هفده ساله که بودم، صبحی که یادم نمی آید کی بود، فرشته ای بالش را بر روی صورتم کشید. این تعبیر من بود از احساسی که همان چند لحظه بود و دیگر به سراغم نیامد. چیزی بر روی صورتم کشیده شد که خوب بود. آرام بود.احساسی که نمی توانم بگویم چگونه بود... و حسرتی همراه من، که همیشه، هر بار که می خواهی بیدار شوی به دنبال تکرار آن چند لحظه است. و آهی که - امروز هم نیامد- و دود می شود بالای تخت خواب و می رود به ناکجا
.
چندین سال است، در رویایی عجیب، گرفتارم. انگار که این رویا دنیای دیگری برای من است. رویایی که در طول روز هم بی نسیبم نمی گذارد. تا آنجا که یک شب یکهویی از خواب بیدار می شوی. یک شب یکهویی از خواب بیدار می شوی. یک شب یکهویی از خواب بیدار می شوی. یک شب یکهویی از خواب بیدار می شوی. یک شب یکهویی از خواب بیدار می شوی... اما دیشب... اتفاق عجیبی افتاد
.
در ظلمات صبحگاه، در ساعتی که پنج و سی و چهار دقیقه صبح بود، من پریشان از شیاطین و خیس از عرق های شبانگاهی از خواب نپریدم
در رویایم تو بودی. چسبیده به صورتم. آنطور که دنیا محیطی مسطح است و مماس بر وجود من. بدون ابعاد و بدون وهم. نزدیک تر از چیزی که بتوان تصور کرد، مفهوم دیدن برای همه ی اجزای خواب یکسان است و از یک زاویه. همانقدر نزدیکی که در رویاهای همیشگی دورتری
.
در رویایم تو بودی، با من بودی، در بالابر عجیب و خاکستری که هیچوقت از آن بالا نمی آمدی. محل موجودات عجیبی که تجسم وحشت مطلقند در رویاهایم. موجوداتی که من همیشه تا سرحد پاره شدن مویرگهای مغزم از آنان وحشت داشته ام و هرگز از آنها نگریخته ام. نیرویی وادارم می کند به سمتشان حجوم ببرم. گلاویز شوم. تکه تکه شان کنم و تکه تکه شوم... اما دیشب اتفاق عجیبی افتاد. انگار هیچوقت هیچکس آنجا نبوده است. و تو، از من بیش از حد دلچرکین بودی. و من می دانستم به چه دلیل
.
در رویایم توی مطلق بودی. از بالابر عجیب و خاکستری بیرون آمدی.در رویایم همه جا می بینمت.اما هیچوقت نمی بینمت. وجودی را می بینم که نمی توانم تجسمش کنم. سرت پائین است. اما به چشمان من زل زده ای. همه چیز در سطحی بی ابعاد است و تو برای من آشناتر از همه ای. خانه ای برایم. دوزاری ات در من می افتد وقتی در رویاهای منی... توی مطلق را که دیشب دیدم ادامه نمیدهم. له می شود حالتی که بر من گذشت. نمی توانم ادایش کنم
.
در رویایم تو بودی. هیچ چیز سر بالا نمی رفت. هیچ چیز برعکس نبود. کبوتری نبود که به شکار گربه برود. شبی نبود که ظهری داشته باشد. مرده ای نبود که به زیارت زنده ها در خانه های تاریک برود، سیاه پوستی نبود که برای ادای حق سفیدپوستان قیام کند، نرگس های پائیزی هم جوانه نزدند... اما تو، تو سرت پائین بود، به چشمانم زل زده بودی، ابهتی داشتی بی مثال، از من بیش از حد دلچرکین بودی، اما ... تو، تو به من گفتی که دوستم داری
...
.
یکهویی از خواب نپریدم. آرام بیدار شدم. کسی آرام مرا در تخت خواب گذاشت و رفت
و ساعت پنج و سی و چهار دقیقه بود
.
.
.
.
.
و سهم من هم از تو، بس به همین رویایی که با سینا همراه است