Yahoo! 360° News | Beta Feedback
Start your own Yahoo! 360° page

ღFreĕღ

Top Page  |  Blog  |  Feeds  |  Friends  |  Lists  |  Groups

  • School: Shamsipour Universiti...

Add

ღFreĕღ is not connected to you in Yahoo! 360°.

Last updated Fri Jun 08, 2007 Member since October 2005

عشق تو هميشه در قلبم و ياد تو هميشه در ذهنم و زبانم هميشه در زمزمه ي نامت و آغوشم خالي از وجود تو! آرزويم داشتن تو و به آغوش كشيدن تو است!!!؟--> Click here

1 - 5 of 91 First | < Prev | Next > | Last

WELCOME !!! Full Post View | List View

SALAM For True Viewing in FARSI: View --Encoding --Auto-Select View --Encoding --Unicode(UTF-8)

Entry for August 11, 2007
Entry for August 11, 2007 magnify

نگاهی به من انداخت و پرسید: چند سالته ؟

به سختی آب دهانم را قورت دادم و پاسخ دادم هنوز 20

سالم نشده

با بی اعتنایی گفت : فکر نکن هنوز بچه ای !

چهره ام حالت محزونی به خود گرفت .

گفتم : ولی من فکر می کردم سن کمیه !

با تعجب ابروهاشو بالا انداخت و گفت : ولی از تو کوچکتر خیلی ها

هستند .

با درماندگی گفتم : اجازه میدی برم ؟

خندید و گفت : نه عجله کن دیگر باید برویم.

لحظاتی بعد دست من در دست او بود و از روی سر تمام آدم های

اطرافمان می گذشتیم

جسم من روی خاک افتاده بود .

Tags: مرگ
Saturday August 11, 2007 - 01:27am (IRST) Permanent Link | 22 Comments
Entry for August 11, 2007
Entry for August 11, 2007 magnify

یک مرد جوان در جلسه روز چهارشنبه مدرسه کتاب مقدس

شرکت کرده بود. شبان در مورد گوش شنوا داشتن و اطاعت

کردن از خدا صحبت می کرد. آن مرد جوان متعجب از خود

پرسید: " آیا هنوز خدا با مردم حرف میزند؟ "

بعد از جلسه با یکسری از دوستانش برای خوردن قهوه و

کیک بیرون رفتند و در آنجا با هم در مورد این پیغام گفتگو

کردند. خیلی ها می گفتند که چگونه خدا آنها را در زندگیشان

هدایت کرده است.

حدود ساعت ده آن مرد جوان با اتومبیل خود به طرف خانه

حرکت می کند. همانطور که در ماشین نشسته شروع به دعا

کردن می کند: " خدایا اگر تو هنوز با مردم حرف میزنی

لطفاً با من نیز حرف بزن. من گوش خواهم کرد و تمام سعیم

را خواهم کرد که مطیع تو باشم."

همانطوریکه در خیابان اصلی شهرشان رانندگی می کرد

ناگهان احساس عجیبی می کند که یکجا بایستد تا مقداری شیر

بخرد. او سر خود را تکان داده و می گوید: " آیا خدا تو هستی؟ "

چونکه جوابی نمی گیرد شروع می کند به ادامه دادن به رانندگی.

ولی دوباره همان فکر عجیب: " مقداری شیر بخر".

مرد جوان به یاد داستان سموئیل می افتد که چگونه وقتی

خدا برای اولین بار با او حرف زد نتوانست صدای او را تشخیص

دهد و نزد عیلی رفت چونکه فکر میکرد که او با او حرف میزد.

او گفت: " باشه خدا اگر این تو هستی که حرف میزنی من شیر

را می خرم". به نظر اطاعت کردن آنقدرهم سخت نبود چونکه

بهرحال او میتوانست از شیری که خریده استفاده کند. پس او

اتومبیل را متوقف کرد و مقداری شیر خرید و به راهش به طرف

خانه ادامه داد.

وقتی خیابان هفتم را رد می کرد دوباره الزامی را در خود

حس کرد: " بپیچ به این خیابان" او فکر کرد که این دیوانگی

است و از آنجا گذشت. دوباره همان احساس، پس او فکر کرد

که باید به خیابان هفتم برود پس چهارراه بعدی را دور زد تا به

خیابان هفتم برود و به حالت شوخی گفت: " باشه خدا اینکار

را هم می کنم. "

وقتی چند ساختمان را رد کرد احساس کرد که آنجا بایستی

توقف کند. وقتی اتومبیل را به کناری گذاشت به اطراف نگاهی

انداخت. آن منطقه حدوداً تجاری بود. در واقع بهترین منطقه

شهر نبود ولی بدترین هم نبود. اکثر مغازه ها بسته بودند و بیشتر

چراغ های خانه ها نیزخاموش بودند که بنظر همه خواب بودند.

او دوباره حسی داشت که می گفت: " شیر را به خانه روبرویی

ببر". مرد جوان به خانه نگاهی انداخت. خانه کاملاً تاریک بود

و به نظر می آمد که افراد آن خانه یا در خانه نبودند و یا خوابیده

بودند. او در ماشین را باز کرد و روی صندلی نشست.

