Yahoo! 360° News | Beta Feedback
Start your own Yahoo! 360° page

چرا رأی می دهم؟... حوصله داشتین بخونین--> Click here Reply

1 - 5 of 109 First | < Prev | Next > | Last

What I think... That's the question! Full Post View | List View

هر چه می خوانید از دلم بر آمده... اگر بر دلتان ننشست اشکال از گزاره ایست که بدون اثبات پذیرفته اید

!!!شانس
!!!شانس magnify
به نام او


...سلام


دو سه شب پیش یه ایمیل به دستم رسید که توش یه مجموعه عکس درباره ی حالت های خاصی که فقط تو ایران اتفاق می افتند گذاشته شده بود... عکس های خیلی خیلی با نمکی بودند... اما این یکی رو که دیدم از خنده منفجر شدم... انقدر که دیگه نفسم بالا نمی اومد... از حمزه حبیبی عزیز واقعا ممنونم که تو این ایمیل به من نشون داد از من خیلی خیلی بدشانس تر هم وجود داره!!! دیگه خودتون نظر بدین
Saturday January 24, 2009 - 09:57pm (IRST) Permanent Link | 8 Comments
...نامه ای به خاتمی
...نامه ای به خاتمی magnify
به نام او


سید بزرگوار ایران سلام...

یادم هست روز 18 خرداد 80 با پدر و مادرم به جماران آمدیم تا در کنار دیگرانی که پشت حصار نه چندان محکم امنیتی رئیس جمهور صف کشیده بودند منتظر بایستیم تا مگر سیدمان بیاید و پیش از انداختن رأیمان به صندوق، با او دیداری تازه کنیم... صورت همه را به خاطر دارم... همه شاد بودند به جز من... می دانی چرا؟ چون در گیر و دار امتحانات 15 روز در کوچه های محلمان عکس هایت را پخش کرده بودم... چون با افتخار عکست را به تمام تابلوهای تبلیغات اطرافمان چسبانده بودم اما... اما دقیقا در همان روزهایی که سخن از رأی اولی ها بود، من سه ماه ناقابل برای رأی اولی بودن کم داشتم! می بینی؟! فقط سه ماه! سه ماهی که دست در دست هم مرا از لذت رأی دادن به تو محروم ساختند و مجبورم ساختند تا با اصرار و التماس، برگه رأی پدرم را بنویسم... هیچ گاه یادم نمی رود مصاحبه ام با صدا و سیما را... خبرنگار با شادی از این که نوجوانی ناراحت از رأی ندادن یافته از من پرسید چرا ناراحتی؟ بدون مکث جواب دادم: چون چهار سال بعد دیگر آقای خاتمی نیستند... و هنوز جمله ام تمام نشده بود که میکروفونش دو متر با من فاصله داشت!!! سن زیادی نداشتم... اما می فهمیدم مظلومیت یعنی چه...

خاتمی عزیز؛

کم سن و سالی برای من هزینه بسیاری داشت... سه ساله بودم که روح بلند یگانه اسطوره حیاتم به ملکوت اعلی پیوست و امروز، من مانده ام و صحیفه امام که بخوانم و در میان سطورش خاطراتی که از داشتنشان محروم بوده ام را جستجو کنم... پانزده ساله بودم که از رأی دادن به فرزند فاضل و با تقوا و متعهد خمینی محروم ماندم و یک سال به دانشجو شدنم مانده بود که مجبور شدم از تلویزیون داستان دانشگاه تهران را تماشا کنم... نگاه کنم به جوانانی که پیش از آمدن تو حرف زدن از آن ها ننگ بود و آن روز... عده ای از آن ها که البته سوگلی صدا و سیما و اهداف پوشش خبری اش شده بودند به تو جفا کنند...

بگذریم... داستان درد دل های من طولانیست... گفتنی های دیگر را دیگران می گویند... از دولت مهرورز و افتخارات درون مرزی اش، از وجهه ایران و ایرانی در جهان، از مدارک تحصیلی بی نهایت معتبر دولتمردان، از تمام آن چه در این سه سال و چند ماه بر مردم ایران رفته است... تکرار نمی کنم هر چند، برخی تکرار ها از نان شب هم برای ما ایرانیان واجب ترند...

