Yahoo! 360° News | Beta Feedback
Start your own Yahoo! 360° page

mohammad A

Top Page  |  Blog  |  Friends

Add

mohammad A is not connected to you in Yahoo! 360°.

Last updated Thu Mar 09, 2006 Member since March 2006

..جمع نیم، شمع نیم، دود پراکنده شدم

1 - 5 of 80 First | < Prev | Next > | Last

آهن ها و احساس Full Post View | List View

...

از آهن ها و احساس
از آهن ها و احساس magnify
عید که داشت می شد ما یکی یک ÷یک دسمان گرفته بودیم، توی پاویوون رو به تلویوزیون پارس گرندیکمان داشتیم از بیست تا صفر ثانیه آخر را عقبکی میشمردیم. هفده شونزه ÷ونزه .. اولین و آخرین عیدی که جمعات جاهل همه کنار همن و نفری یه ÷یک تو دسشون و ثانیه های آخر سالو بلند بلند سپری می کنن. دوازده یازده ده... دیروزش رفتم همین میدون باغ فردوس سبزه خریدم با یه گل لاله ی عجیب غریب. بعد آجیل و شیرینی و آخرشم ماهی! سه دمبه قرمز و سفید یه تنگ جا دارم واسش گرفتم که توش این ور اون ور کنه. فرشاد سیگار که می خواستیم بکشیم ماهیه رو می برد اون اتاق می گفت دود اذیتش می کنه.. عجب عیدی! به مهربان گفتم امسال سر سال تحویل همه پسرا اینجاییم، من هستم حامد هست فرشاد هس رضا و حسامم هسن احتمالا پورخانم بیاد. گف باز این دخترا کردن تو ک..مون! شب عید همه خونشونن چارتا یول جم شدیم اینجا.. به این ماهی که گذشت به این اسفندی که فرصت کوتاه بود و سفر جان کاه اما یگانه بود و هیچ کم نداشت یه گریه ی حسابی از سر دل تنگی بدهکار شدم. یه شب مستی تا ته تهش یه تگری مشتی بدهکار شدم. ازین بدهیام یه سری رو نقدی پرداخت کردم. الباقیشم بمونه واسه روزی روزگاری که دوباره برم سر وخت فیلمایی که گرفتیم. شعرایی که خوندیم. مث همین دیروز که حامد یه چشمشو واسم بلو توث کرد
...از لاله زار که می گذرم می شم یه بچه ی بلا
بگذریم ازینکه شمردیم تا صفر شد ولی نه تو÷ی در شد نه کسی تحویل سالی اعلام کرد. مام هی کانال عوض کردیم دیدم دارن اذان می گن! آقای صاحابش! ک... ما حالمونو کردیم. ما عیدمونو گرفتیم. به عید امسال ما تو یه خاطره اضافه کردی.
Sunday March 22, 2009 - 12:46pm (IRST) Permanent Link | 1 Comment
Entry for June 25, 2007
http://www.deviantart.com/deviation/58381331/
Monday June 25, 2007 - 04:35pm (IRST) Permanent Link | 0 Comments
Entry for June 23, 2007
قابل توجه دوستان عزیز
نشریه ارد منتشر شده است و الان توی خابگاه است
منتظریم شما از فرجه برگردید دانشگاه بهتان بفروشیم
لطفا" برای اعلام آمادگی جهت فروش ارد در دانشکده هایتان
!صف را رعایت کنید
Saturday June 23, 2007 - 08:43pm (IRST) Permanent Link | 0 Comments
برای علیرضا اشراقی، دوست نادیده ی عزیز
یک سال بالایی ما داریم که اینترن ماست. برادرش هم پزشک است. یک خاطره ای از برادرش را برایمان تعریف .کرد که یک عصری نشسته بودم توی درمانگاه که آقای مسنی آمد تو. - امرتون؟
گفت: دیشب من کمرم درد می کرد، آمدم اینجا، همکارتون به قرص ضد انگل داد! - ساعت چند اومدید؟
. ساعت 3.5 صبح بود - آها، اونوقت کمرتون از کی دردش شروع شده بود؟ - از یک ماه پیش-
! حق داشت، کرم داشتی-
نمیدانم شما تا به حال توی خیابان آدم لات و لوت دیده اید یا نه؟ از اینهایی که بدنکارند. با گل و گردن عضلانی و بر و بازوی بیرون زده. سر هیکل میزون!
یک بخش عمده ای از جوانان مملکت ما، شاخ و بالند! یعنی از صبح کارشان این است که یک تی شرت چسبان بکنند تنشان با یک کوله یک کتی بیافتند توی خیابان، لخ لخ کنان تا در باشگاه. بعدش هم بروند زیر پرس و با دمبل جلوی آینه زور بزنند تا شب که یک قوطی پودر کراتین بخورند با 12 تا تخم مرغ و تن ماهی و سیب زمینی!
یک خصیصه ی مشترکی هم دارند و آن این است که اتفاقا" زیر پا که چه عرض کنم، زیر ران هرکدامشان یک موتور سیکلت هست. زیر هرکدامشان نباشد، زیر هر دوتا یا سه تاشان یکی هست.
دوترکه و سه ترکه و چهار ترکه می افتند توی جاده و خیابان به ویراژ دادن و تک چرخ.
