دیروز کبوتری از من سراغ تو را گرفت
یادم انداخت كه از هفتم آسمان ندیدمت
و چه قدر دلم برایت تنگ شده
باورت داشنم
از همان ابتدای سلام
از همان ابتدای سکوت
حالا سایه در سایه
سطر به سطر
سال در سال
پشت پلک هر روزي که باشی
باورت دارم
من چیزی شبیه باران کم دارم
مرا به دریای سبز می بری ؟
به ساحل سیب ؟
می روم حوالی علاقه ی خلوت آن سال ها
می روم دنبال کسی که با من تا نور می آمد
با من تا دشت
با من تا دربند ، تا دریا
از کوچه های پر رنگ پر از طعم چای و خاطره
هیچ کس جز تو ميان خواب باران
از این کوچه ی سرخِ گرفته
که ته بن بست آسمانش خانه ی من است ، عبور نکرده که رنگ نارنج و خاطره بگیرد
و تو بیش تر از تمام کوچه های تنگ کاغذی بن بستی
و دست های بن بست ساده ات
گاهی عجيب اهل دل می شود
اهل پیله
اهل پروانه
و باور كن كه من هنوز هم اندازه ی همین آسمان داغ و برهنه
دوستت دارم
ولي دیگر نه به دريا ایمان دارم
نه به صدا
نه به سکوت
و صدایی که در حضور تو مرا با نام دیگری خواند
و سکوت تلخ تو
همه در همان آخرین شب هاي پاییز ياد من جا مانده است
و باور دارم كه ديگر پاك نخواهد شد