Yahoo! 360° News | Beta Feedback
Start your own Yahoo! 360° page

Amin NAB

Top Page  |  Blog  |  Friends  |  Lists

  • School: Elm O Sanat

Add

Amin NAB is not connected to you in Yahoo! 360°.

Last updated Wed Dec 31, 2008 Member since August 2007

آن خس و خاشاک تویی / پست تر از خاک تویی / شور منم ، نور منم / عاشق رنجور منم / زور تویی ، کور تویی / هاله‌ی بی‌نور تویی / دلیر بی‌باک منم / مالک این خاک منم Reply

1 - 5 of 10 First | < Prev | Next > | Last

aMMMMMin's Blog Full Post View | List View

خیلی خوشحالم می کنید اگه لطف کنید و کامنت بذارید

درخشش لحظه ای چند ذهن ناپاک
درخشش لحظه ای چند ذهن ناپاک magnify
اپیزود 1 ، خارجی ، بیابان
یک : من اینجا می مونم و می میرم؛ تو برو، باید اسنادو به سید برسونی
دو :نه من بدون تو هیچ جا نمی رم
یک :خواهش می کنم برو. من زخمی شدم، سرعت تو رو پایین می آرم.. برو
دو :نه ما تا آخرش با همیم، تو رم با خودم می برم
یک : (با صدای بلند و عصبی) برو.. الان می رسن، به خاطر خدا برو
دو آرام آرام حرکت می کند، یه دفعه سرعتش زیاد می شود، چند متر که دور شد، بر می گردد و به 1 نگاه می کند، دوربین روی نگاه معصوم 1 زوم می شود

اپیزود 2 ، داخلی ، یک خانه ی اشرافی
پدر: آخه چرا باید پسرمون معتاد بشه ؟
مادر : حالا دیگه می پرسی؟
پدر: من از صبح تا شب کار می کنم، فقط به خاطر خونواده ام. مگه چی کم گذاشتم؟ جز این بوده که هر چی می خواستند سریع براشون فراهم کردم
مادر: نه! نه! زندگی که فقط تجملات نیست. همه چی رو نمی شه با پول خرید. موقعی که اون بهت احتیاج داشت تو نبودی. برای تو جز کار و پول چیزی اهمیت نداشت
پدر :خدای من.. آخه چرا؟ ( دوربین روی چهره ناراحت و نا امید پدر زوم می شود
اپیزود 3 ، داخلی ، یک خانه معمولی
(صدای زنگ تلفن)
پدر : یعنی کی می تونه باشه این موقع شب؟
مادر: وای.. وای ، نکنه خواستگاران ؟
دختر گوشی را بر می دارد: الو .. الو
بعد از چند بار الو الو گفتن.. می دونم که تویی، بگو خودتی، تورو خدا
بوق- تلفن قطع می شود، دختر بعد از 3،4 بار دیگه الو گفتن، به مدت چند ثانیه به گوشی نگاه می کند و بعد آن را می گذارد( دوربین روی چهره ی مایوس دختر زوم می شود

اپیزود 4، داخلی ، اتاق پسر
پدر: پسرم ، من همه شرایط و امکاناتو برات فراهم کردم ، تو باید بری خارج، اونجا درس بخونی و تشکیل زندگی بدی
پسر : نه پدر؛ من به این آب و خاک تعلق دارم، اونجا جای من نیست. آه... من همین جا می مونم ، پزشک می شم و به مردم میهنم خدمت می کنم
پدر : آه.. پسرم... ( دوربین روی چهره مشتاق پدر زوم و سپس مات می شود

