الف
.
.
؛«...بشنو ندای دهل پیشگو را که در جنگلها طنین افکنده است... شادی کنید که بلا نزدیک است... و قهرمان را مرگ خواهد ربود...» (یوجین اونیل – جونز، شاه شاهان)؛
؛«آن سفینه در گریز از نبرد پستی عمیق و خودخواهی بیمحملش به ریا پناه برد و بر ضعف بیپایانش پردهای از بیشرمی فروافکند. بیخبری آن مدعی هنرشناسی و درویشی از هنر و عرفان بینشی محقر ارزانیاش داشت. در دروغی نفرتآور زیست و با ضجهای ترحمانگیز مرد و به گرداب ابتذالی ژرف مدفون شد و او و ضجهاش و مرگش به دور افکنده شدند...» (از کتاب: مقلدهای یک مقلد)؛
.
رهرو
.
رهرو به راه خود میرود
و خزهها سایهی لغزانش را در آغوش میفشرند
گردابهایی که در چنگ ناتوانیها خشکی پذیرفتهاند
دهانهای لبریز از فریبشان را میگشایند
و سایهی رهرو نزدیکتر میشود
.
گردابهای تهی امواجی از ریاها و پستیها به جلوه میآورند
و سرابی ناپایدار در گذرگاه او میگسترانند
سایهی رهرو نزدیکتر میشود
و پرتو وجودش فریبها را در هم میشکند
.
رهرو به راه خود میرود
.
نقابهای سرگردان بر خدای از دست رفته شادی میکنند
و با یاد او حیات سست خود را بر پا نگاه میدارند
زنجیر یادها میگسلد و آنان را به وادی فراموششدگان فرومیافکند
.
سایهی رهرو نزدیکتر میشود
و نقابهای سرگردان بر او میآویزند:
.
ما از پستی و ریا به دوریم
ما را با جهان پیوستگی نیست
ما حیات را بیهوده میدانیم
ما بر همه چیز آگاهیم
ما بر همه چیز آگاهیم
سایهی رهرو نزدیکتر میشود
دست عظیمش پرده را کنار میزند
نقابها را میگشاید
و پوچی درون آنها را آشکار میسازد
ریاها به دخمهی پستیها پناه میبرد
و بر زمانهای گمشده زاری آغاز میکند
ضجهی او را کوهها و اقیانوسها از دامنشان میرانند
و کرکسها به سوی خود میکشندش
.
رهرو به راه خود میرود
ژرفای اندوهآور پستی و ناتوانی
و سقوطی
که ضجهی آن نقاب گریان آشکار کرد
لبخندی کبود بر لبان رهرو گسترد
و او واپس ننگریست و به راه خود رفت
و ضجه در مرداب بیهودگیها خاموش شد
و از نقاب گریان چشمی هراسان روئید
.
نوای محکومکننده تاریکیها را میزداید
و غبار آن چشم مطرود نیستی میپذیرد
و رهرو در افق ناپدید شده است
.
از هوشنگ ایرانی
یک خانهی بسیار بزرگ و پرپرکی، با اتاقها و راهروها و پستوهای متعدد، در خلوت بیابانی افتاده که تا لب جادهی پر رفت و آمد فاصلهی زیادی دارد. از هر پنجرهی این خانهی غریبه، جز خط افق، و گاه شبح غلطان ماشینی، یا سایهی باریک عابر مرموزی و احیاناً پر زدن پرندهی خاکنشینی، چیز دیگر نتوان دید. در تمام مدت روز، تا پاسی از شب گذشته صدای گاو و گوسفند که از شدت پرخوری و چاقی مینالند و گاه به گاه غرش موتور فرسودهی چند بولدوزر، بی آنکه دیده شوند، مدام و یکنواخت بلند است. بولدوزرها میکنند، خاکبرداری میکنند، جلو میروند، عقب میآیند و میچرخند و آنی از حرکت باز نمیایستند. آنها بعد از حفر خندقی به حفر خندق دیگری مشغول میشوند. بولدوزرها برای پروارهای آینده، طویلههای بیشماری میسازند
داستان در محیط پرواربندی اتفاق میافتد... ؛
.