هوا که خوب باشد از ساعت 11 شب به بعد باید چشم به راهشان بود که خونین و مالین بیاورندشان تا اورژانس. یک نره غول عضلانی با دست و پر ضرب دیده و خراشیده را چار تا نره غول عضلانی دیگر روی یک برانکارد تالاخ و تولوخ می آورند توی بخش. حالا تو که یک عمری سرت را انداختی پایین و کلاسور به دست از این کلاس به اون کلاس رفته ای، باید راه خودت را از لای این حجم گوشت و هیکل باز کنی تا برسی بالا سر طرف. به هر جایش هم که دست بزنی تنوره می کشد!
نگاه به خودت می کنی، جوجه ای! به در اورزانس نگاه می کنی، 2تا نگهبان لاغر مردنی وایساده اند که هر یکی از این قلچماق ها 4تایشان را حریف است!
شما باشی پیش خودت خیال نمی کنی، اگر یک بار دیگر داد این را در بیاورم، این غول تشنی که بغل دستم وایساده که مثل رفیق فابش است یا دآش بزرگترش است ناغافل بزند فک مرا پیاده کند؟!
نمی گویم حتما" می زند. می پرسم، شما باشی نمی ترسی؟
در همین راستا چند وقت پیش یک جغله بچه ای را چارتا گردن کلفت تر از خودش آورده بودند اورژانس، که با موتور معلوم نبود به کجا زده! رفتیم بالای سرش، همراه پزشک اسکرین که او معاینه اش کند و ما تماشا.
منظور اینکه حتی قصد نداشتیم بهش دست بزنیم! بچه پر رو می گفت: هر موقع ما اومدیم اینجا،
! گیر این دانشجو ها افتادیم
یک تک پسر جوان و عروسش را آورده بوددند اورژانس که خود کشی کرده اند. منظور اینکه قرص خورده بودند. عین رمئو و ژولیت! خیلی عاشقانه البته نشسته بودند روی صندلی جلویمان و حالشان هم از ما بهتر بود. خوشحال و خندان! از دست اذیت و آزار خانواده ی پسره قرص خورده بودند که مثلا" دوتایی بمیرند! با عروسشان خوب نبودند انگار. پدر داماد، گریه گریه که: مه وچه قرص بخرده! یعنی بچه ی من قرص خورده! هرچی می پرسیدیم چی خورده؟ چن تا خورده؟ می گفت: من چه ددومبه! شما دکترنی، شما ونه بدونین! بعنی اینکه: من چه می دونم! شما دکترین، شما باید بدونین بچه ی من چن تا قرص خورده!
آخرش فهمیدیم که پسره 3 تا دونه دیازپام خورده، دختره 4تا!
یک پسر بچه ی نوجوانی را هم آورده بودند با ساق پای ترکیده! آش و لاش! می گفتند از نردبان افتاده. عکس که فرستادند رفت گرفت، توی پایش پر از براده های فلز بود و چن تیکه از استخوان هایش توی عکس نبود!
Case تیپیک Gun shut. یعنی تایلو بود که تیر خورده! تیر تفنگ سر پر که ساچمه و باروتش توی گوشت می ترکد. خانواده حالا اصرار که نه، از نردبان افتاده! تکه های فلزی را نشانشان می دهیم، می گویند افتاد روی زمین، پر از آت و آشغال بود، رفت تو پاش!
خلاصه جراح ارتوپد آمد با هزار زار و درد سر تکه استخوان های پایش را چید کنار هم و یک فیکساتور خارجی هم نصب کرد و البته زخمش را باز گذاشت که هر روز تمیز بشود. فردایش پدر بزرگ طرف آمده، استاد را کنار می کشد که: آقا! اگر ته دس بر ننه، و ر بوریم اتا دکتر حاذق نشون هادیم!
یعنی: آقا! اگر از دست تو کا ری بر نمی آید، این را ببریم پیش یک دکتر حاذق!
منظورم از تعریف کردن این چند تا داستان این بود که دوست عزیز!
پزشک با چنان مریض آگاه و مودبی که تویی هیچ وقت دچار مشکل نمی شود. سوالی را از روی داناییت
می پرسی و پزشک جواب می دهد. اگر هم نداند خیلی راحت است برایش که پیش تو بگوید این را درست نمی دانم. اجازه بده بروم مطالعه کنم دفعه بعد که آمدی جوابت را بدهم. تو هم که پزشک را بوعلی
فرض نکرده ای. راحت می پذیری و خوشحال که حداقل اگر آن قدر مهارت به شناخت و درمان دردت نداشتیم، عوضش صداقتمان بالا بود! حالا خودت بشین حساب کن، یک پزشک در روز چندتا مریض فرهیخته مثل تو دارد، چند تا از آنهایی که فکر می کنند تو باید تعداد قرص هایی که خورده اند را هم از پیش بدانی!
ارادتمند، محمد آذربخش، دانشجوی پزشکی
Saturday June 23, 2007 - 08:29pm (IRST) Permanent Link | 0 Comments
این جلدش است
این جلدش است magnify
خودش هم رفت زیر چاپ که شنبه بیاید بیرون
Tuesday June 12, 2007 - 07:44pm (IRST) Permanent Link | 1 Comment

Add آهن ها و احساس to your personalized My Yahoo! page:

Add to My Yahoo!RSS About My Yahoo! & RSS
1 - 5 of 80 First | < Prev | Next > | Last