Yahoo! 360° News | Beta Feedback
Start your own Yahoo! 360° page

Saeid

Top Page  |  Blog  |  Friends  |  Lists

Last updated Mon Mar 26, 2007 Member since April 2005

It is bad luck to be superstitious Reply

1 - 5 of 214 First | < Prev | Next > | Last

A round table with mates Full Post View | List View

From down under for a while

َAfter two years
این رو می‏نویسم به مناسبت سال دوم‏ی که همه داروندار نداشته‏مون رو جمع کردیم چپوندیم تو چمدون و اومدیم یه کشور دیگه، توی یه قاره دیگه، توی یه نیم‏کره دیگه پهن کردیم. نه که فکر کنید این مهاجرت رو یک اتفاق مهم بدونم که نقطه عطف‏ی در زندگی‏م باشه و هر سال بخوام براش یادبود بنویسم. پارسال نوشتم، گفتم ام‏سال هم بنویسم. احتمالاً سال بعد، دیگه نمی‏نویسم.‏
آدم لازم نیست زمان زیادی از زندگی‏ش بگذره تا بفهمه همه چیز رو باهم نمی‏تونه داشته‏باشه. یا حداقل خیلی چیزها رو هم‏زمان نمی‏شه داشت. مثلاً نمی‏شه هم از حس استقلال لذت ببری، هم دل‏ات بخواد مامان‏ت برات غذا درست کنه و قربون‏ چشم‏های بادومی‏ت بره. هرچند می‏تونی مدیریت داشته‏باشی، هر دو رو ترکیب کنی ولی در هر لحظه باید فقط یکی‏ش رو انتخاب کنی. یه کار دیگه هم می‏تونی بکنی که یکی‏ش رو کلاً فدای اون یکی کنی. خنده‏م می‏گیره وقتی می‏بینم یه نفر نشسته توی اروپا و می‏خواد معیارهای زندگی رو تبدیل به یه سری پارامتر و عدد و رقم کنه و تصمیم بگیره که ایران واسه زندگی به‏تره یا سوئیس. نمی‏شه عزیزجان. این مقایسه از اساس چرنده. مثلاً اگه حال کنی که هفته‏ای یک بار توی تاکسی با چهارنفر بحث خفن سیاسی روحوضی کنی، ایران هروقت اراده کنی دم دست‏ه ولی توی یه کشوری که تاکسی باید تنها سواربشی و توی ترن همه مودب و مرتب نشستن دارن با سکوت کامل مطالعه می‏کنن (لعنتی‏ها مگه کتابخونه‏س، یه سرو صدایی، جیغ‏ی، برای سلامتی راننده صوات‏ی، چیزی) می‏خوای چی‏کار کنی؟ با چه پارامتری می‏خوای این رو تبدیل به عدد و رقم کنی؟ واسه من این کار با تلاش برای تبدیل قرمه‏سبزی مامان‏پز به ارقام زیاد فرق نداره. نظر من این‏ه که آدم باید یه جوری چیزهایی که دوس داره رو ترکیب کنه. و این، اگه شدنی باشه، حداقل لازمه‏ش این‏ه که هر دو تاش امکان‏ش وجود داشته باشه. البته این واقعیت به شدت آزار دهنده‏س که ما کلی باید بدویم و اقدام کنیم و امتحان زبان بدیم و کوفت و زهرمار که برسیم به جایی که جوان‏های خیلی کشورهای دیگه بدون زحمت دارن. یعنی انتخاب آزادانه محل زندگی. یه هم‏کار داشتم شرکت قبلی که مادرش استرالیایی بود، پدرش آلمانی. یه روز سر ناهار تعریف می‏کرد که آره واسه موج سواری چند سال رفته بودم اسپانیا! حالا بماند که خود استرالیا این‏همه ساحل داره و کلی هم موج سوار حرفه‏ای، آقا عشق‏ش کشیده رفته اسپانیا. گفتم زبان بلد بودی. گفت نه رفتم بعد کم‏کم یاد گرفتم. عجیب بود برام که بدون دونستن زبان، کار چه جوری پیدا کرده. گفتم برنامه‏نویسی می‏کردی اون‏جا؟ گفت نه، تو رستوران کار می‏کردم. این‏که چه‏قدر این فضای فکریِ زندگی کن حال‏ش رو ببر با مدلِ خطیِ کار کن پول جمع کن ماشین بخر، خونه بخر فرق داره بماند. مسئله این‏ه که در مقطع‏ی که با چنین چیزی حال می‏کرده، این امکان براش وجود داشته. و این مسئله امکان یه بخش بزرگ‏ی از کل داستان رو تشکیل می‏ده. برای همین مثلاً اگه یه پناهنده سیاسی بشینه نظر بده که ایران واسه زندگی به دردنمی‏خوره اگه نگم %#شعر می‏گه، لااقل باید بگم بذار با قوه تخیل‏ش حال کنه فعلاً. و دقیقاً عین همین مسئله واسه کسی صادق‏ه که به هردلیل امکان بیرون رفتن از ایران رو نداره هیچ‏رقم‏ه. یعنی من معتقدم خیلی تاسف داره که ایرانی‏ها درهای دنیا به روشون بسته‏س. دلیل‏ش رو کار ندارم که مقابله با استکبار جهانی‏ست یا عدم مدیریت یا هرچی. ولی نتیجه‏ش فعلاً این‏ه که این امکان از ماها سلب شده به طورپیش‏فرض. راه دیگه البته وجود داره که خودمون اون امکان رو ایجاد کنیم و مثلاً یکی از راه‏هاش گرفتن مهاجرت استرالیاست.‏ بعد اون‏وقت به هر میزان که مایل‏ایم از هردو امکان قاطی کرده میل نماییم. چندوقت پیش توی یک مهمونی کوچیک یه بچه باحال زرتشتی رو دیدم که تو سن و سال خودمون بود و با خانم‏ش همین مدل تخصصی مهاجرت گرفته بود. پرسید شما می‏خواین بمونین این‏جا؟ گفتم منظورت چیه؟ گفت ما که برمی‏گردیم. جالب بود برام. گفتم چرا؟ گفت چیه بابا این‏جا. تهران من عرق و ماست خیار رو می‏ذاشتم روی داشبورد ماشین، می‏خوردم و رانندگی می‏کردم و از تخت‏طاووس می‏رفتم تا دربند. این‏جا زرت و زرت دارم جریمه سرعت می‏شم هرچی در میارم دارم می‏دم بابت جریمه!!! این هم یه مدل‏شه دیگه. باز هم به نظر من هیچ کدوم از امکان‏های قابل‏دسترسی نباید فدای بقیه بشن. یعنی نه ایران مرکز دنیاست که اگه آدم شرایط‏ جای دیگه زندگی کردن رو داشت اصلاً هیچ قدم‏ی برنداره با این استدلال که جای دیگه نمی‏شه راحت و صمیمی بود و زندگی کرد و نه هیچ کشور دیگه‏ای اون‏قدر بهشتِ رویاهاست که آدم ایرانی بودن‏ش رو به خطر بندازه و قید مملکت‏ش رو بزنه. این‏ها البته نظر شخصیِ من هستن و اگه مخالف هستید عقیده‏تون واسه خودتون! محترم‏ه. ‏خیلی کلی گویی شد، یه کم از خودمون بگم.
هوم‏سیک نشدم هنوز. شاید هم معنی‏ش رو بد فهمیدم من. دل‏م برای خیلی‏ها (مثلاً آرتین گله) تنگ‏شده خیلی ولی اون حس‏ی که بیاد و بخوام چنان بگریم زار که از جهان ره و رسم سفر براندازم، هرگز. حتی غروب‏های یکشنبه اصلاً مثل غروب‏های جمعه ایران دل‏گیر نیست. نمی‏دونم شاید به خاطر این باشه که همه مدل زندگی توی ایران رو تجربه کردم. از بچه‏مدرسه‏ای و دانشجویی بگیر تا مجردی و متاهلی در انواع مختلف خاله‏زنکی، رسمی، اکیپ‏ی، هر کدوم به اندازه کافی. شاید مثلاً اگر بیست سالگی مهاجرت می‏کردم، همیشه یه تیکه از زندگی رو باید دنبال‏ش می‏گشتم و مجبور می‏شدم یه سری ساقه جدید رو به یه سری ریشه موجود دور و بی‏ربط پیوند بزنم... اه اه رمانتیک شد، بی‏خیالِ بقیه‏ش بشید.‏ فقط حالا که صحبت ریشه شد، از من به خودم نصیحت که ریشه‏دواندن به‏ترین عامل برای لذت نبردن از زندگی‏ست. ‏همیشه یه جوری باش که جمع کردن و چپوندن همه زندگی توی چندتا چمدون خیلی سخت نباشه برات.‏‏
