Yahoo! 360° News | Beta Feedback
Start your own Yahoo! 360° page

azin

Top Page  |  Blog  |  Friends

  • School: University Of Tehran-architecture

Add

azin is not connected to you in Yahoo! 360°.

Last updated Tue Jun 30, 2009 Member since February 2007

...

1 - 5 of 31 First | < Prev | Next > | Last

azin's Blog Full Post View | List View

ofoghe roshan

سکوت

خیال می‌کردم می‌شود چمدان بزرگی از کلمه داشت، کشیدش به دوش و راه‌های بسیار زمین را رفت و برای همه‌ی آن‌ها که نیازمند کلمه‌اند، کاری کرد.

خیال می‌کردم، کلمه‌ها آن‌قدر به تنهایی بزرگ‌ و جان‌دارند، که من می‌توانم سر فرو کنم توی چمدانم، دست‌ها و چشم‌ها شتابزده به هم بریزند و جستجو کنند و برای آن دوستم که گفته امشبش نمی‌داند چرا این همه صبح ندارد، کلمه‌ای از جنس تسلا پیدا کنم، بعد لبخندی بزنم از سر ِ«های... بالاخره پیدا شد»، از آن لبخندهای مهربان و آسوده و مضحک خنزرپنزرفروش‌های شلخته‌ی داستان‌ها، و کلمه‌ام را مثل یک دستمال خنک و نم‌دار، بگذارم روی التهاب دلش.

و نمی‌دانستم، می‌رسند روزهایی که کلمه زیبا می‌شود، خوش‌آهنگ، اما گنگ، اما لال. که کلمه‌ها را می‌توانی دسته‌دسته، شبیه گل‌های پرپر، بریزی پای آن‌که کلمه می‌خواهد، و دل‌تنگی‌اش را درمانی نباشی. می‌توانی تنهایی و اندوه کسی را ببینی، می‌توانی بی‌قرار، تماشا کنی کم آوردن‌ها و نداشتن‌ها و بریدن‌های دوستت را، می‌توانی هر بار که از آن پل لعنتی می‌گذری، علی کوچک را ببینی که آن همه غربت‌زده و مات، روی کف‌پوش سرد نشسته و نفس مسیحاییِ حافظ را دویست تومان به عابران می‌فروشد، می‌توانی درد و ناباوری از دست دادن را توی نگاه کسی طاقت نیاوری، و یک عالم کلمه داشته باشی و باز هیچ نداشته باشی.

نمی‌دانستم، وقتی آن‌که باید نمی‌آید، آن‌که باید، نمی‌گوید، تو هر چه زمزمه کنی کلمه‌هایت را، هر چه فریاد بزنی‌شان، سکوت نمی‌شکند. که تو اگر دستت را آرام بگذاری روی صورت علی، و بگردی همه‌ی همه‌ی چمدانت را، باز هم کلمات مهرآمیزت، می‌شوند مبتذل، می‌شوند سبک.

نمی‌دانستم، که همه‌ی زبان‌های دنیا را، جادوی همه‌ی کلمه‌های دنیا را هم بدانم، نمی‌توانم آنی باشم که به جای همه‌ی نیامده‌ها می‌آید، به جای همه‌ی رفته‌ها می‌ماند، به جای همه‌ی نگفته‌ها می‌گوید.

نمی‌دانستم، که گاهی باید کنار ایستاد و تماشا کرد. گاهی باید از اول آن پل لعنتی، نگاه را راست به روبه‌رو دوخت، و فقط دعا دعا کرد که علی کوچک، آنجا، در امتداد نگاهت نباشد. باید رفت به مجلس سوگواری کسی و به جای هر کلمه و هر تسلایی، فقط یک جور عجیب و احمقانه‌ای زار زد. باید فقط گوش داد، و آرام دستی گذاشت روی دست آن‌که دلتنگی دیوانه‌اش کرده، پروانه‌ی بی شمع‌اش...