این چند خط را نوشتم که بگویم هنوز نیامده ای آش همان آش شده و کاسه همان کاسه! هنوز نیامده ای مدرک تحصیلی ات را مخدوش می خوانند انگار نه انگار که این ها تا دیروز "کاغذپاره" ای بیش نبوده و حتی به ذهنشان خطور نمی کند که پیش از اعلام این مطلب در رسانه هایشان کمی به خود زحمت داده و به جز دانشگاه اصفهان، سایر آثار حضور تو در دانشگاه را نیز از تهران پاک کنند که قصه به آبروریزی برای خودشان تبدیل نشود!!! هنوز نیامده ای سخن از شباهت هایت به شاه سلطان حسین سر می دهند و مجموع دانسته های تاریخیشان نیز کتاب تاریخ آموزش و پرورش است، وگرنه تاریخ به اندازه کافی از خصوصیات شاه سلطان حسین ها برای ما گفته که در شناختن مشابهین امروزشان زیاد به زحمت نیفتیم... هنوز نیامده ای اما انگار بوی خوش حضورت در میانمان آن قدر مشام عده ای را آزرده که در فضای ایران تعفن دروغ و تهمت را پخش کنند تا مگر کمی از رایحه جنبش مردمان برای تعیین سرنوشت خویش بکاهند...

سید نجیب ایران زمین؛

آش همان آش است و کاسه همان کاسه... اما یک فرق هم دارد... ما امروز معنای جمله دیروزت در دانشگاه تهران را خوب فهمیده ایم... آن گاه که گفتی: ان شاءالله کسانی می آیند و عمل می کنند و شما نتیجه عملشان را خواهید دید... (تو را به سیادتت قسم بگو از کجا این قدر به این حال و روز مطمئن بودی؟!؟!) آری... ما معنای جمله دیروزت را خوب فهمیده ایم... آش همان آش است، کاسه همان کاسه، اما بسیاری از "ما"، دیگر همان "ما"ی سابق نیستیم...

خاتمی عزیز؛

بیا که دیگر هیچ کس به عدم توجه به اقتصاد متهمت نمی کند... بیا که دیگر هیچ کس از مشکلات بین المللی و تعلیق غنی سازی در زمان تو سخن نخواهد گفت... بیا که دیگر هیچ کس تو را عامل بی بند و باری جوانان ایرانی نخواهد خواند... بیا که دیگر هیچ کس از یکی بودن تو با دیگران سخن نخواهد گفت... بیا که دیگر هیچ کس تو را سازشکار نخواهد خواند...

بیا که هم سن و سالان من این بار نه در برگه رأی بزرگ تر ها، که در برگه های رأی خودشان بنویسند:

"حجة الاسلام والمسلمین سیّد محمّد خاتمی"


هر جا که هستی و در هر قدمی که برای این مردم ستمدیده بر می داری دست خدا به همراهت...

تنهایت نخواهیم گذاشت...
یا علی مدد
Wednesday January 21, 2009 - 06:49pm (IRST) Permanent Link | 5 Comments
ذکر احوال صدیقنا سعید جهانی
ذکر احوال صدیقنا سعید جهانی magnify

«به نام او»



...سلام

امروز از اون­جایی که حالم خوبه و فردا هم امتحان سیگنال ندارم(!!!) می­ خوام به قولی که خیلی وقت پیش به سعید جهانی عزیز داده بودم عمل کنم!!!






ذکر احوال صدیقنا سعید جهانی


آن یگانه اختر آسمان دود و دم، آن پشت یاران از تحمل خستگی اش گشته خم، آن بی رقیب در جمع مردمان خسته، آن رفاقتش به پرداخت دنگ قلیان بسته، آن چشم پاک سر به زیر نجیب، آن عاشق سینه چاک موز و نوشابه و دوسیب، آن اسوه ی تاریخ در نمایش انعطاف، آن سازنده انواع و اقسام کلیپ خلاف، آن فاش کننده ی آمار و اسرار نهانی، صدیقنا مسمّی به سعید جهانی... از نوادر دوران بود و به جز درس خواندن همه چیز بهر او آسان بود...


