Yahoo! 360° News | Beta Feedback
Start your own Yahoo! 360° page

Aabie Darya

Top Page  |  Blog  |  Friends

Add

Aabie Darya is not connected to you in Yahoo! 360°.

Last updated Fri Aug 24, 2007 Member since February 2006

Summer Summer Summer Summer! You can t stand it here. Reply

1 - 5 of 46 First | < Prev | Next > | Last

Setareye Daryaee Full Post View | List View

:)

نور کارمند بی انضباط
از جمله مزایای این طرف آب زندگی کردن اینه که آدم چیزهای جدیدی یا د می گیره و می فهمه که در ایران غیر از مد لباس بقیه چیزها در 20 سال قبل و مدرنیزه شناورند. یکی از مواردی که اینجا برام جالب بود اینکه چون ما شرکت بزرگی هستیم و مدیرانمون سفرزیاد می رند و تقریبا در سال بیش از 2500 کارمند و کارگر فقط به تعطیلات آخر سالشون باید برند اینه که با یک شرکت هواپیمائی (آژانس هواپیمائی) قرارداد بستیم که ما بلیطهامون رو به تنهایی از این آژانس تهیه می کنیم و اونها هم کارمند و کامپیوتر و سرویس آن لاین خودشون رو می فرستن دفتر ما و ما یه جورایی یه آژانس هواپیمایی تو دفترمون داریم.

القصه، مسئولیت این کار با آقایی به نام اعظم هستش. ( اینجا اسامی اعظم، اکرم، اشرف و....روی مرد گذاشته می شه) ;که خیلی هم پسر خوب و درستیه و کارش رو خوب انجام می ده. این کارمند عزیز بعد از دوسال قصد دیدن خانواده اش رو داشت و می خواست 45 روز به هندوستان بره و چون میزش نمی تونه خالی بمونه کارمندی رو که تازه از هند بسته بندی شده وارد کرده بودند برای این مدت کوتاه نشوندن جای اعظم.
اسم کارمند جدید نور بود. یه پسر هندی که با لهجه غلیظ هندی به صورت کشدار انگلیسی صحبت می کرد. من در روزهای اولی که اعظم اونو به ما معرفی کرد بهش گفتم که این نور رو عوض کن چون به نظر سست و شل و وله. اونم گفت اگر بخوام عوض کنم تعطیلاتم بهم می خوره و منهم نا جار قبول کردم. البته کلی توپ و تشر زدم و اولتیماتوم هم دادم که آقا اینجا باید دقیق کار کنی چون مدیران ما خیلی مهم هستن و اگر کاری رو خراب کنی سر و کارت با کرام الکاتبین.

