Yahoo! 360° News | Beta Feedback
Start your own Yahoo! 360° page

NADER

Top Page  |  Blog  |  Friends  |  Lists

Add

NADER is not connected to you in Yahoo! 360°.

Last updated Tue Apr 14, 2009 Member since August 2006

فکر می کنم دیگر وقت رفتن فرا رسیده است ...پس می روم.......بدرود.....bye

1 - 5 of 107 First | < Prev | Next > | Last

photography is language for love Full Post View | List View

contemplation is the balance . it is the bird with two wings: freedom and love

سخن پایانی و بدرود
سخن پایانی و بدرود
فکر می کنم دیگر زمان رفتن فرا رسیده است ..دو سال از بودن در دنیای مجازی سی صدو شصت می گذرد در این دو سال موضوعات زیادی را تجربه کردم...تجربه داستان نویسی و توسعه مهارت های ان برایم بسیار جالب بود.در حین داستان نویسی متوجه چیز های جالبی شدم اینکه باز نویسی تجربیات لحظات گذشته و سفر از طریق دنیای خیال به سوی انها با عث توجه به چیز هایی می شود که در ان موقع شاید توجه انچنانی به ان نشده است...نگارش داستان و توجه به احساس ها تصاویر و رنگ ها و یاد اوردن انچه گذشته کمک شایانی به تقویت حس درونی و لمس بیشتر محیط پیرامون می کند...عکاسی نیز پروژه دیگری بود که ان را دنبال می کردم تقریبا هر هفته یک عکس به نمایش در امد حس من در باره عکاسی این است که دوربین عکاسی تنها وسیله مکانیکی بیش نیست هدف عکاس این است که تصویر بیرونی را هر چه بیشتر به بافت درونی صور خیالی که در درون خود تجربه می کند نزدیک تر سازد...رشد اگاهی درونی قطعا تاثیر خاص خود را بر انچه از مجرای درونی قدم به دنیای واقعیت می گذارد خواهد گذارد یک هنرمند واقعی تنها به تولید یک اثر نمی پردازد بلکه او فرکانس های نادیدنی جهان پیرامون را از طریق مجرا قرار دادن خود به چیزی قابل لمس یا دیدن تبدیل می کند...عشق فوت کوزه گری این فرایند است هنرمند با افزودن عشق درونی خود به هنر خویش انرا از یک کار ساختاری به یک بافت زنده تبدیل می کند......اشنایی با دوستان خوب در گروه امداد نجات کوهستان و همکاری با ان ها نیز تجربه جالبی برایم بود .. از نزدیک شاهد بودم که روح های نازنین از وقت و انرژی خود برای خدمت به دیگران مایه می گذاشتن براستی چرا انسان ها در جستجوی خدمت به یک دیگر هستند مگر چه سری در ان نهفته است که این چنین برخی خود را به اب و اتش می زنند..... و سرانجام .ممنون هستم از تمامی دوستان عزیزی که با تشویق های خود مرا در داستان نویسی و عکاسی یاری کردند..خوب هر اغازی پایانی دارد و هر فرازی فرودی... امروز بهترین روز برای خدا حافظی است ......پس بدرود بدرو بدرود
Tuesday April 14, 2009 - 03:05pm (IRST) Permanent Link | 3 Comments
ای مهربان تر از برگ
ای مهربان تر از برگ magnify

ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران
بیداری سپیده در چشم جویباران

آیینه نگاهت پیوند صبح و ساحل
لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران

بازا که در هوایت خاموشی جنونم
فریاد ها برانگیخت از سنگ کوهساران

ای جویبار جاری زین سایه برگ مگریز
کاین گونه فرصت از کف دادند بیشماران

گفتی :" به روزگاران مهری نشسته " گفتم :
بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران

بیگانگی زحد رفت ای آشنا مپرهیز
زین عاشق پشیمان ، سرخیل شرمساران

پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند
دیوار زندگی را زین گونه یادگاران

وین نغمه محبت بعد از من و تو ماند
تا در زمانه باقی است آواز باد و باران


Tuesday March 31, 2009 - 03:44pm (IRST) Permanent Link | 0 Comments
پسرک و درخت کهنسال