" خداوندا این دیوانگیست. الان مردم خوابند و اگر الان آنها

را از خواب بیدار کنم خیلی عصبانی میشوند و بعد من مثل

احمقها به نظر می رسم. "

بالاخره او در اتومبیل را باز کرد وگفت: "باشه خدا اگر این تو

هستی که حرف می زنی من میرم جلوی در و شیر را به آنها

می دهم ولی اگر کسی سریع جواب نداد من فوراً از آنجا میرم. "

او ازعرض خیابان عبور کرد و جلوی در رسید و زنگ در

را زد. صدایی شنید مردی به طرف بیرون فریاد زد و

گفت: " کیه؟ چی می خواهی؟ " و قبل از اینکه مرد جوان

فرار کند در باز شد. مردی با شلوار جین و تی شرت در را

باز کرد و بنظر که از تخت خواب بلند شده بود. قیافه عجیبی

داشت و از اینکه یک مرد غریبه در خانه اش را زده زیاد

خوشحال نبود. گفت: "چی می خواهی؟ " فرد جوان شیر را

به طرفش دراز کرد و گفت: " براتون شیر آوردم". آن مرد

شیر را گرفت و سریع داخل خانه شد. زنی همراه با بچه شیر

را گرفت و به آشپزخانه رفت و آن مرد هم بدنبال او. بچه مدام

گریه می کرد و اشک از چشمان آن مرد سرازیر بود.

مرد درحالیکه هنوز گریه می کرد گفت: " ما دعا کرده بودیم

چونکه این ماه قبضهای سنگینی را پرداخت کردیم و دیگه

پولی برای ما نمانده بود و حتی شیر نیز برای بچه مان در خانه

نداریم. من دعا کرده بودم و از خدا خواسته بودم که به من

نشان بدهد که چگونه شیر برای بچه ام تهیه کنم".

همسرش نیز از آشپزخانه فریاد زد: " من از او خواستم

که فرشته ای بفرستد تا برای ما شیر بیاورد، شما فرشته نیستید؟ "

مرد جوان دست خود را به جیب برد و کیفش را بیرون آورد

و هرچه پول در کیفش بود را در دست آن مرد گذاشت و

برگشت بطرف ماشین در حالیکه اشک از چشمانش سرازیر

بود. حالا دیگر می دانست که خدا به دعاها جواب می دهد.

این کاملاً درست است. بعضی وقتها خدا خیلی چیزهای ساده

از ما می خواهد که اگر ما مطیع باشیم قادر خواهیم بود که

صدای او را واضحتر بشنویم.

لطفاً گوش شنوا داشته باشید و اطاعت کنید تا اینکه برکت بگیرید

Tags: داستانهایکوتاهوجذاب
Saturday August 11, 2007 - 01:17am (IRST) Permanent Link | 0 Comments
Entry for June 08, 2007
Entry for June 08, 2007 magnify

عشق

نام من عشق است
می شناسیدم ؟

زخمی ام سراپا
می شناسیدم؟

با شما طی کرده ام راه درازی را ـ خسته ام
می شناسیدم ؟

این زمان گرچه ابری پوشانیده است رویم ـ من همان خورشید تابانم
می شناسیدم؟

این چنین بیگانه از من روی مگردانید
در کف فرهاد تیشه من نهادم ـ من شکستم بیستون را من همان مهربان سال های دورم

رفته ام از یادتان
با که می شناسیدم ؟

نام من عشق است
می شناسیدم ؟

عشق یعنی تنها باشی و یک تکیه گاه
او که چشمش آسمان باشد و چشمانت زمین
آسمانی بودنت باشد همین
چون کویری تشنه باشی بی قرار
که گویی هردم آسمان بر من ببار

عشق یعنی حسرت پنهان دل
زندگی در گوشه ویرانه دل

عشق یعنی اینکه همچون سرنهی
بر پای یک دل داده ای
اینکه موج گردی بی امان بهر دریای غم و اندوه و آه

عشق یعنی سایه ای در یک خیال
آرزویی سرکش و گاهی محال

عشق یعنی کوچه ای دور و دراز
با هزاران سختی و شیب و فراز

عشق یعنی عطر گل های بهشت

Tags: عاشقانه
Friday June 8, 2007 - 04:09pm (IRST) Permanent Link | 7 Comments
Entry for April 23, 2007
Entry for April 23, 2007 magnify
از خدا خواستم ...
از خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد،
خدا گفت: نه!
رها کردن کار توست. تو بايد از آنها دست بکشي.
از خدا خواستم تا شکيبايي ام بخشد،
خدا گفت: نه!
شکيبايي زاده رنج و سختي است.
شکيبايي بخشيدني نيست، به دست آوردني است.
از خدا خواستم تا خوشي و سعادتم بخشد،
خدا گفت: نه!
من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوري.
از خدا خواستم تا از رنج هايم بکاهد،
خدا گفت: نه!
رنج و سختي ، تو را از دنيا دورتر و دورتر، و به من نزديکتر و نزديکتر مي کند.
از خدا خواستم تا روحم را تعالي بخشد،
خدا گفت: نه!
بايسته آن است که تو خود سر برآوري و ببالي اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوي.
من هر چيزي را که به گمانم در زندگي لذت مي آفريند از خدا خواستم و باز گفت: نه.
من به تو زندگي خواهم داد، تا تو خود از هر چيزي لذتي به کف آري.
از خدا خواستم ياري ام دهد تا ديگران را دوست بدارم، همانگونه که آنها مرا دوست دارند.
و خدا گفت: آه، سرانجام چيزي خواستي تا من اجابت کنم!
Tags: عاشقانه
Monday April 23, 2007 - 12:22pm (IRST) Permanent Link | 7 Comments
Entry for April 17, 2007
Entry for April 17, 2007 magnify
Image and video hosting by TinyPic
Tags: شعرفارسي
Tuesday April 17, 2007 - 01:10am (IRST) Permanent Link | 4 Comments

Add WELCOME !!! to your personalized My Yahoo! page:

Add to My Yahoo!RSS About My Yahoo! & RSS
1 - 5 of 91 First | < Prev | Next > | Last