قل است که علاقه وافر داشت به استعمال موز(!!!)، چونان که در هر مراسم ابتدا بشقاب میوه را رصد می نمود و اگر موز را غائب می دید حالش دگرگون می شد و آتش خستگی اش دودمان صاحب مجلس را بر باد می داد و مریدان نیز که علاقه وافر شیخ را دریافته بودند، هر گاه عزم بر ساکت نمودنش داشتند انبانی به دستش می دادند سرشار موز!!! و تا تمام نشده بود شیخ سخنی بر لب نمی راند و در احوالش نقل نموده اند که در یک شب بیست و پنج موز استعمال نمود(!!!) تا جائیکه صاحب خانه نعره ها بزد و از حال برفت که این چه کرامت است و این جماعت دراز زرد به کجا می روند که پر نمی شود!!! و گویند در پایان این واقعه قامت بلندش منحنی گشته بود و رنگ رخسارش زرد و مدام سخن از خاطراتش در اکوادور می گفت(!!!) و کرامات از این دست بسیار داشت –اضاف الله موزه!!!-


شیخنا جهانی را عشقی بود سراسر سوز و گداز که دل و جانش همواره در آتش آن می سوخت و مریدان هر چه کردند در نیافتند که از کجا آغاز شد این دلدادگی جانفرسای که روزگار همه را سیاه نموده بود و نه فقط خواب شیخنا جهانی که خواب همه را ربوده بود و آن عشق نبود مگر به دخانیات!!! چونان که گویند در بلد طهران کبیر نماند قهوه خانه ای مگر آن که پذیرای قدوم شیخ بود و از ری تا به شاپور و از شاپور تا به هفت تیر و تجریش همه منتظر روز موعود خویش بودند تا مگر با حضور شیخنا جهانی کار و بارشان سکه گردد. نقل است شبی در محفلی قلیان به تعداد حاضران نبود و ذخیره تنباکویشان نیز کافی نمی نمود! شیخ در حال در افکار خویش مستغرق گشته که آیا این جا رفاقت مقدم است یا عشق و هر چه کرد راهی به جز برگزیدن عشق نیافت! پس در حال سخنی پراند تا بحثی سیاسی در میان یاران در گیرد و همگان مشغول حل معضلات کشور که به ناگاه دیدند ساعت از چهار بامداد گذشته و در تمام این مدت از لبان شیخنا جهانی چیزی بر نخاسته مگر دود!!! و در پایان، این جهانی بود که ندا در داد:«به به! عجب بحث مفیدی بود!!!» و مریدان از حال بشدند از این کرامت شیخ! -ادام الله استعماله- و گویند تنها دوستی که در پایان عمر خویش داشت ساسان بود و ساسان، تحفه ای بود که در سالروز ولادتش مریدان تقدیم نمودند.


نقل است انعطاف بسیارش مایه ی حیرت جمله مریدان بود، چونان که گویند دست خویش به چهار جهت خم می نمود از مفصل آرنج(!!!) و کرامات از این دست بسیار داشت که محدود به دست و پا نبودند و بیشتر در کمر تجلی می نمودند و در بدایت امر، محدود به حلقه یاران بود و کم کم کار به دانشکده کشید و دانشگاه و در نهایت کلیپش را جمله ایرانیان بدیدند و این گونه بود که داستان همواره سِکرِت ماند!!! گویند هر گاه مریدی در مجلسی مجبور به حرکات موزون می شد غم به دل خویش راه نمی داد و بهر آموختن نزد شیخ می رسید و شیخنا جهانی نیز چیره دستی خویش در آموزش را به رخ جمله یاران می کشید؛ چونان که «حمیده خیرآبادی» تحویل می گرفت و پس از یک ساعت آموزش «جنیفر لوپز» باز می گرداند به بستر اجتماع!