روزی روزگاری در زمان های بسیار بسیار دور دورتر از انچه که به ذهن من و شما برسد در دشتی فراخ وسرسبز که انسو تر هایش ابادی کوچکی قرار گرفته بود درخت کهنسالی سال ها بود که تنهای تنها زندگی می کرد.او برای درد دل های دل تنهای خود محرمی جز پرندگانی که در مسیر کوچ خود به او سر میزدند و خبر از سرزمین های دور می اورند نداشت .شبها را در زیر اسمان پرستاره دشت در هم صحبتی با ماه به صبح می رساند و طول روز را در همنوایی با خورشید غروب سپری می کرد.فصل ها یکی پس از دیگری می امدند و هر یک لباسی مجزا و متفاوت بر تن شاخ و برگ های او می پوشاند.و روزگار بدین صورت برایش یکی پس از دیگری می گذشت.تا اینکه روزی از روز ها که به بلندای بلندترین زمان ها و به کوتاهی کوتاه ترین لحظات اندازه داشت اتفاق تازه ای رخ داد.درخت کهنسال از دور سایه جنبنده ای را دید که به او نزدیک و نزدیک تر می شد.به خاطر کهولت نمی توانست با دقت جزئیات را از دور ببیند پس صبر کرد تا سایه نزدیک تز بیاید.او کنجکاو بود تا هر چه زودتر بداند این سیاهی چیست که می خواهد در تنهایی او سهیم شود.سایه نزدیک تر و نزدیک تر امد تا به مقابل او رسید . حال درخت می توانست او را از نزدیک نظاره کند..پسرکی با اندام ترکه ای به نازکی نازک ترین شاخه های درخت . موهای طلایی به رنگ اشعه های گرم و تابنده خورشید در طلوع سحر گاهان و چشمانی سبز به سر سبزی چمنزار های زیر پایش در مقابل او ایستاده بود.درخت با کنجکاوی به پسرک چشم دوخته بود و پسرک با کنجکاوی بیشتر به درخت.....پسر با صدایی زیبا و رسا به درخت سلام کرد .و در خت نیز در پاسخ شاخ و برگ های خود را به این سو ان سو تکان داد.پسر خود را از زیر پرتوهای تابناک خورشید به زیر سایه فرحبخش و خنک درخت پیر کشاند و جایی مناسب برای خودش مهیا کرد خورجین کوچکی را که بر دوش داشت به زمین گذاشت و به تنه درخت تکیه داد. درخت اولین بار بود که گرمای بدن موجودی دو پا را بر تنه ضمخت خویش احساس می کرد.ابتدا از این حس اکراه داشت ولی ارام ارام خود را با پسرک راحت تر و صمیمی تر می دید.پسر دست به درون خورجین کوچک خود برد و نی لبکی را از ان بیرون کشید و شروع به نواختن زیبا ترین اهنگ هایی کرد که درخت تا ان زمان به گوش خود هرگز نشنیده بود . درخت از شنیدن صدای موسیقی به وجد امد و شاخه های خود را در اغوش باد به این سو ان سو تکان داد. انوار طلایی خورشید نیز از میان برگ ها همانند نت های دل انگیز موسیقی صورت پسرک را نوازش می کردند. درخت داشت چیزی را تجربه می کرد که تا قبل از این تجربه نکرده بود . پس از گذر لحظاتی دل انگیز و رویایی پسر کم کم احساس خستگی کرد . نی لبک را به کناری گذاشت و خورجین خود را زیر سرش گذاشت و به شاخه های رقصان درخت در باد خیره شد و یواش یواش به خواب فرو رفت....در دنیای مه الود رویا خویش حضور کسی را در کنار خود احساس کرد برگشت تا ببیند این غریبه کیست که نا گهان چشمانش با چشمان سیاه رنگی که به تاریکی شب های یلدا و به زیبایی اسمان پر ستاره بود هم سو شد. دختری زیبا در کنار او نشسته بود که صورتی به زیباییی قرص ماه و خرمن موهای مشکی او در نوازش نسیم چون موج های خروشان رودخانه ای وحشی و بکر می بود ..پسرک نرمی دستان دختر را در میان دستان خود حس می کرد و محو زیبایی های او شده بود حس می کرد که این غریبه را سالیان سال است که می شناسد اگر چه اولین بار است که او را می بیند.. در دنیای رویای او هیچ کلمه ای بین او دختر رد بدل نمی شد ولی هر نگاه دنیایی از کلمات را بین ان دو منتقل می ساخت نگاه دختر لبریز از داستان های دلفریبی بود که به افسانه های هزار یک شب می ماند و ارامشی که حضورش به پسر می داد وصف ناپذیر و فراموش ناشدنی او در رقص نگاه های دختر از رویای خویش به رویا هایی دیگر می رفت و هر لحظه را متفاوت تر از لحظه ای دیگر تجربه می کرد . پسرک از دیدن این رویا در شگفت بود.او هرگز دوست نداشت که این لحظات به پایان برسد دوست داشت که تا ابد در این خلسه باقی بماند اما صدایی داشت از پشت سر او را فرا می خواند. صدا دائما تمرکز او را از دختر دور می کرد و او با تلاشی بیشتر قصد داشت که دوباره بر تصویر دختر که هر لحظه محو تر و محو تر می شد تمرکز کند اما صدا او را فرا می خواند. یک لحظه به عقب برگشت و ناگهان نوری شدید چشمانش را زد او چشمانش را بست و سرش را برگرداند نور قطع شد چشمانش را گشود ولی دخترک رفته بود وبه جای دستان نرم و لطیف او شاخه سبز زیبایی را در میان انگشتانش گرفته بود ...صدا باز پسرک را فرا خواند او سرش را برگرداند نور باز به درون چشمانش راه یافت او دستان کوچک خود را در مقابل چشمانش گرفت .... و دقایقی در سیاهی سپری شد ارام ارام دستانش را از مقابل صورتش کنار زد و چشمان خود را گشود ..تصاویری نا مشخص را می دید....می دید که زیر درختی تنومند نشسته است که شاخه های خود را همچون سایه بانی بر سر او گشوده ولی خورشید در حال غروب بود و درخت نمی توانست بیش از اندازه شاخه هایش را خم کند تا نور پسرک را از خواب بیدار نکند پسرک ارام ارام زمان و مکان را به یاد اورد ... کش و قوسی به خود داد و از زمین بر خواست هوا در حال تاریک شدن بود و باید زودتر خود را به ابادی می رساند پس عزم رفتن کرد .خورشید دیگر غروب کرده د و جای خود را به اولین ستاره در اسمان داده بود..پسرک از درخت لحظه به لحظه دور تر می شد و به سمت چراغ های روشن ابادی که او را به سوی خود فرا می خواندند روان بود..و در فکر خود به رویای عجیبی که دیده بود می اندیشید و به تک درخت کهنسال ...............درخت سایه پسرک را که در هوای گرگ میش از او دورتر دور تر می شد بدرقه می کرد تا جایی که سیاهی سایه پسرک و سیاهی شب با هم در امیختند و یکی شدند. اسمان ارام ارام سفره ستاره ها یش را برای میهمانی از شب می چید و ماه در گوشه ای به تماشای دشت نشسته بود . ستاره ای ابی رنگ در بالای سر درخت می درخشید و درخت در این فکر فرو رفته بود که یک روز از زندگیش با هزاران هزار سالی را که سپری کرده بود تفاوت داشت ..جوان هرگز دیگر از ان مسیر نگذشت و درخت نیز هرگز چنین حسی را دوباره تجربه نکرد......بهار 1388...نادر

