humanite, art,poetry...
شكوه سبز نگاه تو، يك جهان راز است
شميم گيسوي تو، خستگي برانداز است
در آسمان آبي چشمانت اي نهايت لطف
هزار مرغك آزاده، نغمه پرداز است
بهار و صبح و نسيم و طراوت سحري
هر آنچه هست در آن ديدگان غماز است
بهار آمد و ساقي به پايكوبي شد
صفاي مقدم مطرب، كه وقت آواز است
نسيم، هلهله زن مي دود به كوچه صبح
درِ حصار سپيدي به روي او باز است
گشود دفتر ايام را، زمان و نوشت
به نام نامي گل، وقت، وقت آغاز است
زمستان گرچه اینجا لانه کرده
دلم بوی بهاری تازه می جوید
ولی هرگز نمی خواهم کسی من را خبر آرد
بهار تازه نزدیک است
من آن اندازه در قلب سیاهیِ زمستان مرگ را دیدم
تمام روزها را خط به خط بر شاخه ی صبرم کشیدم
آنقدر ماندم میان برف نومیدی
میان بی تفاوتهای بسیارِ چنین غربت سرایی سرد
که دیگر مژده دادن را دلم هرگز نمی جوید
دلم بوی بهاری تازه می جوید
میان هفت سین آشنایانم سکوتی بیشتر پیدا نخواهم کرد
سراغ از عشقِ بی اندازه دیگر نیست
و سهم قلب من آنجا نمی باشد
سراسر معنی بی مهر پوسیدن
سفره ها خالی ست از تفسیر روییدن
سؤال من هنوزم در به در دنبال پاسخ می رود
سلامم را که پاسخ میدهد از جنس تنهایی ؟
دلم بوی بهاری تازه را ،
تنها میان برگ هایی تازه می خواهد
نه در صدسالگی های هنوز از مرگ خود لبریز
میان رستنی تازه
نه در پژمردگی های هنوز از خاطرات سرد خود سرشار
دلم بوی بهاری تازه را
در جای جای خانه می خواهد
نه در پس کوچه هایی که نشان از گم شدن دارند
برای رستنی تازه
نه در انبوه ماندن ها
مهربان آمدی ای عشق ! به مهمانی من
پر شد از بوی خوشت ، خلوت روحانی من
خوش برآورده سر از باغ ِ تماشای وجود
سرو ناز تو ، به سرفصل زمستانی من
هیچ کس غیر تو-ای خرمی دیده! نخواند
حرف ناخوانده ی دل ، از خط پیشانی من
میکنم گریه ، من ِسوخته ، تا خنده زند
گل روی تو در آیینه ی بارانی من
بی قرار آمدی و رفت قرارم از دست
بنشین تا بنشیند دل توفانی من
آفتابی شدی و یکسره آبم کردی
شد حریر نگهت جامه ی عریانی من
بشکن -ای بغض!-و فرو ریز که در خانه ی دل
می زند شعله به جان ، آتش پنهانی من
بيا تا بشنويم از ناودان افسانه ی باران
دارم از زلف سیاهش گله چندان کـه مـپرس