زندگی زیباست نه به زیبائی حقیقت. حقیقت تلخ است نه به تلخی جدائی. جدائی سخت است نه به سختی تنهائی.
امروز صبح وقتی برای عزیمت به محیط کارم از خانه خارج شدم آسمان را پوشیده از ابرهای تیره ای یافتم که احساس می کردم با هر قدم من . همسفر شده اند. ابرهائی که با زایششان می توانستید انتظار بارش را در آنها شاهد باشید. هنوز به نیمه های راه نرسیده بودم که باران رحمت خداوند شروع به باریدن کرد و باران این نعمت زیبای خداوند با دانه های درشت خویش تن زمینی را که پس از پشت سر گذاشتن یک تابستان گرم و طولانی تشنه قطرات این باران بود . سیراب می کرد. و درختان نیز که با این بارش تن خود را شستشو می دادند با اینکه اکثریت برگهای خود را در ضیافت فصل پائیز نثارش کرده بودند ولی باز جلوه نمائی می کردند. همانطور که محو تماشای این روز زیبای بارانی بودم و درمیان دانه های باران قدم برمی داشتم شعر زنده یاد مهدی سهیلی را بخاطرآوردم که می گوید
غــــزلــی بـــــرای بــــــاران
چه خوش است رقص گلها به ترانه های باران
به فدای بانگ تندر که زند صلای باران
چو به شیشه ضرب گیرد دلم از نشاط رقصد
که ندای رحمت دوست بود صدای باران
اگر ابر پرسخاوت همه جا گهر فشاند
من از آسمان نخواهم گهری به جای باران
من و کوچه های جنگل به هوای نیمه ابری
که درخت و سبزه رقصد به ترانه های باران
تو که این غزل بخوانی عجب است اگر ندانی
من بی نوا چه حالی کنم از نوای باران
بنگر به حلقه گل که چمن نگین نشان شد
بنشسته جای گوهر دردانه های باران
دلم از صدای تندر به شکوفه می نشیند
که ز خنده های او می شنوم ندای باران
چو گلی به خاک افتد ز نهیب تند بادی
همه را به گریه آرد غم های های باران
ز گناه چون کویرم چه کنم اگر نبارد
به هوای رحمت او زلبم دعای باران
به هوس برای یاران چه بسا غزل سرودم
چه شود زمن بماند غزلی برای باران
با این امید که در هر مرحله از زندگی باران محبت و رحمت حضرت دوست به سویمان جاری باشد
شروع فصل پائیز و اولین روز ماه مهر برای بیشتر افراد زنده کننده خاطرات شیرین از دوران زیبای تحصیل بخصوص اولین روز ورود به مدرسه و کلاس اول میباشد. در همه دوران اکثریت نوباوگان این روز را با چشمانی اشک آلود همراه با استرس ناشی از دور شدن از محیط خانه و خصوصاٌ مادر و اضطراب از بودن در دبستان و دیدن معلم کلاس اول شروع می کردند و می کنند. اضطراب از همان معلمی که با صبرومتانت اولین آموزنده بدست گرفتن قلم در دستان کوچک و انگشتان ظریف کودکانه است. همان توانمندی که الفبای شیرین خواندن و نوشتن را به کودکان بازیگوشی که تاکنون هیچ نخوانند و ننوشتند می آموزد. همان مهربانی که در سرمای زمستان با گرفتن دستهای کودکانه یکایک شاگردانش در دستان گرم و پرمهرش باعث دلگرمی جسم و جانشان میشود. همان معلم عزیزی که نامش در تمامی طول زندگی فراموش نشدنی و یادآوری خاطرات با او بودن همیشه برایمان شیرین و ماندنی است. معلم عزیز دوستت داریم و در هر مقام و منزلتی که هستیم خاک قدومت میباشیم.اول ماه مهر بر تمامی معلمان و اساتید این سنگرداران عرصه علم مبارک باد. بادرخواست آمرزش و شادی روح از درگاه حضرت دوست برای تمامی فرهیختگانی که با گذراندن یکدوره زندگی پرثمر و خدمت به جامعه بشری به سرای باقی سفرکرده اند و با درخواست سلامتی و عمری طولانی از درگاه احدیت برای فرزانگانی که هنوز در خدمت جامعه می باشند. یادتان گرامی.راهتان پررهرو. این شعر که یکی از اشعارزیبای زنده یاد قیصرامین پور است تقدیم به تمامی کسانیکه بوی دلنشین اولین روز از ماه مهر برایشان زنده کننده خاطراتی از دوران خوش کودکی است
بـــــــــــــوی مـــــــــاه مهـــــــــــــر
بازآمد بوی ماه مدرسه
بوی بازیهای راه مدرسه
بوی ماه مهر ماه مهربان
بوی خورشید پگاه مدرسه
ازمیان کوچه های خستگی
می گریزم در پناه مدرسه
باز می بینم زشوق بچه ها
اشتیاقی در نگاه مدرسه
زنگ تفریح و هیاهوی نشاط
خنده های قاه قاه مدرسه
باز بوی باغ را خواهم شنید
از سرود صبحگاه مدرسه
روز اول لاله ای خواهم کشید
سرخ بر تخته سیاه مدرسه
بـه چـه مـانند کنــم ؟
به چه مانند کنم موی پریشان ترا
به دل تیره شب
به یکی هاله دود
یا به یک ابرسیاه
که پریشان شده و ریخته بر چهره ماه
به نوازشگر جان
یا بدان شعله شمعی که بلرزد ز نسیم