اوائل برای اینکه خودش رو با محیط تطبیق بده بهش فرصت می دادم و سعی میکردم جملاتم رو دو بار براش تکرار کنم تا بفهمه. ولی هر روز بد تر می شد که بهتر نمی شد. از این گوشه اون گوشه دفتر هم سر و صدای همکارام در اومده بود. با بعضی ها بد صحبت کرده بود و بعضی ها هم کار سفرشون رو خراب کرده بود. این بود که صداش کردم و گفتم خیلی ازت راضی نیستن. سعی کن که کارات رو درست انجام بدی. بعد از یک هفته دوباره همون آش و همون کاسه بود. تا اینکه یه روز که ما هم خیلی کار داشتیم و کارهای بلیطی هم کم نبود این آقا تشریف نیاوردن و زنگ هم نزدند که اطلاع بدن. من که دیگه فشار خونم به 200 رسیده بود با دفتر آژانس هواپیمائی تماس گرفتم و کلی با هاشون دعوا کردم که آخه چرا این آدم نا مرتب و بی انضباط رو برای ما که کلی پول داریم خرج می کنیم فرستادید. بعد از تلفن من بلافاصله نور زنگ زد و آه و ناله و گریه که تو رو خدا به دفترم نگید که من نیومدم وگرنه منو می فرستن جایی که عرب نی انداخت. منم گفتم من به دفترت زنگ زدم و دیگه نمی شه کاری کرد.
فردای اون روز اومد پیش من و اول با لحن طلبکارانه بعد با التماس خواست که با دفترشون تماس بگیرم و شکایتمو پس بگیرم. منهم دلم براش سوخت و این کار رو کردم. ولی اونا جریان رو جدی گرفتند.
وقتی اعظم (کارمند سابق) از سفر برگشت انگار دنیا رو به ما ها دادند. روز آخری که نور تو دفتر ما بود به من گفت که می خوان بفرستنش به یه بخش داغون و همش تقصیر منه و برای جبران اشتباهم بهتره که بهشون بگم که اونا به جای اعظم نور رو در دفتر ما نگه دارن.
منهم گفتم شاید تو هنوز برای این شغل آمادگی نداری و من کاری نمی تونم بکنم. ما هر روز نمی تونیم با مشکل مواجه باشیم چون تو بد کار می کنی. القصه آقای نور رفت و ما بازهم کارمند سابق را در کنارمون داشتیم .
یه روز از اعظم پرسیدم: راستی نور کجاست؟ گفت: شیفت شب. 1000 درهم هم برای اینکه شیفت شبه اضافه می گیره. ساعت کاریش از 11 شب تا 7 صبح و خیلی هم راضیه چون مجرده و پول بیشتری هم در میاره. منهم خوشحال شدم که بالاخره عاقبت به خیر شده

اما........

امروز ساعت 3 صبح موبایل من با اون صدای جیغی خودش زنگ خورد. تا اومدم گوشی رو بردارم قطع شد. تمام بدنم می لرزید. ترسیدم از ایران باشه یا برای کسی مشکلی پیش اومده باشه. دوباره تلفنم زنگ خورد و من گوشی رو جواب دادم. از من الو گفتن و از اونطرف صداهای مبهم به گوش رسیدن. تا اینکه قطع کردم و با دقت به صفحه موبایل فهمیدم که موبایل داخل امارات بوده و با کلی فحش و فلاکت دوباره خوابیدم.

ساعت 8 صبح به اون شماره زنگ زدم ... اول جواب نداد...دوباره زنگ زدم و گوشی رو کسی برداشت. فکر می کنید کی بود؟ بله آقای نور.... گفت که اشتباهی گرفته و من فقط گوشی رو قطع کردم و پیش خودم ناراحت شدم که چرا بیشتر از این به رئیسش در مورد این کارمند بی انضباط بی خاصیت هشدار نداده بودم.

