Yahoo! 360° News | Beta Feedback
Start your own Yahoo! 360° page

Ikaros

Top Page  |  Blog  |  Friends  |  Lists  |  Groups

  • Work: Fekr E Rooz Publisher
  • School: Azad

Add

Ikaros is not connected to you in Yahoo! 360°.

Last updated Sat May 24, 2008 Member since September 2005

!دکتر و پروفسور با پیشوند سیّد--> Click here Reply

1 - 1 of 1 First | < Prev | Next > | Last

Ikaros's Blog Full Post View | List View

انسان همان چیزی ست که باید بر او چیره شد

یادداشتی بر دلتنگی

یادداشتی بر دلتنگی

من در یک موزه زندگی می کنم. البته نه به آن مفهوم و شناختی که از موزه موجود است. توضیح می دهم.

امروز بعد از مدتها جای وسایل اتاقم را تغییر دادم. کتابخانه را جلوی پنجره گذاشتم (نوری که اختیارش با من نباشد نمی خواهم) و تخت خواب را کنار دیوار. فقط مانده جای پوسترها را عوض کنم. الان مارلون براندو بین تخت و میز معلق است و چشمه ی دوشان پشت مونیتور افتاده. مونالیزا سر جاش لبخند می زند (نه، مال من لبخند نمی زند. چرا؟) و رشته زنجیری که از دف داوود کنده ام روی دیوار روبرو مانده. بی هدف. اما دلم نمی آید جا به جا کنم. تکه تکه عکس هایی که از روزنامه ها کنده ام و کنار هم روی دیوار چسبانده ام حالا جایشان نافرم شده. اما تغییر دادنشان حالم را دگرگون میکند. دوست دارم با همان ترتیبی که از اول زده ام، و به مرور بیشتر شده اند، باقی بماند. متوجه مشکل شدید؟ من از تغییر بدم می آید.

در اتاقم همیشه بسته است. می خواهم بسته بماند. وقتی هوا طوری شد که نفس کشیدن دیگر امکان نداشت پنجره را باز می کنم و خودم بیرون می روم. نمی خواهم جریانش را حس کنم. ترتیب کتاب های کتابخانه همیشه همین است و کسی حق لمس بطری های لب پنجره را ندارد. من از تغییر بدم می آید.

فکر می کنم انسان ها برای اینکه بتوانند زندگی کنند مجبورند خیلی چیزها را فراموش کنند. مجبورند خاطرات بد را به پشت ذهنشان برانند و لحظات دلپذیر را برای خود تکرار کنند و آنقدر پر و بال بدهند که به حماسه تبدیل شود. به این روش شاید بشود توی این بلبشویی که نامش زندگی ست روحیه گرفت و باقی ماند.

این کاری ست که من هم می کنم.

اما سندها را نگه می دارم.

امروز بعد از مدتها جای وسایل اتاقم را تغییر دادم. مجبور شدم تمام کتاب هام را ببرم توی هال تا بشود کتابخانه را حرکت داد. میز تحریرم را خالی کردم و از توی کشوها خروار کاغذ و دستمال و کارت بود که خارج کردم. فکر میکنم یکی از این مسلک های جادوگری بود که پیروانش سالی یکبار تمام وسایل را برمی دارند «آیا دوباره از این استفاده خواهم کرد؟» و اگر جواب خیر بود به سطل آشغال می اندازند. به این روش شاید نیمی از وسایلی که الان کف اتاقم ریخته باید راهی سطل آشغال شود. اما نمی شود. وقتی قفسه ی پایینی کتابخانه را بیرون آوردم چشمم به انبوه کارت عروسی افتاد. برداشتم. پسردایی ها، دختر عمه ها و از این قبیل. چشمم به کارت عروسی مهدی افتاد که عروسی اش توی روستا بود و دسته جمعی با بچه ها رفته بودیم. نزدیک بود دعوا هم بشود. همانجا بود که به خاطر اعظم با پیمان حرفم شد. اعظم. اعظمی که 8 عید عروسی اش بود و کارت عروسی اش اینجاست. وقتی رفت برای عادت به دوری با سونا رفیق شدم که این انگشتر را برایم خرید و وقتی فهمیدم دلش جای دیگرست یکهو ولش کردم. رفتم سراغ سحر که روبان کادوی تولدش از در کتابخانه ام آویزان است و سینه ام از یادآوری اش درد می گیرد. این تابلوی پیکاسو را از روزنامه ی شرق کنده ام. صفحه ی فرهنگِ نمی دانم کدام شماره. که وقتی با اشکان امید را توی خیابان دیدیم از لای روزنامه اش برداشتم. امیدی که باعث و بانی تعطیلی موسسه ای بود که تمام زندگی ام در آن می گذشت و عکس دسته جمعی که تویش گرفته بودیم کنار سنگ قبر فروغ و عکس شاملو، روی میز افتاده. عکس سنگ قبر فروغ را فائزه برایم آورد وقتی فهمید ظهیرالدوله نرفته ام. صدایش می کردم استاد. قرار بود استاد ریاضی دانشگاهمان بشود و بعد تعطیلی موسسه دیگر جواب سلامم را هم نداد. اسکناس صد تومانی که هزارجریبی رویش برایم یادداشت نوشته بود «آه! پارادوکس لعنتی!» روی بلیط اپرای عروسکی رستم و سهراب است که به لعنت ابلیس هم نمی ارزید. نقاشی یادگاری محدثه (روی دستمال کاغذی) لای سررسیدم بود و توی جیب کاپشنم مچاله ی بلیط سینما رسالت. که شنبه ها دسته جمعی می رفتیم. اوایل با بچه های خودمان و بعد که جدا شدم با عماد و مهسا و سعید و از این قبیل. که هیچ وقت نشد لحظات قدیم را تکرار کند.

همه ی آن لحظات مرده اند.

فقط این کاغذ پاره ها مانده که وقتی لمس می کنم می فهمم حقیقت داشته. که من گذشته ای دارم. جدای تمام آن وقایع به خیالم بزرگ که تاثیر مشهود بر زندگی ام داشتند. همین حقایق کوچک. که من عکس هایی دارم که قرار نیست داشته باشم. که من با کسانی بوده ام که شرایط فعلی مجبور به انکار می کندشان. که اثر انگشت من بر تن هایی افتاده که الان مال دیگریست. که من سررسیدی دارم که سه ماه از مهم ترین روزهای عمرم را لحظه به لحظه تویش ثبت کرده ام. از دیدنشان، خواندشان لذت نمی برم. اما این دانستن بهم ثابت می کند هنوز چیزی برای نوشتن هست. و تا جایی که بشود سعی می کنم گوشی موبایلم را عوض نکنم. با همین گوشی با چهار نفر حرف زده ام. با همین گوشی از برهنگی سه نفر عکس گرفته ام.

مساله عکس نیست. خودِ گوشی مهم است.

Tags: literature
Wednesday April 30, 2008 - 03:37am (PDT) Permanent Link | 4 Comments

Add Ikaros's Blog to your personalized My Yahoo! page:

Add to My Yahoo!RSS About My Yahoo! & RSS
1 - 1 of 1 First | < Prev | Next > | Last