود
این معضل نیز بخیر می گذرد و دوباره همه سوار می شوند...یک – دو – سه .....سی و نه – چهل.... خدا رو شکر همه هستن...کسی غرق نشده
بگذریم.....4 اتوبوس پشت سر هم همراه با 2 اکیپ اسکورت از جلو و عقب جاده را تسخیر می کنیم
و با رانندگی بسیار وحشتناک عربی نیز آشنا می شویم و متاسفانه خبری از گشت نا محسوس و دوربین کنترل سرعت که چه عرض کنم بلکه خبری از پلیسی به نام راهنمایی رانندگی (البته به عربی نمی دونم چی میشه) مطلقا نیست....جای جوونای ایرانی سبز
بیچارگی مردم حواشی شهر و جاده سخت همه نظرات را به خویش معطوف ساخته است...خانه هایی که کم از کپر نیستند و تنها امکاناتشان 2-3 تا بشقاب در بام آنهاست که شاید همین بتواند به نحوی همه کمبودها را جبران نماید....لعنت خدا بر استکبار جهانی و نقشه های شومش
ایست و بازرسی های متعدد درون جاده که همراه با توقف و بازرسی سطحی داخل اتوبوس همراه است کم کم همه را خسته کرده...تعدد پادگان های موقت در بین راه که هر کدام مربوط به ارتش آمریکا، انگلیس و بعضا عراق است خاطراتی تلخ را از سرزمینی اشغال شده در ذهن ها رقم می زند.
بالاخره رانندگی وحشتناک عربی که تنها امید مسافران توجه خاصه حضرت ابا عبدالله است تا بلکن سالم به مقصد برسیم، کار دست خودشان می دهد....در حالی که به بیرون از پنجره خیره شده ام ناگهان ماشینی که نمی دانم چه بود چندین دور پشت و رو می شود.....همه 4 اتوبوس توقف می نمایند....تعداد زیادی از مردان کاروانها در وسط جاده به کمک خودرو می شتباند...عده ای نیز با دوربین و موبایل مشغول فیلمبرداری می شوند....آنهم کجا....هنوز کسی نمی داند اوضاع شدید امنیتی یعنی چه؟؟؟؟ و چقدر عکس گرفتن در این کشور ممکن است گران تمام شود
اندکی بعد از این ماجرا که 3 مجروح بد حال دارد و نمی دانم چند ساعت و یا چند روز طول بکشد تا آمبولانسی ترجیحا ایرانی به بالین آنها حاضر شود، مامورین امنیتی ناگهان به 2 نفر از خانم های کاروان ما
گیر 3 پیچ عربی می دهند که اینها از داخل اتوبوس با موبایل عکس گرفته اند...من نیز به مانند مداد رنگی رنگ عوض می کنم که هر آن ممکن بود دوربین من با آن همه عکس های نظامی لو برود و مستقیم عازم ابوغریب و بعضا گوآنتانامو شوم......آنقدر گیر می دهند که حتی پاسپورتشان را می گیرند و این بانوان زرنگ (البته بانوان غیر زرنگ ایرانی نسلشان خوشبختانه منقرض گردیده) نیز معلوم نیست گوشی های خویش را چگونه غیب کرده اند...آری جریاناتی پیش می آید که توضیحشان بسی طول می کشد....ولی عاقبت این معضل نیز ختم به خیر می گردد
ادامه دارد

Monday November 3, 2008 - 10:53pm (IRST) Permanent Link | 9 Comments
أینَ زُوّارُ الحُسَین ؟؟؟
أینَ زُوّارُ الحُسَین ؟؟؟ magnify
چه مهمونی باحالی از کفمون رفت...چقدر میزبانش هوامون و داشت
چقدر نازمون و می خرید....نفس کشیدن و خوابیدن ما رو هم دوست داشت
آخی....چقدر زود می گذره این ماه رمضون...چقدر اومدنش انسان رو آروم می کنه...رفتنش انگار یه جورایی وحشت به دل آدم میندازه....انگار کسی که 1 ماه از زندان مرخصی گرفته بود....حالا دوباره باید برگرده
آخی یاد جوشن کبیرش بخیر....پرواز می کردیم وقتی سبحانک یا لا اله الا انت میگفتیم...چقدر همه یه جورایی مهربون شده بودن....چقدر همه فکر فقیر فقرا افتاده بودن....چه حالی داشت پایین شهر...وقتی همه آرزوهای یه دختر بچه کوچولو وقتی یه غذا بهش میدادی برآورده می شد

