Tomorrow will take us away Far from home No one will ever know our names But the bard's songs will remain.
اکنون که قلم در دست میگیرم که انشای خود را سرآغاز کنم خیلی خسته می باشم و تازه از کوچه آمده ام خونه.
یکی از بهترین روزِ هر سال ، روز عشق است که برای ما از ارزش بسیاری دارد . البته این روز در خارج مهمتر است و دلیلش هم این است که در آنجا میلادی می باشد . آقای کلاته معلم پرورشی ما که بسیار پولدار است و سی وِ لو دارد ، برایمان گفت که چرا روز والنتایم خیلی مهم است که ما خندیدم و او گفت زهر مار، کره خرا مثل گاو می باشن .
و من الان می خواهم برای شما تعریف کنم .
در خارج دو نفر بودند که جک و رز بودند که قاشق هم بودند و کاملاً به هم پیوسته بودند . آنها بسیار همدیگر را دوست داشتند و بی نهایت از هم خوشحال بودند . ولی بابای رز خیلی آدم زاخاری بود و نمی گذاشت که جک بیاید خاستگاری و دقیقن مخالفت می کرد.
رز هم چون همش خاستگار داشت و می ترسید که ترش شود ، هی به جک گفت که تو باید من را بگیری . جک هم که دید اینجوری نمی شود که رز را بگیرد ، سوار تایتانیک شدند و با هم فرار کردند . بابای رز هم وقتی فهمید زنگ زد صد و ده و آنها را لو داد .
رز و جک حدوداً خیلی فرار کردند و رفتند تا به یک ده رسیدند . در آنجا چون جایی نداشتند بیچاره شدند و خواستند برن مسافرخونه که نامرد آنها را راه نداد و گفت اول شناسنامه یا کارت پایان خدمت ... جک هم نه شناسنامه داشتند و نه سربازی رفته بود خاک بر سر که چه بهتر .
در آن شب خیلی بر آنها سخت بود و وقتی صبح شد ، دیدند که اینجوری نمی شود و باید زن بگیرد . که رفتند مسجد و آقای مایکل آنها را کرد ، زن و شوهر.
که از آن سال به بعد همه دنیا قاشق هم شدند و به هم کادو و شکلات دادند و همدیگر را بوس کردند و زندگی" ایله آ " شد .
این بود انشای من ...
موضوع انشاء : فرار مغزها
اکنون که قلم بر دست گرفته و انشای خود را آغاز می کنم برادرم دچار فرار شده است که البته نه فرار مغزها ، بلکه یک مقداری حدوداً دزد می باشد و هم اکنون تحت پیگرد قانونی دارد که فاتحه والصلوات .
در چند وقت پیش یکی از دوستان پدرم که خیلی محرمانه است به خانه ما آمد و بسیار مهم می باشد و بهمین خاطر من نمی توانم بیشتر توضیح بدهم .
پسر همساده ما که در شهر فرانسه است و به دلیل غیبت که گناه کبیر است اسمش را نمی گویم ، همه فکر می کنند که مغز است ولی هیچ کس نمی داند که امید وقتی اینجا بود همش تجدیدی و تک ماده بود . الان هم رفته است اونجا و هنوز هم تجدید است ولی چون کسی کارنامه اش را نمی بیند ، به همه می گوید من دارم دکتر می شوم .
دور از شوخی گذشته ، یکی از بچه های کلاس ما پسر خرخوانی می باشد و عینکی است و در سال پارسال ، در مسابقات بینلمللی ریاضی تهران اول شد و مدال برنض گرفت . ما به استقبال او در ترمینال جنوب رفتیم و برایش گل کندیم و بردیم . برادرم در کوچه پلاکارت وصل کرد که با رنگ قرمز فسفری نوشته بود : "جهان پهلوان کریم" به میهن تهران خوش آمدی ، که احتمالن برادرم فکر کرده بود که کریم خپل عینکو ، کشتی گیر است .
معلم پرورشی ما ، آقای کلاته است که یک مغز افغانی است و از افغانستان دچار فرار شده و به تهران آمده است . هم افغانی بلد است و هم یه ذره فارسی که خیلی باهوش می باشد . و تصمیم گرفته است سال آینده به جای پرورشی ریاضی درس بدهد و به نظر من فرقی ندارد که چی درس بدهد چون در هر صورت ما نمی فهمیم .
بچه برادرم هم خیلی نابغه است لانسسب و همه می گویند که به مادرش رفته ، چون زن برادرم هم واقعاً کودن است . و برادرم به دلیل فداکاری که این دو نفر را تحمل می کند از سربازی معاف شد .
من خودم بیشتر از هر جای دیگر گوسفند ، مغز را بسیارتر دوست دارم حتی از چش هم بیشتر . بهمین دلیل است که همه منتظر هستند تا من یه روزی فرار کنم ولی من تصمیمم را گرفته ام و من کسی نیستم که در بروم ، چون در رفتن آدم را کوچک می کند و من تا آخرین قطره ام خواهم ایستاد .
این بود انشای من ...