توصیف آغازین ِ پردهی اول ِ نمایشنامه «پرواربندان»، شاهکار جاویدان ِ غلامحسین ساعدی
۱۳۸۸/۳/۳۰
با وجود ِ سیستم فعلی انتخابات در ایران، اگر تا همین چندی پیش کراهتی در رأی دادن داشتم، پس از مناظرهی رضایی و رییس جمهور ِ فعلی میتوانم اعلام کنم که با افتخار رأی خواهم داد. دیگر بحث ِ استدلال، برنامه، دروغ و یا ترس از این و آن نیست. حرف من بر سر ِ چیزی است به نام زیبایی شناسی رفتار. آنچه پیش ِ چشمها اتفاق افتاد، برهان ِ مجسم بود. لحظهای که رییس فعلی دولت برای فرار از سقوط بیشتر، ناگهان میان بحث ِ آرام ِ در جریان دوید و به طعنه گفت "آیا شما دولت را در زمان جنگ اداره میکردید؟"، چه معتقد باشیم چنین سؤالی در آن لحظهی مناظره هوشمندانه بود و چه آن را اساساً درست بدانیم، چنان گفت که چیزی در من پژمرد. اینجا دیگر بالاترین ِ حجتها چشمها هستند. تنها کافی است به «دیده» اعتماد کنیم. فرض میگیرم که هیچ دروغی هم در کار نبود، برنامهها هم عالی و کارآمد بود، همه هم با «او» دشمناند، چشمم را هم به چهار سال گذشته میبندم، اما آن وقت با نگاههای دریدهی بازجو-صفتی حقیر چه کنم!؟ با آنکه پیش چشممان ِ حاضر ِ ملت (و نه در خفا) گفتوگو را با بازجویی در دخمههای سازمانهای اطلاعاتی اشتباه میگیرد چه کنم!؟
از انتهای وجود شادمانم که آن سه تای دیگر به وقت ِ بازجوصفتی ِ طرف مقابل، جملگی مستاصل شدند و مظلومانه گوشهی رینگ به زمین افتادند. این یعنی آن سه، هرچه که هستند، با آن بازجو تفاوت بسیار دارند و انتخاب نه بین بد و بدتر که بین ته ماندههای انسانیت و سقوطی تمام عیار به اسفل السافلین است. بنابراین به صدای بلند اعلام می کنم که با افتخار رأی خواهم داد. امروز برای من اولویت اصلی نه برنامههاست، نه تحلیلها، نه حتا فکر کردن به ارزش رأیام، نه سیستم انتخاباتی کشور و نه کردهها و ناکردههای نظام. اولویت امروز تاب نیاوردن چنین نگاههای درندهای در سالهای پیش ِ روست. این نگاهها چیزی را در ما خواهد دَرید. معتقدم چه طرفدار شیوههایی به جز انتخابات برای تحول باشیم، از نافرمانیهای مدنی آرام گرفته تا حرکتهای رادیکال، و چه از حکومت بغض ِ دیرین داشته و یا حتا طرفدار این نظام هم باشیم، باید یک روز جمعه را دست از همهی اولویتهامان بشوییم و به حذف این نگاه رأی دهیم. آن وقت میتوانیم از فردایش دوباره هرچه میکردیم از سر بگیریم. برای رفتن به هر راه امیدبخشی، قبل از هر چیز باید انسان بود، و این نگاههای دریده چیزی از انسانیت را در ما خواهد کشت (اگر هنوز چیزی از آن مانده باشد). امیدوارم روشن باشد که حرفم بحث ِ مد ِ روز ِ ترس از دولتمردی ِ دوبارهی یک نفر نیست، حرفم ناظر به گوهری است میان خودمان. مردن چیزی در ما. اگر انتخابمان به معنای تاب آوردن و پذیرش این رفتار پیش چشمهامان باشد، پس از آن چه بر سر این چشمها خواهد آمد؟ آیا دیگر زیبایی شناسی معنایی هم خواهد داشت؟
هیچ وقت به کسی توصیهای نکردهام، حالا هم نمیکنم؛ اما امیدوارم این سقوط را بر خود مپسندیم
خارج از متن: متن زیر حرفهای پراکندهای است که به مناسبتهای مختلف میخواستم بنویسم و نشد. وگرنه کنار هم قرار گرفتنشان حکمتی ندارد
.