اما سختم است هنوز. بلدش نشده‌ام. هنوز هم گاهی زیرچشمی به کلمه‌هایم نگاه می‌کنم، دست می‌کشم روی‌شان، لحظه‌ای شوق، خیال پلنگ دلم را خام می‌کند باز، به سوی ماه می‌پرم و کلمه‌ها را می‌گیرم روبه‌روی چشم‌هایی اندوه زده، و باز درد گنگی و باز ماهی که ورای دست رسیدن است٬ و من که پریده‌ام و پنجه‌ای که با اندوه٬ به خالی کشیده‌ام

http://lahhzeh.blogfa.com

Wednesday November 19, 2008 - 09:04am (IRST) Permanent Link | 5 Comments
Entry for October 30, 2008
بی آنکه بخواهیم آدمها می آیند در زندگیمان، و بدتر از آن بی آنکه بخواهیم می روند از زندگیمان دیگر همه ما به این رفت و آمدها عادت کردیم، فقط اتفاق زمانی می افتد که آن آدم در ما ریشه کند، در ما رسوب کند، در ما بماند، و تو هی فکر می کنی آن آدم نرفته و در تو و زندگیت و کارهایت و حتی روزمرگی هایت مانده است، هر روز صبح با تو بلند می شود و شب با تو می خوابد، و در تمام طول روز در کنارت هست و مشاهده کننده تو هست، اینجاست که فکر می کنی آدمها می آیند و به قول خودشان میروند ولی در تو برای همیشه باقی می ماند و شاید خودشان اصلا از این ماندن و بودن خبر نداشته باشند...
http://adomide.blogspot.com
Thursday October 30, 2008 - 10:02am (IRST) Permanent Link | 2 Comments
Entry for September 01, 2008

می‌گوید فقط برای توست، که زنده‌ام. که مواظبم هستم.

می‌گویم به‌ش، برای من و برای همه‌ی آن‌ها که دوستت دارند.

می‌گوید نه دیگر، کمرنگش نکن.

می‌گویم خب فرق دارد آخر! جای آدم‌ها فرق دارد با هم، و اندازه‌ی قلب تو، بزرگ‌تر، خیلی بزرگ‌تر از قد و قواره‌ی من است. نیست؟ و مثال می‌زنم برایش، که من یا فلانی، بلدی یکی را انتخاب کنی؟ اصلا انصاف هست همچین انتخابی؟

و فکر می‌کنم آدم‌ها، خیلی وقت‌ها اندازه‌ی قلب‌شان را با دل‌تنگی‌شان می‌سنجند فقط. با خواستن‌شان. اما قلب آدم شبیه یک کمد لباس می‌تواند باشد. طبقه طبقه، کشودار. آدم می‌تواند دوست‌داشتنی‌هایش را جا بدهد هر جا که باید. می‌تواند خیلی، خیلی دوست داشته باشد.

می‌فهمم که گاهی شلوغ‌پلوغ می‌شود کمدت، گاهی گیج می‌شوی، اصلا دلت نمی‌خواهد لباس تازه‌ای اضافه شود به کمد، گاهی در کمد را باید باز کنی‌، کشوها را یکی یکی بکشی بیرون، باید دل بکنی از بعضی لباس‌ها، لباس‌های چرک، لباس‌های کهنه، لباس‌هایی که کوچک شده‌اند برایت دیگر. که بعضی لباس‌ها را، از بس عزیزند برایت، باید به قیمت وصله و رفو هم نگه‌شان داری. که گاهی باید لباس‌هایی را که دیگری چشم‌اش گرفته ببخشی، که هر چه هم به زور برای خودت نگه‌شان داری، دیگر مال تو نیستند، مال نگاه آن آدم‌اند.

