سلام،پست جدید گذاشتم خداحافظی،تشکر وحلالیت،ممنون میشم بخونین،یعنی یا میخونین یا باید بخوند یا اگه نخونین و کامنت نزارین به دست مبارک بنده شهید میشین:دی!این رسم جدیدِ،بدو بیا دیگه
خوش آمدید
دنیای جدید و شیرین 20سالگی سلام
این روزا توی هر پیجی میرم صحبت از خدا حافظی!اما من اینقدر توی خونم میمونم که یا از بیرون کردنم منصرف بشن یا این که خونمو توی سرم خراب کنن!
امروز من از دیروزم یک سال بزرگتر شدم!امروز دفتر زندگی 19سالگی من تمام شد و بیستمین دفتر زندگیم باز شدو برگ اولش نقاشی شد!
امروز یعنی 11/4/1388 من 1سال به سنم یهویی اضافه شد!1سال قرار خانم تر بشم!!!پــــیــر شدم!:دی
ساعت 11:58دقیقه رفتم مقابل آیینه ایستادم 1دقیقه به خودم خیره شدم و چشمم رو بستم تا ساعت 12:00:01 بعد چشمم رو باز کردم!باز به خودم خیره شدم،اما هیچ تغییری احساس نکردم!!!آخه بچه که بودم فکر میکردم روز تولدم،هم به قدم اضافه میشه هم به وزنم و هم چهرم عوض میشه!
گذر عمر خیلی آدم رو غافلگیر میکنه!مامانم میگفت انگار همین 3/4سال پیش بود که دخترم بدنیا اومد،بابا میگفت النگار همین تازگی ها بود که مامانت یادت میداد بابا مامان گفتن رو یاد بگیری و با زبان کودکانت ،کلمه ی بابا رو به زبون بیاری و من از ته قلبم پدر شدن رو احساس کنم و شیرینی کلانت بهم آرامش بده!
احمدرضا(داداشی)اون میگفت واسش خواهر بزرگ خوبی بودم و محرم اسرار ........
امروز همه با حرفاشون حسابی غافلگیرم کردن!حرفایی که استحقاقش رو نداشتم!
قسمت کادو ها از همش خوشمزه تر بود!
واسه مهربونی و لطف ها بغضم گرفت،اشکام سرازیر شد،اشک شوق! امروز رو خیلی دوست داشتم.
هر سال روز تولدم از مامان میخواستم که از هیجان و حس بدنیا اومدن و مدل دنیا اومدنم واسم بگه؛همیشه واسم تازگی دارن و شیرین!
خیلی زود 20سالم شد،نه یعنی وارد 20سالگی شدم!روز تولد خیلی حس خوشکلی داره!
دلم میخواست احساسم رو بگم اما تایپ کردن واسم سخته!ا
امروز با صدای بلند از خدا تشکر میکنم،خیلی خیلی بیشتر از همیشه از خدا ممنونم،خـــدا حسابی مخلصتم و دوست دارم!ممنونم که اجازه دادی به این دنیا پا بزارمو همه چیز رو تجربه کنم!
ممنونم ازت بخاطر داشتن بهترین مامان بابا و داداشی گل دنیا!
ممنونم واسه هدیه دادن بهتری دوست ها بهم،واسه داشتن کبوتر!!واسه داشتن همه ی دوستام؛مخصوصا شما...ه
خدایا از همه ی مقدراتت ممنونم،خیلی دوست دارم!
مامان میگه وقی به دنیا اومدی حافظ 3بار باز کردن و این شعر باز شد:
ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد*****دل رمیده ی ما را انیس و مونس شد
.
.
چون خیلی دوسش داشتم نوشتمشا،نه از روی اعتماد بنفس:دی