شیخنا جهانی دستی داشت دراز در نصیحت مریدان و گویند در نصیحت شیوه اش به سلطان علی پروین می ماند! چونان که پس از نصیحت مرید، سه حالت عارض می گشت که نخست، مرید از فرط غیرت از حال می شد و دوم، چون بر می خواست تازه می فهمید چه بر سر ناموسش گذشته و در نهایت نیز به دنبال شیخنا جهانی می افتاد بهر اخذ انتقام و شیخ در حال فرار در عین خستگی به لهجه شیری مشهدی فحشش می داد که حیف من که نگران احوال شما مردمان نادانم!!! و گویند آن گاه که می خواست مریدی را به درس فراخواند او را به گوشه ای می کشید و خطابش می نمود که: فلانی! درس بخوان! که اگر نخوانی *** ** ** ****!!!(ترجمه: هتک ناموس می شوی)! و بیچاره شیخ که مریدان ظاهر بین بودند و عمق کلام بلند وی را درک نمی نمودند! و تاریخ نویسان نوشته اند که همین آش و همین کاسه بود برای کلیپ های شیخ! چونان که کلیپ مکانیکش بیانیه بسیج بر ضد استکبار را در پی داشت و چونان که گفته اند، دست استکبار از جایی از شیخ ما خارج شده بود و کلیپی ساخته بود که دهان اساتید و دانشجویان باز مانده بود و زبان طاعنان برایش دراز!!! و گویند آن گاه که شیخنا جهانی را عتاب نمودند که این مستهجن چه بود که تو پرداختی، شیخ از فرط خشم فریاد برآورد که:«شماها حسودیتون می شه!!!» و مریدان بیست و چهار ساعت تفکر نمودند در خلق خداوند سبحانه که الآن باید به کجای چه چیزی حسودی کنند!!!

Friday November 28, 2008 - 01:32pm (IRST) Permanent Link | 12 Comments
...اصلاحات آمد
...اصلاحات آمد magnify

«به نام او»



...سلام



نمی دونم خوشحال باشم یا ناراحت... خوشحالم چون بعد از مدت ها کلاس پیچوندن و از کار و زندگی زدن بالاخره تونستیم اصلاحات رو تو دانشگاهمون چاپ کنیم و تازه کلی کار دیگم انجام بدیم که تو شماره های بعدی معلوم میشن! و ناراحت از این که امروز خبر توقیف نشریه ای رو دیدم که برای من به معنای واقعی کلمه «الهام بخش» بود. فقط میتونم بگم متأسفم... خیلی متأسفم...

بگذریم... میخوام مطالبی که تو نشریه می نویسم رو این جا هم بگذارم تا اگر دوستان نظری داشتند بهم برسونن... این هم اوّلیش... ببخشید که طولانیه!... فعلا



تحلیلی در باب اتفاقات اخیر وزارت کشور

مصلحت­ های وزیر ماندن یک وزیر - قسمت اول



اگر تحریم­ های شورای امنیت و مسائل بین­ المللی گریبانگیر دولت نهم را کنار بگذاریم، چالش اخیر وزارت کشور دولت اصولگرا شاید بزرگترین مسأله در میان کوچک و بزرگ­ های بسیاری باشد که دولت یا در آن­ ها درگیر شده و یا خود را درگیر آن­ ها ساخته است. هرچند چون گذشته از صدا و سیما انتظار نمی­ رفت که به صورت چالشی با چنین مسائلی رو به رو شود و این نهاد نیز همان گونه که تاکنون به جای پوشش خبر تحریم­ های اعمال شده بر ایران و یا تورم بی­ سابقه و افزایش ناخوشایند نرخ بیکاری و گزارش بانک مرکزی مبنی بر مقصر بودن دولت نهم در خاموشی­ های اخیر، به نوشتن دو شعار بر ضد هولوکاست بر دیوارهای بزرگراهی در ایتالیا و یا بی­ علاقگی مردم انگلستان به رستوران ­ها به دلیل تورم کمرشکن در جوامع غربی و یا تولد نوزادی در آمبولانس گیر افتاده در ازدحام مردم جهت استقبال از رئیس جمهور پرداخته بود، از کنار این مسأله نیز با مصلحت اندیشی گذشت، اما خبر آن چنان تأثیر گذار بود که به سرعت جای خود را در اخبار مخابره شده در سطح جهان گشود. قصد این نوشتار کنار هم نهادن اخباری است که در این مدت مخابره شدند تا شاید بتوان از میان آن­ ها دلایل پیچیده شدن داستان را جست و پاسخی به این سؤال یافت که علیرغم تمام مسائل پیش آمده چرا وزیر کشور فعلی هنوز ساختمان میدان فاطمی را ترک نگفته است.