موید باشید
Wednesday August 6, 2008 - 03:34pm (GST) Permanent Link | 6 Comments
دلم می خواست!!!
این روزها با هرکسی که صحبت می کنی از کارش راضی نیست یه قلم همه دنبال یه کار بهتر، یه معامله بهتر و خلاصه یه چیزی غیر از اونی که الان دارن هستند. البته این احساس به آدم انگیزیه بیشتری برای پیشرفت می ده و آدم رو وادار می کنه که بیشتر و بهتر برای ایده آلی که تو ذهنش داره تلاش کنه تا بهش برسه. البته اکثر این ایده آلها تقریبا از قبل برامون تعریف شدند. مثل درس خوندن تو دانشگاه که معمولا تو ایران بدلیل محدود بودن اطلاعاتی که در مورد رشته های مختلف هست بچه ها یا می خوان دکتر بشن یا مهندس. هیچکس به طور مثال نمی خواسته پرستار بشه اما چون پزشکی قبول نشده دیگه تن به این رشته داده. خلاصه خیلی از ماها هیچوقت نمی خواستیم اون کاری رو که الان می کنیم شغل آینده مون بشه. مثلا من فکر می کردم که یه مترجم خیلی خوب می شم و دارالترجمه باز می کنم و تو سن 35 سالگی برای خودم دفتر و دستک خودم رو دارم اما وقتی کار ترجمه رو شروع کردم دیدم اصلا کاری نیست که دوستش داشته باشم.
به هر حال در دنیای سختی که ما آدمها توش زندگی می کنیم قطعا هر آنچه که دلمون می خواد دست آوردنی نیست. خیلی ها هم هستند که تونستند مرزها رو بشکنند و به چیزی که می خوان برسن.
مثلا من خیلی دلم می خواست گوینده رادیو می شدم مخصوصا یه چیزی مثل راه شب . اما فعلا نشدم. شاید بعدهاا بتونم بهش برسم و شاید تا حالا زمان مناسبش از راه نرسیده و لی قطعا یک زمانی این کار رو خواهم کرد مگر اینکه مثلا صدای مناسبی برای این کار نداشته باشم.
خلاصه وقتی که این طرف آبی ها رو می بینم (البته بازم نه از کشورهای جهان سوم ونه به طور قطع از خاورمیانه) به این نتیجه می رسم که انقدر اطلاعات و امکانات در حد و ظرفیتهای مختلفی برای همه جور تنوع سلیقه وجود داره که به راحتی بچه ها اونها رو انتخاب می کنند و به دنبالش می رن. این کار بهشون اعتماد به نفس، انگیزه کار بیشتر و خلاقیت رو می ده . در واقع این نوع از سرمایه گذاری روی بچه ها قطعا جواب خواهد داد.
من همیشه به دوستانم که بچه دارند توصیه می کنم انقدر روی رشته خاصی برای بچه ات تصمیم نگیر و نگران نباش. شاید اون بچه بخواد نجار خوبی باشه به جای یک دکتری که در دارغوز آباد ممسنی بخواد طبابت کنه. یا بخواد یک موزیسین خوب بشه. ما اگر هر کدوممون می تونستیم به دنبال چیزهایی که واقعا و واقعا دوست داریم بریم شاید الان خیلی ها سر کار اصلی شون بودن و زندگی هم برای همه راحتتر بود. حد اقل تمام جونی که هر روز از صبح تا شب می کندیم برای کاری بود که دوستش داشتیم.
طرز تفکر جامعه ما و شکل گیری اون به نحوی که همه چیز باید ازش نون در بیاد. قبوله چون مثلا با صفحات نت نمی شه شکم سیر کرد اما اگر حتی بشه آدم بتونه قسمتی از چیزی که دوست داره رو در زندگیش داشته باشه همیشه راحتتر ادامه می ده.

امیدوارم نسل آینده نسل بهتری از اونچیزی که ما شدیم و هستیم بشه .


شاد باشید

Friday July 11, 2008 - 09:53am (GST) Permanent Link | 4 Comments
دنیای بی رحم یا؟؟؟؟؟؟
سلام
الان چند وقتیه که می خوام بنویسم ولی تا می آم شروع کنم این همکار جدیدم که از کشور دوست و همسایه، سوریه ، آمده و تازه به شرکت ما ملحق شده یه هاون دستش می گیره و مغز منو توش می کوبه و انقدر حرف می زنه که خدا می دونه. الان هم که دارم این مطلب رو می نویسم بدون در نظر گرفتن اینکه تو کامپیوتر خیره شدم و تایپ می کنم همچنان درحال حرف زدنه. ....

بگذریم ....این روزها خیلی اخبار بد دورو برمون میشنویم مثل زلزله در چین و طوفان در میانمار و آمریکا و آتش سوزی تو کالیفرنیا و خلاصه خیلی چیزهای دیگه که اصلا خوشایند نیستند. ( نمی شه این آقا سوال نکنه؟ همکارمو می گم) خلاصه که همه جا رو به نحوی مرگ و گریه و خرابی و نا بسامانی گرفته. تکرار این حرفها یه چیزی مثل حرف زدن تو رادیو و دیگه هر روز داریم از این چیزها می شنویم.