در آخر منظره زیبایی از سواحل شمال را می بینیم، در اینجا راوی ( با اجازه بزرگترا، خودم نقششو بازی می کنم) وارد کادر می شود، بسیار متحول شده و متاثر آهی می کشد، سپس سری به نشانه تایید تکان می دهد و می رود
تیتراژ پایانی با آوازی از محمد نوری
Sunday December 28, 2008 - 11:49am (IRST) Permanent Link | 9 Comments
طلا
طلا magnify
انگار همه داشتن نگاش مي کردن. آخه با اون آرايش غليظ، با اون مانتو و کيف بنفش که با رنگ ريمل و گونه هاش ست شده بودند، خيلي تابلو تو چشم مي زد. طلا ، از پارسال همين موقعها که از دوست پسر قبليش جدا شده بود خيلي ساده مي گشت؛ عليرغم ميل باطني با خودشم عهد يسته بود تا عمر داره با هيچ پسري رفيق نشه. تو اين يه سالم به کسي رو نداده بود، ولي اکبر بدجوري پاپيچ شده، جديدا خيلي باهاش برخورد داشت و احساس مي کرد، طرف هر بار مي خواد مخو بزنه ولي موفق نمي شه.
اکبر از خوشتيپاي دانشگاه بود، با اون صورت سفيد وچشماي آبي و موهاي بور و صافش دل خيلي از دخترا رو برده بود، ولي طلا سفت تر از اين حرفا بود، شايدم به زور خودشو اين مدلي نشون مي داد.
اون روز مسائل اخيرداشت توي مغز طلا رژه مي رفت که خودشم نفهميد چطور رسيده جلوي دانشکده. اين بار ديگه تکليفو يه سره مي کنم، بهش مي گم انقد دنبالم نياد... زيرزبوني اين حرفا رو مي زد که يهو ديد اکبر تنها روي نيمکت نشسته، بهترين فرصت واسه تصفيه حساب بود، سرعتشو زياد کرد تا به طرف برسه؛ ناگهان صحنه اي رو ديد که باعث شد از اکثر سوراخهاش دود بلند شه... بله.. بلقيس از دوستاي صميمي طلا با يه سيني چاي و دو تا کيک بزرگ رفت طرف اکبر. پس منتظر اون بوده، بعدم با هم نشستن به گل گفتن و خوردن دل و قلوه ي همديگه با چاشني چاي و کيک . دلش مي خواست همون لحظه يه چاقو داشت ، اول بلقيس، بعد اکبرو آخرم خودشو مي کشت. خدايا واسه چي اينجوري شدم، مگه از اول همينو نمي خواستم؟؟...
کلاسو بي خيال شد . از دانشگاه اومد بيرون، خودشم نمي دونست کجا داره مي ره، اصلا دنيا ديگه براش معنايي نداشت..دراين حال يه دفعه صداي بوق، بعدم يه صداي آشنا : سلام طلا خانوم... برسونمت. فاتح از بچه هاي اسکول دانشگاه، با اون موهاي مجعد و صورت تيره و ته ريش بدفرم و بيني گنده اش يه جورايي پايه خنده ي بچه ها بود.
ولي اون روز ريشاشو زده بود و به نظر طلا خيلي با نمک اومد. بي اختيارسلام کرد و بي اختيار تر رفت طرف ماشين و جلو نشست. کجا مي رفتي، خفن شديا، بابا تريپ خفن، بابا کلاس بپيچون. اگه در حالت معمول بود ،به خاطر اين حرفاي بي ادبانه بد جوري با فاتح برخورد مي کرد،اصلا چطور جرات کرده با من اينجوري حرف بزنه. ولي... خيلي معمولي گفت : مي رفتم نهار بخورم. فاتح : ايول، اتفاقا منم گشنمه ، بالا يه فست فود عالي داره، پايه اي ؟ تو راهم کلي برات صحبت مي کنم، بخندي
لبخند کوچولوي طلا از صد تا آره مثبت تر بود. اين مانتو کيفتو از ترمينال جنوب خريدي؟....
قصه ي ما به سر رسيد، کلاغه که چه عرض کنم ، کفتر ما اون شب دير به خونش رسيد، کلي هم با باباش درگير شد، هر چند ته دلش خيلي خوشحال بود
Sunday December 14, 2008 - 12:24pm (IRST) Permanent Link | 10 Comments
شبهای روشن
شبهای روشن magnify
توی اون شب سرد که آفتاب حسابی چشمو می زد، علی کوچولو طبق معمول رفت زیرزمین تا از اون بالا، آنیتا ،دختر همسایه رو دید بزنه.
آنیتا داف محل بود،بیشتر کریستینا صداش می کردن ، اون شب با پیرجامه ی راه راه و زیرپوش قرمز و گشادش داشت توی حیاط وزنه می زد؛
یهو چشمش افتاد به علی... سریع رفت چادرشو سر کرد ، بعد با تمام وجود داد زد : بدو بیا خونه ما، کسی نیست... علی آروم گفت : داری؟ آنیتا گفت : نه بیار. علی هم اول دوید تو اتاقش، از توی کشوی میز دو دست پاسور برداشت،بعد دست بابا و داداشش روگرفت و اومدن خونه آنیتا اینا تا 4 نفر تکمیل باشن و بتونن حکم بزنن... ولی آنیتا خالی بسته بود، پدرشم خونه بود؛ 5نفر می شدن، واسه حذف یکی تک انداختن، به علی افتاد
علی زیاد ناراحت نشد، چون می تونست از فرصت استفاده کنه و بره زیر زمین،حالا حالاها انیتا رو دید بزنه
Wednesday September 10, 2008 - 05:05pm (IRST) Permanent Link | 5 Comments
اینجا چراغی روشن است
اینجا چراغی روشن است magnify

