حکایت غریبی از هوش ملت و علمای آلمان عرض بکنم. در برلین با مترجم روس رفتم به پروفسور. طبیب نگاه کرد و گفت: فردا ساعت 8 یکبار دیگر بیا؛ بی نوبت شما را قبول می کنم.
رفتم. نیم ساعت به من انواع امتحانات نمود. پول دادم. نگرفت. گفت: آنچه دیروز دادی کافی است. من می خواهم یک نفر فارسی دان پیدا کنم به دیدن شما بیایم. آنوقت باز به من پول خواهید داد!
بعد بیرون آمدیم. مترجم به من گفت: می دانی پروفسور به من چه گفت؟
گفتم: نه، بگو چه گفت بشنوم.
گفت: [پروفسور می گوید] این شخص (یعنی طالبوف) چهل سال است با عقل خود کار کرده و نویسنده است. از ساخت سرش واضح و معلوم است. چون من نمی دانستم، سکوت نمودم.
من گفتم: بلی، راست گفته. من نویسنده هستم و سی سال تمام است هر روز کار کرده ام.
حال ببینید قیافه دانی این ملت تا به کجا رسیده. در هر چا که بودم به من بدون اینکه اظهاری بکنند، احترام می کردند. مخلص قلبی قدیم: عبدالرحیم تبریزی. 2 جمادی الثانی 1323 - 22 یول 1905
منبع: ایرج افشار، سواد و بیاض، جلد 2، مقاله مکتوب های طالبوف، ص 423
پ.ن.: طالبوف را قطعا باید بشناسید. قبلا هم معرفی کرده ام. از نویسندگان پیشتاز مشروطه که در کتاب دبیرستان هم بود. برای اطلاع بیشتر بروید اینجا