امروز تو روزنامه محلی اینجا عکس یه دختر چینی کوچولویی روانداخته بود که بی خانمان بود و بدنبال یک نفری که بتونه ازش حمایت کنه و پناهش بده. یاد زلزله چند سال پیش خودمون افتادم که چقدر خانواده ها و انسانها از بین رفتند و بی سرپرست شدند و به خاک سیاه نشستند.

به قول کافکا : هیچ چیز به اندازه بدختی کامل نیست. نمی دونم اسم این اتفاقات رو ما انسانها چی می گذاریم: قسمت، قهر طبیعت، اجل رسیده و خیلی اسمهای دیگه که فقط برای آروم کردن خودمون ازشون استفاده می کنیم. متاسفانه ما شرقیها هم که خیلی راحت همه چیز رو توجیه می کنیم و به دین و ایمون و امتحان الهی و گاهی قهر خداوند و غیره و غیره ربطشون می دیم و فکر میکنیم عجب ایمانی داریم ما!!!
حالا از میون اون آدمهای مومن و خدا پییغمبر شناس و نماز شب خون و روزه گیر و خمس و ذکات بده که ص ص صلوات گفتنشون رو اعصاب و ریش و جای مهر ( بادمجون داغ شده ) رو پیشونیشون دال بر تقربشون به خداوند، چند نفرشون می آن و به این بدبختها کمک می کنند؟ ماشا ءالله این مومنین که به دلیل تقربشون و قسمتی که خدا به روزیشون می ده و نماز روزه هاشون و تجارت های در راه خداشون کم حسابهای بانکی پری ندارند. تا حالا چندتاشونو دیدید که برن دست یه بچه یتیم رو بگیرن و بیارنش تو خونشون و مثل بچه خلف خودشون بزرگشون کنند؟ یا مثلا به داد چند تا بچه سرطانی برسند یا اصلا به همین پرورشگاه آمنه که دیگه بچه بی پدر مادر داره ازش بالا می ره کمک کنن.
این روزا هر حاج خانم و حاج آقایی رو می بینی یا یکی که باید دینی رو ادا می کرده زود اسم کهریزک یا شیرخوارگاه آمنه رو می آره و می گه پولشو دادیم به این جاها. اگر این تعداد آدم در سال به این میزان کمک می کردن که دیگه انقدر وضعیت این جاها بد نبود.

خلاصه که به هر دلیلی سر آدمها بلای آسمانی و انسانی می آد، بقیه آدمها انقدر درگیر خودشون شدند که یادشون رفته اصلا انسانیت چیه و بهم دیگه کمک کردن فقط شده در جشن عاطفه ها جلوی تلویزیون و سازمانهای جهانی و خلاصه یه جورایی سر شیره مالیدن از نوع جهانی دامنگیر ما آدمها شده.
به هر کسی هم که بگی بهت جواب می دن: بابا تو این دورو زمونه دستتو تا آرنج تو عسل هم بکنی به این مردم بدی باز گاز می گیرن.

درسته که از قدیم گفتن : از هر دست بدی از همون دست هم می گیری. اما من می گم بیایم یاد بگیریم که بدون هیچ معامله با آدم دیگه یا خدای خودمون به یه همنوع یا یه انسان دیگه کمک کنیم.