می‌فهمم که گاهی باید یک روز کامل مرخصی بگیری از همه چیز. که بمانی خانه، موها را بالایی ببندی، صدای ضبط را بلند کنی، خیلی بلند، بعد همین‌جور که خل‌بازی درمی‌آوری و همراه آهنگت زمزمه می‌کنی، و گاهی یکی از لباس‌ها در دست، می‌نشینی گوشه‌ای، یادی، و شاید هم اشکی؛ کمدت را مرتب کنی.

می‌فهمم که گاهی باید از همه‌ی آن کمد، یکی دو تا رخت و لباس برداری، بچپانی توی کوله‌ات و گم و گور شوی.

و می‌فهمم که آدم می‌تواند یک کمد پر از لباس داشته باشد، اما در کمد را که باز می‌کند، فقط بوی یک عطر بپیچد توی سرش...

http://www.lahhzeh.blogfa.com

Monday September 1, 2008 - 11:17am (IRST) Permanent Link | 4 Comments
گل من

برقرار باشی و سبز

گل من تازه بمون

نفسم پیشکش تو

جای من زنده بمون

باغ دل بی تو خزون

موندنی باش مهربون

تو که از خود منی

منو از خودت بدون

غزل و قافیه بی تو

همه رنگ انتظاره

این همه شعر و ترانه

همه بی عطر و بهاره

موندنی باشی همیشه

لب پاییزو نبوسی

نشه پرپر شی عزبزم

مهربون گلم نپوسی

Tuesday August 26, 2008 - 08:46pm (IRST) Permanent Link | 2 Comments
...نامه

بعضی نامه‌ها هستند که کاغذی‌اند. از این نامه‌‌ها که دوستت برایت می‌فرستد. از چند محله آن ورتر خانه‌ات. از همان‌ها که برادرت می‌خندد به‌تان که، بدین من ببرم و بیارم نامه‌هاتونو، که پول پست ندین دست کم.
از این نامه‌ها که یکی از حال و روزش برایت می‌نویسد، و تو در جواب از حال و روز خودت می‌نویسی. و دنیاتان قدر خود دنیا از هم سواست‌ها، اما برای تسکین می‌نویسید لابد.
که انسان می‌نویسد تا فراموش کند.
از این نامه‌ها که تو می نویسی، و تو می‌نویسی، و تو می‌نویسی، و او نمی‌نویسد، نمی‌نویسد، نمی‌نویسد، و تو دیگر نمی‌نویسی.
از این نامه‌ها که برای هم‌خانه‌ات می‌نویسی. پدرت، مادرت، برادرت، عشق‌ات. صبح می‌بینی‌ش و ظهر می‌بینی‌ش و همه وقت می‌بینی‌ش، و باز برایش می‌نویسی، می‌گذاری جایی جلوی چشمش که ببیند. و هم را که می‌بینید، به روی هم نمی‌آورید.
از این نامه‌ها که لابه‌لای آلبوم‌ها کشف‌شان می‌کنی. دختر دایی‌جان برای مامان نوشته، لابد همان سال‌ها که تازه ترک وطن کرده بود، همان سال‌ها که هنوز یادش مانده بود که مامان برایش مثل خواهر بزرگ‌تر بوده، همان سال‌ها که هنوز دلش برای خط فارسی تنگ می‌شده.
...
بعضی نامه‌ها هستند که کاغذی نیستند. پیدا و ناپیدایند توی صندوقی که وجود ندارد هم حتی. دری ندارد که بازش کنی، که ناامیدانه دست بسایی توش، کورمال کورمال، بلکه دستت به کاغذی بخورد و ذوق کنی که لابد نامه، و بعدش آگهی از آب دربیاید، یا چه می‌دانم، قبض مالیات.
انگار روی باد نوشته‌باشی‌شان. دقیق هستند ها، با تاریخ، با ساعت حتی، اما نیستند. می‌دانی که می‌شود به یک آن، به یک لمس دکمه دیلیت آی‌دی، یا فراموشی رمز ورود، همه را بدهی به باد.
