این رو مینویسم به مناسبت سال دومی که همه داروندار نداشتهمون رو جمع کردیم چپوندیم تو چمدون و اومدیم یه کشور دیگه، توی یه قاره دیگه، توی یه نیمکره دیگه پهن کردیم. نه که فکر کنید این مهاجرت رو یک اتفاق مهم بدونم که نقطه عطفی در زندگیم باشه و هر سال بخوام براش یادبود بنویسم. پارسال نوشتم، گفتم امسال هم بنویسم. احتمالاً سال بعد، دیگه نمینویسم.
آدم لازم نیست زمان زیادی از زندگیش بگذره تا بفهمه همه چیز رو باهم نمیتونه داشتهباشه. یا حداقل خیلی چیزها رو همزمان نمیشه داشت. مثلاً نمیشه هم از حس استقلال لذت ببری، هم دلات بخواد مامانت برات غذا درست کنه و قربون چشمهای بادومیت بره. هرچند میتونی مدیریت داشتهباشی، هر دو رو ترکیب کنی ولی در هر لحظه باید فقط یکیش رو انتخاب کنی. یه کار دیگه هم میتونی بکنی که یکیش رو کلاً فدای اون یکی کنی. خندهم میگیره وقتی میبینم یه نفر نشسته توی اروپا و میخواد معیارهای زندگی رو تبدیل به یه سری پارامتر و عدد و رقم کنه و تصمیم بگیره که ایران واسه زندگی بهتره یا سوئیس. نمیشه عزیزجان. این مقایسه از اساس چرنده. مثلاً اگه حال کنی که هفتهای یک بار توی تاکسی با چهارنفر بحث خفن سیاسی روحوضی کنی، ایران هروقت اراده کنی دم دسته ولی توی یه کشوری که تاکسی باید تنها سواربشی و توی ترن همه مودب و مرتب نشستن دارن با سکوت کامل مطالعه میکنن (لعنتیها مگه کتابخونهس، یه سرو صدایی، جیغی، برای سلامتی راننده صواتی، چیزی) میخوای چیکار کنی؟ با چه پارامتری میخوای این رو تبدیل به عدد و رقم کنی؟ واسه من این کار با تلاش برای تبدیل قرمهسبزی مامانپز به ارقام زیاد فرق نداره. نظر من اینه که آدم باید یه جوری چیزهایی که دوس داره رو ترکیب کنه. و این، اگه شدنی باشه، حداقل لازمهش اینه که هر دو تاش امکانش وجود داشته باشه. البته این واقعیت به شدت آزار دهندهس که ما کلی باید بدویم و اقدام کنیم و امتحان زبان بدیم و کوفت و زهرمار که برسیم به جایی که جوانهای خیلی کشورهای دیگه بدون زحمت دارن. یعنی انتخاب آزادانه محل زندگی. یه همکار داشتم شرکت قبلی که مادرش استرالیایی بود، پدرش آلمانی. یه روز سر ناهار تعریف میکرد که آره واسه موج سواری چند سال رفته بودم اسپانیا! حالا بماند که خود استرالیا اینهمه ساحل داره و کلی هم موج سوار حرفهای، آقا عشقش کشیده رفته اسپانیا. گفتم زبان بلد بودی. گفت نه رفتم بعد کمکم یاد گرفتم. عجیب بود برام که بدون دونستن زبان، کار چه جوری پیدا کرده. گفتم برنامهنویسی میکردی اونجا؟ گفت نه، تو رستوران کار میکردم. اینکه چهقدر این فضای فکریِ زندگی کن حالش رو ببر با مدلِ خطیِ کار کن پول جمع کن ماشین بخر، خونه بخر فرق داره بماند. مسئله اینه که در مقطعی که با چنین چیزی حال میکرده، این امکان براش وجود داشته. و این مسئله امکان یه بخش بزرگی از کل داستان رو تشکیل میده. برای همین مثلاً اگه یه پناهنده سیاسی بشینه نظر بده که ایران واسه زندگی به دردنمیخوره اگه نگم %#شعر میگه، لااقل باید بگم بذار با قوه تخیلش حال کنه فعلاً. و دقیقاً عین همین مسئله واسه کسی صادقه که به هردلیل امکان بیرون رفتن از ایران رو نداره هیچرقمه. یعنی من معتقدم خیلی تاسف داره که ایرانیها درهای دنیا به روشون بستهس. دلیلش رو کار ندارم که مقابله با استکبار جهانیست یا عدم مدیریت یا هرچی. ولی نتیجهش فعلاً اینه که این امکان از ماها سلب شده به طورپیشفرض. راه دیگه البته وجود داره که خودمون اون امکان رو ایجاد کنیم و مثلاً یکی از راههاش گرفتن مهاجرت استرالیاست. بعد اونوقت به هر میزان که مایلایم از هردو امکان قاطی کرده میل نماییم. چندوقت پیش توی یک مهمونی کوچیک یه بچه باحال زرتشتی رو دیدم که تو سن و سال خودمون بود و با خانمش همین مدل تخصصی مهاجرت گرفته بود. پرسید شما میخواین بمونین اینجا؟ گفتم منظورت چیه؟ گفت ما که برمیگردیم. جالب بود برام. گفتم چرا؟ گفت چیه بابا اینجا. تهران من عرق و ماست خیار رو میذاشتم روی داشبورد ماشین، میخوردم و رانندگی میکردم و از تختطاووس میرفتم تا دربند. اینجا زرت و زرت دارم جریمه سرعت میشم هرچی در میارم دارم میدم بابت جریمه!!! این هم یه مدلشه دیگه. باز هم به نظر من هیچ کدوم از امکانهای قابلدسترسی نباید فدای بقیه بشن. یعنی نه ایران مرکز دنیاست که اگه آدم شرایط جای دیگه زندگی کردن رو داشت اصلاً هیچ قدمی برنداره با این استدلال که جای دیگه نمیشه راحت و صمیمی بود و زندگی کرد و نه هیچ کشور دیگهای اونقدر بهشتِ رویاهاست که آدم ایرانی بودنش رو به خطر بندازه و قید مملکتش رو بزنه. اینها البته نظر شخصیِ من هستن و اگه مخالف هستید عقیدهتون واسه خودتون! محترمه. خیلی کلی گویی شد، یه کم از خودمون بگم.
هومسیک نشدم هنوز. شاید هم معنیش رو بد فهمیدم من. دلم برای خیلیها (مثلاً آرتین گله) تنگشده خیلی ولی اون حسی که بیاد و بخوام چنان بگریم زار که از جهان ره و رسم سفر براندازم، هرگز. حتی غروبهای یکشنبه اصلاً مثل غروبهای جمعه ایران دلگیر نیست. نمیدونم شاید به خاطر این باشه که همه مدل زندگی توی ایران رو تجربه کردم. از بچهمدرسهای و دانشجویی بگیر تا مجردی و متاهلی در انواع مختلف خالهزنکی، رسمی، اکیپی، هر کدوم به اندازه کافی. شاید مثلاً اگر بیست سالگی مهاجرت میکردم، همیشه یه تیکه از زندگی رو باید دنبالش میگشتم و مجبور میشدم یه سری ساقه جدید رو به یه سری ریشه موجود دور و بیربط پیوند بزنم... اه اه رمانتیک شد، بیخیالِ بقیهش بشید. فقط حالا که صحبت ریشه شد، از من به خودم نصیحت که ریشهدواندن بهترین عامل برای لذت نبردن از زندگیست. همیشه یه جوری باش که جمع کردن و چپوندن همه زندگی توی چندتا چمدون خیلی سخت نباشه برات.