یک
با آغاز بحثهای مربوط ِ به انتخابات، دکتر محمد ملکی (اولین رییس دانشگاه تهران پس از انقلاب) در مقالهای (من رأی میدهم اما...)، که از طرف ِ طرفداران تحریم انتخابات این روزها فراوان به آن ارجاع داده میشود، هشدار دادند که همهی بساط انتخابات «خیمه شببازی ِ تکراری» ِ حاکمان است، و با افشای سوابق کاندیداهای انتخابات پیش رو تلاش کردند یادمان بیاورند با چه افرادی طرف هستیم؛ و نوشتند "این بازی بیشتر میتواند بچهها را سرگرم کند." ایراد جناب ملکی و بسیاری از همنسلان ایشان این است که تصور میکنند تنها خودشان از این برگهای تاریخی باخبرند، و اگر کسی تصمیمی برای شرکت در انتخابات داشته باشد، لابد یا طرفدار رژیم ِ حاکم بر ایران است، و یا بیخبر از همهی این اوراق تاریخی؛ و حتماً هم بچهایست پی ِ سرگرمی و بازی! ؛
اما من شخصاً هم از اغلب مطالب مورد اشاره ایشان باخبر بودهام و هم تصمیم دارم این بار از حق رأیام (با همین کیفیت موجود) استفاده کنم. اتفاقاً از گذشتهی خود ِ آقای ملکی هم چندان بیخبر نیستم. ایشان نوشتهاند "ایرانیها حافظه تاریخی ضعیفی دارند"؛ با وجود همین ضعف ِ حافظه (!) میتوانم بخشهای پندآموزی از دعوای کلامی ایشان و دکتر سروش را بر سر «انقلاب فرهنگی» در روزنامهی «هم میهن» یادآوری کنم. سطرهایی از نامهی ایشان خطاب به سروش را عیناً میآورم
؛"قصه اخراج دکتر نصر و همدلی جدید عدهای از اصلاحطلبان با «سلطنتطلبان اسلامی»! در جستوجوی علت اخراج ایشان و نقش اینجانب در این مسأله نیز کشف جدید است..." (گیومههای تأکید از من است)؛
؛"اگرچه اخراج دکتر نصر به بنده ارتباطی نداشت و دستور و تصمیمگیری شورای انقلاب بود لیکن ماهیت اخراج ایشان نیز با تصفیه استادان و دانشجویان در انقلاب فرهنگی که بنده با آن مخالف بودم، کاملاً متفاوت بود... اخراج وابستگان و عوامل یک رژیم سرکوبگر ساقط شده با رعایت شواهد و قواعد، بسیار متفاوت است از اخراج و تصفیه صدها استاد و دانشجویی که خود با رژیم شاهنشاهی در راه انقلاب مبارزه کرده بودند..."؛
آنچه که من از این بازخوانی میفهمم رواج رویه و تفکری نادرست در اغلب طیفهای سیاسی ِ حتا به ظاهر متضاد ِ آن دوران است. یکی با برچسب سلطنتطلبی دست به حذف و پاکسازی زده (و یا چنین روندی را توجیه کرده) یکی هم با برچسب ضد انقلاب و اسلام همان را تکرار کرده است. اگر رفتاری نادرست است، اعمالاش در حق همگان به یک اندازه نادرست است؛ و آقای ملکی اخلاقاً نمیتوانند به دیگران (از جمله سروش) برای تصفیهی اساتید دانشگاه ایراد بگیرند در حالی که همین رفتار را در خصوص عدهای دیگر (گیرم با برچسبی دیگر) توجیه میکنند. اما برسم به آن قسمت که جناب ملکی گفته بودند اخراج دکتر نصر تصمیم شورای انقلاب بود؛ خود ایشان در مصاحبهای (با مجله لوح) گفته بودند
؛"شورای انقلاب به دانشگاه بخشنامه کرد استادانی که در مقامهای کلیدی حکومت شاه بودهاند حق تدریس در دانشگاه ندارند. لیستی تهیه کردیم و حدود ۱۰۰ اسم به دفتر نخستوزیر فرستادیم. کسانی که اگر هم میآمدند دانشجویان قبولشان نمیکردند و تشنج درست میشد."؛
بد نیست یادآوری کنم تنها دو تن از این ۱۰۰ نفر دکتر زرینکوب و دکتر زریاب خویی بودند