Saturday March 28, 2009 - 12:28pm (IRST) Permanent Link | 2 Comments
به سکوت سرد زمان

هر دمی چون نی، از دل نالان
شکوه‌ها دارم
روی دل هر شب، تا سحرگاهان
با خدا دارم
هر نفس آهی‌ست
از دل خونین
لحظه‌های عمر بی‌سامان
می‌رود سنگین
اشک خون‌آلوده‌ام دامان
می‌کند رنگین
به سکوت سرد زمان
به خزان زرد زمان
نه زمان را درد کسی
نه کسی را درد زمان
بهار مردمی‌ها دی شد
زمان مهربانی طی شد
آه از این دم‌سردی‌ها، خدایا
آه از این دم‌سردی‌ها، خدایا
نه امیدی در دل من
که گشاید مشکل من
نه فروغ روی مهی
که فروزد محفل من
نه همزبان دردآگاهی
که ناله‌ای خرد با آهی
داد از این بی‌دردیها، خدایا
داد از این بی‌دردیها، خدایا
نه صفایی ز دمسازی به جام می
که گرد غم ز دل شوید
که بگویم راز پنهان
که چه دردی دارم بر جان
وای از این بی‌همرازی، خدایا
وای از این بی‌همرازی، خدایا
وه که به حسرت عمر گرامی سر شد
همچو شراری از دل آذر بر شد و خاکستر شد
یک نفس زد و هدر شد
یک نفس زد و هدر شد
روزگار من به سر شد
چنگی عشقم راه جنون زد
مردم چشمم جامه به خون زد، یارا
دل نهم ز بی‌شکیبی
با فسون خودفریبی
چه فسون نافرجامی
به امید بی‌انجامی
وای از این افسون‌سازی، خدایا
وای از این افسون‌سازی، خدایا

Monday March 16, 2009 - 09:31am (IRST) Permanent Link | 2 Comments
من و عمو تلویزیون جان