می خواست فریاد بزنه ، ولی نمی تونست.... انگار گلوش گرفته بود و داشت خفه می شد؛ توی یه گودال تاریک و عمیق زنده زنده دفن می شد. همه ی دوستان و فامیل داشتن با خنده های وحشتناکشون روش خاک می ریختن. علاوه یر وحشت، حالت تهوع شدیدی هم داشت؛ تمام بدنش رو سنگ و خاک گرفته بود؛ فقط صورتش آزاد بود. بالاخره خواهر کوچولوش با یه بیل پر از سنگ اومد تا ترتیب صورتش رو هم بده؛

اولین سنگی که به بینیش خورد..... از خواب پرید.

چقدر عرق کرده بود، دلش می خواست از اینکه همه اینها رو تو خواب دیده خوشحال باشه ولی یه حالت درونی این اجازه رو بهش نمی داد؛ به شدت دستپاچه بود و اگر تا یک دقیقه دیگه خودشو به توالت نمی رسوند دنیا به روی سرش خراب می شد؛ اینجا بود که فهمید حالت تهوع توی خواب بی دلیل نبوده. مثل مستها خودشو به دستشویی رسوند، خواست درو باز کنه که دید قفله، به زحمت و با صدایی لرزان گفت: کیه؟ من دارم می ریزم! باباش با خونسردی جواب داد: تازه اومدم، پنج دقیقه دیگه صبر کنی تمومه. انگار کابوس شب داشت تعبیر می شد؛ نه می تونست و نه می خواست بحث کنه، چون می دونست پدر با یبوستی که در کنار خونسردی داره عمرا زودتر از وقتی که گفته بیرون بیاد. در اون لحظه کوتاهترین و شاید بهترین راه حل به ذهنش رسید؛ بی هیچ معطلی رفت حموم، در عرض چند صدم ثانیه شلوارو داد پایین و ....

اونجا بود که برای چند لحظه احساس کرد خوشبخت ترین آدم روی زمینه و بی اراده این جمله رو بیان کرد:

تنگت نگرفته ، عاشقی یادت بره

Tuesday July 15, 2008 - 06:55pm (IRST) Permanent Link | 6 Comments
پخش مستقیم با 15 ثانیه تاخیر

وتو زیر لب فحش می دهی...

بالاخره جام به آخر رسید، امشب بازی فیناله و تو زیر لب فحش می دهی که به علت تنظیم نبودن دایره زنگی مجبوری بازی را از تلویزیون ملی نگاه کنی...

در طول بازی و وقتی هنگام زدن کرنر برای پنجاهمین بار تصویر مربی آلمان در اول مسابقه پخششد صدای فحش دادی هایت بلند تر می شود... بازی به پایان می رسد و اینجاست که تمامی اهل خانه فحش هایت را می شنوند ، وقتی که کل دنیا صحنه شادی بازیکنان و تماشاگران اسپانیا را می بینند و تو مجبوری تبلیغات لوس بانک و مایع ظرفشویی را ببینی...

هنگام دست دادن بالاک با خانم مرکل 50 ساله ، باز هم مجبوری شصت باره صحنه آهسته گل را ببینی و اینجاست که فحش هایت کمی آبدارتر می شوند....

نابدار ترین صحنه ی یک تورنمنت ، بالا بردن جام توسط کاپیتان تیم قهرمان است، ولی به علت دامن کوتاه همسر نخست وزیر اسپانیا و احیانا یک تماشاگر خانم با لباس خنک در فاصله 30 متری سکو ، تو این لحظه ناب را از دست می دهی و برای چند لحظه فریاد هایت به آسمان بلند می شود... احساس می کنی نامحرم ترین آدم کل دنیا هستی...

این جام هم به پایان رسید،چراغ ها و تلویزیون را خاموش می کنی و آرام آرام به سمت تختت می روی ....

و تو همچنان زیر لب فحش می دهی

Thursday July 3, 2008 - 10:01am (IRST) Permanent Link | 5 Comments

Add aMMMMMin's Blog to your personalized My Yahoo! page:

Add to My Yahoo!RSS About My Yahoo! & RSS
1 - 5 of 10 First | < Prev | Next > | Last