قصدم از این بازخوانی نه مچگیری است و نه به کارگیری نوعی افشاگری در برابر افشاگری؛ که اصولاً من نه سر پیازم نه ته پیاز و نه وکیل وصی کسی هستم و نه مدافع کسی؛ و هم همیشه بیزار بودهام از این شیوههای آشنای قبیلهای ِ مردمانی که از تمام شیوههاشان بیزارم. تنها خواستم یادآوری کنم که هرگز نمیتوان بخشی از جریانی تاریخی بود و خود را از نتایج آن جدا دانست. نمیشود در محضر ِ تاریخ جر زد و مسؤولیت را از گردن خود ساقط کرد. همهگان در این سرگذشت تاریخی سهیماند. گذشتهی تاریخی به شکل حافظهی قومی در ذهن تک تک ما مردمان امتداد یافته است؛ و اگر میگویم من از حق رأیام استفاده میکنم با آگاهی از آن، و با توجه به تفاوتهای احتمالی ِ ادارهی دولت (هرچند کوچک و محدود) در صورت رییسجمهور شدن هر کدام از کاندیداها، است؛ و نه لزوماً بیخبری محض از گذشته و سوابق آدمها
از لذت ِ ژست ِ شرکت نکردن در انتخابات که بگذریم (نمیگویم تحریم، زیرا تحریمی که شکل نگرفته اصلاً وجود ندارد)، سه گروه استدلال برای این عدم شرکت وجود دارد. عدهای باور دارند با شرکت در انتخابات بر مشروعیت نظام صحه میگذارند. معتقدم چنین تفکری درست به اندازهی باورهایی که حضور پای صندوق رأی را تکلیف مردمان میدانند اسطورهباور و بدوی است. در صورتی که ابزار انتخابات از اساس مخلوق دنیای مدرن است. قداست بخشیدن به ابزاری که خود خلق کردهایم رفتاری بدوی است که ریشه در ناخودآگاه ِ اسطوره پرداز ما دارد. از این استدلال نتیجهای هم میگیرند، که شرکت در انتخابات بازدارندهی اعتراضهای سازمانیافته در برابر حکومت است. در صورتی که این دو مکانیسمهای متفاوتی دارند و هیچ یک نافی دیگری نیست. میتوان در انتخابات شرکت کرد و از فردایش هم معترض بود و پیگیر. به نظر من این افراد تنها میخواهند بی عملی همیشگی ِ خود را در سایهی شرکت دیگران در انتخابات بپوشانند؛ وگرنه انتخابات به هیچ وجه بازدارندهی اعتراضات مدنی نیست. شکل نگرفتن اعتراضهای مدنی به غیبت احزاب و عزم عمومی برای اعتراض برمیگردد، و نه انتخابات. اتفاقاً به دلیل نبودن ِ چنین عزمی و مهمتر از آن وجود نداشتن احزاب و سازمانهای قوی (که برای هدایت منطقی امواج اعتراضات مردمی ضروری به نظر میرسد) مجبوریم به همین انتخابات نیمبند دل خوش کنیم
دستهای دیگر معتقدند باید گذاشت گزینهی مطلوب حکومت با بیکفایتیاش، نظام را به سمت نوعی فروپاشی ِ اجتماعی ببرد. مستقل از میزان مفید بودن چنین اتفاقی، و یا اینکه چه برنامهای برای پس از آن و چه تضمینی برای بهبود اوضاع وجود دارد، میتوان پرسید با این تفکر آیا بهتر نیست به گزینهی مطلوب حکومت رأی دهیم تا استوار و دلخوش کشور را به سمت فروپاشی ببرد!؟
هرچند که با وجود پول نفت و دین ِ مصلحتگرایی که بلد است چگونه به وقت ِ ضرورت از خودش انعطاف نشان دهد، حکومت همیشه توانسته از پس بحرانها، در حدی که جلوی فروپاشی اجتماعی را بگیرد، بربیاید
اما تنها استدلالی که میتواند موجه باشد استدلال آن دستهای است که معتقدند کاندیداها ذرهای با هم تفاوت ندارند و رییسجمهور شدن هر کدام از آنها مطلقاً در زندگی آنها بی تأثیر است. اگر کسانی چنین عقیدهای دارند مسلماً انتخابشان (در واقع عدم انتخابشان) موجه و منطقی است و کاملاً قابل احترام
اما برای من این افراد با تمام دوریشان از آنچه که منم متفاوتاند (گیرم تفاوت هم خرد و کوچک باشد)، و دقیقاً به همین دلیل است که از حق رأیام استفاده خواهم کرد
.
.