علی کردان مدیری است که هرچند تا پیش از اتفاقات اخیر به شهرتی این چنین عالمگیر نرسیده بود، اما نام او را در خلال سال های اول و دوم مجلس ششم نیز بسیار شنیده بودیم. سال­ هایی که در بر گیرنده­ ی پرونده­ ی تحقیق و تفحص مجلس ششم از نهاد صداو سیما و ثبت 525 میلیارد تومان اختلاس و ارائه­ ی آن به مراجع قضایی بود که هر چند ظاهرا هنوز هم مورد رسیدگی قرار نگرفته اما حداقل موجب شکستن تابوی تحقیق و تفحص از نهادهای زیر نظر رهبری و همین طور شهرت مدیرانی چون کردان در جامعه شد و در ادامه بروز رفتارهایی از صدا و سیما نسبت به مجلس ششم را در پی داشت که چیزی فراتر از اختلافی ساده می ­نمود. پس از مناصب مربوط به صداو سیما تا پیش از قبول پست وزارت کشور مسئولیت­ های دیگری نیز در پرونده­ ی کردان به چشم می خورد که آخرین آن­ ها قائم مقامی وزیر نفت است. و اما سرآغاز آن چه این روزها می­ گذرد را باید در پانزدهم مرداد 87 جست. روزی که پس از بحث و جدل­ های مطرح شده در مجلس و با تأثیر انکار نشدنی دفاع علی لاریجانی و مهمتر از آن نقل قول رئیس جمهور از رهبری و بیان عبارت: « آقا درباره­ ی كردان پرسیدند و من توضیح دادم كه ایشان گفتند تلاش كنید رای بیاورد»(شهروند امروز 58) که البته روز بعد از سوی حسین شریعتمداری مورد انتقاد قرار گرفته و تفاوت آن با سخنان رهبری «در حد تناقض» ذکر شده بود(سرمقاله کیهان 16/5/87)، علی کردان با تعداد نه چندان بالای 169 رأی به ساختمان میدان فاطمی راه یافت.(آفتاب 15/5/87)





در همان روز با ارائه ی مدارک آقای کردان به مجلس زمزمه هایی مبنی بر جعلی بودن مدرک دکترای ایشان از دانشگاه آکسفورد به گوش رسید و در چند روز بعد نیز سایت «الف» وابسته به احمد توکلی به دلیل درج مطالبی مربوط به استعلام از دانشگاه آکسفورد و جواب دانشگاه مبنی بر جعلی بودن مدرک آقای کردان و هم چنین مطالبی دیگر به مدت یکی دو روز فیلتر شد.(فارس 22/5/87) و از اینجا بود که با به میان آمدن دانشگاه آکسفورد و اعلام رسمی این دانشگاه مبنی بر جعلی بودن این مدرک در وبسایت رسمی خود (http://www.ox.ac.uk/media/news_stories/2008/080815.html)، مسأله علاوه بر ابعاد داخلی، ابعاد بین المللی وسیعی نیز به خود گرفت و به خصوص در روزنامه­ های کشورهای عربی بازتاب بسیاری داشت. هر چند پیش از این رئیس جمهور در مراسم معارفه­ ی وزیر جدید این مطالب را تهمت دانسته بود و هم چنین به صراحت مدارک علمی را «کاغذپاره» هایی خوانده بود که برای خدمت هیچ نیازی به آن ها نیست(تابناک 20/5/87). احمدی نژاد پیش از این در مواردی چون داستان فیلم دفتر آیت الله جوادی آملی و مونتاژ خواندن فیلمی که از طرف دفتر آیت الله وجود آن تأیید شد، ثابت نموده که به هیچ وجه حاضر نیست حتی پس از تکذیب قطعی ادعاهایش به خاطر اظهارات خلاف واقع خود عذرخواهی کند اما زمانی که کسی به جز او مرتکب چنین عملی شده و در ظاهر اسباب شرمندگی کشور در سطح بین الملل را نیز مهیا ساخته، تحمل تمام فشارهای ناشی از این مطلب و برکنار نشدن وزیر به دستور رئیس دولتی که قطعا در این زمینه­ ی خاص سابقه­ ی خیره کننده ای دارد جای سؤال بود.