بعضی نامه‌ها هستند، که چون کاغذی نیستند، برای خواندشان مجبور نیستی گیرنده‌ی نامه را پیدا کنی، که هی فلانی، نامه‌های من را داری هنوز؟ می‌شود بدهی‌شان بخوانم باز؟ که خودم را پیدا کنم، که خودم را بشناسم، یا نشناسم باز؟
کافی‌ست که بروی سراغ سنت‌آیتمزت. می‌توانی حتی بفهمی که چی گفت که این‌ها را گفتی، یا این‌ها را که گفتم، چی گفت. می‌توانی آغازها را پیدا کنی، پایان‌ها را هم. می‌توانی همه‌ی لحظه‌های مشترک را، دانه دانه سرچ کنی، موتور جستجو می‌تواند اسم شب‌تان را های‌لایت کند حتی. و بگوید اسمی را که اسم شب‌تان بود، چند بار، در چند نامه تکرار کردید.
...
بعضی نامه‌ها، کاغذی باشند یا نباشند، فرقی ندارد. ماندنی‌اند.
بعضی‌شان را یک ضرب می‌خوانی، مثل بهمن از کوه می آیند پایین، سهمگین، ترسناک، تلخ، اندوه‌بار.
باید بگذاری که از بار اندوهت کم شود کمی، تا بتوانی باز بخوانی‌شان، بلکه اصلا بتوانی تصمیم بگیری که در جواب چیزی بنویسی یا نه، نه این‌که حالا باید چه بنویسی.
بعضی نامه‌ها را هم باز، یک ضرب می‌خوانی، هول‌هولکی، با شوق. و هیچ نمی‌فهمی ازشان انگار. باید بگذاری‌شان کنار، باید ستاره‌ی کنارشان را روشن کنی، و بروی جایی بنشینی، موسیقی ِ جانی گوش کنی، سکوت کنی، فکر کنی، یا بروی پیش مامان و بابا، یا با همکارهایت چرت و پرت بگویی، الکی بخندی، تلویزیون نگاه کنی، بعد برگردی. باز بخوانی. باز بخوانی. ذره ذره، دوباره و چندباره مزه‌اش کنی، و بعد، قلم به دست بگیری، انگشت‌هایت را چند لحظه بالای کیبورد نگه داری، و بنویسی، هی پاک کنی و هی بنویسی.
بعضی نامه‌ها هست اما، که چه خودت نوشته‌باشی، چه دیگری، طاقت نداری که بروی سراغ‌شان. حتی طاقت این‌که پیدا کنی و دیلیت‌شان کنی. یا از میان دفتر و دستکت بکشی‌شان بیرون، بریزی‌شان دور، بسوزانی‌شان.
بعضی‌ نامه‌ها را کاش، ننوشته بودی هیچ‌وقت، ننوشته بود هیچ وقت.
کاش صبور بودی، بیش از این، کاش وقتی کلمه‌ها، مثل آوار، مثل سیل مصیبت‌بار، ریخته بودند روی سرت، وقتی فقط تو بودی و کلماتت، و هیچ کس نبود، وقتی می‌دانستی که نامه‌ی رفته و رسیده، مثل همه‌ی رفته‌ها و رسیده‌ها، برنمی‌گردد هیچ‌وقت، وقتی می‌دانستی که بارها هم اگر دیلیت کنی و بسوزانی و برباد دهی، باز هم تویی و آن کلمه‌ها و آن نامه‌ها، آن لحظه‌ها که پرده کنار رفته، نقاب برداشته شده، خودت بودی، خودش بوده... کاش نمی‌نوشتی.

http://www.lahhzeh.blogfa.com

Saturday August 16, 2008 - 12:40pm (IRST) Permanent Link | 4 Comments

Add azin's Blog to your personalized My Yahoo! page:

Add to My Yahoo!RSS About My Yahoo! & RSS
1 - 5 of 31 First | < Prev | Next > | Last