Tuesday October 7, 2008 - 12:57pm (NZDT) Permanent Link | 1 Comment
About Next Presidency Election
نامه ابراهیم نبوی به خاتمی رو خوندید؟ بیش‏تر نوشته‏هاش دیگه اصلاً مثل اون موقع‏ها حال نمی‏ده ولی این یکی رو خوب نوشته. نه؟‏‏
من درست نمی‏دونم تا چه حد فکرم نسبت به واقعیت‏ی که در ایران وجود داره درست‏ه ولی حتی با فرض این‏که اکثر مردم از احمدی‏نژاد به ستوه اومدن (و من یکی به این فرض اعتقادی ندارم) ، صرفِ آمدنِ خاتمی رو شرط لازم و کافی برای پیروزی‏ش نمی‏دونم. به نظرم می‏آید که به خاطر وجود فرهنگ امام‏زمان‏ی، ما بیش‏تر دنبال یک حرکت ضربتی رادیکال نجات‏دهنده هستیم تا یک سری حرکات گام‏به‏گام بهبوددهنده. نه این‏که بگم دنبال معجزه هستیم‏ها. ولی ما همه جا داریم دنبال شخصیت‏ی مشابه امام‏زمان می‏گردیم که با سرعت و با شدت همه کار رو درست کنه. از دید من، خودِ آمدن خاتمی و عبای شکلاتی و نه‏ی بزرگ و اپوزسیونِ دوم‏خرداد و جوگرفتگی خفن اون موقع، مصداق این چشم‏داشت بود که مردی می‏آید ز خورشید و ما هم بشینیم و گپ بزنیم و فوق‏ش یواشکی هورا بکشیم ببینیم خودش چه‏کار می‏کند. نه اشتباه نکنید من کسی را ملامت نمی‏کنم که چرا اهل کوفه شدید برای خاتمی. من دور دوم خاتمی کاملاً برای سیدعزیز تبلیغ منفی می‏کردم. الان هم کسانی که دوروبرم هستند می‏دانند که خیلی از کارهای احمدی‏نژاد رو تایید می‏کنم. می‏دونید ماها که سیاسی نیستیم مثلاً مثل ابطحی، حتی ادای سیاسی‏بودن رو هم مثل مثلاً هودر درنمی‏آریم، پس مجبور نیستیم یکی رو بگیم این بد و هرکاری کرد بد و یکی دیگه رو بگیم خوب و بعد هرکاری کرد مجیز بگیم. مجبور نیستیم هردروغ شاخ‏داری طرف می‏گه توجیه کنیم، مجبور هم نیستیم اگه یه کار خوبی کرد قایم کنیم. این جمله رو هم می‏خواستم اوایل متن بنویسم ولی همین‏جا هم نباید بد باشه، "این نوشته سیاسی نیست، اعتقادی است". ‏در کل منظورم این‏ه که اون موقع هم یه عده داشتن دنبال ناجی می‏گشتن. الان هم با فرض این‏که هیچی از مملکت نمونده، سخت بشه مردم رو متقاعد کرد که بیاین یه کاری کنین حداقل برگردیم به چهارسال پیش. حتی اگر این تنها گزینه مفید باشه، فقط به این دلیل که هیچ رقمه به‏اش نمی‏خوره که ظرف یکی دو هفته کل مملکت (و احیاناً جهان) رو مرتب و ترو تمیز تحویل بده، امیدی به پیروزی‏ش نیست. ‏‏فقط آدم می‏مونه که چه‏طور بعضی عقاید این‏قدر عمیق جای خودشون رو پیدا می‏کنن. ‏
Monday September 29, 2008 - 05:04pm (NZDT) Permanent Link | 1 Comment
Dumbfounded
حرف‏زدن‏ام می‏آید، نوشتن‏ام می‏آید، وبلاگ‏ام می‏آید. ‏

