Yahoo! 360° News | Beta Feedback
Start your own Yahoo! 360° page

Saeid

Top Page  |  Blog  |  Friends  |  Lists

Last updated Mon Mar 26, 2007 Member since April 2005

Where is my vote? Reply

1 - 5 of 220 First | < Prev | Next > | Last

A round table with mates Full Post View | List View

From down under for a while

New Home

http://saeidz.wordpress.com/

Y! 360 got imported to WordPress successfully !

Monday June 15, 2009 - 12:34am (NZST) Permanent Link | 0 Comments
به زودی ما دیگر این‏جا نخواهیم بود

از این به بعد این‏جا می‏نویسم. برای این‏که بدونید راست می‏گم این نوشته پایین رو اون‏جا هم می‏ذارم! ‏

---

---

چی می‏شه گفت. یاهو داره پرپر می‏شه. ما هم بالاخره باید یه جایی بنویسیم دیگه. وگرنه این حرف‏های مهم حیاتی رو که دو سه ماه یه بار حس نوشتن‏ش میاد کجا بگیم؟ من یه ذره وقت گذاشتم یه سری پست‏هام رو پاک کردم ولی بازهم خروجی یاهو زیر20 مگابایت نشد که بتونم توی وردپرس که بالای 15 مگابایت قبول نمی‏کنه بذارم‏ش. حالا مهم هم نیست اگه نشد اسباب‏کشی کنم. مهم خاطره اون روزهاس که با 360 حال کردیم و دور هم بودیم. مثل روزهای 106 و مثل روزهای 29‏ام.
‏وبلاگ نوشتن واسه کسی که از ایران خارج می‏شه یه کارکرد خیلی قشنگ داره و اون هم این‏ه که احساس تغییر ناگهانی شدید و شوکّ بریدن از ریشه‏ها رو تخفیف می‏ده. شاید هم برای خودش هم برای دوستان و آشنایان و فک و فامیل‏ش ولی به نظرم بیش‏تر برای خودش! آدم اول‏ش که می‏آد از ایران بیرون یه جورایی فکر می‏کنه هنوز شدید به ایران تعلق داره بعد یه ذره که جابیفته و هرچی بیش‏تر احساس تعلق به کشور مقصد کنه (یا این‏که کلّا به این نتیجه برسه که ایده تعلق چیز چرندی‏ه) دیگه کم‏کم حس می‏کنه نوشتن خیلی حال نمی‏ده. شاید هم به همین دلیل هست که تعداد زیادی وبلاگ توسط مهاجرها ساخته می‏شه و با شور و شوق توش مطلب زده می‏شه ولی بعد از یه مدت به امان خدا رها می‏شه یا ریشه‏کن! می‏شه. نویسنده وبلاگ البته تعهدی نداده بوده به کسی که تا آخر عمر بنویسه و من این نوشتن رو به جای این‏که خدمت در راه رضای خدا توسط نویسنده به خواننده‏هاش ببینم، خدمت تکنولوژی به نویسنده وبلاگ می‏دونم. ‏هرچند دوست‏های وبلاگ‏نویس من دلایل خاص و قوی خودشون رو برای ننوشتن دارن و شاید هم نظری کاملاً متفاوت داشته‏باشن. بگذریم. این مدل‏‏ی که ماها مهاجرت کردیم یعنی مدل کندن درخت با ریشه بی‏شباهت به مردن هم نیست. می‏ری و یه عده به شدت ناراحت می‏شن که رفتی (و معمولاً کسی که می‎‏مونه بیش‏تر سخت‏ه براش نسبت به کسی که می‏ره) بعد همه کم‏کم فراموش‏ت می‏کنن، رودخونه زندگی هم جریان خودش رو داره و نمی‏تونه سر یه پیچ واسه کسی منتظر بمونه و زندگی همه برمی‏گرده به روال عادی (و معمولا برای کسی که می‏مونه خیلی راحت‏تره براش نسبت به کسی که می‏ره!). حالا فکر کن اگه از اون دنیا هم می‏شد وبلاگ نوشت، حتی سالی یکی دوتا پست هم بیش‏تر ننوشت چه حال‏ی می‏داد. حتی اگه جهنم‏ی بودی و جریمه‏ت این بود که با یاهو 360 بنویسی.‏‏
Monday June 8, 2009 - 10:30am (NZST) Permanent Link | 2 Comments
من رای می‏دهم
من رای می‏دهم magnify