دو
مجادلات انتخاباتی، اگر مغتنم بشماریم، معمولاً فرصت خوبی هستند برای بازخوانیهای تاریخی، و هم سنجش میزان منطق و قوت استدلال طرفین ِ این مجادلات؛ که همین تلاش برای تحلیل و تفکر از هر نتیجهی انتخاباتی مبارکتر است و نباید پای ترس از فردای انتخابات قربانیاش کرد
یکی از موضوعاتی که همین روزها دوباره بحثاش بالا گرفت انقلاب فرهنگی بود که آتشاش را دولتآبادی افروخت. به نظرم دیگر همه پاسخ تند سروش به دولتآبادی را خوانده باشند. استدلالهای سروش برای مبری ساختن خودش اما حرف جدیدی نبود؛ که آنها را در این چند سال بارها تکرار کرده است. پیش از این هم سروش در مجادلهای با زیباکلام در همان ابتدای سخناش نوشته بود: "آیا تاکنون روشن نشده است که انقلاب فرهنگی چیزی بود و ستاد انقلاب فرهنگی چیزی دیگر؟" ؛
سروش همواره گفته «انقلاب فرهنگی»، «ستاد انقلاب فرهنگی» و «شورای انقلاب فرهنگی» متفاوت بودهاند، و این موضوع در نظرش آن قدر بدیهی است که چنین متعجبانه زیباکلام را خطاب قرار میدهد و با اعتماد به نفس تمام در پاسخ ِ دولتآبادی مینویسد "این گافهای گزاف واقعاً نوبر بود... آخر او [میرحسین موسوی] میتوانست به این خفته پریشانگو بیاموزد که انقلاب فرهنگی را (برای بستن دانشگاهها) دانشجویان به راه انداختند نه سروش، و ستاد انقلاب فرهنگی را (برای گشودن دانشگاهها) امام خمینی بنیان نهاد، نه سروش." ؛
من شخصاً نه عصبانیت دولتآبادی را میپسندم (چرا که ستاد انقلاب فرهنگی مترادف با سروش ِ تنها که نبود) و نه از چند و چون کار ستاد و نقش سروش در آن باخبرم. اما معتقدم اگر به تاریخ انقلاب رجوع کنیم و اگر اسم سروش را از گفتههای دولتآبادی و خود سروش حذف کنیم، در مجموع در سخنان دولتآبادی حقیقت ِ بیشتری خواهیم یافت. واقعیت این است که سروش به جهت حساسیت فراواناش روی مسألهی انقلاب فرهنگی و تلاش همیشگیاش برای دور کردن هرگونه مسؤولیتی از خودش، حقایق بدیهی و روشنی را زیر پا میگذارد. سروش متعجبانه میپرسد "آیا هنوز روشن نشده که انقلاب فرهنگی چیزی بود و ستاد انقلاب فرهنگی چیزی دیگر." و اتفاقاً تنها چیزی که کاملاً روشن است همین است که انقلاب فرهنگی و ستاد آن برای رسیدن به یک هدف شکل گرفتند و این سروش است که به شیوهی بحثهای منبری با تکیه بر کلمات مغلطه میکند و بین آنها تفاوت میگذارد. آنجا که سروش مصرانه میگوید "انقلاب فرهنگی را دانشجویان برای بستن دانشگاهها به راه انداختند و ستاد به دستور امام برای بازگشایی دانشگاهها تشکیل شد"، استدلالاش هم بچهگانه است و هم پُر از غلطهای آشکار تاریخی. حقیقت این است که به شهادت تاریخ نه انقلاب فرهنگی برای بستن دانشگاهها بود و نه ستاد آن برای بازگشایی دانشگاهها؛ بلکه هر دو برای اسلامی کردن محتوای آموزشی بود، هر دو هم به دستور آیتالله خمینی. در نوروز سال ۵۹ آیتالله خمینی در پیام نوروزی خود تأکید کرد که "باید انقلاب اسلامی در تمام دانشگاههای سراسر ایران به وجود آید، تا اساتیدی که در ارتباط با شرق و غرباند تصفیه گردند و دانشگاه محیط سالمی شود برای تدریس علوم عالی اسلامی." متعاقب این پیام در اواخر فروردین ۵۹ شورای انقلاب به گروههای سیاسی (عمدتاً چپ) برای تخلیه و تحویل دفترشان در دانشگاهها مهلتی سه روزه داد. پس از چنین اعلامی درگیری در دانشگاهها، با میانداری ِ دانشجویان پیرو خط امام، آغاز شد. در نهایت گروههای سیاسی دفاتر خود را در دانشگاهها تخلیه کردند و با پایان ترم جاری تحصیلی در اواخر خرداد دانشگاهها تعطیل شدند؛ و در ۲۳ خرداد (سال ۵۹) هم با فرمان آیتالله خمینی ستاد انقلاب فرهنگی تشکیل شد. بخشی از متن حکم آیتالله خمینی عیناً چنین است