Saturday September 27, 2008 - 03:22pm (NZST) Permanent Link | 1 Comment
این‏جانب رسماً هلاک این جناب
این‏جانب رسماً هلاک این جناب magnify

می‏باشد.‏

Tuesday September 23, 2008 - 10:44pm (NZST) Permanent Link | 4 Comments
Sunk Cost

یه مفهوم‏ ساده هست به اسم پول غرق‏شده که خیلی جاها کاربرد داره. فرض کنید واسه یه کاری چمی‏دونم مثلاً یه پروژه نرم‏افزاری برای یک وب‏سایت فروش و تحویل چیپس داغ تا الان پنج میلیون تومن خرج کردید و لازم باشه دو میلیون تومن دیگه خرج کنید که سیستم کامل بشه. ولی الان برای شما مسجل شده که به دلایل‏ی کاملاً واضح‏ه که درآمد سیستم در به‏ترین حالت حداکثر بیش‏تر از یک و نیم میلیون نخوهد شد. خب مسلماً خرج کردن اون دو میلیون اضافه هیچ توجیه‏ی نداره. خیلی ساده‏س نه؟ نه. عدم توجه به پول غرق شده باعث بسیاری از اشتباهات استراتژیک در سطوح مختلف از فردی تا سازمان‏ی می‏شه. اگه به جای پنج میلیون، پنجاه میلیون خرج کرده‏بودید چی؟ باز هم می‏تونستین راحت از پول غرق‏شده‏تون صرف‏نظر کنین؟ این اشتباه رایج‏ی است که قماربازها مرتکب می‏شن. یعنی فقط به این دلیل که زیاد باختن، شرط‏بندی رو ادامه می‏دن و حتی شرط‏های بعدی رو بالاتر می‏بندن. حالا اگه بیش‏تر به داستان فکر کنید می‏بینید که کلی مصداق‏های دیگه براش پیدا خواهید کرد. حتماً هم نباید مربوط به کنترل پروژه یا قماربازی باشه‏ها. اگه فقط به خاطر این‏که سر یه عقیده یا محاسبه غلط کلی هزینه دادین تاحالا، روی موندن برسر اون عقیده پافشاری کنین، به سادگی افتادین توی این دام.‏ نکته عجیب این قضیه این‏ه که با این‏که خیلی ساده به نظر می‏رسه، در عمل خیلی از مواقع فراموش می‏شه که پول‏ی که رفته، دیگه رفته. چند بار این جمله رو شنیدین که "بابا ما تاحالا فلان تومن خرج این‏کار کردیم. ول‏اش کنیم به امان خدا؟". آره داداش ول‏اش کن به امان خدا. بی‏خیال فلان تومن ما شو، بگو چه‏قدر دیگه باید خرج کنیم و آخرش چه‏قدر قراره به ما بماسه. ‏

Sunday September 14, 2008 - 12:19am (NZST) Permanent Link | 3 Comments

Add A round table with mates to your personalized My Yahoo! page:

Add to My Yahoo!RSS About My Yahoo! & RSS
1 - 5 of 214 First | < Prev | Next > | Last