به قدری همه در مورد تحریم یا شرکت در انتخابات حرف زدن و نوشتن که دیگه آدم حال‏ش بد می‏شه بخواد بحث کنه در موردش. ولی خب انگار راه دموکراسی ما از این گذرگاه می‏گذره که هنوز برامون بدیهی نشده که باید از حق رای دادن‏مون استفاده کنیم. یا حتی از اون بدتر هنوز یاد نگرفتیم که درست واسه هم استدلال کنیم و هر گروه هم گروه دیگه رو با برچسب‏های قشنگ و لج‏دربیار مورد نوازش قرار می‏دن. اول از همه، ای کاش ما چنین مشکل‏ی نداشتیم که من این‏جا فقط برای کروبی (نه برای شخص‏ش بل‏که برای جریان‏ی که نمایندگی می‏کنه) تبلیغ می‏کردم. دوم که بله من طرف‏دار مشارکت در انتخابات هستم و دلایل‏م رو هم تا جایی که حوصله داشته باشم می‏نویسم ولی سوم و مهم‏تر از همه من با این روش‏ی که اکثریت افراد دو گروه هم‏دیگه رو نگاه می‏کنن مشکل دارم و فکر می‏کنم این یکی از دو تای اولی ریشه‏ای تره. باید یاد بگیریم که چه این‏طرفی‏ها بگن "ملت گوسفند ساده‏لوح فکر می‏کنن رژیم آخوندی قابل تغییره" چه اون‏طرفی‏ها بگن "شکم‏سیرهایی که ژست روشن‏فکری‏شون شده تحریم، نمی‏فهمن ما چی داریم می‏کشیم" صدتا ایراد داره و هیچ‏گونه ارزش استدلالی نداره و بیش‏تر طرف مقابل رو جری می‏کنه تا این‏که متقاعدش کنه دست از نظرش برداره. این جور حرف زدن بیش‏تر به درد توی تاکسی می‏خوره که اگه خدای نکرده یه نفر برگشت گفت ببخشید دلیل‏تون واسه این حرف چیه سریع کرایه رو بدین بگین آقا من همین بغل‏ها پیاده می‏شم.‏
برای من کاملاً قابل درک هستش که وقتی هرکسی سرکار می‏آد مایوس کننده است سرخوردگی‏ای که پیش می‏آد آدم رو متمایل می‏کنه که بی‏تفاوت بشه و طرف‏دار تحریم، ولی وقتی مطالب‏ی که می‏نویسن رو می‏خونم به عنوان یه حکم کلی ناجهان‏شمول! روند منطقی تئوری‏شون رو متوجه نمی‏شم. حالا من نه سرپیازم نه ته پیاز ولی تو همین لایه‏ای که هستم باید یه نظریه حداقلِ اصول منطق رو دنبال کنه که بتونم قبول کنم. حالا من اون‏قدر سعه‏صدر دارم که فحش‏هایی رو که می‏دن رو ندید می‏گیرم ولی خب که چی؟ حرف چیه؟ از مدل اثبات که بخواهید با این نظریه جلو برید که نه مثال‏ی دارید که "دیکتاتوری" ای با عدم مشارکت ساقط شده باشه نه دلیل‏ی برای توالی این سلسله انتزاعی حکومت غیرقابل اصلاح، عدم مشارکت، عدم مشروعیت، فشار افکار عمومی دنیا، کله‏پاشدن حکومت وجود داره. حتی به نظر من بین هیچ دوتا حلقه متوالی‏ش نمیشه رابطه علٌی برقرار کرد. مثلاً به کدام دلیل قابل قبول حکومت غیرقابل تغییر است؟ یعنی واقعاً فکر می‏کنید ما سی سال است با یک رفتار واحد درتعامل هستیم؟ یا مثلاً این حکومت جبار متقلب که شما تصویر می‏کنین از رای ندادن ده میلیون نفر بیش‏تر می‏ترسه (که بنابه فرمایش شما متقلب هست و می‏تونه اعلام کنه سیصد میلیون مشارکت کردن) یا از دیدن ده میلیون رای مخالف؟ اگه من بودم که ترجیح می‏دادم همه بی‏تفاوت باشن به غیر از دوست‏های خودم. اصلاً چه‏جوریه که این حکومتی که از نظر شما صلاحیت و مشروعیت نداره رو داریم تمام قوانین‏ش رو رعایت می‏کنیم؟ مدرک آموزش عالی‏ش رو می‏‏گیریم قاب می‏کنیم، برای کارت پایان خدمت‏ش کلی سختی می‏کشیم یا هزارتا قانون محدود کننده‏ش رو رعایت می‏کنیم اما تا به یه جایی می‏رسه که شاید به احتمال یه درصد به نفع‏مون باشه باید نافرمانی مدنی و مقاومت منفی کنیم؟
در نهایت این‏که تحریم در به‏ترین حالت و چنان‏چه تمام مراحل تئوری به خوبی پیش برود منجر به کله‏پاشدن رژیم فعلی می‏شود. اما چند هزار سال است داریم کله‏پاکردن حکومت‏ها رو تجربه می‏کنیم، بس نیست؟ باور کنید به اندازه کافی در ساقط کردن سلسله‏ها تجربه داریم. بیاید یه چند صدسالی هم یه مدل دیگه رو تجربه کنیم.‏ میراث‏دار تاریخ تکه پاره‏ای شده‏ایم که بر اساس ذهنیت کله‏پاکردن و نابود کردن کلیه مظاهر حکومت قبلی بناشده. باید این روند را قطع کنیم. روند از خون جوی ساختن و از چشم‏های از حدقه‏در‏آمده سنگ‏فرش‏ و از سرهای‏بریده تپه‏ساختن.
