Yahoo! 360° News | Beta Feedback
Start your own Yahoo! 360° page

چو ایران مباد تن من مباد بدین بوم و بر زنده یک تن مباد

1 - 5 of 54 First | < Prev | Next > | Last

Somewhere to write something... Full Post View | List View

Somewhere to write something...

کبوتر و آسمان
کبوتر و آسمان magnify
بگذار سر به سینه‌‌ی من تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی دردمند را
شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق
آزار این رمیده‌ی سر در کمند را
بگذار سر به سینه‌ی من تا بگویمت
اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست
بگذار تا بگویمت این مرغ خسته‌جان
عمری‌ست در هوای تو از آشیان جداست
دلتنگم آنچنان که اگر ببینمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شاید که جاودانه بمانی کنار من
ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت
تو آسمان آبی آرام و روشنی
من چون کبوتری که پرم به هوای تو
یک شب ستاره‌های تو را دانه‌چین کنم
با اشک شرم خویش بریزم به پای تو
بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه‌ی شراب
بیمار خنده‌های تو‌ام بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی گرم‌تر بتاب

فریدون مشیری

Tags: شعر, فریدون‌مشیری
Friday December 26, 2008 - 12:00am (IRST) Permanent Link | 3 Comments
پنجره
پنجره magnify

چشمونم فاصله رو از پنجره دید می‌زنه

دلم اسم تو رو فریاد می‌زنه

درای پنجره رو تا انتها باز می‌کنم

تو خیالم با تو پرواز می‌کنم

Tags: ترانه, عشق, سیاوش‌قمیشی
Tuesday November 25, 2008 - 10:53pm (IRST) Permanent Link | 4 Comments
!انقلاب
ما خیلی از انقلاب دور شدیم...
.
.
.
.
.
از امام حسین فاصله گرفتیم...
.
.
.
.
.
شهدا رو پشت سر گذاشتیم...
.
.
.
.
.
كم‌كم داریم می‌رسیم به میدون خراسون... كسی پیاده نمی‌شه؟
Tags: طنز
Wednesday October 29, 2008 - 03:01pm (IRST) Permanent Link | 1 Comment
عادت
عادت magnify
هرگز نخواستم که تو رو با کسی قسمت بکنم
یا از تو حتی با خودم یه لحظه صحبت بکنم

هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم
بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم

انقدر ظریفی که با یک نگاه هرزه می‌شکنی
اما تو خلوت خودم تنها فقط مال منی

ترسم اینه که رو تنت جای نگاهم بمونه
یا روی تیشه‌ی چشات غبار آهم بمونه

تو پاک و ساده مثل خواب حتی با بوسه میشکنی
شکل همه آرزوهام تجسم خواب منی
Tags: ترانه, عشق, سیاوش‌قمیشی
Tuesday October 21, 2008 - 08:43pm (IRST) Permanent Link | 2 Comments
در آستانه
در آستانه magnify
باید استاد و فرود آمد
بر آستان دری که کوبه ندارد،
چرا که اگر به گاه آمده باشی دربان به انتظار توست و
اگر بی‌گاه
به در کوفتن‌ات پاسخی نمی‌آید.

کوتاه است در،
پس آن به که فروتن باشی.
آیینه‌ای نیک پرداخته تواند بود
آن‌جا
تا آراستگی را
پیش از در آمدن
در خود نظری کنی
هرچند غلغله‌ی آن سوی در زاده‌ی توهم توست نه انبوهی مهمانان،

که آن‌جا
تو را
کسی به انتظار نیست.
که آن‌جا
جنبش شاید،
اما جُمَنده‌ای در کار نیست:
نه ارواح و نه اشباح و نه قدیسان کافورینه به کف
نه عفریتان آتشین گاوسر به مشت
نه شیطان بهتان خورده با کلاه بوقی منگوله‌دارش
نه ملغمه‌ی بی‌قانون مطلق‌های مُتنافی. -
تنها تو
آن جا موجودیت مطلقی،
موجودیت محض،
چرا که در غیاب خود ادامه می‌یابی و غیاب‌ات
حضور قاطع اعجاز است.
گذارت از آستانه‌ی ناگزیر
فروچکیدن قطره‌ی قطرانی‌ست در نامتناهی ظلمات.
«- دریغا
ای کاش ای کاش
قضاوتی قضاوتی قضاوتی
در کار در کار در کار می‌بود!» -
شاید اگرت توان شنفتن بود
پژواک ِ آواز ِ فروچکیدن ِ خود را در تالار خاموش کهکشان‌های بی‌خورشید -
چون هُرّست آوارِ دریغ
می‌شنیدی:
«- کاشکی کاشکی
داوری داوری داوری
در کار درکار درکار درکار...»
اما داوری آن سوی در نشسته است، بی ردای شوم قاضیان،
ذات‌اش درایت و انصاف
هیئت‌اش زمان. -
و خاطره‌ات تا جاودان ِ جاویدان در گذرگاه ِ ادوار داوری خواهد شد.

*

بدرود!
بدرود! (چنین گوید بامداد ِ شاعر:)
رقصان می‌گذرم از آستانه‌ی اجبار
شادمانه و شاکر.

از بیرون به درون آمدم:
از منظر
به نظّاره به ناظر. -
نه به هیأت گیاهی نه به هیأت پروانه‌یی نه به هیأت سنگی نه به هیأت برکه‌یی، -
من به هیأت «ما» زاده شدم
به هیئت پرشکوه انسان
تا در بهار گیاه به تماشای رنگین‌کمان پروانه بنشینم
غرورکوه را دریابم و هیبت دریا را بشنوم
تا شریطه‌ی خود را بشناسم و جهان را به قدر همت و فرصت خویش معنا دهم
که کارِستانی از این دست
از توان درخت و پرنده و صخره و آبشار
بیرون است.
انسان زاده شدن تجسّد ِ وظیفه بود:
توان دوست داشتن و دوست داشته شدن
توان شنفتن
توان دیدن و گفتن
توان اندُه‌گین و شادمان شدن
توان خندیدن به وسعت دل، توان گریستن از سُویدای جان
توان گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع شکوه‌ناک فروتنی
توان جلیل ِ به دوش بردن بار امانت
و توان غمناک تحمل تنهایی
تنهایی
تنهایی
تنهایی عریان

انسان
دشواری وظیفه است.

*

دستان بسته‌ام آزاد نبود تا هر چشم‌انداز را به جان در بر کشم
هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده
هر بدر کامل و هر پگاه دیگر
هر قله و هر درخت و هر انسان دیگر را.

رخصت زیستن را دست‌بسته دهان‌بسته گذشتم دست و دهان بسته گذشتیم

و منظر جهان را
تنها
از رخنه‌ی تنگ چشمی حصارِ شرارت دیدیم و
اکنون
آنک دَر ِ کوتاه بی‌کوبه در برابر و
آنک اشارت دربان منتظر! -

دالان تنگی را که در نوشته‌ام
به وداع
فراپُشت می نگرم:

فرصت کوتاه بود و سفر جان‌کاه بود
اما یگانه بود و هیچ کم نداشت.

به جان منت پذیرم و حق گزارم!
(چنین گفت بامداد خسته.)

احمد شاملو
Tags: شعر, شاملو
Saturday October 11, 2008 - 09:42pm (IRST) Permanent Link | 1 Comment
1 - 5 of 54 First | < Prev | Next > | Last