زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست؛گربیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست؛ور نه خاموش است و !خاموشی گناه ماست
برقص گويا هرگز كسي ترا نمي بيند،
عاشق شو گويا كسي هرگز دلت رانشكسته است،
وزندگي كن گويا بهشت اينجاست!
مارک تواین
به تو بگویم
دیگر جانیست
قلب ات پراز اندوه است
آسمان های تو آبی رنگی گرمایش را از دست داده است
زیر آسمان بی رنگ و بی جلا زندگی می کنی
برزمین تو،باران،چهره ی عشق هایت را پر آبله می کند
پرندگانت همه مرده اند
درصحرایی بی سایه و بی پرنده زندگی می کنی
آنجا که هر گیاه در انتظار سرود مرغی خاکستر می شود
دیگر جانیست
قلبت پر از اندوه است
خدایان همه آسمان هایت برخاک افتاده اند
چون کودکی
بی پناه و تنها مانده ای
ازوحشت می خندی
و غروری کودن از گریستن پرهیزت می دهد
این است انسانی که از خود ساخته ای
از انسانی که من دوست می داشتم
که من دوست می دارم
دوشادوش زندگی
در همه نبردها جنگیده بودی
نفرین خدایان در تو کارگر نبود
واکنون ناتوان و سرد
مرادر برابر تنهایی به زانو در می آوری
آیا تو جلوه ی روشنی از تقدیرمصنوع انسان های قرن مایی؟
انسان هایی که من دوست می داشتم
که من دوست می دارم؟
قلبت پراز اندوه است
می ترسی-به تو بگویم-تو از زندگی می ترسی
از مرگ بیش از زندگی
از عشق بیش از هردو می ترسی
به تاریکی نگاه می کنی
از وحشت می لرزی
و مرا در کنارخود
ازیاد
...می بری
احمد شاملو