where do i take this pain of mine...
چهارشنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸٥
دو ساعتی ميشد که روی نيمکت نشسته بود و با موبايلش ور می رفت.نيم ساعت ديگه کلاس داشت.يه کفشدوزک افتاد روی دستش.نيم ساعت گذشت.کفشدوزک رو که نيم ساعتی باهاش ور رفته بود با يه تلنگر از روی ساعدش پرت کرد،باد گلويی کرد و رفت سر کلاس.
خيلی تند ميره.تابلوهای کنار جاده دونه دونه تو صفحه ديدم مثه برق...هوووپ هوووپ هوووپ...چشامو روی لکه های شيشه ثابت کردم.فوکوس روی بينهايت...نوار يکنواخت دريای مرده بيشتر جذبم ميکنه تا سبز و زردهای منظم که مثه تيکه های پازل به هم وصل شدن...همه چيز تندوثابته...نميدونم چرا ياد لبای آنجلينا جولی ميوفتم...هيچی، هچ کجا با هيچی،هيچی نميشه...آب دهنم قورت نميره...از گوشه لبم آويزونه...رد داغ داره روی ستون فقراتم جلو ميره...از پشت ذهنم هوا مياد...جريان هوا ذهنمو هل ميده جلوی چشم...آخر ذهنم يه تکونه بعدم همه چيز سياه ميشه...شايدم زياده روی کردم...پس چرا حالم به هم نميخوره...شايدم دارم خواب ميبينم...پس اين تداوم چيه...پشت اون نوار آبيه مرده چيه؟...وايساد...داره عقبکی ميره...همه چيز برعکسه...تابلوها...هوووپ هوووپ هوووپ...ذهنم داره ميره سر جاش...يکی لباشو گذاشته رو لبام...دارم باد ميشم...دره گوشم فرياد ميزنه:برگشت برگشت.خدايا شکرت.
پنجشنبه ٧ مهر ،۱۳۸٤ | ||
| توقف! | ||
| هووووعع!اين دفعه سومی بود که بالا مياورد.ديگه چيزی تو دلش نبود.هر بار که عق ميزد يه مايع سياهرنگ از دهنش ميريخت کف دستشويی.همينجور اشک از چشاش ميومد.کف دودستشو گذاشته بود رو دیواری دو طرف مستراح.احساس ميکرد ديوارا دارن به هم نزديک ميشن.چشاش تقريبآ چيزی نميديد....اين جمله رو که نوشت يکم مکث کرد.خودنويسشو گذاشت زمين.يه قلپ ديگه از شراب توی ليوان خورد و ادامه داد...سعی کرد سرشو بلند کنه.اورد بالا ولی چشاش بسته شد.يه لحظه وزنش رفت سمت چپ بدنش.ارنج دست چپش خم شد ولی زود خودشو کنترل کرد....خودنويسو پرت کرد رو ميز.سيگاری گيراند.ليوان شرابو گرفت دستشو تو صندلی فرو رفت.يه پک عميق زد.خونه ساکت بود جوری که صدای سوختن سيگارو ميشنيد.چشاشو بستو دودو داد بيرون....الان پنج دقيقست دارم به نمايشگر که داره رو صفحه مانيتور چشمک ميزنه نگاه ميکنم و هيچی.دقيقآ هيچی.قلمم ديگه جلوتر نميره.فکر کنم اگه بخوابم فردا صبح بتونم يه چيزايی بنويسم.سيگار بغل دستمه.تنها چيزی که لازم دارم،يه ليوانه با سه چهارتا قالب يخ.هيچ وقت انقدر روشنفکر نميشم که تو يه همچين موقعيتی شراب بخورم... |
جمعه ۳٠ بهمن ،۱۳۸۳ | ||
| خود ارضايی | ||
| نفسهاش به شماره افتاده بودن......چشاش خيره شده بود تو صفحه کامپيوتر بدون اينکه ببينه......پاهاش بيشتر از اون کش نميومدن.....اتاق از بوی عرق پر شده بود.....دونه های عرق از زير چشاش راه ميفتادنو از کنار دماغش... روی لباش...دهنش باز بود.......يهو شل شد.....چند تا نفس عميق.....انگار که دست خودش نباشه.....قفسه سينش پرو خالی شد......رنگ و روش داشت بر ميگشت.....هنوز دو سر طناب تو دستاش بود......طنابو جمع کردو گذاشت تو کمدش......رفت جلوی آينه....جای طناب رو گردنش مونده بود.....آروم شده بود....اومد جلوی کامپيوتر.....پنجره ای رو که توش عکس دخترک بود بست.....کامپيوترو خاموش کرد....رو گردنش دست کشيد.....آروم شده بود......ارضا شده بود...... |
پنجشنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸۳ | ||
| دنيای نو | ||
| تو مخش صدای شرشر آب ميومد.شرشرشرشرشرشر..... |