چند صد سال گذشت
ز گذشت قلمی بر کتابی خالی
و فرو رفتن حس در غباری از یاد
که بگوید به عبث قصه ای پوشالی
دل من چند صباحی است
که در پشت مه شهر پنهان شده است
در پس پرده ای از برف به گرمای حضور
در بلندای سکوتی شیرین
روبروی آبشاری از نور
در سرم بوی فضا می پیچد
دیده ام بس تار است با نسیم نفست
که عجین است با دود
وای بر من که چنین مستم باز
با شمیم یادبود
آسمان دور سرم می گردد
چشم خود می بندم
همهمی می شنوم
این صدا کز دور می آید چیست؟
این صدای برف است
یا که شاید شعر پای مادرم هنگام وحشت در هراس
یا طنین نم نم بارانی بر گلبرگ یاس
این صدای آخرین موج است بر شن های ساحل
موجی از دریای احساسات باطل
چشم خود می کنم باز
و به دنبال صدا می گردم
من روزها و سالهاست که بیهوده به دنبال صدا می گردم...