بدونیم که خدای ما بی نیازه و نیازی به خوبی ما نداره اما ما آدمها رو محتاج به هم آفریده .
امیدوارم بتونم این کار رو تمرین کنم و شما هم اگر تمرین کردید تجربه تون رو به من بگید.
مرسی خیلی زیاد
.
Tags: بیرحم
Saturday May 24, 2008 - 04:30pm (GST) Permanent Link | 4 Comments
دلایل کوچک برای کارهای بزرگ
دلایل کوچک برای کارهای بزرگ magnify
یادمه زمانی که من و کیوان ازدواج کردیم یه ماشین رنو دو در سفید مدل 55 خریدیم . بیچاره موتورش خوب کار می کرد ولی بدنه ماشین داغون بود. ما با اون ماشین خیلی خوش گذروندیم و هنوز که هنوزه ازش به خوبی یاد می کنیم. وقتی کار و بارمون بهتر شد کلی اونم کلی دوندگی کردیم و با وام بانکی یه ماشین خریدیم با سود 24درصد و 25 درصدش رو هم پیش دادیم. حالابماند که چقدر مدیر بخش وام به ما توهین کرد و اشک من یکی رو در آورد. خلاصه حدودا یه یک سالی ازخریدمون گذشت و تقدیر روزگار به شکلی شد که ما یک کمی از مملکتمون فاصله گرفتیم و اومدیم به سرزمین اعراب.
چیزی که برام اینجا جالب بود این بود که بعد از سه ماه از دریافت حقوق بانکهای بین المللی و داخلی اینجا شروع به تماس باهامون گرفتن و آقای التماس که بیاین از ما وام بگیرین. وام برای خرید ماشین 3 تا 4 درصد و وام شخصی سالی 10 درصد. و جالب تر اینکه نیاز به هیچ کاغذ بازی و مراجعه به بانک نبود و همه کارها در محل کارمون انجام می شد و نماینده بانک می آمد و کارهای ما رو انجام می داد و بعد از یکهفته کار وام تقریبا درست می شد.
واقعا درد آوره .... توی مملکت خودت انقدر بهت توهین بشه و تو با التماس بری و یه وام با بهره 24 درصد بگیری ولی اینجا درست اینطرف خلیج همیشه نیلگون فارس بهت التماس کنن که بیا وام بگیر....اشتباه نکنید این التماس به خاطر این نیست که ما ایرانی هستیم و اینا وظیفه شونه که به ما ایرانیا به خاطر 2500 سال پیشو این 30 سال اخیر احترام بگذارن ...نه!!!
چون می دونن مشتری مداری یعنی چی. زبان تجارت چیه و خلاصه حرف اول رو احترام می زنه. داشتم فکر می کردم حالا من با این سرویسهایی که اینجا می گیرم آیا باز هم می تونم به همونجایی برگردم که وقتی می رم بانک بهم با تمسخر بگن: خانم ماشین می خوای؟ چرا انقدر دنبال ماشینی؟ تا حالا ماشین نداشتی تو زندگیت؟
این تنها یه نمونه است از آسایش در زندگی. جایی که حتی مالیات هم نمی دی. جایی که خارت نمی کنن و جایی که البته بازهم باید از هموطنت فرار کنی.
شاید فکر کنید که خیلی احمقانه است که آدم مثلا این مسئله رو دستاویزی برای مهاجرت کنه. ولی تو پستهای بعدی دلایل کوچک دیگه ای رو براتون مثال می زنم و بعد می بینید که همون دلایل کوچک کم دردهایی نیستند و می تونن باعث بشن که یه آدم دیگه ببره و بذاره بره.
Tuesday April 29, 2008 - 01:08am (GST) Permanent Link | 4 Comments
دل خوش......نه......زندگی سیری چند
در زمانهای خیلی خیلی نه چندان قدیم اصطلاحی رواج پیدا کرد که در آن می گفت: دل خوش سیری چند؟
من هم با گذشت سالیان نه چندان زیاد تصمیم گرفتم که در حال حاضر این اصطلاح را به روز کرده و بگویم: زندگی سیری چند؟

موضوع از کجا شروع شد؟
از ای میلی که از یک دوست دریافت کردم و ایشان خواسته بودند که برای اعتراض به حرکت غیر اخلاقی، غیر انسانی، غیر قابل قبول و غیره و غیره سایت گوگل برای تغییر نام خلیج فارس به خلیج عرب پای اعتراض نامه مدرن الکترونیکی را امضا کنم. من نیز به دلایلی که یکی از آنها می تواند بیهوده بودن این کار باشد امضا نکردم و با عرض شرمندگی از این دوست ای میل را به حال خود رها کردم.