؛"ملت مسلمان و پایبند به اسلام خوف آن دارند که خدای نخواسته فرصت از دست برود و کار مثبتی انجام نگیرد و فرهنگ همان باشد که در طول مدت سلطه رژیم فاسد کارفرمایان بیفرهنگ، این مرکز مهم اساسی را در خدمت استعمارگران قرار داه بودند که از دستاوردهای دانشگاهها به خوبی ظاهر میشود که جز معدودی متعهد و مومن که علیرغم خواست دانشگاهها در خدمت کشور و اسلام بودند، دیگران جز ضرور و زیان چیزی برای کشور ما بار نیاورند... بر این اساس به حضرت آقایان محترم محمدجواد باهنر، مهدی ربانی املشی، حسن حبیبی، عبدالکریم سروش، شمس آلاحمد، جلالالدین فارسی و علی شریعتمداری مسئولیت داده میشود تا ستادی تشکیل دهند و از افراد صاحبنظر متعهد و دانشجویان متعهد باایمان و دیگر قشرهای تحصیل کرده، متعهد و مومن به جمهوری اسلامی دعوت نمایند تا شورایی تشکیل دهند و برای برنامهریزی رشتههای مختلف و خط مشی فرهنگی آینده دانشگاهها، براساس فرهنگ اسلامی و انتخاب و آمادهسازی اساتید شایسته متعهد و آگاه و دیگر امور مربوط به انقلاب آموزشی اسلامی اقدام نمایند."؛
بنابراین انقلاب فرهنگی با خواست آیتالله خمینی و برای اسلامی کردن دانشگاهها به راه افتاد. تنها دو ماه پس از آغاز درگیریها هم ستاد آن به حکم آیتالله خمینی و برای پیگیری همان سیاست تشکیل شد؛ و نه برای بازگشایی صرف دانشگاه، چنان که سروش مدعی است. همین ستاد در آذر سال ۶۳ با تصویب لایحهی دولت در مجلس به شورای عالی انقلاب فرهنگی تغییر نام داد
پس کافی است کمی تاریخ را روخوانی کنیم (و نه حتا تحلیل) تا دریابیم انقلاب فرهنگی و در ادامه ستاد و شورای آن، به روشنی ماهیت یکسانی داشتهاند و دارند
آن جا که دولتآبادی فریاد میکشد من تنها به قانون اساسی رأی دادهام و مصوبات این شوراها را قبول ندارم، باز سروش مغلطهگرانه طعنه میزند که وزارت ارشاد با مصوبات همین شورای عالی انقلاب فرهنگی دست به ممیزی میزند و دولت آبادی را «خفتهای در غاری نزدیک دولتآباد» مینامد. در حالی که منظور دولتآبادی کاملاً روشن است. شورای عالی انقلاب فرهنگی در ذاتش نهادی قانونگزار است و تشکیل نهادهای قانونگزار ِ موازی مجلس از اساس مخالف قانون اساسی است و حتا در حوزهی اختیارات رهبری هم نیست. دولتآبادی هم در سخنانش به همین نکته اشاره کرده، وگرنه سازوکارهای اعمال آییننامههای شورای انقلاب فرهنگی که روشن است
بدیهی است که ذکر این نکات به معنای اتهام زدن به سروش در خصوص مسألهی انقلاب فرهنگی نیست. حتا به مانند بسیاری که این روزها به سخنان سروش واکنش نشان دادند، من با نثر مهاجم او هم هیچ مشکلی ندارم. اما معتقدم شیوهی استدلال این پیگیرترین مبلغ ِ «جامعهی باز» ِ پوپر و فلسفهی تحلیلی، در پاسخ به سخنان دولتآبادی شرمآور و بسیار دور از فلسفهی تحلیلی بود. سروش در مجادلهای که چندی پیش با مراد فرهادپور داشت، نثرش همچنان مهاجم، و حتا پرخاشگر، بود؛ اما مستقل از ماهیت بحث، منطق استدلالیاش متین بود و استوار. اما این بار تنها عصبیت است که در سطرها خوانده میشود. سروش که از «شیخ انقلاب فرهنگی» خوانده شدن توسط دولتآبادی عصبانی است، در مقابل خطاب به او مینویسد: "حتی نزاکت و ادب مقام را نگاه نمیدارد و به میزبان خود [میرحسین موسوی] که همان «شیخ انقلاب فرهنگی» است توهین میکند..."؛
و میتوان از دکتر سروش پرسید درست که موسوی هم از سال ۶۰ عضو «ستاد انقلاب فرهنگی» بوده است، اما مگر شما نبودید که استدلال میکردید "انقلاب فرهنگی چیزی بود و ستاد انقلاب فرهنگی چیزی دیگر"! ؛
.
.