چقدر خنده یه بچه یتیم برامون ارزش داشت...یادش بخیر
یاد ربنای افطار بخیر...چه خاطرات قشنگی برامون زنده می شد
یادش بخیر
نمی دونید هر سال نماز عید هر چند خیلی نماز خوشکلی هست، واسم چقدر خوندنش سخته....چقدر برگشتن به حال و هوای قبل ماه رمضون سخته....چه وداع سختی داره...وداع با ماهی که میگن هر کس تو این ماه اگه بخشیده نشه دیگه خیلی آدم بد بختی هست
قربونت برم خدا...چه فرصت قشنگی رو واسه بنده هات گذاشتی....یه فرصت استثنایی... حیف که خیلی هامون قدرشو ندونستیم....حالا کی می دونه تا ماه رمضون سال دیگه زنده باشه......بتونه یه شب قدر دیگه العفو العفو بگه

خلاصه یه مهمونی با شکوه دیگه تموم شد....و البته که یه فرصت خوب از زندگی ما نیز تمام شد...خوش به حال اونایی که حسابی تونستن ازش استفاده کنن....خوش به حالشون
و اما...امسال یه جورایی راحت تر تونستم باهاش وداع کنم...چون یه مهمونی دیگه هم دعوت شدم
یه مهمونی که سالها آرزوشو داشتم.....آره....سالهای سال....از اون روزایی کودکی که یاد گرفته بودم هر جا مشکلی داشتم با همون زبون کودکی از امام حسین بخوام کمکم کنه....انگار یه جورایی واسم معجزه می کرد....
آره....سالهای سال....از اون روزایی که همش از مامان می پرسیدم که ماه محرم کی شروع میشه...از اون روزایی که کلی به بابا التماس می کردم تا یه شب منو ببره زنجیرزنی
آره....سالهای سال....از اون روزایی که از مامان می پرسیدم چرا امام حسین و اینجوری کشتن....چرا سرشو بریدن.....و خیلی وقتی گریه می کردم وقتی مامان برام توضیح می داد
از اون روزایی که وقتی یه شب می خواستیم تو ماه محرم بریم روضه انگار که حال و هوای کودکی از سرم خارج می شد و ثانیه شماری می کردم واسه رفتن
آخ....چه روزای قشنگی.....چقدر تاسوعا و عاشورا رو دوست داشتم
آره...روزای عاشورا وقتی همه جمع میشدن تا یه زیارت عاشورا که خیلی هم طول می کشید بخونن ولی انگار من اصلا خسته نمی شدم
چقدر شبای اربعین وقتی همه جمع میشدن خونه مادر بزرگ تا یه دیگه بزرگ آش درست کنیم خوش می گذشت
چقدر دوست داشتم اون وقتی رو که بابا کمکم می کرد تا دیگ آش و یه بار هم بزنم... و میگفت هر آرزویی کنی براورده میشه
چقدر کیف می کردم وقتی آش رو پخش می کردیم بهمون می گفتن اجرتون با امام حسین
نمی دونید از کودکی ، عشق امام حسین چطور دل من رو تسخیر کرده بود
یادم میاد وقتی یکی یه مریضی سخت می گرفت مادر بزرگم می گفت بهش آب تربت بدین.... وقتی برای اولین بار متوجه شدم آب تربت یعنی خاک کربلا...تازه متوجه شدم چه قدر عزیزه این حرم واسه خدا...تازه فهمیدم کربلا یعنی چی
حرمت این امام رو وقتی متوجه شدم که همه به هر نحوی روزای عاشورا و تاسوعا دنبال یه ذره غذای تبرکی می گشتن....و با یه نیت و حرمت ویژه ای اونو می خوردن
یادش بخیر تنها 13 سالم بود که پدر و مادرم قصد زیارت کربلا کردن...اونقدر هنگام خداحافظی گریه کردم ....نه به خاطر دوری از اونا....نه...چون بارها سفر رفتنشون رو تجربه کرده بودم ...تنها بخاطر اینکه داشتن جایی می رفتن که انگار من متعلق به اونجا بودم و اونا نمی خواستن من رو ببرن
یادش بخیر وقتی که برگشتن....دوست داشتم فقط مامان بشینه برام از اونجا تعریف کنه...چقدر با ذوق و شوق گوش می کردم
چی بگم....انگار این امام یه جورایی با همه ی مخلوقات خدا فرق داره...انگار یکی یه دونه خداست....یا به قول مامان همه کاره ی خداست