چطور شد که به تصمیمم برای تغییر اصطلاح فوق الذکر دامن زده شد؟

در بعضی از وب لاگهای فرهیختگان و نویسندگان بسیار قدر وب لاگ نویسی دیدم که دیگر از ایشان عکسی نیست جز نقشه جنوب ایران که در آن خلیج فارس با حروف درشت لاتین به نشانه اعتراض و حرکتی نمادین گذاشته شده بود و دیگر مریدان این عزیزان که در وب لاگهایشان جز عکس دختر یا پسران خوشگل و مامانی یافت می نشود هم این حرکت را تقلید کرده اند و همگی نقشه خلیج فارس را در وب لاگشان درج کرده اند. جالب تر اینکه در 360 درجه که هیچ ارتباطی به گوگل ندارد دوستان به این حرکت نمادین دست زده اند .

من تا حدودی این احساسات نیمه آبکی وطن پرستی دوستان را درک می کنم و کمی هم اصلا برایم قابل قبول نیست. چون این احساسات بیشتر جنبه نمایش را دارد. با گذاشتن یک نقشه کسی وطن پرست نمی شود و کسی هم اگر آن نامه را امضا نکند وطن فروش نیست.

برای من جالب تر اینست که مردم ما به خوبی می دانند که با این کار نه ضرر مالی می بینند نه جانی. نه کسی دستگیر می شود و نه کسی از زندگی معاف پس شتاب به سوی دمکراسی آنطرف آبی و مرگ بر عربهای سوسمار خوری که................... روزی ما را از جهالت رهانیدند و ما رستگار شدیم.

حالا شما به من بگوئید. در منزل نشسته اید کسی درخانه شما را نمی زند بلکه می شکند و وارد می شود شما هم کمی دلخور می شوید و بعد از مدتی او می شود مراد شما و شما دین و دل را به او تقدیم می کنید؟ حال می توانید مانعش شوید که وارد اتاقهای دیگر نشود؟

تاریخ ورود و حتک حرمت عربها به مملکت ما مربوط به گوگل گوگولی مگولی نیست. مربوط به زمانیست که خودمان بهتر می دانیم. پس چرا ناراحتیم؟ چرا دردمان گرفته؟

چرا دردمان نمی گیرد و عکس آن هموطنی که بی خانمان است را بر صفحه 360 خودمان حک نمی کنیم؟ نامه امضا نمی کنیم که می خواهیم حداقل امکانات اعم از گوشت و مرغ و غیره و غیره در کشوری به این ثروت و غنا ارزان تر باشد؟

چرا دیگر دل خوش مطرح نیست و باید کلی پول برای زنده ماندن پرداخت کرد؟ چرا یادمان رفته که باید هموطنی داشته باشیم که بتواند با آسایش در وطن زندگی کند.
یا اصلا از بعد دیگری به قضیه نگاه می کنیم. چند نفر از این دوستان وقتی به سفارتهای اروپایی مراجعه کرده اند و ویزا نگرفته اند تف و لعنت به پاسپورت خود گفته اند؟ چند نفرشان اقدام به مهاجرت کرده اند؟ چند نفرشان ماشینهای چندین میلیونی زیر پا دارند؟

من مهر تائید بر عمل سایت گوگل نمی زنم. اما می گویم اگر وطن پرستیم با اندیشه درست و راه درست پیش برویم. این راه که می رویم جز حزب باد بودن ما چیز دیگری را ثابت نمی کند.

پیروز باشید



Tuesday April 15, 2008 - 06:46pm (GST) Permanent Link | 1 Comment

Add Setareye Daryaee to your personalized My Yahoo! page:

Add to My Yahoo!RSS About My Yahoo! & RSS
1 - 5 of 46 First | < Prev | Next > | Last