در ادامه اظهار نظرهای ضد و نقیضی در این زمینه به گوش رسید. جدا از موضع گیری­ های نه چندان دور از انتظار جناح اصلاح طلب در این باره، بسیاری از چهره های سرشناس اصولگرا چون علی مطهری نیز به صورتی جدی خواستار رسیدگی به این موضوع شدند و علیرغم اظهارات محمدرضا رحیمی معاون پارلمانی رئیس جمهور در تاریخ 6/6/87 مبنی بر تأیید مدرک تحصیلی کردان و گفتار اشخاص دیگری چون محسن کوهکن مبنی بر شیطنت و دسیسه­ ی استعمار پیر در تخریب چهره­ های خدمتگزار کشور، پس از گذشت مدتی طولانی از اعلام رسمی این مطلب توسط دانشگاه آکسفورد، علی کردان طی نامه­ ای به رئیس جمهور به جعلی بودن مدرک خویش اعتراف نموده و خود را قربانی یک کلاهبرداری خواند. هر چند پس از ارائه­ ی گزارش کمیسیون آموزش مجلس مبنی بر معتبر نبودن مدارک کارشناسی و کارشناسی ارشد وزیر کشور که هر دو به ظاهر از دانشگاه آزاد اسلامی اخذ شده بودند(ایسنا 9/7/87) مسأله حادتر شد و با افزایش تعداد مدارک جعلی داستان قربانی بی­گناه رنگ و بوی دیگری به خود گرفت، اما نمایندگان نزدیک به دولت رئیس مجلس را به غرض ورزی متهم نموده و بحث را به دلایل قرائت گزارش محرمانه در جلسه ی علنی کشاندند و از سوی دیگر پیش از این موارد، اسدالله بادامچیان با بیان این مطلب که سی سال خدمت صادقانه ی کردان حداقل معادل دکتراست و اعلام جعلی بودن مدرک دکترا نشانه­ ی صداقت اوست نه تنها بحث بی­ سوادی وزیر محترم را منتفی دانست، که باز به جای بررسی علل ارائه­ ی مدرک جعلی به مجلس، سمت و سوی مباحث را به مسائلی حاشیه­ ای کشاند و نگاه­ ها را به سوی دیگری متوجه نمود.


در فاصله­ ی اعلام جعلی بودن مدرک تا تحویل درخواست استیضاح وزیر کشور به هیأت رئیسه­ ی مجلس، نمایندگان مخالف کردان به دولت فرصت دادند تا اولا وزیر کشور خود استعفا داده و یا در مرحله­ ی بعد، رئیس جمهور او را عزل کند، اما با توجه به گفته­ ی کردان مبنی بر این که احساس می­کند استعفای او به مصلحت نظام نیست(فارس 7/8/87) و هم چنین دفاع چندباره ی رئیس جمهور و مشاورانش از وزیر خود، این مسأله همان گونه که از ابتدا نیز منتفی به نظر می رسید تا پایان نیز اتفاق نیفتاد و شاید بهترین بازتاب نگاه دولت را بتوان در وبلاگ علی اکبر جوانفکر دید که کردان را مانند کلینتون دانسته بود و نمایندگان را به دلیل بیان مواردی چون « بی­ کیاستی وزیر کشور» مستوجب پیگرد قضایی خوانده بود. (www.javanfekr.ir)


