دلتنگي هاي آدمي را باد ترانه اي مي خواند...
گاهی برای گذر از یک ثانیه باید هزار شب بی پایان را دوید.
گاهی یک عمر را در یک ثانیه گم می کنی...
توی این روزها به خودم میگم پاشو محکم وایسا دفتر زندگیتو توی دستات بگیر و هی ورق بزن ورق ورق ...
فقط مداد زردو بگیر تو دستت خورشید بکش دور وبرش یکی به در میون زرد ونارنجی کن تا شاید این دسته نورها به طور عمودی از لایه های ورق ها بگذره و خطوط زندگیت روشن کنه توی این خطهای روشن انقدر قدم بزن تا ببینی چه قدر زمین نرمه و یادت باشه حالا خیلی مونده که زمین و اسمون زندگیت با هم مماس بشه.
حالا خیلی مونده تا ...
فکر می کنم عقربه های زندگی یا با هم رقابت دارند یا یکیشون چشم میذاره اون یکی قایم میشه که انقدر زود هر آغازی رو،رو به پایان و هر پایانی رو نقطه ی آخر هر جمله ایی میکنه.
روزگار هم بد جوری بازیش گرفته رنگ آبی دلم رو بی رنگ بی رنگ کرده شاید توی دستاش برام صبر آورده ((به بهانه احوالپرسی)) نمی دونم شاید صبر زندگیم بی رنگه که توی این روزها با هر چی ادغام میشم بی رنگ میشه.
ای کاش روزگار یک فکر چاره هم برای آتیش میکرد شاید اگه آتیش هم بی رنگ بود بهتر می تونست تصمیم بگبره بسوزه یا بسازه.
... من با تمام خاطره هایم صدای تنهایی را لمس میکنم