اگر گزینه "کله‏پاکردن" رو با اجازه‏تون بی‏خیال بشیم، در ذهن من که هیچ راه عملی دیگری غیر از پیدا کردن فرهنگ مشارکت وجود نداره. می‏گم فرهنگ مشارکت یعنی فقط از ترس ناطق نوری و احمدی‏نژاد نباشه که بریم رای بدیم. یعنی هروقت نظرمون رو پرسیدن بگیم. یعنی ناامید نشیم. یعنی شناسنامه‏ای که مهر انتخابات توش نداره بی‏کلاس‏ی و بی مسئولیت‏ی محسوب بشه. یعنی هرکدوم‏مون بتونیم اگه شده یک نفر رو متقاعد کنیم رای بده.‏
Saturday May 30, 2009 - 12:03am (NZST) Permanent Link | 5 Comments
As simple as that
با یه آقای متشخص میان‏سال هم‏صحبت شده بودم. نزدیک بیست سال می‏شد که استرالیا زندگی می‏کرد و دختر و پسرش هم توی استرالیا ازدواج کرده بودن. از پسرش می‏گفت که ول کرده و دو سه سال هست که رفته بریزبن. از دست‏ش شاکی بود. می‏گفت ما خیلی مخالف رفتن‏ش بودیم ولی هرچی گفتیم به گوش‏ش نرفت. گفتم حتماً خیلی‏ها هم خیلی مخالف رفتن شما از ایران بودن ولی نتونستن مانع‏تون بشن. یه چند ثانیه ساکت شد و گفت آره. فکر کردم چه جالب که وقتی آدم نقش‏ش توی رابطه‏ای که مشابه‏ش رو هم تجربه کرده عوض می‏شه، کاری که خودش به راحتی انجام داده این‏قدر براش غیرقابل هضم می‏شه. و فکر کردم اگه روم به دیوار شرایط بخواد همین‏جوری پیش بره آدم اگه تصمیم بگیره تو ایران زندگی کنه باید بیش‏تر آمادگی داشته باشه که برای دیدن بچه‏ش مجبور بشه ویزا بگیره.‏
Monday May 25, 2009 - 11:10pm (NZST) Permanent Link | 2 Comments
Big fan of Iranian music
صاحب آرایشگاهی که چند وقت‏ی هست که می‏رم مال سوریه است و نزدیک به سی سال می‏شه که استرالیا زندگی می‏کنه. چند وقت پیش که رفته‏بودم آرایشگاه ازم پرسید گوگوش کی می‏آد سیدنی. گفتم خبر ندارم. گفت چطور خبر نداری؟ همین روزهاست که بیاد. نمی‏دونم چند وقت پیش توی دیترویت بوده و چند وقت پیش تو کانادا بوده حالا قراره که بیاد این‏جا. گفتم تو از کجا می‏شناسی‏ش؟ گفت خب گوگوش خیلی خیلی معروفه و اولین خواننده زن ایرانی هستش که رقصیدن و خواندن رو با هم مخلوط کرده و صداش طلایی‏ه و چه و چه و چه. گفتم من راست‏ش هیچ‏وقت با این غلظت طرف‏دارش نبودم ولی اگه خبری شنیدی به من هم بگو شاید ما هم اومدیم کنسرت‏ش.‏ این بابا البته یک کلمه هم فارسی بلد نیست. چند روز پیش که باز دیدم‏ش گفت ستار داره می‏آد خبر داری. گفتم آره احتمالاً می‏ریم دیدن‏ش. گفت معلم درام پسر من قراره توی گروه‏ش باشه و اون خبرش رو به من داده. بعد گفت من از همه بیش‏تر اون آهنگی رو دوست دارم که می‏گه: دی‏دین دی‏دین دی‏دین..... و شروع کرد آهنگ شازده‏خانوم رو زمزمه کردن: دو تا دستام مرکبٌی، تموم شعرام خط خطی... خیلی حال کردم. یه حس خوبی بود. آخه غریبه که نیستین کمتر پیش می‏آد آدم به عنوان یه ایرانی بتونه درمورد یه چیز ملموسِ مشهود و نه تاریخی /باستانی /افسانه‏ای احساس افتخار یا حداقل مالکیت یا دیگه کمِ کم تعلق کنه. حالا فکر می‏کنید ده بیست سال دیگه کسی به داریس خواهد گفت من اون آهنگ ساسی‏مانکن رو دوست دارم که می‏گه وای وای وای پارمیدای من کوش؟‏
Thursday May 14, 2009 - 11:10pm (NZST) Permanent Link | 5 Comments

Add A round table with mates to your personalized My Yahoo! page:

Add to My Yahoo!RSS About My Yahoo! & RSS
1 - 5 of 220 First | < Prev | Next > | Last