به هرحال این سطور در شرایطی نوشته می شوند که زمان زیادی تا بررسی استیضاح وزیر کشور در مجلس باقی نمانده است. هنوز به این سؤال که چرا دولت برای حفظ یک وزیر تا این حد هزینه پرداخت می کند پاسخ درستی نداده­ ایم و اینکه چرا در قدم اول رئیس جمهور این موارد را تهمت می خواند و معاون پارلمانی او به صورت رسمی از تأیید مدرک کردان از سوی دانشگاه آکسفورد و پاک نمودن عمدی تمام رکوردهای مربوط به ایشان از سایت دانشگاه مزبور خبر می­دهد(ایرنا و آفتاب 6/6/87) در حالیکه دروغ بودن این ادعاها در ادامه ثٍابت می­گردد و حال پس وخامت بیشتر این مسئله با رد مدارک کارشناسی و کارشناسی ارشد علی کردان، دولت باز بر حفظ وزیر خود پای می ­فشارد. شاید پاسخ این سؤال زمانی ملموس ­تر باشد که نتیجه­ ی کار مجلس را ببینیم. نتیجه­ ای که به عقیده­ ی نگارنده، اگر پس گرفتن طرح استیضاح در این فاصله یا رأی اعتماد مجدد مجلس به علی کردان نباشد، قطعا تعیین سرپرستی با خصوصیات کردان و رحیمی از سوی رئیس جمهور خواهد بود. پس بد نیست ادامه ی صحبت را به شماره ی آینده موکول کنیم. زمانی که تکلیف وزارت کشور روشن تر از امروز خواهد بود.



محمدامین اله داد

اصلاحات – پیش شماره 1 –14/8/87


پی نوشت بسیار مهم: زحمت طرح جلد رو دوست خوبم «علی اسلامی فر» کشید که هیچ وقت این محبتشو فراموش نمی کنم... همین

Thursday November 6, 2008 - 11:03pm (IRST) Permanent Link | 11 Comments
در خوشامدگویی به مهمان ناخوانده ی افطار... مهمان کلمبیا
در خوشامدگویی به مهمان ناخوانده ی افطار... مهمان کلمبیا magnify

«به نام او»



سلام...


آنچه امشب می نویسم فریادهایی است از سر درد... درد زخمی که روزانه سرباز می کند و نمی توان حتی برای لحظه ای نیز کهنه اش خواند... دردی که گاه و بی گاه سینه را می فشارد و عرق بر پیشانی می نشاند... گاه آرزو می کنم کاش همیت وطن نداشتم... کاش این آب و خاک برایم به هیچ بود... مانند آن ها که در این سال ها دیدم... بی تفاوت... انگار نه انگار که ذره ذره خاک این سرزمین به خون آغشته است و ما بر کرسی جان هزار هزار رادمرد نشسته ایم که در گردش قرن ها با خون خویش پرچمی سراسر افتخار نقش زدند و بر ستون استخوانش برافراشتند تا مگر ما امروز دمی چند بیاساییم... اما چه سود؟... که ما خود مایه ی سلب آسایش خویشیم و دیگر برای زجر کشیدن این توده ی خو گرفته به رنج، نه لشکر رومی نیاز است، نه اسکندری، نه چنگیزی و نه صدام دیوانه ای! اگر در فناوری ها خودکفا نیستیم لااقل دولتی هست که به تنهایی ملتی را به خاک سیاه می نشاند و دیگر به دستگیری روس و انگلیس نیز نیازی ندارد...


