هرچی دلم بخواد مینویسم، کی میخواد جلوی منو بگیره
ای خداوند، ای خداوند
به علمای ما مسئولیت و به عوام ما علم و به مؤمنان ما روشنایی و به روشنفکران ما ایمان و به متعصبین ما فهم و به فهمیدگان ما تعصب و به پیران ما درک و به جوانان ما آگاهی و به اساتید ما هدف و به دانشجویان ما عقیده و به خفتگان ما بیداری و به بیداران ما اراده و به مبلغان ما حقیقت و به دین داران ما درستی و به نویسندگان ما تعهد و به هنرمندان ما درد و به شاعران ما شعور و به محققان ما هدف و به نشستگان ما قیام و به راکدان ما تکان و به مردگان ما حیات و به کوران ما نگاه و به خاموشان ما فریاد و به فرقه های ما وحدت و به حسودان ما شفا و به خودبینان ما انصاف و به فحاشان ما ادب و به مجاهدان ما صبر و به مردم ما خودآگاهی و به همه ملت ما همت تصمیم و استعداد فداکاری و شایستگی نجات و عزت بخش
يك آقاى اهل دلى، به رحمت خدا رفته بود و راهى آن دنيا شده بود. در آن دنيا، در پيشگاه عدل الهى، اعمال خوب و بدش را در ترازوى نقد گذاشتند و او را به سبب اهل دل بودنش شايسته آن دانستند كه به بهشت برود و فرشته اى از فرشتگان بارگاه كبريايى، دستش را گرفت تا او را به بهشت ببرد.
اين آقاى اهل دل، وقتيكه مى خواست وارد بهشت بشود، متوجه شد كه يك آقاى پير مرد سپيد مويى، دم دروازه ى بهشت نشسته است و شباهت غريبى به رضا شاه دارد!
با خودش گفت: اين آقا چقدر شبيه رضا شاه است!
فرشته گفت: خود رضا شاه است!
پرسيد: مى توانم چند كلمه اى با او حرف بزنم!
فرشته گفت: چرا كه نه؟
آقاى اهل دل، خودش را به رضا شاه رساند و سلامى كرد و گفت:
ببخشيد كه مزاحم تان ميشوم قربان! شما توى بهشت چيكار ميكنيد؟
رضا شاه گفت: والله ! ما تا همين چند سال پيش توى جهنم بوديم، اما از بس ملت ايران گفته اند 'خدا پدر شاه را بيامرزد' به امر الهى ما را به بهشت آورده اند!
آقاى اهل دل پرسيد: خب، چرا دم در نشسته ايد؟
رضا شاه گفت: والله ! از خدا كه پنهان نيست، از شما چه پنهان، بيست سال پيش وقتيكه ما وارد بهشت شديم، يك دل نه صد دل عاشق يكى از فرشتگان بهشتى شديم، اما قانون بهشت اين است كه بدون ازدواج نمى توان به وصال هيچ فرشته اى رسيد. حالا بيست سال است كه من اينجا، دم در، نشسته ام، و هيچ آخوندى وارد بهشت نمى شود كه صيغه ى عقد مان را جارى كند.