سه
دکتر سروش در حمایت از مهدی کروبی جملهای گفت که پس از آن از سوی طرفداران کروبی مدام تکرار شده است. سروش در مصاحبهی نوشابه امیری با او اشاره کرد "اینکه کسی دوباره بیاید و در کسوت سیاست ادعای رسالت روشنفکری داشته باشد را نمیپسندم. باید کسی بیاید که مرد عمل باشد." از آن زمان این «مرد عمل بودن» ِ کروبی قصهی تکراری است که از سوی حامیان کروبی ساز شده. از طرفی از جملهی نقدهایی که گروههای مختلف، از جناحهای سیاسی متضاد، به موسوی وارد میکنند استعفای او در اواخر دوران نخست وزیری (در واکنش به گرفتن یک سری اختیارات از نخست وزیری) و یا در مقاطعی عدم تمکیناش در برابر مجلس است. بنابراین با هیچ معیاری موسوی کمتر از کروبی «مرد عمل» محسوب نمیشود، که اصولاً نوعی سماجت در پیشبرد برنامهها (مستقل از مثبت یا منفی بودن آن) از مشخصههای دوران نخست وزیری موسوی است. اما معتقدم دکتر سروش برای حمایت از مهدی کروبی (و یا درستتر عدم حمایتاش از موسوی) دلایل مشخصی دارد که از بیان روشناش پرهیز کرده. به نظر من مشکل سروش با موسوی بیش از هر چیز دیگر از زاویهی مخالفت همیشگی او با چپگرایی سیاسی است. موسوی هنوز نشانههای تفکر چپ سیاسی را با خود دارد، و یادآور گفتمان رایج دههی شصت و حتا تفکرات حامیان شریعتی است. طعنههای سروش به موسوی، به بهانه پاسخ به دولتآبادی، ریشه در تفکرات فلسفی او دارد، و نه حرفهایی که این روزها نقل محافل است. میتوان یادآوری کرد که پیامبر فلسفی سروش، کارل پوپر، معتقد بود "آزادی مهمتر از برابری است و اگر آزادی از بین برود بین بندگان برابری هم باقی نخواهد ماند."؛
حال از همین زاویه بازخوانی سیاستها و گفتههای موسوی (به عنوان مثال تفاوت آشکار برنامه تلویزیونی او و کروبی) میتواند جالب باشد
.
.
چهار
در ابتدای این متن گفتم که این بار از حق رأیام استفاده خواهم کرد. با توجه به همهی آنچه که در گذشته و حال ِ این افراد وجود دارد، و بدون هیچ قصدی برای نادیده گرفتنشان، و تنها به عنوان یک کنش سیاسی ِ شاید سودمند، از بین مهدی کروبی و میرحسین موسوی به یکی رأی خواهم داد، و در صورت راهیابی یکی از این دو نفر به مرحلهی دوم باز چنین خواهم کرد
بحث و جدل میان حامیان کروبی و موسوی این مدت فراوان در جریان بوده، و هر کدام تلاش کردهاند ثابت کنند فرد مورد حمایتشان ویژگیهای ممتازتری دارد. اما شخصاً معتقدم هیچ کدام این دو نفر نه ممتازند و نه مشخصهی چندان ویژهای دارند که یکی را از دیگری ممتاز سازد. نه کسانی را که برای حمایت از یکی جامهی آن دیگری را شسته و بر آفتاب پهن میکنند میفهمم و نه آنان را که در ستایش یکی گوی سبقت از اشعار مریم حیدرزاده میربایند! همزمان که جامهی یکی بر آفتاب پهن شود، میتوان لکههای لباس آن دیگری را هم به روشنی نشان داد
شخصاً تا پیش از شفاف شدن موضع گیریهای انتخاباتی افراد، موسوی را ترجیح میدادم. در مقابل رفتار غریزی و آزار دهندهی کروبی، دست کم موسوی رفتار معقولتری دارد. از طرفی به سبب ِ حمایت بخشی از طیفهای سنتی قدرت از او، احتمالاً در عمل برای پیشبرد برنامههایش با مشکل کمتری مواجه خواهد شد؛ کروبی مجبور است برای جلب آرای بخشی از جامعه که تیم او بیشترین امید را به آن بستهاند، هر روز بیش از قبل شعارهای تند و تیز بدهد و به همان نسبت بیشتر مغضوب حکومت واقع میشود. به این نکات میتوان اضافه کرد با در نظر گرفتن همهی احتمالات ممکن، در صورت راهیابی یکی از این دو نفر و احمدینژاد به مرحلهی دوم، شانس هر دو برای پیروزی یکسان نخواهد بود. چرا که اغلب رأی دهندگان به کروبی در مرحلهی دوم به موسوی رأی خواهند داد، اما آرای موسوی، به سبب پایگاه اجتماعی گستردهترش، به تمامی به نفع کروبی به صندوقها ریخته نخواهد شد؛ سهل است که تعداد زیادی از آن هم به سوی احمدینژاد تغییر جهت دهد
