Yahoo! 360° News | Beta Feedback
Start your own Yahoo! 360° page

Cina

Top Page  |  Blog  |  Friends  |  Lists

  • Work: Green Art Publish
  • School: Power And Water Institute Of Technology

Add

Cina is not connected to you in Yahoo! 360°.

Last updated Sun Feb 22, 2009 Member since July 2005

می گفت که تو در چنگ منی... من ساختمت... چونت نزنم--> Click here Reply

1 - 5 of 29 First | < Prev | Next > | Last

Cina Full Post View | List View

There is nothin' you can say to make me change my mind .

لحظه نوشته ی آخر. خداحافظ
گوشه ای می نشینم و نگاهت می کنم
آنقدر که اینهمه دلتنگی
آنقدر که زیاد

آتقدر که کلافه شوی بیداد شوی
آنقدر که پرتاب کنی به سمت من، سنگی، کلوخی، زخمی، ناوکی شاید
که بردارمش و فرار کنم به گوشه ای دیگر
بنشینم و باز نگاهت کنم
آنقدر که اینهمه دلتنگی
آنقدر که زیاد

آنقدر که کلافه شوی بیداد شوی
آنقدر که دوباره پرتاب کنی به سمت من، سنگی، کلوخی، زخمی، ناوکی شاید
که بردارمش و فرار کنم به گوشه ای دیگر
بنشینم و باز نگاهت کنم
آنقدر که اینهمه دلتگی