ماجرا بر می گردد به دوران کودکیم .وقتی که شش یا هفت سال بیشتر نداشتم.در خانه کوچک ما تلویزیون بزرگی بود که از تمام وسایل خانه بیشتر به ان عشق می ورزیدیم و او هم ما را خیلی دوست داشت .چون هر روز عصر ها برایمان کارتون های زیبا مثل سیزده ادم برفی و پت پستچی و بسیاری برنامه های سرگرم کننده دیگر پخش می کرد.تلویزیون محبوب خانه ما لامپ تصویری داشت به اندازه پرده های سینما های امروزی و بقدری بزرگ بود که ما کوچلو ها وقتی جلوی ان می نشستیم در هیبت غول اسای ان گم می شدیم ...تنها عیب این یار با وفا و دوست داشتنی این بود که خیلی پیر و فرتوت شده بود و هر دو ماه یک بار جهت تعطیلات تعمیراتی از خانه ما می رفت یکی دو هفته بعد انهم به زور و اصرار ما پدرم ان را از تعمیرگاه بر می گرداند چون پدرم اصلا اهل تماشای تلویزیون نبود.این قضیه تعمیرگاه رفتن و امدن انقدر تکرار شد و تکرار شد تا اینکه یک روز تلویزیون ما برای تعمیر از خانه بیرون رفت و دیگر هیچگاه به خانه باز نگشت.نمی دانم چه سرنوشتی برایش اتفاق افتاد ...شاید اکنون در بهشت رنگی تلویزیون های سیاه و سفید در حال زندگیست و از اینکه عمری را در دنیای فیزیکی به سرگرم کردن چند کودک که یکی از انها نویسنده داستان زندگی اوست سپری کرده خشنود است.....بعد از ان وداع ما چند ماهی بدون تلویزیون بودیم البته به نظرم چند سال طول کشید....هر جا که مهمانی دعوت بودیم صاف می رفتیم و جلو تلویزیون می نشستیم و تا یک شکم سیر برنامه نگاه نمی کردیم کسی نمی توانست ما را از ان جدا کند...گاهی هم تلویزیون خانه همسایه بود که ما را مهمان برنامه های خود می کرد البته صبر و حوصله همسایه هم حدی داشت....ان موقعه ها تلویزیون دوکانال بیشتر نبود و بعد از ساعت ده شب چهار پنج ستون عمودی رنگی به علاوه یک بوق ممتد تا فردا صبح ساعت 9.....یواش یواش حسرت داشتن یک تلویزیون اختصاصی در منزل تبدیل به رویایی دست نیافتنی شده بود...صبح یکی از روز های گرم تابستان که کسل و وارفته در منزل نشسته بودیم و نمی دانستیم که چگونه خود را سرگرم کنیم پیکی گریز پای به درب منزل ما امد....پسر خاله ام که هم سن و سال من بود نفس زنان و بدو بدو خود را به خانه ما رساند نرسیده داد زد ابجی ابجی_ابجی اسم مادر من است که غیر از مادر بزرگم همه فامیل مادرم او را به این نام صدا می زنند البته ما بهش می گیم مامان_گفت ابجی از بانک نامه امده که در بانک یک فرش برنده شده اید مادرم خیلی سال پیش مبلغ پانصد تومان که ان موقعه ها خیلی پول بود در بانک پس انداز و حتی انرا فراموش کرده بود و اکنون به یمن ان پس انداز ما برنده یک فرش شده بودیم ....مادرم پدرم را با خبر کرد و دوتایی شاد و خوشحال اماده شدند و برای تحویل جایزه به بانک رفتند ولی فرش اصلا برای ما کودکان چیز جالبی نبود اخر در فرش هر چقدر که نگاه کنی جز گل قالی چیزه دیگری نخواهی دید اخر فرش هم شد تلویزیون؟.....ظهر پدر و مادر خسته و کوفته ولی با لبخندی بر لب از بانک برگشتند ولی به جای یک شی لوله وار که شبیه فرش باشد یک جعبه مکعب شکل به دست پدرم بود.....مسئول بانک به پدر و مادرم گفته بود شما برنده یک فرش شده بودید ولی چون جهت دریافت فرش دیر امدید ان فرش را به برنده دیگر دادیم و شما یک تلویزیون چهارده اینج سیاه و سفید پارس را به عنوان جایزه می توانید ببرید...انروز بهترین روز زندگیم بود و من خیلی خوشحال بودم چون یک تلویزیون داشتیم که مال خود خود خودمان بود. هنوز هم که بعد از بیست و دو سه سال به یاد ان خاطره می افتم خدا را شکر می کنم که دیر به بانک رفتیم و هرگز برنده ان فرش نشدیم .....برکت باشد... زمستان 1387...نادر

Wednesday January 21, 2009 - 06:23pm (IRST) Permanent Link | 13 Comments

Add photography is language for love to your personalized My Yahoo! page:

Add to My Yahoo!RSS About My Yahoo! & RSS
1 - 5 of 107 First | < Prev | Next > | Last