در عین حال انتخاب موسوی نکات منفی برجستهای هم در پی خواهد داشت. پارادایم فکری او هنوز یادآور الگوهای تفکر در دههی شصت است و پس از تحولات اواخر دههی هفتاد، انتخاب او نوعی بازگشت به عقب در گفتمان فکری رایج خواهد بود. موسوی در این مدت بارها از دههی اول انقلاب و هم چهار سالهی دولت نهم گفته، اما اشارهای به هشت سال دورهی شهره به اصلاحات نمیکند. این دوره را انگار از پارادایم سیاسی/فکریاش حذف کرده است. بیجا نخواهد بود اگر بپرسیم حجم عظیم ِ جنجالها و زندان رفتنهای آن دوران مگر نتیجهی خواست متفاوت ِ همین مردمان نبود!؟
با توجه به همهی این مسائل اما همچنان در انتخاب بین شخص ِ موسوی و کروبی، موسوی را ترجیح میدادم، اما در این مدت جریان انتخابات به گونهای پیش رفت که من فکرش را نمیکردم. حمایت بسیاری از مغضوبین ِ قدرت از کروبی، با استقبال کمپین او از نمایندگی ِ این بخش از تفکرات اجتماعی، او را به سمت ِ نمایندگی دورانی برده است که حکومت مجدانه سعی در فراموش کردناش دارد. از آن جا که قدرت احتمال ِ بالای ِ سرآمدن ِ دولت احمدینژاد را پیش بینی کرده، انصراف خاتمی از زاویهی رضایت بیشتر قدرت برای تحمل موسوی قابل بررسی است. بنابراین مستقل از شخصیت فردی موسوی و کروبی، امروز میتوانیم به شرایط اجتماعی ِ حاصل از انتخاب هر یک از این دو نفر بیاندیشیم. کروبی نشانههای بیشتری از امکان ِ زنده نگه داشتن ِ گفتمان تحولخواه ِ اواخر دههی هفتاد را عیان کرده است
بنابراین با وجود اینکه از هماکنون تقریباً میتوانم موسوی را رییسجمهور آینده بدانم، در مرحلهی اول انتخابات، انتخاب من مهدی کروبی خواهد بود
.
.
پنج
از انتخابات که بگذریم، این روزها بارها به یاد سکانسهایی از فیلم آتش سبز اصلانی افتادهام. آن سکانس حیرت انگیز دادگاه که قاضی/شاهد در قضاوت مردهگان درمیماند؛ و آن پایان درخشان که فیلمساز/هنرمند ما را به تأملی در آینهی تاریخ فرامیخواند؛ به بازخوانی ِ آنچه هستیم
به قول رویایی، حالای من هم چیزی جز گذشتهی من نیست
معمولاً در مدت برگزاری ِ جشنواره در مورد فیلمها مینویسند و در پایان هر کسی بهترینهای خودش را انتخاب میکند. اما من روزانهنویسی و عجولنویسی ِ هنگام جشنواره را دوست ندارم، به همین خاطر هم نوشتن از فیلمها را گذاشتهام برای بعد از جشنواره و زمانی که اتمسفر ِ حاشیهپرداز ِ جشنواره فروکش کند؛ برای زمانی که بشود از خود سینما نوشت؛ هرچند که حرف مفصل از فیلمها را همیشه به زمان اکران عمومی فیلمها موکول کردهام، و میکنم همچنان. اما فعلاً علیالحساب بهترینهای خودم را از میان فیلمهایی که دیدهام اینجا ثبت میکنم. این انتخابها برای من تنها حکم ِ جمعبندی ِ جشنواره را دارد؛ جشنوارهای که حالا دیگر تمام فیلمهای مهماش را دیدهام. (برای کسانی که ممکن است بپرسند، هم حالا بگویم که «درباره الی...» را هم دیدهام). همانطور که اشاره کردم به تدریج دربارهی تعدادی از فیلمها هم خواهم نوشت؛
و اما انتخابهای من از جشنوارهی بیست و هفتم
.
بهترین فیلم: شبانهروز
بهترین کارگردان: امید بنکدار/ کیوان علیمحمدی (شبانهروز)؛
بهترین فیلمنامه: صداها (سعید عقیقی)؛
بهترین بازیگر زن: رؤیا نونهالی (صداها)؛
بهترین بازیگر مرد: آتیلا پسیانی (صداها)؛