مامان می گفت هر کسی اول محرم روزه بره ممکن نیست حاجتش براورده نشه....آره راست می گفت...امکان نداشت براورده نشه
خلاصه سالهای سال چشم انتظار این بودم تا یه بار حرم قشنگش و ببینم...سالهاست که هیچ جای این کره خاکی ارزشی چون کربلای حسین برای من نداره
سالهاست که هیچ زیارتی مثله زیارت عاشورا روح من رو به پرواز در نمیاره و من رو آرامش نمیده
یادمه یه روز یه حدیث دیدم که تا چند روز حال و هوای منو تغیر داده بود...اون حدیث و با دست خط خودم نوشتم و هر وقت دلم تنگ بود اونو نگاه می کردم
بذارید عین اون حدیث رو واسه شما هم بگم
حضرت امام صادق (ع) می فرمایند
روز قیامت منادی ندا می دهد : شیعیان آل محمد کجایند ؟؟؟
پس ، از میان مردم افرادی بپا می خیزند که عدد آنها را غیر از حقتعالی کسی دیگر نمی داند، سپس منادی ندا می دهد :
أینَ زُوّارُ الحُسَین ؟؟؟
کجایند زائران حسین ؟؟؟
خلق بسیاری بپا می خیزند، به آنان گفته می شود دست هر کسی را که دوست داشته گرفته و به بهشت ببرید ، پس شخصی که جزء زائرین است دست هر کسی را که بخواهد می گیرد و به بهشت وارد می کند....حتی بعضی از مردم به برخی دیگر می گویند : ای فلانی مرا میشناسی؟ من کسی هستم که در فلان مجلس به احترام تو بلند شدم و از تو تجلیل نمودم، پس مرا هم دریاب
زائر امام حسین دست او را نیز گرفته و به بهشت داخل می نماید بدون اینکه کسی مانع او شود
آری....روایت و احادیث در رابطه با زیارت این حرم اونقدر عجیبه که انگار زیارت حرم امام حسین، زیارت حرم خداست
سالهاست یکی از عکس های اتاق من یه عکس بزرگ بین الحرمین هست که نگاه کردن به اون خدا شاهده که آرامش داره
بالاخره بعد از سالها انگار که تازه اندکی لیاقت پیدا کردم تا به زیارت حرمی برم که صاحب اون، صاحب دل من نیز هست
آری ... 17 مهر روزی بیاد ماندنی در تاریخ زندگی من خواهد بود و البته که این روز مطمئناً یاری دهنده من در روز قیامت نیز خواهد بود
حال و هوای من برای این سفر اونقدر عجیبه که انگار حال و هوای یه زندانی که سالها حبس کشیده و کم کم هنگام آزادی اوست...آنچنان شوقی بر دلم حاکم شده که تا بحال هیچوقت نمونه آن را ندیدم
هر چند خیلی ها از سختی های این سفر گفتند اما برای من این سفر انگار سفری به بهترین و زیباتری نقطه این دنیا است
کاش فرصت بود تا داستان جور شدن این سفر رو هم براتون می گفتم تا بدونید ای سفر جز عاشق بودن هیچ سرمایه ی دیگه ای نمی خواد و همین کافی هست تا همه چیز خود به خود جور شه
به خدا خیلی دوست داشتم بیشتر براتون بگم اما انگار قابل وصف هم نیست ... به هر حال منو ببخشین
مطمئن باشید به یاد همه دوستای خوبم هستم و هیچکس و از دعا فرامش نمی کنم...به خصوص در حرم شریف امیرالمومنین و مسجد کوفه و مسجد سهله و البته که حرم قشنگ سقای دشت کربلا و حرم قشنگ امام حسین
از همه شما دوستان هم به شدت حلال بودی می طلبم و به دعای خیر شما نیز به شدت محتاجم
یکی از دوستام می گفت تو این سفر تا وقتی گنبد حسین رو نبینی نباید باور کنی که زائرش شدی....همین

Thursday October 2, 2008 - 01:31pm (IRST) Permanent Link | 10 Comments

Add برداشت آزاد to your personalized My Yahoo! page:

Add to My Yahoo!RSS About My Yahoo! & RSS
1 - 5 of 17 First | < Prev | Next > | Last