شمارش معكوس ! از همه ي دوستان التماس دعا ، خيلي دوران خوبي بود ... اللهم عجل لوليك الفرج--> Click here Reply
nothing nothing
گيرم اين جمعه بيايد آقا
قصه هاي غم و بي قراري , باز اشك و محن،گريه زاري
قصه ي غصه هاي درونم , ماجراي دل پر ز خونم
در پي گريه هاي شبانه , مي خورد بر تنم تازيانه
نيست در شهرمان رادمردي , اهل عشق و صفا اهل دردي
عده اي غرق فقر و نداري , عده اي مرد از دين فراري
ديگر اينجا كسي با خدا نيست , در خيابان و كوچه حيا نيست
غيرت از شهر ما رخت بسته , حرمت ناخدايان شكسته
عده اي در نوا و خروشند , دين خود را به زر مي فروشند
چهره ها را بين در نقاب است , عقلشان در پي يك سراب است
سينه خسته مان پر ز آه است , دم زدن از خدا هم گناه است
گوييا عصر هوش و نبوغ است , اين همه ادعا ها دروغ است
بخت بر ما اگر رو نمايد , گيرم اين جمعه آقا بيايد
شك ندارم كسي منتظر نيست , منتظر چشم كس سوي درنيست
غرق نجوا كه شادي تمام است , اين چه وقت ظهور امام است
ادعا مي كنيم او ولي نيست , او ز نسل و تبار علي نيست
هر كس در پي يك بهانه , مي دود با بهانه به خانه
او بيايد ما همه كار داريم , يا كه نه ، خانه بيمار داريم
او بيايد همه نا توانيم , منكر صاحب زمانيم
از ظهور ولي مي خروشيم , زود او را به زر مي فروشيم
او بيايد دلش بي شكيب است , بين ما شيعيان هم غريب است
گرد غم كي ز رويش ربوديم , يار خوبي برايش نبوديم
او بيايد غريب است و تنها , باز يك كوفه ، چاه است و مولا
نه همان به كه غايب بماند , او نمازش فردا بخواند
بساط شيطان
ديروز شيطان را ديدم.درحوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود،فريب
ميفروخت.مردم دورش جمع شده بودند،هياهو مي كردند و هول ميزدند
و بيشتر ميخواستند.توي بساطش همه چيز بود
،غرور،حرص،دروغ،خيانت،جاه طلبي و ...... هر كس چيزي ميخريد
و در ازايش چيزي ميداد.بعضي ها تكه اي از قلبشان را مي دادندو
بعضي ها پاره اي از روحشان را.بعضي ها ايمانشان را ميدادند و
بعضي ها ازادگيشان را ،شيطان ميخنديد و دهانش بوي گند جهنم
ميداد .حالم را بهم ميزد دلم ميخواست همه نفرتم را توي صورتش تف
كنم.انگار ذهنم را خوانده بود،مودبانه خنديد و گفت؛من كاري با كسي
ندارم فقط گوشه اي بساطم را پهن كردم و ارام نجوا ميكنم نه قيل وقال
ميكنم و نه كسي را مجبور مي كنم چيزي از من بخرد.ميبيني ادمها
خودشان دور من جمع شده اند.
جوابش را ندادم ان وقت سرش را نزديكتر اورد و گفت ؛البته تو با اينها
فرق ميكني ،تو زيركي و مومن.زيركي و ايمان ،ادم را نجات ميدهد
اينها ساده اند و گرسنه به جاي هر چيزي فريب ميخورند.
از شيطان بدم مي امدامه حرفهايش شيرين بودگذاشتم كه حرفهايش را
بزند و او هي ميگفت و گفت و گفت .ساعتها كنار بساطش نشستم تا
اين كه چشممبه جعبه اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيزهاي ديگر
بوددور از چشمهاي شيطان ان را برداشتم و توي جيبم گذاشتم با خودم
گفتم بگذار يكبار هم كه شده از شيطان چيزي بدزدم.بگذار يك بار هم او
فريب بخورد.به خانه امدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم توي ان
اما جز غرور چيزي نبود جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور در اتاق
ريخت .فریب خورده بودم َُُفریب.دستم را روی قلبم گذاشتم نبود!فهمیدم
که انرا کنار بساط شیطان جا گذاشته ام .تمام راه را دویدم تمان راه را
لعنتش کردم می خواستم یقه نامردش را بگیرم عبادت دروغیش را توی
سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم.به میدان رسیدم اما نبود.ان وقت
نشستم و های هایگریه کردم اشکهایم که تمام شد بلند شدم بلند شدم تا
بی دلی ام را با خود ببرم که صدایی شنیدم صدای قلبم را و همان جا بی
اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم به شکرانه قلبی که پیدا شده
بود........
الهي لحظه اي ما را به خود وا مگذار
الو؟؟... خونه خدا؟؟ خدایا نذار بزرگ شم
الو ... الو... سلام
کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟
پس چرا کسي جواب نميده؟
يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟
خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.
بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...
هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .
صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟
فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا
باهام حرف بزنه گريه ميکنما...
بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛
بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟
نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.
مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد...
خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.
کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ...
بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي...
اتل متل يه باغچه
يه باغچة پر از گل
پر از صداي گنجشك
پر از صداي بلبل
اتل متل يه بابا
يه باباي مهربون
براسعيده بابا
برا گلها باغبون
پيش گلها نشسته
كنارش هم سعيده
بابا داره به دختر
باغبوني يادميده
«به اون ميگن نسترن
اين نهال اناره
خيلي مواظبش باش
تا كه ثمر بياره
اينكه بيخ ديواره
اسمش درخت تاكه
اينم كود گياهي
براقوّت خاكه
به اون ميگن گل سرخ
به اين ميگن گل ياس
همون كه زيباترين
گل باغچه باباس
بعداً كنار ياسَم
يك گل خوشگل بكار
حالا باغ و آب ميديم
شيلنگ آب رو بيار»
سعيده با خنده گفت:
چه باغچه قشنگي
بابا پيش خودش گفت:
چه دختر زرنگي
وقتي تو باغبوني
دختر عين بابا شد
جنگ شد و بابا جونش
راهي جبههها شد
سعيده با خودش گفت:
حالا براي گلها
منم كه باغبونم
منم به جاي بابا
حياطُ جارو ميكرد
باغ گلُ آب ميداد
به اين اميد كه روزي
بابا به خونه ميآد
سالها گذشت از اون روز
ولي بابا نيومد
يه روز بلند شد از خواب
باغچه رو ديد و جيغ زد
چرا باغچه بابا
يكدفعه افسرده شد
گلهاي ناز باغچه
يك شبه پژمرده شد
روزها و هفته ها
از پي هم ميرسيد
ولي باغچه بابا
رنگ شادي رو نديد
يه روز آفتابي
وفتي بلند شد از خواب
رفت به كنار باغچه
رو شو بشوره با آب
با اينكه از اون گلها
نبود هيچي نشونه
بوي ياس و گل سرخ
پيچيده بود تو خونه
يهو دلش شور افتاد
زنگ خونه صدا كرد
مادرش از تو اتاق
دويدُ در رو واكرد
پشت در خونشون
مرد غريبهاي ديد
بعدش صداي جيغِ
مامان جونش رو شنيد
«بيا بيا دخترم
بايد شيريني بديم
بابات اومد از سفر
بريم خوش آمد بگيم»
بيرون دويد از خونه
اما بابا رو نديد
ولي بوي گل ياس
با گل سرخُ شنيد
چشمها رو بر هم گذاشت
بو كشيد و بو كشيد
ردّ بو رو گرفتُ
به دنبال گل دويد
رسيدش به جائيكه
مست بوي گل شدش
كنار جسم سختي
گيج شدُ افتادش
وقتي چشمها رو واكرد
عكس بابا جون رو ديد
نفهميدش چطور شد
روي عكس اون پريد
انگاري كه زير عكس
يه جعبه از جنس چوب
گذاشتن و توي اون
پُره ز گلهاي خوب
دلش به تاپ تاپ افتاد
خيلي تند و خيلي زود
در جعبه رو واكرد
بابا توي جعبه بود
مات شد و خيره شد
يواشي گفت: «بابا جون
چشمها تو واكن بابا
پژمردهاي باغبون»
ديدش كه از سينة
بابا عطر ياس ميآد
دست و پاي لِه شده اش
بوي گل سرخ ميداد
شايد همون وقتيكه
تير توي سينهاش خورد
ياس سفيد تو باغچه
افسرده گشت و پژمرد
شايد وقتيكه تانكها
رفتند رو پا و دستش
گل سرخ تو باغچه
پرپر شد و شكستش
جيغ زد و ناله زد
كنار باباجون داد
بابا جونو صدا زد
جنازه رو تكون داد
«بابا بيا و ببين
ياس تو پژمرده شد
گل سرخ تو باغچه
شكست و افسرده شد
يهو صدايي شنيد:
«دختركم سعيده
بابا قبل شهادت
حرف تو رو شنيده
ناله نكن دخترم
گريه و زاري بسه
اينو بگير عزيزم
بذر گل نرگِسه
تو نامه آخرش
برات نوشته بابا
اينو بكار تو باغچه
جاي تموم گلها»
بذر گل نرگسُ
محكم گرفت تو دستش
با گريه و با ناله
بسوي باغچه رفتش
با صد هزاران اميد
كه توي سينهاش داشت
بذر گل نرگسُ
بردُ توي باغچه كاشت
روزها ميشست كنارش
گريه ميكرد پاي اون
زبون گرفته وهي
صدا ميزد: «بابا جون»
تا اينكه توي باغچه
جاي تموم گلها
يك گل نرگس اومد
يك گل ناز و زيبا
حالا توي اين خونه
يگ گل نرگس هستش
هرچي گل پرپره
فداي چشم مستش