ببخشيد من شما را جايي نديده ام ؟
نه نديده ام
!چقدر حس شما بوي آشنايي دارد
نه ندارد
اين گرماي نفس گير..
تمام گلهاي آرزوهايم را خشكانيد
به جايي رسيده ام كه براي رويش علف ها هم لنگ مياندازم
راستي من عروسك شما نبوده ام ؟ بوده ام
همان عروسك پارچه اي كه از زمين به اوج پرتاب ميكرديد
و
يكبار چنان به وجد آمديد كه فراموش كرديد مرا دوباره در آغوش گيريد
و
من از اوج با دل به زمين پرتاب شدم
از اوج واهمه دارم
پس از اين بادبادك هايم را در زير زمين هوا ميكنم
و به يادهايم ميگويم كه در كوچه خيال پرواز نكنند
آخر ميدانيد؟
من از اوج واهمه دارم