به چه مانند کنم حالت چشمان ترا
به یکی نغمه جادوئی از پنجه گرم
به یکی اختر رخشنده بدامان سپهر
یا به الماس سیاهی که بشویندش در جام شراب
به غزلهای نوازشگر حافظ در شب
یا به سرمستی طغیانگر دوران شباب
به چه مانند کنم سرخی لبهای ترا
به یکی لاله شاداب که بنشسته به کوه
به شرابی که نمایان بود از جام بلور
به صفای گل سرخی که بخندد در باغ
به شقایق که بود جلوه گر بزم چمن
یا به یاقوت درخشانی در نور چراغ
مرمرصاف تنت را به چه مانند کنم
به بلور رخشان
یا به پاکی و دل انگیزی برف
به یکی ابر سپید
یا به یک مخمل خوشرنگ نوازشگر گرم
به یکی چشمه نور
یا به سیمای گل انداخته از دولت شرم
به پرنده که کند جلوه گری در مهتاب
به گل یاس که پاشیده بر آن پرتو ماه
یا به قوئی که رود نرم و سبک در دل آب
به چه مانند کنم
من ندانم به نگاهی تو بگو
به چه مانند کنم
شکــوه خیــــــال
هر زمان تنها شدم از شعر یاری ساختم
همچو نقاشان زهر نقشی نگاری ساختم
در خزان سرزد ز طبعم واژه های رنگ رنگ
واژه ها گل کرد واز گلها بهاری ساختم
ای بسا شبها که من با آب و رنگ اشک خویش
از سر شب تا سپیده شاهکاری ساختم
نورمه را ریختم در بستر رود خیال
وز چنین رود بلورین آبشاری ساختم
عشق را بردم میان اختران وز اشکشان
در مسیر کهکشانها جویباری ساختم
تا که پروین تن بشوید نیمه شب در جام نور
در خیال از روشنائی چشمه ساری ساختم
زهره را در جامه مهتاب بنشاندم به تخت
بهر گوشش از ثریا گوشواری ساختم
نقش کردم شعر خود را بر جبین روزگار
تا بماند یادی از من یادگاری ساختم
ســرخی گلهـــای بهـــاره
ای دیدن تو بر تن من عمر دوباره
وی جاذبه ناز تو بیرون ز شماره
گیسوی تو چون رشته ابریشم باران
لبهای تو چون سرخی گلهای بهاره
روشنگر مهتابی و با دیده حسرت
شبها به رخت می نگرد چشم ستاره
با چشم سیه مست اگر بگذری از دشت
آیند دو صد آهوی وحشی به نظاره
آنگونه نگاه تو سخنگوست که گوئی
هر لحظه بود چشم تو در حال اشاره
هر بار که در خلوتم آئی به تبسم
آید به تن خسته من عمر دوباره
شوق تو به دل دارم و هرگه ز درآئی
از ذوق تو افتد نفس من به شماره
مـــــازنــــــــدران
دیده ام مازندران را بارها
درکنار دلبران دلدارها
موج دریا بوی گل عطر برنج
منظر زیبای شالیزارها
خلوت دلخواه جنگل در سکوت
جای امن وعده ها دیدارها
در هوای خوش نسیم دلپسند
پاک و صافی میشود پندارها
بیشه ها آرام و گوش آرامتر
دل بود آسوده از گفتارها
می وزد از هر کنارش عطر عشق
با دل عشاق دارد کارها
موج دریا بستر مرغابیان
آسمان آوردگاه سارها
دامن ساحل منقش از صدف
دست دریا می کند ایثارها
دختر گل مست بردوش نسیم
گوئی آید از در خمارها
یاس وحشی دلربا چون زلف یار
ریخته بر شانه دیوارها
برگها رقصان به آهنگ نسیم
بلبلان خواننده در گلزارها
در میان سبزه ها نارنج سرخ
جلوه ئی از آتشین رخسارها
عطر لیمو صبح پیچد در دماغ
بگذری گر از دل گلزارها
مرغکان آبی و زرد و کبود
گل گرفته بر سر منقارها
موجها هوهوکنان پولک نشان
گرد دریا فوج بوتیمارها
مرغکان برموج دریا سینه سای
ماهیان در کام ماهی خوارها
سینه را پر کن زعطر صبحگاه
تا شود آسان تو را دشوارها
زاده این خاک کهن از بطن خویش
پهلوانان سروران سردارها
برگ برگ جنگل مازندران
می کند در چشم دشمن خارها
شاخه ها خود آیتی از تیرها
نارون ها هیئتی از دارها
صد چون تهران برخی مازنداران
وان سواد اعظم بیمارها
آن چو دوزخ وین نمائی از بهشت
وه که برهم می خورد معیارها
خطه مازندران اقبال خیز
شهر تهران منشا ادبارها
شاد زی ای خطه سبز شمال
جانت ایمن باد از آزارها
ای بنازم دست نقاشی که زد
نقش تو بی گردش پرگارها
می گویند زن چراغ خانه است. لابد شنیده اید که در همین راستا بعضی ها طرفدار چهلچراغ شده اند و بعضی ها طرفدار صرفه جوئی در مصرف برق. با این حساب میشود تعاریف زیر را ارائه داد
دوسـت دختـر
چراغ گرد سوزمیباشد که در شرایط اضطراری روشنائی اندکی می افروزد و خاموش شدنش سه سوته است و یک فوته
معشــوقه
لامپ مهتابی.در راستای رومانتیک بودن قضیه
همـسر مـوقـت
لامپ کم مصرف
همـسر دائـم
همان چراغ خانه
همـسر مطلقـه
لامپ سوخته
همـسرایــده ال
چراغ جادو.هردو افسانه اند
شعـــر مــرتبـط
باغول چراغ آرزوئی بکنید
از او طلب فرشته خوئی بکنید
یک دانه بس است زن مگر نشنیده اید
درمصرف برق صرفه جوئی بکنید