اینجا به اندازه تمام دلتنگی ام گوشه دارد انگار




Tuesday June 30, 2009 - 09:17pm (PDT) Permanent Link | 0 Comments
چهارشنبه سوری
چهارشنبه سوری magnify
در خاطراتت قدیمی می شوم
مثل عکس های آلبوم سالهای شصت که هر روز برایشان چهارشنبه سوری بود
آنقدر در خاطراتت از روی آتش پریده اند که نگو
زردی شان را به آتش دادند و روز به روز بنفش تر می شوند
خودم را در خاطراتت جا می کنم
کودکی که روی تاس نشسته و جیش کنان به دوربین می خندد هم بنفش شده است
کودکی که موهایش را خاله مرجانش شبیه تن تن درست می کند هم بنفش شده است
عروس کوچکی با لباس بنفش هم اینجاست یا همان پسر بچه ی از مرگ برگشته که خرس گنده است و پستانک می مکد و برادرش یواشکی به او می خندد. مرگ و پستانک و برادر هم بنفش شده اند
دایی مهدی هم بنفش شده است. لبخندش هم … و کودکی که به گاو، علف هایی که مش نصرت ممنوع کرده است را یواشکی می دهد. گاو و علف و کودک و یواشکی هم بنفش شده اند
همه چیز دارد بنفش می شود
جز دلتنگی من که با این بنفش تخم سگ کنار نمی آید
Sunday April 26, 2009 - 05:18am (PDT) Permanent Link | 2 Comments
به کجاها که نمی بری ام
هفده ساله که بودم، صبحی که یادم نمی آید کی بود، فرشته ای بالش را بر روی صورتم کشید. این تعبیر من بود از احساسی که همان چند لحظه بود و دیگر به سراغم نیامد. چیزی بر روی صورتم کشیده شد که خوب بود. آرام بود.احساسی که نمی توانم بگویم چگونه بود... و حسرتی همراه من، که همیشه، هر بار که می خواهی بیدار شوی به دنبال تکرار آن چند لحظه است. و آهی که - امروز هم نیامد- و دود می شود بالای تخت خواب و می رود به ناکجا
.
چندین سال است، در رویایی عجیب، گرفتارم. انگار که این رویا دنیای دیگری برای من است. رویایی که در طول روز هم بی نسیبم نمی گذارد. تا آنجا که یک شب یکهویی از خواب بیدار می شوی. یک شب یکهویی از خواب بیدار می شوی. یک شب یکهویی از خواب بیدار می شوی. یک شب یکهویی از خواب بیدار می شوی. یک شب یکهویی از خواب بیدار می شوی... اما دیشب... اتفاق عجیبی افتاد
.
در ظلمات صبحگاه، در ساعتی که پنج و سی و چهار دقیقه صبح بود، من پریشان از شیاطین و خیس از عرق های شبانگاهی از خواب نپریدم
در رویایم تو بودی. چسبیده به صورتم. آنطور که دنیا محیطی مسطح است و مماس بر وجود من. بدون ابعاد و بدون وهم. نزدیک تر از چیزی که بتوان تصور کرد، مفهوم دیدن برای همه ی اجزای خواب یکسان است و از یک زاویه. همانقدر نزدیکی که در رویاهای همیشگی دورتری
.
در رویایم تو بودی، با من بودی، در بالابر عجیب و خاکستری که هیچوقت از آن بالا نمی آمدی. محل موجودات عجیبی که تجسم وحشت مطلقند در رویاهایم. موجوداتی که من همیشه تا سرحد پاره شدن مویرگهای مغزم از آنان وحشت داشته ام و هرگز از آنها نگریخته ام. نیرویی وادارم می کند به سمتشان حجوم ببرم. گلاویز شوم. تکه تکه شان کنم و تکه تکه شوم... اما دیشب اتفاق عجیبی افتاد. انگار هیچوقت هیچکس آنجا نبوده است. و تو، از من بیش از حد دلچرکین بودی. و من می دانستم به چه دلیل
.
در رویایم توی مطلق بودی. از بالابر عجیب و خاکستری بیرون آمدی.در رویایم همه جا می بینمت.اما هیچوقت نمی بینمت. وجودی را می بینم که نمی توانم تجسمش کنم. سرت پائین است. اما به چشمان من زل زده ای. همه چیز در سطحی بی ابعاد است و تو برای من آشناتر از همه ای. خانه ای برایم. دوزاری ات در من می افتد وقتی در رویاهای منی... توی مطلق را که دیشب دیدم ادامه نمیدهم. له می شود حالتی که بر من گذشت. نمی توانم ادایش کنم
.
در رویایم تو بودی. هیچ چیز سر بالا نمی رفت. هیچ چیز برعکس نبود. کبوتری نبود که به شکار گربه برود. شبی نبود که ظهری داشته باشد. مرده ای نبود که به زیارت زنده ها در خانه های تاریک برود، سیاه پوستی نبود که برای ادای حق سفیدپوستان قیام کند، نرگس های پائیزی هم جوانه نزدند... اما تو، تو سرت پائین بود، به چشمانم زل زده بودی، ابهتی داشتی بی مثال، از من بیش از حد دلچرکین بودی، اما ... تو، تو به من گفتی که دوستم داری
...
.
یکهویی از خواب نپریدم. آرام بیدار شدم. کسی آرام مرا در تخت خواب گذاشت و رفت
و ساعت پنج و سی و چهار دقیقه بود
.
.
.
.
.
و سهم من هم از تو، بس به همین رویایی که با سینا همراه است
Sunday January 18, 2009 - 09:33am (PST) Permanent Link | 1 Comment
هی ... با توام
هی ... با توام magnify
سرت را بالا بگیر
بالاتر
ببخشید با شما نبودم
بله
بالاتر
خوبه
چی؟
نمی شنوم
ببخشید یه لحظه اجازه می دین
چی؟
داغی؟
د
سرتو نیار پائین
گفتم که با شما نبودم
دوباره بگو
داغی؟
گم شده؟
چی گم شده؟
آهان
خب اشکالی نداره
بیا
نعلبکی منو بگیر
Monday December 8, 2008 - 09:32am (PST) Permanent Link | 0 Comments
بیا با هم از خواب بپریم
بیا با هم از خواب بپریم magnify
یک شب، یکهویی از خواب می پری، می بینی که پیراهنت بزرگ است. کفش هایت بزرگند، سیبیل هایت روی صورتت سنگینی میکند یا سینه هایت روی بدنت خیلی بزرگ به نظر می رسند. می مانی که پس چرا مداد رنگی هایت، تیله هایت، عروسک هایت، چشم هایت، قلک هایت و گرگم به هوایت اینقدر کوچکند آخر؟
هوای دیده بوسی الکی می کنی. حسرت خاکستری خوابیده در چشمانت را کسی به این آسانی ها نمی خواند. صورتت را میشوری با آب و صابون نرم کننده و میاوری نزدیک گونه غزال های دبستانی و شاید بگویی: مردم از بس زندگی نکردم... و به خواب بروی دوباره. در آغوشی که هرچقدر که تو بزرگتر شده ای، کوچکتر نشده است
***
یک شب، یکهویی از خواب می پری، پنبه زنی پیر، در دلت را می زند: کمی آجیل مشکل گشا برایت آورده ام، ببین تو نیستی چقدر دست هایم تکیده اند. ببین تو نیستی کسی برایم گل سر نمی خرد، ببین تو نیستی... سر هر سفره ای که پهن می شود، هنوز جای یک بشقاب خالیست. میبینی... اين شانه سياه كوچكت را مدت ها بو نكرده بودم كه حرصم بگيرد از اينكه يك تكه پلاستيك بيشتر از من موهايت را. ببین ... پنبه زن آمده است. رختخواب هارا بايد شست، جور ديگر بايد خوابيد...
می گوید و می رود ...
و حسرتی در ته دل پوست پیازی ات قلقلکت می دهد که چرا یکهویی رفت ... و مثل هر شب سعی می کنی دوباره از خواب بپری و دوباره از خواب بپری و دوباره از خواب بپری
***
یک شب یکهویی از خواب می پری، همه تو را چپ جپ نگاه می کنند که چرا مثل آنها فکر نمی کنی... با دیدن صورتت، کمال یافته ترین تحلیل روانشاختی مدرن را نثارت می کنند و کامل ترین نتیجه ای که از آن می گیرند این است که فلانی به طور قطع سرپا جیش می کند. با خودت دوباره می گویی : مردم از بس زندگی نکردم ... و سعی می کنی دوباره از خواب بپری
***
یک شب، یکهویی از خواب می پری، دیگر جانت به لبت رسیده است. با خودت کلنجار می روی، و سعی می کنی لااقل اینبار دیگر
یک نفس عمیق بکشی که شبیه آه نباشد
Tuesday September 2, 2008 - 02:21am (PDT) Permanent Link | 0 Comments

Add Cina to your personalized My Yahoo! page:

Add to My Yahoo!RSS About My Yahoo! & RSS
1 - 5 of 29 First | < Prev | Next > | Last