آنچه امشب می نویسم نه دردی نو... که زخمی است که بار دیگر به بهانه ای نفرت انگیز باز شده... به بهانه ی مستندی که ساعتی پیش به هنگامه ی افطار توفیق دیدنش را داشتم!!! به بهانه ی کشوری که تا خرخره در کثافت نالایقی غوطه می خورد... اختیار انتخاباتش را به دست کسی می دهند که در گام اول مدرک علمی جعلی ارائه می کند... اختیار آموزش عالیش به دست وزیری است که سواد خواندن و نوشتن را برای وزارت کافی می داند و با اعمال قانون بومی سازی بدون اعلام قبلی به آسانی یک سال عمر و یک عمر سرنوشت هزاران جوان کنکوری را به بازی می گیرد و آن چنان عدالت را اجرا می سازد که رتبه ی ششم کنکور مکانیک در هیچ دانشگاهی پذیرفته نشود و امثال بذرپاش ها پله های ترقی را دوتا یکی بالا بروند، اختیار اقتصادش به دست وزیر کاری است که با طرح بنگاه های زود بازده و وام های میلیاردی با بازپرداخت پنج سال به بالا به ورشکستگان و صاحبان جزوه های مزین به نام طرح اقتصادی، به فاصله ی دوسال قیمت مسکن را پنج برابر می کند و از همه دردناک تر... اختیار دولتش به دست رئیس جمهوری است که هر روز توهمی نو از نظرکردگی را به بازار رسانه ها عرضه می کند و فردا نیز برایش تکذیبیه می فرستد...


نه! به پارالمپیک نگاه کنید تا فراموش کنید که همین چندی پیش چگونه در المپیک تحقیر شدیم... به ثابت ماندن قیمت مسکن در این روزهای پیش از انتخابات نگاه کنید تا فراموش کنید که با یک پنجم نداشته ی امروزتان دیروز صاحب مسکن بودید و نفهمید که این ثبات فرمایشی قیمت همین یک سال مهمان شماست و با ته کشیدن زمین های قابل ساخت و ساز دولت این قصه نیز به سر می رسد... به معجزه ی رئیس جمهور در دانشگاه کلمبیا نگاه کنید تا فراموشتان شود که کوله باری از دروغ در این سه سال به شما عرضه شده... (تکذیب سخنان رئیس دولت در دیدار با آیت الله جوادی آملی و مونتاژ خواندن فیلمی که هفته ی بعد دفتر آیت الله از وجودش خبر داد... تغییر فرمول محاسبه ی نرخ بیکاری و تورم و ارائه ی آمار هایی که بهترین دلیل برای دروغ بودنشان مشاهده ی وضع زندگی شخصی تک تک ما و مقایسه با سال های گذشته است... سخن از نداشتن هم جنس باز در ایران بر خلاف آمار های دردناک آموزش و پرورش مبنی بر نگران کننده بودن این آمار در مدارس دولتی... انداختن مشکل قطعی تابستانه ی برق به گردن کمبود آب که در آمار دو ماه پیش بانک مرکزی با چالش جدی از سوی افکار عمومی مواجه شد، سخن از برگزاری انتخابات آزاد و رقابتی در عین قلع و قمع نیروهای جبهه ی مقابل و اخراج ناظران صندوق ها و گم شدن تعداد کثیری از صندوق های اخذ رأی در انتخابات گذشته ی شورای شهر به مدت سیزده ساعت، سخن از اخلاق و عدالت و مهرورزی در دولتی که معلم اخلاقش، اصلاح طلبان را دستمال یکبار مصرف می خواند و رئیسش منتقدان را کم تر از بزغاله می پندارد و... )...


خوب نگاه کنید... که در زمانه ای که گفتن از برهنگی پادشاه بزرگترین نشان حرامزادگی است... بهتر است ما نیز کنج عزلت گزینیم و با این فریاد، وصله ی نسل نامیمون را به جان خویش نخریم... که در روزهایی که به جز شورای امنیت هیچ کس به ما نگاه نمی کند، اگر خود نیز ناز دولتمردانمان را نکشیم و حماسه ی فتوحاتشان را نسراییم جای بسی آبروریزی است!!! خوب نگاه کنید که این مستند ها بیشتر از آن که مرا به یاد حقیقت بیندازند... فعل رقت انگیز خود ارضایی را به خاطرم می آورند... شاید هم این نام بدی نباشد: «خود ارضایی سیاسی»... هر چه هست خجالتش بر ما می ماند...

Thursday September 18, 2008 - 08:40pm (IRST) Permanent Link | 11 Comments

Add What I think... That's the question! to your personalized My Yahoo! page:

Add to My Yahoo!RSS About My Yahoo! & RSS
1 - 5 of 109 First | < Prev | Next > | Last